بیلنگ لطفهای ناچسب آدمهای بیربط
سه سال دارد از تولد ماتینه میگذرد. نه ماتینهی الکترونیک که ماتینهی کاغذی. سه شماره، سهم دانشجویان دانشگاه آزاد از مجله ادبی ماتینه در سه سال.
مشخص نیست کارگاه و آزمایشگاه دانشجویان رشتههای علوم انسانی کجاست؟! آنها از داشتن یک فصلنامه تکیده هم محرومند. محروم در دانشگاه غیردولتی آزاد پارادوکسی عجیب است.
آن همه تئوری و کلمه کجا باید صیقل یابد، محک بخورد تا محکم شود؟ اصلا علوم انسانی قرار است چه کند؟ مثلا همین ادبیات. قرار است «چگونه برای معشوق شعری بگویم؟» تدریس شود یا طرز سر تکاندادن هنگام شنیدن شعر؟
گمانم افلاطون وقتی از شعر میگفت و اینکه شعر و ادبیات انسان را چند مرحله از حقیقت دور میکند، مقصودش همین ادبیات رایج امروز بود. مگر این ادبیات چنین نمیکند؟ اما اینکه ادبیات مانند سایر علوم زمینهای برای رشد و تعالی اندیشه بشری باشد، گویا عجیب مینماید. از اینرو خیلیها متوهمند که «ادبیات را همه بلدند» و متوهمند که شعری بسرایند و بیگذران دورهای و آموزشی مانند اساتید صاحب نام نظریه ارائه دهند و ـ نه مانند آنها ـ مدام سخن بگویند.
ماتینه را عدهای درآوردند که از ترویج ادبیات کیچ در اتاق فکر جامعه (دانشگاه) ناراضی بودند. درآمدن ما ـ ورودیهای ۸۲ ـ از دانشگاه مساوی بود با درنیامدن ماتینه در دانشگاه! دور از ذهن نبود. داشگاه آزاد پیشوا ـ مانند سایر بخشهای جامعهی امروز ـ علاقهای به کار جدی ندارد. اما دانشگاه نباید مثل جامعه باشد، چیزی باید بیش از آن.
حالا کمی آرام گرفتهام. ماتینه از دست نامادریاش رها شده و نزد مادرش بازگشته است.(البته من تنها مادر ماتینه نیستم! مادری متکثر برای متن زاینده) ماتینه خود مادری است آگاه از حال ما. به قول آرش در آخرین سرمقاله مشترکمان، «ماتینه حال و هواست.»
شاید ورودیهای ۸۲ نه! همه دانشجویان دانشگاه آزاد پیشوا سراغ ماتینه بیایند. ماتینهای که دیگر لنگ لطفهای ناچسب آدمهای بیربط نیست! یا لنگ پولی که از جیب خودمان بیرون میرود که اندیشهمان را بسازیم؛ اما نه به جیب ما بازمیگردد، نه به ذهن ما.
ردیف ماتینه گویا اریبهشت است. یا اینکه اردیبهشت ماتینه ردیف است. مفتخرم به اریبهشت.

مهمونم. وقت نشد با دقت بخونم. اما اولین حسی که بهم القا کرد حس آشنای دانشگاه و روزگاران ناب بود…غمگینم کرد.
[پاسخ]
تبریک. هم برای روز فردوسی و خیام و همینطور افتتاح وبلاگت. موفق باشی.
[پاسخ]