در باب اهمیت فحش‌خوری!

اگر بگویم که من بسیار «نفهم» و بسیار «بی‌سوادم» شاید فکر کنید دارم شکست نفسی می‌کنم؛ یا اینکه خودم را تحقیر می‌کنم!
نه! هیچکدام نیست و من به شدت «نفهم» و «بی‌سواد»م!
موضوع خیلی روشن است. هر کس نسبت به موضوعاتی نفهم است و نسبت به علومی یا اموری بی‌سواد و بلکه بی‌شعور!

زنی از بزرگمهر مسئله‌ای پرسید.
بزرگمهر گفت: مرا جواب این مسئله بدین وقت یاد نیاید.
زن گفت: چونست مال بسیار از پادشاه می‌ستانی از بهر دانش خویش و جواب مسئله من نمی‌دانی؟
گفت: من از پادشاه آنچه می‌ستانم، بدان می‌ستانم که می‌دانم، اگر بدان ستاندمی که ندانمی، همه مال جهان مرا دهند بسنده نیاید !
(نصیحه‌الملوک؛ امام محمد بن محمد غزالی)

این بزرگمهر است که می‌گوید نسبت به این پرسش بی‌سواد است. اما کمتر پیش می‌آید کسی به دیگری بگوید «نفهم» و اگر طرف مقابل کشیده‌ی آبدار نثارش نکند، دست کم تا مدتی برایش طاقچه بالا نگذارد. یا بگوید بی‌سواد و طرف آمپر نچسباند.

اصلا به نظرم ما ایرانی‌ها با فحش و کلمه‌های فحش نما مشکل تاریخی داریم و هنوز نتوانسته‌ایم بین اینها تمایز قائل شویم. پس هر جا سخنی خوشایند ما نباشد می‌گوییم توهین است و فحش. از همان بچگی یکی از چقلی‌های همیشگی ما به بزرگترها این بوده که «فلانی به من فحش داد!» چنان هم با حیرت این چقلی را مطرح می‌کردیم که گویا از بیخ گوش ما، در طول روز، هیچ حرف ناجوری رد نمی‌شود. در حالیکه خیلی از آن حرف‌های کودکانه فحش نبود و ما با تبدیل «بیان هر واقعیت یا غیر واقعیت» به «فحش» می‌خواهیم سر و ته قضیه را هم بیاوریم!

ترفندی که در بزرگسالی یا در عالم اتوکشیدگی هم جریان دارد. هر انتقادی به توهین تعبیر می شود.

انکار نمی‌کنم که در رابطه‌های روزمره، در نزاع یا دوستی، یا حتی خوش‌ترین لحظه‌ها، فحش‌های آبدار و بلکه نان‌دار از دهان خیلی‌ها نمی‌افتد. در بعضی جمع‌های دوستانه بددهانی و استفاده از فحش‌های آبدار مرسوم است و کسی هم واکنش نشان نمی‌دهد. اتفاقا می‌گویند طرف چقدر باحال است!
حالا در میانه این همه فحش‌های آب و نان‌دار، صفت‌هایی که ناسزا نیستند و گاهی خیلی هم «سزاوار» هستند، برای ما حکم فحش دارد و کلی هم ترش میکنیم. از جمله برای همین نفهم و بی‌سواد.

در میان شیمیدان‌ها اگر من حرف بزنم و به من بگویند «بی‌سواد» این فحش است؟ یا اگر بخواهند فرمولی را توی مخم فرو کنند و موفق نشوند و بگویند «تو نفهمی» حرف بدی است؟
من نسبت به شیمی، فیزیک، فیلمنامه‌نویسی، هواشناسی، پزشکی و بسیاری از علوم و هنرها بی‌سواد هستم و نفهم؛ آنهم از بیخ و بن! فحش هایِ نسبی ِ هشدار دهنده‌ای که حالم را جا خواهند آورند که بدانم اگر کسی حالش بد بود برایش تجویز پزشکی نکنم. اگر با توصیه من حال بیمار بدتر شود، حق دارند به من بگویند نفهم. حتی الاغ و دیگر فحش ها هم، اینجا، کاربرد دارد.

