امضاء برای ایرج میرزا

| توضیحاتی درباره‌ی بیانیه‌ی جمعی از طنزپردازان+متن بیانیه |
حتما در خبرها خوانده‌اید که شهرداری مشهد نام بلوار ایرج میرزا را تغییر داده‌است؟! به چه نامی؟ «جلال آل احمد»!
درست است که شهر در دست شهرداری است. اما کسی نگفته که آنها با متخصصان و آگاهان مشورت نکنند. اگر به مشورت تن می‌دادند، شاید نام بلوار تغییر نمی‌کرد، یا اگر تغییر می‌کرد، «جلال آل احمد» نمی‌شد. شاید هم بروند ته و توی کار جلال را هم در بیاورند و با او نیز چنین کنند که با ایرج کردند.
موضوعی که قابل توجه و تاسف است، نه تغییر نام، بلکه توضیحات ناشیانه‌ای است که در قطع بزرگی چاپ و در بلوار نصب کرده‌اند.
در اعتراض به این نوع نگرش شهرداری مشهد، بیانیه‌ای به نگارش درآمده و به جمعی از طنزپردازان ارائه شده است. متن آنرا پس از این توضیحات آورده‌ام.

بنا بود انتشار بیانیه در سایت «آی طنز» – پایگاه طنز و فکاهی پارسی‌زبانان – صورت بگیرد. اما ترجیح دادیم نخست آنرا به محک و نظر دوستان طنزپرداز بگذاریم و بعد از جمع‌آوری امضا، به «آی طنز» بسپاریم.
برای امضاء بیانیه لطفا نام، نام‌خانوادگی و نشانی وبلاگتان را(البته اگر صاحب وبلاگ هستید)، به ایمیل من Momeni AT maatine.com بفرستید یا در بخش نظرهای این پست اعلام کنید.
هر کس متن این بیانیه را در وبلاگش بازنشر یا لینک بدهد، به تاثیر، نفوذ و اطلاع‌رسانی کمک شایانی خواهد کرد.
این کوچک‌ترین کاری است که می‌توان برای پاسداشت حریم فرهنگ، ادبیات و طنز انجام داد.

.: خدا :.
بیانیه‌ی جمعی از طنزپردازان در اعتراض به اقدام موهن شهرداری مشهد

شهرداری مشهد نام بلوار «ایرج میرزا» را در این شهر تغییر داده است و در توجیه اقدام خود بر روی پرده‌ی بزرگی، در یکی از معابر، اطلاعیه‌ای را منتشر نموده که از آن برداشتی جز عدم آگاهی از شاخصه‌های فرهنگی و ادبی چیز دیگری استنباط نمی‌شود. آنچه بیش از تغییر نام بلوار تاسف‌برانگیز است، توضیحات نامناسب، ناآگانه و اهانت‌آمیز درباره‌ی این چهره‌ی ادبی است.

ادبیات محل بازآفرینی و انعکاس واقعیات جامعه است. این انعکاس در آثار بسیاری از چهره‌های کهن و معاصر کشور به چشم می‌خورد. با دیدگاه شهرداری مشهد باید نام بسیاری از خیابان‌ها، میادین و ابنیه را در سطح کشور تغییر داد. زیرا که سعدی، مولانا، عبید زاکانی و بسیاری دیگر از ستارگان ادبیات ایران در آثار خود نکاتی را انعکاس داده‌اند که ممکن است با سلیقه‌ی کسانی همخوانی نداشته باشد. اما معیار رویارویی با مفاخر فرهنگی نباید سلیقه‌ی فردی یا گروهی در یک محدوده‌ی مکانی و زمانی باشد. میزان اعتبار فرهنگی هر شخصیتی در عرصه‌ی ناخود‌آگاه جمعی و تاریخی یک ملت تعیین می‌شود.

ما جمعی از طنزپردازان ضمن اظهار تاسف از این اقدام غیرفرهنگی و اعتراض به آن، از شهرداری و شورای شهر مشهد می‌خواهیم از این پس در مواجهه با مفاخرکشور با احتیاط و آگاهی بیشتری روبرو شود و ضمن بازگرداندن نام «ایرج میرزا» به این بلوار، بخاطر اقدام ناصواب و ناصحیح خود عذرخواهی نمایند.