در جمعی صحبت از زیرنویس‌های سیما فیلم بود که اعلام کرده «مخاطبان تلویزیون ایده‌هایشان را ارائه کنند تا این مرکز آنها را سریال کند.»
من گفتم «از کوزه همان برون تراود که دروست.» مخاطبی که سریال‌های آبدوغ خیاری ببنید، ایده‌هایش هم آبدوغ خیاری است. گندم از گندم بروید، جو ز جو!
دوستی از من خواست به مردم توهین نکنم و آنها را بی‌شعور فرض نکنم.
من البته صحبت از بی‌شعوری نکردم. اما اگر بی‌شعور هم گفته بودم روشن است که این بی‌شعوری در دایره‌ی موضوع مورد بحث تعریف می‌شود. یعنی شعور سینمایی و تلویزیونی.
وقتی در یک چهارچوب موضوعی صحبت از بی‌سوادی و نفهمی و بی‌شعوری می‌شود، روشن است که منظور نفمی و بی‌شعوری و بی‌سوادی نسبت به همان موضوع است. وگرنه موضوعات دیگر آنجا چه می‌کنند؟

ما دوست داریم همیشه فهیم و آگاه توصیف شویم. باشعور و عالم و فرهیخته و استاد و ارجمند.
قبول دارم که آن کلمه‌ها خیلی وقت‌ها برای کوچک کردن و تحقیر دیگران به کار می‌رود. اما حرف من همین است که می‌شود سوء تفاهم‌هایمان را درباره‌ی این فحش‌های سزاوار ِ گزنده‌یِ منتقدانه برطرف و فحش خورمان را ملس‌تر کنیم.
شاید حساب کار دستمان بیاید!

———————–
+ به تحریک آرش الله‌وردی
+ این را هم بشنوید!

یکشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

رخ در نقاب بی‌پولی

این روزها آزادی با چنان سرعتی به سمت مطلق شدن پیش می‌رود که می‌ترسم همین روزها از آنورش بزند بیرون و ما دیگر با مازاد آزادی هم روبرو باشیم.
نتیجه‌ی این آزادی نزدیک به مطلق اینکه نه تنها از نوشتن منع نمی‌شوی که «وای به حالت اگر بنویسی»؛ بلکه باید برای ننوشتن جواب پس بدهی و تهدید هم بشوی که «وای به حالت اگر ننویسی!» که این دیگر یک نوع مرض خوشایندی است برای خودش!

در این مدت دوستانم و کسانی که ماتینه را می‌خوانند، هم به لطف و هم به قهر دلیل ننوشتنم را پرسیدند و البته تهدید شده‌ام که باید بنویسم!
آخرین نوشته‌ی من در ماتینه ۲۶ مهر منتشر شد. پس از آن لینکدونی را به روز می‌کردم که علاقمندان به «آزادی‌های فرامطلقی» نگران حالم نباشند.

البته دو هفته است که می‌خواهم ماتینه را به روز کنم. این دیرکرد نه از روی بی‌تفاوتی که اتفاقا بخاطر اهمیت ماتینه و کسانی است که ماتینه را می‌خوانند.
این هم عادت مرض‌گونه‌ی من است از بچگی. برای هر چیز که می‌خواهم بیشتر کار بگذارم و برایم مهم است، داستان وارونه می‌شود. کتابی را که دوستش دارم، می‌گذارم برای فرصتی مناسب که با دقت بیشتر بخوانم. این کتاب مدت‌ها می‌ماند و من در هر فرصتی باز هم دنبال فرصتی بهتر از آن می‌گردم!
یا فیلمی که برایم مهم است، یا حتی قرار دوستانه‌ای که می‌خواهم برایش سنگ تمام بگذارم، معلق می‌مانند.
می خواهم مجموعه‌ای از طنزهایم را منتشر کنم. الان هفت – هشت سال است که می‌گویم: وقتش نیست. بگذارم سر فرصت، کار بهتری بدهم.

همه‌ی اینها ناگهان می‌مانند و من الان کلی کتاب‌های خواندنی ِ نخوانده دارم. کلی فیلم‌های ِ دیدنی ِ ندیده، کلی قرارهای به تاخیر افتاده و خلاصه اینکه این هم یک مرض دیگری است برای خودش.