امضاکنندگان بیانیه (تا این لحظه و به‌ترتیب زمان درج امضاء)

۱-مهدی استاد احمد ۲-نسیم عرب امیری ۳-محمدرضا ستوده ۴-مهدی کفاش ۵-سید ابراهیم نبوی ۶-فاضل ترکمن ۷-محمدعلی مومنی ۸-محمود فرجامی ۹-محمد فکری ۱۰-سهراب گل‌هاشم ۱۱-شیما شفیعی ۱۲-وحید نیک‌گو ۱۳-رضا ساکی ۱۴-پوریا عالمی ۱۵-محمدرضا عالی‌پیام ۱۶-محمد جاوید ۱۷-ابوالفضل بنائیان ۱۸-کاکه تیغون ۱۹-کسری عباس‌آبادی ۲۰-مهدی آزاده ۲۱-عبدالواحد رفیعی ۲۲-حامد حبیبی ۲۳-حامد تاملی ۲۴-محسن اشتیاقی ۲۵-معصومه پاکروان ۲۶-مهرداد صدقی ۲۷-احمد شریفی زمیدانی ۲۸-همایون حسینیان ۲۹-میلاد خوشخو ۳۰-ارژنگ حاتمی ۳۱-عبدالقادر بلوچ ۳۲-علی مرسلی ۳۳-ابوالفضل رنجبرراد ۳۴-کریم پورحمزاوی ۳۵-آتبین محبتی ۳۶-نازنین جمشیدی ۳۷-آرش فرهنگ‌پژوه ۳۸-احسان آهنی ۳۹-مجید رحمانی صانع ۴۰-شهرام شهیدی ۴۱-سعیده موسوی‌زاده ۴۲-وحید میرزایی ۴۳-سامان فیروزی ۴۴-حسین رضوی‌فرد ۴۵-مرتضی قربانی ۴۶-آرش فروزنده ۴۷-سیما بلورچی ۴۸-شیما آبگینه ۴۹-احسان پیربرناش ۵۰-علیرضا رضایی ۵۱-فرزام الفت ۵۲-محمدرضا حسینی ۵۳-حسین ناژفر ۵۴-محمد زره‌ساز ۵۵-ابوالفضل رودگر ۵۶-محمد سفری ۵۷-افشین گلکار ۵۸-علی رستگار ۵۹-مرمر الفت ۶۰-سمیه رشیدی ۶۱-هومن معین

.

بازنشر در: زندگی شاید همین باشد | ذهنیت | هفت | مسافر | باران در دهان نیمه باز | آی‌طنز | گندم | بلوچ | رنگ‌کلام | الکشکیّــات فـی السّیاسیّــات | آوای خیال | اخشراش | alireza cartoon | یادداشت‌های یک جزیره | چرند و پرند | تنهادوست | سیخونک | با گریه خندیدن | صلح سپید | دیوار | حرف دل آزادی

پی‌نوشت: ۱-با سپاس از همه‌‌ی طنزپردازان و علاقمندان به فرهنگ، ادبیات و هنر کشور، مرحله‌ی امضاء بیانیه را به پایان می‌رسانیم و آنرا به شهرداری و شورای شهر مشهد ارسال می‌کنیم. البته امکان درج نظر در بخش دیدگاه این نوشتار همچنان برقرار است. ممکن است نامی با سهل‌انگاری از فهرست بیرون مانده باشد. اگر بیانیه را امضاء کرده‌اید و نامتان در فهرست درج نشده است، به من یادآوری کنید.
۲-پاسخ شهرداری مشهد به همین بیانیه: ایرج میرزا منفور است!

دوشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی
بالای وبلاگ

سفرت به خیر، اما…

دکتر شفیعی کدکنی از ایران رفت.
این خبر بزرگ با کلمه‌ای کم یا زیاد، دل‌نگرانی آورد و پریشانی و حس غربت؛ نه برای کدکنی که از وطن دور می‌شود. برای خودمان که توی خاکمان دلمان گرفته است؛ خاک گرفته است!
کلمه‌ای و حدسی و گمانی کم‌حرفی ملال‌آور این خبر را که: «او به دعوت یکساله دانشگاه پریستون به آمریکا سفر کرده است.» افزون می‌کند. معلوم نیست این گمان مهیب از کجا آمده است که: «چون شفیعی گرین کارت دارد، قصد کرده سالهای بیشتری در آمریکا بماند.»
برای دوگانه‌ی مهدی اخوان ثالث و محمدرضا شفیعی کدکنی روزهای شهریوری گویا روزهای رفتن است. اخوان، چهارم شهریور، با همه‌ی تلخ‌کامی‌ها و ناامیدی‌هایش از دنیا رفت. عنوان «امید» را از آن خود کرده بود و خود نقض آن می‌کرد. اما شفیعی از امید می‌گوید. یا اگر یاسی باشد، فرجام کار را خوش تصویر می‌کند که دل نترکانیم! نه مانند اخوان که دل آدم را خون می‌کند و از امید، نه به راه و نه انجام راه، دم نمی‌زند.
حالا شفیعی کدکنی هم، نه از دنیا که از وطنش، کوچ کرده است. شاید این تلنگری باشد که به سرعت آثار نخوانده‌ی او را بخوانیم و منتظر بمانیم که از این پس آثار جدیدش از غربت به دست ما برسد.
شاید این نشانه‌ای بزرگ برای دوره‌ای تازه از فرار مغزها باشد. نمی‌دانم نهادی، دانشگاهی، جایی هست که در کنار این همه تایید و تکذیب، از سفر یکی از ادیبان برجسته‌اش نشانی بدهد و آن گمان آزاردهنده‌ی گرین کارت را تکذیب کند؟!
حالا شفیعی کدکنی شاعر، محقق و منتقد برجسته‌ی زمان ما هست و در میان ما نیست.
سفرت به خیر اما…

پنجره
بازنشر در: رادیو کوچه

دوشنبه, ۹ شهریور ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی
بالای وبلاگ

رمزگان ربنا

رمضان اگر برای همه از لحظه‌ی دیدن ماه آغاز می‌شود، یا از ساعت ۲۴ یا سفره‌ی سحر، برای من از سفره‌ی افطار آغاز می‌شود. از لحظه‌ای که «مثنوی‌خوانی» و «ربنا» به گوشم برسد. دوران کودکی نمی‌دانستم «ربنا» را چه کسی خوانده است. اما دوستش داشتم. ربنا من را یاد سفره‌ی افطاری می‌اندازد که در خانه‌ی یکی از دراویش تهران گسترده بود. «مثنوی‌خوانی» که از بلندگو پخش می‌شد همراه بود با ریزش باران. زیر سقف برزنتی که آب از آن چکه می‌کرد.
آن روزها از این حساب‌کشی‌ها سر در نمی‌آوردم که ربنا را برای جنبشی و اعتراضی و خواننده‌‌اش بشنوم. اگر نشانه‌ها به واسطه‌ی تکرار شکل بگیرند و ماندگار شوند، گویا «ربنا» با همان یکبار شنیدن نشانه می‌شود.

نشانه‌ی رمضان ایرانی همین «ربنا»ست. هر چند اگر گفته باشند که ربنا پخش نمی‌شود، اما وقتی می‌خواهند یک آنونس بسازند و آمدن رمضان را تبریک بگویند، ناچار باید از نشانه‌هایی استفاده کنند که به سرعت فضای رمضان را تداعی کند. یا برای سریالها و فیلم‌ها و همسان با سایر تدابیر فنی و تصویری، پای موسیقی و صدا نیز در میان است. می‌بینید که در سریال‌ها موسیقی لحظه‌‌ی افطار ربناست.
بلندگوهای مساجد هم از این قاعده مستثنی نیستند. در طول سال نغمه‌ی مناجات و اذان از بلندگوها به گوش می‌رسد. اما ربنایی باید تا مسجد و رسانه‌اش در انتقال پیام و معنا و ایجاد تمایز موفق باشد.
حال با چنین معناهای گسترده‌ای که بصورت رمزگانی منتقل می‌شود، آیا می‌توان این مناجات زیبا را نادیده و ناشنیده گرفت؟
رسانه‌های موفق در سرتاسر دنیا هزینه‌های بسیاری پرداخت می‌کنند تا بتوانند با بهره‌گیری از نشانه‌هایی که به فرهنگ عمومی متعلقند، به فشردگی معنا و تسهیل در انتقال پیام کمک کنند.
رسانه برای ادامه‌ی حیات خود به نشانه های فرهنگی نیازمند است و بی آن از معنا تهی است.