* * *
ای کسانی که وبلاگ می‌نویسید! قدر این ماسماسک را بدانید که حتی اگر شکر نعمت نعمتتان را افزون نکند، کم هم نمی‌کند. حتی اگر کم بکند، باز هم به نسبت فضاهای دیگر، یک جایی برای راحت‌تر نوشتن دارید. تاکیدم بیشتر بر همین «تر»هاست.
جایی که امکان غر زدن، جوگیر شدن، یا حتی فحش دادن و پاچه‌ی این و آن گرفتن هم برایتان فراهم است! مهم فراهم بودن این امکان است. حتی اگر هیچ وقت وبلاگ‌نویس پاچه‌ای نگیرد و فحش آبداری نثار کسی نکند.
اینها جنبه‌ی بازدارندگی دارند و این امکان کمی نیست.
بعد از مدتی که «اینجا» کمتر نوشتم، فهمیدم چه لذتی را از خودم دریغ کردم.
البته دلیل هم دارد و چه دلیلی بدتر (یا بهتر) از اینکه نویسنده‌ی وبلاگ «رخ در نقاب خط صفر مالی» کشیده بود. صد البته وبلاگ‌نویس هم باید یک لقمه نان بخورد تا بتواند ادامه‌ی حیات بدهد. تا حالا چند مرده را دیده‌اید که وبلاگ بنویسند؟

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

مترو ثواب دارد!

اولی که نشسته‌ بود به دومی که ایستاده بود، اصرار کرد که شما جای من بنشین. از ایستاده انکار و از نشسته  اصرار. تا اولی ایستاد و دومی نشست، مترو به ایستگاه رسید و درهای واگن باز شد. اولی گفت: «ثواب دارد» و از واگن خارج شد.

جوانی از روی صندلی بلند شد و جایش را به پیرمردی داد که از لوله‌های میانه آویزان بود. به دوستانش گفت: «ثواب دارد. پیرمرد باید تا ایستگاه آخر می‌ایستاد»
پیرمرد در ایستگاه بعد پیاده شد. جوان پاسخ نیکوکاری‌اش را خیلی سریع گرفت و سر جایش نشست. دوستانش پایشان را کرده بودند در یک کفش که «فایده ندارد. یک ایستگاه حساب نمی‌شود و ثوابی ندارد. باید دست کم چند ایستگاه روی صندلی می‌نشست.»

امروز، در ایستگاه اول مترو، پیرمردی ایستاده بود. بلند شدم و او نشست. به دوستانم گفتم: «ثواب دارد. خدا خیلی زود پاسخ نیکوکاری را می‌دهد.»
پیرمرد تا ایستگاه آخر روی صندلی نشست و از جایش تکان نخورد!


پس‌آمد:
«مترو نوشته‌ها»

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

برج قابوس را کج کنیم، به مهر!

برج قابوس را کج کنیم، به مهر!امروز به یکی از نقاط دیدنی کشورمان آمده‌ام که یک برج کج دارد. برج پیزا؟ گفتم داخل. برج پیزا که در ایتالیاست. صادرات و واردات برج هم که راه نیفتاده، بگوییم یک تن برج وارد کرده‌ایم. حالا هزاری هم بازار واردات داغ باشد! ما امروز آمده‌ایم گنبد کاووس، که یک برج کج دارد. برج قابوس.

خیلی‌ها تعجب می‌کنند و می‌گویند: برج قابوس که کج و کوله نیست، عیب می‌گذاری روی برج مردم.
من که نمی‌گویم برج کج است. «لیزراسکن» می‌گوید. راستش من نمی‌دانم «لیزراسکن» کیست! ولی احتمالا یکی از مستشرق‌هاست دیگر. یکی از همین خارجی‌هایی که شرق‌شناس است! او گفته. اصلا «لیزراسکن» کیست؟ خودتان بیایید، ببینید کج است. حالا حتما «لیزراسکن» که نباید بگوید که ما باور کنیم!

روایت کرده‌اند که وقتی قابوس بن وشمگیر دستور ساخت این برج را داد، از معمارها پرسید: این برج را کج بسازید، کلاس‌اش بیشتر نیست؟
معمارها گفتند: نه
مورخین گفته‌اند در آن زمان یا هنوز «استفهام انکاری» اختراع نشده بود یا شده بود و این معماران عزیز خودشان به روی خوشان نیاوردند. چون وقتی قابوس می‌پرسد: برج کج بهتر نیست؟ یعنی تاکید می‌کند که بهتر است.
قابوس دلیل «نه» گفتن‌شان را پرسید؛ گفتند: آنوقت می‌گویند از برج پیزا تقلید کرده‌ایم.
قابوس عصبانی شد و گفت: برج پیزا را که هنوز نساخته‌اند. دویست سال بعد از ما می‌سازند!
معمارها دیدند کم آورده‌اند، برای آنکه ضایع نشوند، گفتند: چه ساخته باشند، چه نساخته باشند، ما نمی‌خواهیم برج را کج بسازیم. این جور ننر بازی‌ها برای فرنگستان است، نه برای ما.

خلاصه این برج کج نشد. اما در قرن بیست و یک که ما در آن هستیم، کسانی گفتند «ننربازی چیست؟ آقا برج کج کلاس دارد.» به همین دلیل تصمیم گرفتند کجش کنند!
ابزار این عزیزان و متخصصان زبردست قلم است. نه قلم و تیشه‌، بلکه همین قلم و خودکار خودمان.

روی این برج ادبیات دو دوره‌ی تاریخی حکاکی شده. ادبیات اول مربوط به همان دوره‌ی آل زیار و قابوس خدا بیامرز است. اما ادبیات دوم برای همین دوره‌ی معاصر است.
البته جناب قابوس خودش شاعر بوده، خوشنویس هم بوده. اما قلم خودش تاثیر در احوال معماران نداشت و آنها کار خودشان را کردند.
اما متخصصان معاصر ما هم دور تا دور این برج را خیلی دقیق تاریخ‌نگاری کرده‌اند.
حالا قراره این «بالابر» من را ۵۵ متر بالا ببرد.

* * *
خوب، بالا آورد! منظورم این است که این «بالابر» من را بالا آورد! ماشالله تا نوک برج همینجور تاریخ تمام شدن خدمت سربازی و انواع و اقسام یادگاری ثبت و ضبط شده و سازمان نظام وظیفه می‌تواند در صورت مفقود شدن مدارک هر یک از افراد ذکور در کشور به این برج و سایر ابنیه تاریخی مراجعه کند و رونوشتی از این دیوارنوشته‌ها را با خودش ببرد. حتی نشانی دقیق پستی‌شان هم روی دیوار برج وجود دارد. مثلا نوشته‌اند: «بچه‌های باحال فلان‌جا.» شماره‌ی تلفن این ذکور عزیز که هم می تواند مورد استفاده‌ی همان نظام وظیفه یا مخابرات و سایر دستگاه‌های دولتی و غیردولتی و شخصیت‌های حقوقی و حقیقی قرار بگیرد. اناث محترمه هم هر چند به خدمت سربازی تشریف نبرده‌اند اما شماره‌ی آنها هم موجود است. ابراز محبت به مادر که هم ستون ثابت این دیوارنویسی‌هاست که «سلطان غم مادر!». حالا طرف یک بار هم به مادرش نگفته دوستت دارم، هر روز هر روز هم سر مادر بیچاره قار قار می‌کند. بعد ابراز محبتش را می‌آورد پیش برج قابوس. خود قابوس هم نه!

دیده‌اید بعضی‌ها وقتی می‌خواهند بنویسند، چقدر خودکارشان را روی کاغذ فشار میدهند؟ اینجا هم وقتی می‌خواستند یادگاری بنویسند، خودکارشان را زیاد فشار دادند. اینجوری شد که بلندترین برج آجری جهان کج شد.

حالا برج هیچی، ولی عزیزان من، نوک خودکارتان می‌شکند. حالا چه عجله‌ای است؟ قرار بوده در ۱۰ سال کج بشود، در ۱۱ سال بشود.

از اینکه با سفر کج و کوله‌ی ما همراه شدید، متشکرم. باز هم از این کج‌ و کوله‌ها داریم!

منتشر شده در ماهنامه‌ی طنز و کاریکاتور «ستون آزاد» – مهر ۱۳۸۹ – شماره‌ ۴۹

دوشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

صدقات گودری!

پس از نصب صندوق‌های الکترونیک صدقات و در پی موفقیت آگهی‌های خیرخواهانه در گودر کمیته‌ی امداد اعلام کرد «برای ساماندهی و جمع‌آوری کمک‌های خیرین، شعبه‌ای را در گودر راه‌اندازی خواهد کرد!
اکانت کمیته امداد به منزله‌ی صندوق صدقات گودری در دسترس خیران گودری است تا با فالو کردن، یک نمونه از آن در گوگل‌ریدر آنها نصب شود.
هر لایک به معنی اعلام آمادگی کاربر برای کمک است و ماموران کمیته برای اخذ کمک به خانه‌ی آنها اعزام خواهند شد!»