رسانه ملی باید عصاره‌ی خواست عمومی باشد. فرد فرد شهروندان پیکره‌ی رسانه‌ را تشکیل می‌دهند. بدون آنها رسانه چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ همین است که وقتی رسانه به نشانه‌های عمومی بی‌توجهی می‌کند، جامعه به روش‌های مختلف آن اثر را در خود می‌پروراند وگسترش می‌دهد.
آیا بی‌توجهی رادیو و تلویزیون آهنگ‌های فولکلور را از ذهن و زبان مردم ربود؟ رسانه‌ از آهنگ‌های بسیاری بهره نبرده است؛ اما در ناب‌ترین لحظه‌ها زمزمه می‌شوند.
فرهنگ تابع بخشنامه و دستور نیست که کسی بگوید: «وظیفه داریم از حساسیت‌ها نسبت به ربنا بکاهیم.» گذر زمان و تغییرات فرهنگی سرنوشت یک نشانه، اثر و معنای فرهنگی را تعیین می‌کند. گاهی بازتولید اثر نیز چاره کار نیست. آیا خواننده‌های مختلف به رسانه‌ی متمرکز دعوت می‌شوند که پیام‌هایی که در بستر زمان به اثری چون ربنا اقزوده شده است را بازآفرینی کنند؟! گمان نمی‌کنم در یک رودخانه دوبار بتوان پاگذارد!

امروز که رسانه آن معنای متمرکز را هم ندارد. رسانه‌های متعددی هستند که مخاطب در تولید محتوای آن شریک است. پس بی‌اعتنا به تمایل رسانه‌ی مرکزی «ربنا» را در وبلاگ‌ها و وبسایت‌ها منتشر می‌کند. زنگ موبایل‌ها با هر ارتباط ربنا می‌شود، و از این تلفن همراه به آن تلفن همراه میرود. مثل «شله‌زرد»هایی که از این خانه به آن خانه می‌رود. «ربنا» یک نشانه‌ی موسیقایی ایرانی است. در گذر زمان معنایی بر نشانه‌ای افزوده یا از آن کاسته می‌شود. ربنا اکنون معناهای جدیدی با خود حمل می‌کند. ربنا یک مناجات با لحن ایرانی است. آنگونه که اذان موذن‌زاده.


ربنا | download


مثنوی افشاری | download

پنجره
دانلود «ربنا» | محمدرضا شجریان
دانلود «مثنوی افشاری» | صدای محمدرضا شجریان
گزیده‌ای از «ربنا» | مثنوی‌خوانی | دانلود برای زنگ تلفن همراه
ربّنا أَفرغ علینا صبراً | وبسایت شجریانی‌ها
پرونده‌ی‌ ویژه‌ی‌ ربنا | وبلاگ همایون شجریان
ناخودآگاه ایرانی | ماتینه
از تهی سرشار | ماتینه
ربنای افطار شجریان و امنیت ملی | فرزانه روستایی

یکشنبه, ۱ شهریور ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی
بالای وبلاگ

فرهنگ سبز بوق

نگاه کنید ببینید چقدر مصرف بوق بالا رفته‌است. اگر همینجوری ادامه پیدا کند، با کمبود بوق مواجه می‌شویم. بعد مجبور می‌شویم از خارج بوق وارد کنیم که آنهم اصلا به صلاح نیست. همین بوق‌های داخلی دارند توطئه می‌کنند و صدای اجنبی‌ها از دهانه‌ی آنها درمی‌آید. ما که بوق نیستیم عزیز من. آدم اگر بوق هم باشد می‌فهمد که این بوقها در راستای اغتشاش و تشویش اذهان عمومی است.
قانون هم سرشان نمی‌شود. می‌گویند: این تابلو «بوق زدن اکیدا ممنوع» فقط برای مقابل بیمارستان‌هاست. آخر این چه حرفی است؟ این روزها همه جا بیمارستان است. در این برهه‌ی حساس همه مریض هستند. مریض البته ایهام دارد. نه خود مریض. کلمه‌ی مریض.
۱- مریض: آنکسی که کرم دارد. این جماعت خودشان مولد بوق هستند.
۲- مریض: آنکه واقعا مریض است. این روزها کی سالم است؟
چند مدل از این بوق‌های استکباری را معنی می‌کنیم تا بفهمید که چه خواسته‌های شنیعی دارند این بوق‌ها.

بوق بوق
یعنی دستا بالا. پیش از انتخابات بوق مصرف بسیار مسالمت‌آمیزی داست و نهایت نهایتش معنی‌اش این بود که: «برو کنار دیگه بابا اسکل.» حالا چه؟ این «دست‌ها بالا» می‌دانید چقدر تاویل پذیر و مجرمانه است؟ حالا نشانه‌ی چیست؟
۱- تسلیم در برابر زورگویی
۲- آماده برای لهو و لعب و حرکات موزون
۳- بدتر از همه علامت پیروزی و مچ‌بند رنگی و…

بوووووووق
معنی سابقش این بود که تو دیگه عجب آدم فلانی هستی. خوب برو دیگه.
معنی جدید: ما خس و خاشاک نیستیم.

آخر این نحوه‌ی گفتمان است؟ هیمن بوقها در رسانه و بوق‌های استکباری پخش می‌شود و چقدر تحلیل‌های بد می‌کنند. خوب نزن بوق. مگر تو با بوق رای دادی که حالا با بوق می‌خواهی پس بگیری؟ آقا اصلا در هیچ کجای قانون انتخابات درباره‌ی نحوه‌ی اعتراض بوق هیچ جایی ندارد. بله شما می‌توانی با ماشین‌ات بروی، یکی از مسئولان را سوار کنی و در نهایت آرامش گفتگو کنی. وقت سوار کردن و خداحافظی دو تا بوق هم بزنی ایراد ندارد.

بوق بوق بو بوق بوق
این بوق از آن بوق‌های مرگبار است. شما به آهنگش توجه بفرمایید. آقا این بوق ریتم دارد. اگر در پاسخ به این بوق شما فردی حرکات زنند‌ه‌ مرتکب بشود، چه خاکی باید در سر ریخت؟
حالا این اصلا هیچ. داخلی است. شما دقت بفرمایید که این بوق ریتم شعار مرگ بر فلان و مرگ بر فلانجا و اینها را دارد. زبانم لال اگر همیجور پیش برود و “مرگ بر روسیه” هم بوقیزه بشود چه خاکی به سرمان کنیم؟

بوووووووووووووووووووووق ق ق بوقق ق ق ق
باید دوباره برگزار شود!

بو بوق بوق، بو بوق بوق؛ بو بو بو بوق، بو بوق بوق
نترسین، نترسین؛ ما همه … فلانیم!
این بیت همین الان یک شاکی حاضر و آماده دارد. فرهنگستان ادب پارسی. می‌گویند اگر قرار باشد اشعار با بوق خوانده شود که ما باید برویم بوق بزینم دیگر. فرهنگستان می‌گوید: اگر قرار باشد دیوان حافظ یا شاهنامه‌ی فردوسی با بوق خوانده شود که کار چند گروه زار است:
۱- اساتید مسلم
۲- شهروندان مسلم
۳- برادران مسلم

فرهنگستان ادب پارسی از ان شعار ایراد فنی هم گرفته است که «نترسین» صحیح نمی‌باشد. بهتر است بگوییم: بترسید بترسید… گاز اشک‌آور رسید. یا خیلی چیزهای دیگر رسید.
آن نترسید با این چیزها تناسب ندارد و در تضاد است. درست است که تضاد خودش یک صنعت ادبی است، اما این صنعت خودش بی‌ادبی است.

بوق بوق بوق
این بوق می‌گوید: آقا ما هوای شما را داریم و اصلا این چه وضعش است؟ ولی ما فعلا دستمان بند است. دستمان بند است خودش چند شاخه می‌شود: ما داریم میریم سفر وقت نداریم. اما همینجوری که می‌رویم، در طول راه اعتراض شدید خودمان را اعلام می‌کنیم. بنده همین الان یک اعتراض شدیدی کردم. خیلی‌ها فکر کردند چون کامیون دارد له‌ام می‌کند بوق زده‌ام. در حالیکه آن بوق شدیدترین اعتراض من به وقایع اخیر بود.
یک مدل دیگر اینکه ما تاکسی و راننده خطی هستیم. باید نان بخوریم. همینجوری از ما قبول بفرمایید. ما وقتی مسافران ارجمند دسته‌جمعی در خیابان به نشانه‌ی اعتراض منتظر ماشین ایستاده‌‌اند، بوق می‌زنیم و تحریک‌شان می‌کنیم. آنها هم در پاسخ به دعوت ما یکهو با هیجان زائدالوصفی هجوم می‌آورند. عده‌ای گمان می‌کنند اینها برای زودتر رسیدن به مقصد خوشحال هستند.

بوق بو بوق، بوق بو بوق
در این نوع بوق ما با اسم کاندیدای خاصی روبرو هستیم. این کاندیدا خودش از همان زمان اعلام نتایج دارد بوق ممتد می‌زند. بوق ممتد که جریمه دارد اساسی.

پیشنهاد می‌کنیم از این پس:
۱- ماشین‌ها بدون بوق تولید شوند. برای اعلام خطر به شهروندان از هوار هوار کردن، میمک صورت که نشان‌دهنده‌ی شدت عصبانیت و حال به هم خوردگی و چند تا فحش باشد، استفاده شود.
۲- برای نصب بوق روی تعداد معدودی خودرو، راننده توسط مراجع صالحه صلاحیت خود را احراز کند.
۳- پیش از بیرن زدن از خانه و آغاز کار متن بوق‌ها را به فرهنگستان زبان و ادب پارسی اعلام کند.
۴- از زدن بوق دسته‌جمعی جلوگیری شود. زمان‌بندی یا سهمیه‌بندی بوق می‌تواند مشکل را حل کند. مثلا هر کس در روز سه نویت و در هر نوبت ۱ ثانیه بتواند بوق بزند.
۵- بوق‌ها بادی شود. راننده خود باید در این بوق بدمد و باد آنرا تهیه کند. حالا این باد را از کجاو چگونه تهیه می‌کند، آزاد است! یا ابن روش راننده نفسش از جای گرم بلند نمی‌شود و ملاحظه‌ی هر چیز را نکند ملاحظه‌ی مجاری تولید باد خودش را می‌نماید.

به بوقچی‌ها اعلام می‌کنیم:
بوق اگر بوق تو و کله اگر کله ی ماست
آنچه البته به جایی نرسد این بوق است

—————————-
پنجره
بازنشر از «آی طنز »
بوق – ۱ (اجتماعی)
—————————-

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی
بالای وبلاگ

از تهی سرشار

درباره‌ی نوشته‌ی محمدرضا سرشار خطاب به محمدرضا شجریان

در نمایشگاه کتاب در سال ۸۶ به غرفه‌ای و کتابی برخوردیم که از دور چندان تناسبی با یکدیگر و البته کتاب‌های عرضه شده در آن نداشتند.
ناشری که در آن غرفه محصولاتش را ارائه می‌کرد از جمله ناشرانی است که گمان می‌کنند برای جبران عدم تمایل مخاطب و البته برای فروش بیشتر باید ملغمه‌ا‌ی بسازند ار کتاب‌های نامتناسب و رنگارنگ! کتاب تعبیرخواب، ادعیه‌، آشپزی، عالم ارواح، سفره‌آرایی، نهج‌البلاغه، طالع‌بینی و…
کتابی روی پایه‌ای قرار گرفته بود و بسیار هم به چشم می‌آمد؛ با تصویری از «صادق هدایت» و نام او که درشت و با رنگ قرمز چاپ شده بود. تعجب کردم از نسبت این تعبیر خواب‌ها و آموزش شوهرداری با «صادق هدایت»
با احمد عیسی اوغلی، دوستم، پیش رفتیم. کتاب از نزدیک چیز دیگری بود و از آن شخص دیگری. بالای نام هدایت کوچک و با رنگ سفید نوشته بودند: «راز شهرت» و پایین نامش: بسیار کوچک‌تر از عنوان بالایی نام مولف رنگ مشکی: محمدرضا سرشار

رضا رهگذر مدعی است: اینکه هدایت پیچیده نوشته است، دلیل نمی‌شود که بگوییم او نویسنده‌ی خوبی است. (از متن مصاحبه‌اش به گمانم با روزنامه‌ی اعتماد)

حالا این روزها نوبت محمدرضا شجریان است که استاد محمدرضا سرشار پرده از حقیقت وجودی و هنری او بردارد و با نقدی عالمانه نشان دهد صدای شجریان «…جاذبه و برجستگی خاصی ندارد.» البته تناقض در متن آقای سرشار بسیار است. او خود اعتراف می‌کند: «…به عنوان یک مخاطب دلی موسیقی، که البته در این زمینه بی‌تجربه هم نیست»  چنین سخن می‌گوید و در وبلاگ شخصی‌اش خود را «استاد محمدرضا سرشار» هم خطاب می‌کند!
استاد سرشار در متنی کیچ و البته با اشتباهات نگارشی (سطر ۹، ۲۵ و…) از شجریان پرسیده است که «چرا به حکومت طاغوت اعتراض نکرده است؟»
ایشان گر می‌خواهد وارد حیطه‌ی نقد بشود باید از حافظه‌ی خوبی برخوردار باشد یا به تاریخ مراجعه کند. کیست که نداند آثار ملی شجریان که بارها از رادیو و تلویزوین پخش می‌شود، حاصل همان اعتراضی است که با روح موسیقی و ادبیات ایرانی عجین است؟
دیگر نکته برای نقد آنست که این عرصه قانونمندی‌ و اصطلاحات مخصوص به خود را دارد. اما شما نگاهی به متن ایشان بیندازید. سطرهای ۱۰ تا ۱۱ که صنعت هم دارد!، ۲۴ تا ۲۵ تا آخر! با اینهمه عصبانیت و کلمه‌های موهن، نسیه هم نیست، چه رسد به نقد!

ایشان از رسانه‌ها می‌پرسد: «چرا قضیه به این سادگی را اینقدر بزرگ می‌کنند و در حقیقت احساسات و تعلق خاطر شخصی خود را نسبت به این خواننده، به کل جامعه تسری می‌دهند؟» اما خودشان از زبان مردم می‌گوید: شجریان هرگز نتوانست مقبولیت عام یابد و به چهره‌ای مطرح در این عرصه در سطح جامعه تبدیل شود… برای قاطبه مردم انقلابی متدین ما، صرف هنر برای هنر و آواز برای آواز، ارزشی ندارد. بلکه آنان به هنری ارج می‌گذارند که در جهت بسط و تعمیق ارزشهای متعالی اسلامی – انقلابی در جامعه باشد.»
کاش آقای سرشار به پرسش‌های دیگران هم پاسخ بگوید که خواننده‌های مناسبتی و مورد نظر شما اکنون کجا هستند؟

محمدرضا سرشار(رضا رهگذر) می‌داند که صادق هدایت در عرصه‌ی ادبیات ماندگار ‌است، و شجریان در عرصه‌ی موسیقی. پس آنچه می‌تواند توجه و فروشی برای کتاب او به همراه ‌آورد نام و تصویر صادق هدایت است. پس از پله‌ی هدایت یا شجریان بالا می‌رود و آنها را انکار می‌کند!

می‌خواستم یکی دو روز به آغاز ماه رمضان نه درباره‌ی شجریان بلکه درباره‌ی ربنا و هویت ایرانی این مناجات زیبا بنویسم. این نوشته چیزی غیر از آن است نه برای دفاع از شجریان، بلکه دفاع از هویتی که آقای سرشار بسیار دقیق و علمی آنرا نقد می‌کند!

راستی آقای رهگذر! اگر حافظ در زمان ما می‌زیست و حرف‌های شما را به شعر در نمی‌آورد و همین می‌گفت که در دیوانش موجود است، او را چه خطاب می‌کردید؟!

پنجره | شجریان و ناخودآگاه ایرانی