کمیته همچنین از گودریان خداجو خواسته است «از کمک به افراد ناشناس در محیط گودر پرهیز و کمک‌های خود را فقط به کمیته بدهند و با مطالعه پروفایل درخواست‌کنندگان کمک، آنها را شناسایی و بلاک نمایند!»
بر اساس اعلام این نهاد، «اکانت‌هایی همچون وحید آنلاین، آقابهمن و خوابگرد مجوزهای لازم برای share کردن درخواست و هدایت کمک‌ها را در گودر ندارند و از نظر این مرکز فاقد صلاحیت و مجوزهای لازم هستند.»

به زودی، تبلیغات کمیته امداد با متن «لایک زدن هفتاد بلا را از انسان دور می‌کند» منتشر می‌شود!

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

محلول اینترنت

کاربر: الو اینترنته؟
- چی چی اینترنته؟ همچین میگه، انگار اینترنت یه قوطیه که من نشستم توی خود اون قوطیه. اینجوری میگی، شب توی خونه راهم نمیدن دیگه.
کاربر: ای بابا، چه ربطی داره؟
- خوب خانوم – بچه‌ها مشکوک میشن، شبانه میرن لباسامو بو می‌کنن، میگن: لباسات بوی اینترنت میده! بعد میگن: «وقتی صبح تا شب میری توی اینترنت کوفتی میشینی، همینه دیگه.» حالا کارِت چیه؟
کاربر: آقای اینترنت! توی این چله‌ی تابستون، توی این گرمای هوا، اینترنت قطع شده.
- ای قربون دهنت. خوب همین دیگه. هوا گرمه. اونوقت تو توقع داری اینترنت، مثل بلبل، برات چه‌چه بزنه؟

کاربر: این حرفا چیه؟ برو دگمه‌شو بزن، بذار اینترنت بیاد تو خونه‌ها.
- اصلن میدونی چیه؟ نه که توی گرما بداخلاقی زیاد میشه، تو الان حالت سرجاش نیست. برو دنبال کارِت. الان کولر ما هم خرابه. پس منم زنگ بزنم به شما، بگم واسه چی کولر ما خرابه؟
کاربر: من که سازمان کولر و خنکی نیستم. اما شما سازمان اینترنتی.
- اصلن میدونی چیه؟ الان بهت توضیح میم اینترنت چرا قطع شده.
کاربر: چرا؟
- ببین طبق اصول علمی (ببین دیگه دارم باهات علمی حرف می‌زنم‌) توی تابستون همه چیز منبسط میشه، یعنی کش میاد.
حتی روز هم توی تابستون کش میاد، اونوقت توقع داری کابل‌های اینترنت کش نیاد؟

کاربر: آقا این چیزها چیه واسه خودت می‌بافی؟!
- حالا یکی بیاد به این حالی کنه انبساط چیه؟! ببین! وقتی طول کابل‌های اینترنت کش بیاد، محلول اینترنت زورش نمی‌رسه این همه راه بیاد دیگه. زورش کم میشه. باقیش هم تا برسه به آخر کابل بخار میشه!
کاربر: شما کولرتون خرابه، هان؟
- آره آره. نمی خوای وصلش کنی؟
کاربر: انگار گرما خیلی حال و هوات رو عوض کرده. آدرس بده بفرستم چند نفر بیان، هم کولرت رو درست کنن، هم فرق شلنگ آب با کابل اینترنت رو بهت بگن!

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

درباره‌ی مو و لای درز!

بعضی‌ها علاقه‌ی وافری دارند که یک چیزی باطل اعلام بشود. اما باطل شدن که به این راحتی‌ها نیست. اصلا بعضی چیزها باطل شدنی نیستند، حتی اگر شما هزار و یک دلیل داشته باشید، برای باطل شدنش!

نمونه:
طرف آب می‌خورد، غذا می‌خورد، انواع خوراکی‌های مجاز و غیر مجاز می‌خورد، خیلی چیزهای اضافه‌ی دیگر هم می‌خورد، دروغ می‌خورد، غیبت می‌‌خورد، این و آن را دست می‌اندازد و مچل می‌نماید، اما روزه‌اش باطل نمی‌شود، چرا؟

پاسخ:
!چون طرف اصلا روزه نیست. چیزی که نیست، چگونه باید باطل بشود؟

نتیجه‌گیری ادبی:
مو لای درز کارش نمی‌رود. یعنی اصلا درزی ندارد که بخواهد مویی لایش برود!

سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی