تخمه‌ ژاپنی، تخمه چینی، تخمه روسی!

حرف‌های بهداشتی بزن – ۲

بعضی خوراکی‌ها هستند که اگر به خارج هم وصل بشوند، مشکلی پیش نمی‌آید. مثلا درباره آجیل که جلوی چشمتان هست، صحبت کنید. درست است که پای ژاپن و تخمه ژاپنی باز می‌شود اما فعلا ژاپن محل بحث نیست. و خوشبختانه تخمه‌ی روسی و چینی هم نداریم که بخواهد سلامتی شما را تهدید کند. اصلا بیایید از خودتان یک فرضیه پزشکی الکی هم ارایه کنید که موضوع بحث بازدید نوروزی حول همان بچرخد. مثلا اینکه خوردن آجیل عمر انسان را ۲ ماه اضافه می‌کند. البته عده‌ای مریض هستند و فاقد سلامتی روانی. می‌خواهند حال شما را بگیرند و سریع مته به خشخاش می‌گذارند که فقط ۲ ماه؟ با این آجیل گران؟

عرض نکردم این گروه مشکل دارند؟ الان است که بحث گرانی را بکشانند به مباحث سیاسی اقتصادی و شاخص‌های تورم و این حرف‌ها. آقا بی‌خیال. اینها جنبه ندارند ۲ماه به عمرشان اضافه شود. حالا بیا و خوبی کن!

به سرعت بحث را بیندازید بین بچه‌های کم‌سن و سال‌تر که دایم برای هم کری می‌خوانند و می‌خواهند بروند توپ پلاستکی بخرند و در همین نیم ساعتی که آمده‌اند عید دیدنی، یک دست گل کوچک بزنند. بچه‌ها از بحث‌های مضر برای سلامتی سر درنمی‌آورند. آنها را تشویق کنید و بگویید که ورزش خیلی خوب است! خیلی‌ها بودند که از همین بازدیدهای نوروزی و گل کوچک‌ها شروع کردند، بعد پیشرفت کردند، رفتند در تیم ملی. حسابی آنتریک‌شان کنید که باید بروید توی تیم ملی، فوتبال ما را نجات بدهید. مگر همین‌ها که الان بازی می‌کنند چه چیزی از شما بیشتر دارند. اصلا همین‌ها بودند که ما نتوانستیم صعود کنیم به جام جهانی دیگر. خیلی‌هایشان هم ناز کردند نیامدند و در نتیجه تیم ضعیف شد. مگر ندیدید در برنامه نود ۸۰ درصد گزینه سوم را انتخاب کردند؟ البته خوب عوامل دیگری هم در ضعف تیم ملی موثر است اما بهتر است بی‌خیال شوید. اصلا به بچه‌ها هم تشر بزنید که این‌قدر درباره فوتبال حرف نزنند و آدم وقتی نیم ساعت آمده دید و بازدید، نمی‌رود فوتبال بازی کند!

یک بحث سینمایی راه بیندازید. سینما چون هنر هفتم است، حالت عصاره را دارد، یعنی فیلم را که ببینید انگار هفت هنر را یک جا استعمال کرده‌اید. هنر روح را جلا می‌دهد. پس برای سلامت خیلی خوب است. درباره هنرپیشه‌ها صحبت کنید. مثلا درباره هدیه تهرانی که پارسال نمایشگاه عکس هم برگزار کرد. اگر کسی گیر داد که عکس‌هایش را چند فروخت و به چه کسی فروخت، جواب‌اش را ندهید. جواب دادن همان و بحث اکران شدن و نشدن همان. خلاصه کمی به فکر غدد لنفاویتان باشید!

حرف‌های بهداشتی بزن – ۱ | و البته پیشنهادات حکیمانه ادامه دارد…

جمعه, ۶ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

حرف‌های بهداشتی بزن! – ۱


می‌گویند اول سال به هر وضعیت و کاری که باشید تا آخر سال وضع و کارتان همان خواهد بود. پس بکوشید کار بدی نکنید و در وضعیت بدی قرار نگیرید. مخصوصا بعضی کارها سلامتی را کله پا می‌کنند!

دانشمندان به تازگی کشف کرده‌اند که بحث‌های سیاسی سلامت انسان را تهدید می‌کنند. مخصوصا در ایام تعطیل که آدم باید ملاحظه خانواده را هم بنماید. البته نه اینکه اینگونه بحث‌ها به علت غیراخلاقی بودن قابل طرح در جمع خانواده نباشند اما خوب همه چیز که سیاست نیست. موضوعات دیگری هم وجود دارد که خیلی به سلامتی انسان کمک می‌کند. دانشمندان می‌گویند بحث‌های سیاسی علاوه بر تورم مخ و التهابات مغزی، به لوزه‌المعده و طحال آسیب می‌زند و موجب فقر آهن و فسفر می شود. از طرفی ریزش مو را تسریع می‌کند و به غدد لنفاوی هم آسیب می‌رساند!

خیلی‌ها هستند که دچار بیماری هستند و تا چشمشان به هم می‌افتد، رگ بحث‌های سیاسی‌شان گل می‌کند. مخصوصا در دید و بازدیدهای نوروزی که موشکافانه بحث می‌کنند و تصمیم می‌گیرند تمام معضلات کشور را حل و فصل کنند.

ما برای اینکه در ایام نوروز فک هموطنان عزیز بیکار نماند و بتوانند مشکلات دیگر بخش‌های کشور را هم مورد بررسی قرار بدهند، چند پیشنهاد داریم که مایه سلامتی و رفاه و آسایش هموطنان عزیز است:

وقتی به عید دیدنی می‌روید، سعی کنید رویتان گشاده باشد اما رویتان را زیاد نکنید که اولی موجب انبساط خاطر و دومی باعث انقباض بلکه انجماد خاطر است! روی گشاده با روی زیاد زمین تا آسمان فرق دارد.

امسال مشکل روبوسی به صورت ریشه‌ای حل شده است و زیاد لازم نیست توی ذهن‌تان بررسی کنید که چه کسی را باید ببوسید و چه کسی را نباید ببوسید! فکر بد نکنید. بحث بیماری است و آنفلوآنزای خوکی و بزی و… به همه اعلام کنید که برای پیشگیری از آنفلوآنزاهای منتسب به هر گونه حیوان و جانوری روبوسی نمی‌کنید. ممکن است بعضی‌ها از اینکه بساط روبوسی جمع شده است، دلخور بشوند و بگویند: «ای بابا. مگر آدم چند بار در طول سال همدیگر را می‌بیند؟» آن‌وقت در ادامه، احیانا بگویند که: «ای بابا، این چه وضعشه؟» فکر بد نکنید. دلخوری آنها به خاطر محرومیت از ماچ و بوسه نیست، بلکه به این دلیل است که می‌خواهند بحث سیاسی راه بیندازند. پس جلوگیری از ماچ و بوسه شاید از انتقال ویروس جلوگیری کند اما بازار بحث سیاسی را گرم می‌کند. پس از دم ببوسید و بروید جلو!

از مسیری که طی کرده‌اید، تعریف کنید و اینکه چه بهار زیبا و دل‌انگیزی است. این توصیف طبیعت در سلامت روانی خیلی مفید است. به قول معروف «وصف‌العیش، نصف‌العیش». از آسمان آبی صحبت کنید و اینکه چه‌قدر تهران خالی از ماشین فاز می‌دهد. بسیار خوب! تا همین جا بس است. الان طرف باب انتقادات‌ شهری را باز می‌کند و می گوید: «چه فایده از ۱۴ فروردین تهران می شود همان شهر کوفتی که بود. آخر این هم شد شهر؟ خوب چرا باید این همه ماشین توی شهر برای خودشان بالا و پایین بروند؟ حالا ببینید اگر مترو نبود چه سیستمی پیاده می‌شد.»

بعد هم بحث مترو را می‌کشاند به جاهایی که نباید بکشاند. توصیه‌های دانشمندان که یادتان هست؟!

در ایام نوروز تا می‌توانید میوه بخورید و درباره آن صحبت کنید که هم خودش بی‌ضرر است و هم بحث‌اش. مثلا پرتقال که سرشار از ویتامین C می‌باشد. ممکن است بعضی‌ها بپرسند این پرتقال کجایی است؟ کسی که چنین سوالی می‌پرسد احتمالا می‌خواهد سر صحبت واردات میوه را باز کند. به‌نظرم این سوال استعداد سیاسی شدن دارد. اگر به این جماعت رو بدهید، سیب‌زمینی را هم قاطی میوه‌ها می‌کنند. ورود سیب‌زمینی همانا و سیاسی شدن بحث همانا. نوروز بدون سیب‌زمینی امکانپذیر است!

پیشنهادات حکیمانه ادامه دارد…

پنجشنبه, ۵ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

تف!

این فعل ساده است: «رفت»
اینها فعل ناساده‌اند: «بالا رفت»، «پایین رفت»، …
اما عجیب آنکه واژه‌ی ساده هم آخر نصیب فعل ناساده می‌شود!

مثال: «کسانی می‌روند» و «کسانی ساده از نردبان خون و نام و شرف آنها بالا می‌روند.»
گویا این رسم همیشه‌ی تاریخ است.

———————————————-
پی‌نوشت: من را ببخشید که نوشته‌های ماتینه در سال ۸۹ با تف شروع شد! چه می‌خواستم بگویم وقتی – به قول مسیح علی‌نژاد – ندا بارها و بارها پیش چشممان شهید می‌شود؟ به حرمت بهار و به حرمت انسان، سال نو را تبریک می‌گویم.
صدمین نوشته‌ی ماتینه هم تفی شد!

چهارشنبه, ۴ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

پیشنهاد خنده‌دار

بازار پیشنهاد کتاب و مجله‌های نوروزی گرم است. حیفم آمد از ویژه‌نامه‌ی نوروزی هفته‌نامه‌ی سلامت چیزی ننویسم. البته بالای لوگو نوشته‌اند «پرتیراژترین هفته‌نامه‌ی کشور» شاید به پیشنهاد من نیاز نداشته باشد. اما ویژه‌نامه‌ی طنز سلامت برای نوروز ۸۹ شاید به پیشنهاد من نیاز داشته باشد.

این ویژه‌نامه به سعی رویا صدر، در هشت صفحه، منتشر شده است و آثار جمعی از طنزپردازان خوب کشور در آن دیده می‌شود. یک نام را هم برای ایجاد کنتراست در ویژه‌نامه گنجانده‌اند. او کسی نیست جز خودم!
آثار رویا صدر، مسعود کیمیاگر، شهرام شهیدی، سهراب گل‌هاشم، مریم پورثانی، بهروز قطبی، مجید رحمانی صانع، ابوالفضل اقبالی، فاضل ترکمن، عمران صلاحی، عباس تربن، رضا ساکی، نرگس قادری، مهرداد صدقی، محمد صالحی آرام، گلشاد زعفرانی، سیدعلی میرافضلی، جلال سمیعی و مهدی استاد احمد را بخوانید و برای ایجاد همان تضادی که عرض کردم، طنز من را هم بخوانید که عنوانش هست: حرفهای بهداشتی بزن!

تبلیغ هیجانی: حرفهای بهداشتی بزن!
ایام نوروز در وبلاگ ماتینه
اگر دوست دارید نوروز سالم و پاکی داشته باشید، خوب پس باید دور حرفهای سیاسی را خط بکشید!
چی؟ می‌گویید حرف دیگری باقی نمی‌ماند؟ اشتباه می‌کنید. من به شما می‌گوییم چه بگویید که سیاسی نشوید! آن با من!
حرفهای بهداشتی بزن!

تا یادم نرفته بگویم که ویژه‌نامه با کاریکاتورها و تصویرسازی‌های لاله ضیایی همراه است. با یک اسکناس هزار تومانی آنرا ابتیاع و از سر دادن هر گونه شعار پرهیز نمایید!

چهارشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

عصر قاطعیت تردید

سه چیزی که دیگر باور ندارم؛ بازی وبلاگی ویژه‌ی پایان سال ۸۸

به یک بازی وبلاگی دعوت شده‌ام، بلاخیز! باید از سه باوری که ناباور شده‌اند بنویسم. باور کنید هر چه گشتم باور درست و درمانی نیافتم. کمتر اهل قطعیت بوده‌ام.
درست است که به قول دکتر امین‌پور زمانه‌ی ما «عصر قاطعیت تردید» است، اما در این سالها باورهای مذهبی و هم باورهای ملی (هر دو) آسیب دیده‌اند. نمی‌دانم چند باور باقی می‌ماند که حالا قرار باشد از سه تای آنها عبور کنم.
می‌خواهم بیش از تکیه بر باور از کارهایی بگویم که امروز به اشتباه بودنشان معترفم، البته باز هم به تردید! این کارها در زمان خودشان هم از باوری قطعی سرچشمه نمی‌گرفتند. می‌توانم برایشان دو عنصر زمان و مکان را بیاورم و بگویم که اشتباه می‌کنم که فکر می‌کنم اشتباه کرده‌ام!

۱- در دوران نوجوانی، و کمی هم جوانی، قاری قرآن بودم. نه تنفننی و برای روخوانی. باور کنید قاری خوبی بودم. صدای خوبی داشتم و (اگر تعریف از خود نباشد) دارم. به سبک مصطفی غلوش کار می‌کردم. در مسابقه‌های پرتعدادی رتبه آورده بودم.
قاری قرآن بسیاری از «شبی با قرآن»ها، افتتاحیه‌ها، اختتامیه‌ها و مراسم‌های رسمی بودم. دعا هم قرائت می‌کردم. (با آشنایی نسبت به ردیف‌های آوازی)
قسم می‌خورم که در همان فضا هم گرایش‌هایی روشن داشتم. هیچوقت از مناسبات حاکم بر این فضاها خوشم نمی‌آمد. قاری قرآن نماز جمعه بودم، اما با پوشش اسپرت و صورت اصلاح شده می‌رفتم به مصلا. چند بار هم تذکر دادند که صورتت را اصلاح نکن!
در هیاتی که از بچگی زنجیر می‌زدم و مثلا بچه‌ی آن تکیه بودم، پنج سال عشق خواندن بودم. کورش کردند. مداح خوره‌ی ما در همه‌ی آن پنج سال می‌گفت: «انشاالله فردا شب.» آدم باید خیلی نامرد باشد که یک نوجوان ۱۵ ساله را سر کار بگذارد.
دکتر وحید دستجردی از قرائت من در جایی خوشش آمده بود و جایزه‌ای برایم آورده بود. سپرد که به من برسانند. بعد از ۱۵ سال هنوز به دستم نرسیده است.
کلاس‌های قرآن (در سطوح بالا) هم می‌رفتم. آقای بنیادی از بعثه‌ی رهبری برای تعلیم می‌آمد.
استاد و قاری خوبی بود، اما هر جلسه پشت سر آقای خاتمی صفحه می‌گذاشت و به من خیلی سخت می‌گذشت.(آنهم در سال ۷۶)
از آنجا که جاذبه‌ی عزیزان در این وادی خیلی بالاست، من را هم پس زدند. البته امروز حسابی دعایشان می‌کنم!
اعتراف می‌کنم باورم به تاثیرگذاری در این زمینه و زمانی که برایش گذاشتم، بیهوده و اشتباه بود.

۲-از نوجوانی خیلی دوست داشتم کاری برای شهرم بکنم. وقتی خبرنگار افتخاری روزنامه‌ی آفتابگردان بودم بیشتر درباره‌ی شهرم می‌نوشتم تا مثلا داستان و طنز. جوری که خیلی‌ها در آفتابگردان من را به نام شهرم می‌شناختند. رادیو محلی، جمعیت زیست محیطی و کانون ادبی راه‌اندازی و شش دوره «جشن ادبی یلدا» را در شهرم برگزار کردم. مسئول فرهنگی – هنری جشن رمضان بودم و خلاصه هر جا خبری بود، من هم آنجا بودم. شاید اگر بجای آقای فلان‌جا به آقای داستان یا هر چیز دیگر شناخته می‌شدم یا اگر بجای کار گذاشتن روی آن انجمن‌ها و کانون‌ها از شهرم بیرون می‌رفتم، بهتر بود. امروز با آن همه فعالیت در این شهر غریبم. در این شهر ما کاشتیم و دیگران خوردند، هر چند که آنچه دیگران کاشته بودند را هم ندادند ما بخوریم؛ همان دیگران خوردند!

۳-باورهایم درباره‌ی دعا تغییر کرده و به دعا به آن صورت که یک جمله را صدبار و هزار بار دکلمه کنم، باور ندارم. حتی درباره‌ی دعا با اعتقاد قلبی هم باورهای دیگری دارم. در اینباره می‌خواهم مفصل بنویسم. داستانی با موضوع دعا توی ذهنم می‌چرخد. داستانی که جنبه‌های زمینی‌ و آسمانی‌اش رو در رو هستند.

۴-این یکی را هم اضافه می‌نویسم. ناگهان به ذهنم رسید.
باورهای نوجوانی‌ام درباره‌ی شاعرانگی را دیگر قبول ندارم. دیگر بعضی از ریخت و قیافه‌ها و ادا و اطوارها توی کتم نمی‌رود. یا این کشش صدا در دکلمه‌ی شعر یا حتی صحبت کردن. به نظرم اگر بیش از قیافه‌ها و ژست‌ها و کشش صداهامان، به ادبیات  فراتر از زنگ تفریح و رمانتیک‌بازی توجه‌کرده بودیم، وضعیت دیگری داشتیم. این گزینه درباره‌ی رشته‌ی ادبیات در دانشگاهها بیشتر و بیشتر صدق می‌کند.

این باورها را با تردید می‌اندازم در آتش چهارشنبه سوری و می‌گویم: زردی من از تو، سرخی تو از من.

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

سوتی‌های صادراتی

این قسمت: سوتی‌های ملی – مذهبی

گاهی نهادهای دولتی و غیردولتی جمله‌هایی را کنار هم می‌گذارند و کلی مقابل یکدیگر قمپز هم می‌آیند که چقدر حکیمانه و شاعرانه نوشته‌اند.

پیش از تولد امام هادی(ع) پیامک کج و کوله‌ای برایم آمد. دندان روی جگر گذاشتم و نادیده گرفتمش. حالا در آستانه‌ی بهار که شاعرانگی‌ها می‌زند بالا، جمله‌هایی در نقاط مختلف شهر می‌بینیم برای استقبال از بهار که اگر من بهار بودم، صد سال سیاه نمی‌آمدم.

اولی مذهبی بود و شاید نوشتنش شاید نشانه‌ی سستی من در امور دینی حساب می‌شد(نه سستی ادیب فرزانه‌ای که پیامک را سروده بود!) حالا که نمونه‌ی ملی و طبیعی آن هم جور شده، یک گیر به هر دو مورد ملی و مذهبی می‌دهم که هر کدام دل طرف مقابل را خنک کند و نشانه‌ی اعتدال و بی‌طرفی من باشد. یک گیر ملی و یک گیر مذهبی. شاید هم گیر ملی – مذهبی!

مذهبی

هر خسارتی با بیمه جبران می‌شود. میلاد امام هادی گرامی باد(بدون علیه‌السلام هم فرستادند که بیشتر از یک SMS نشود!) بیمه مرکزی ج.ا.ا

گمان کردم این دو جمله‌ موقوف‌المعانی هستند و تولد امام هادی خسارتی‌ است که با بیمه جبران می‌شود. پناه بر خدا!

ملی
یک سال است در محل سکونت من چاپ بنر مد شده و همه به میزان فجیعی دوست دارند بنر چاپ کنند. شهرداری، زحمت کشیده، برای استقبال از بهار بنرهایی را چاپ و نصب کرده و روی یکی از آنها نوشته است:

با گذاشتن زباله‌ها مقابل درب حیاط به استقبال بهار برویم.

پیش از این مردم با عطر و گل و بلبل به استقبال از بهار می‌رفتند. شاید این هم مد جدیدی باشد که با زباله به استقبال می‌روند.

عزیزان دل! فدای طبع ظریفتان بشوم. زمین به آسمان نمی‌آید اگر از میان این همه دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی، که به شغل شریف بیکاری اشتغال دارند، در هر اداره فقط یک نفر را استخدام کنید که برای جبران صادرات کشور این همه سوتی صادر نفرمائید.

شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

جسارت صلح؛ گفت‌وگو با محمود دولت‌آبادی

رویارویی با حرف‌های محمود دولت‌آبادی رویارویی با ذهنیت مرجعی است که از کنار کلمه‌هایش نمی‌توان به آسانی عبور کرد. هر کلمه‌ی او محل توقف و دقت بیش از پیش است. از این روست که در کنار صحبت‌های گونه‌گون، هراسش از آینده را باید جدی گرفت که « یک احتمال خیلی وحشتناک در آینده ما می‌چرخد.» او در گفت‌وگو با هفته‌نامه‌ی شهروند امروز هم پیش‌بینی کرده بود: انتخابات با معضل روبرو می‌شود.

گفت‌وگوی علی‌اصغر سیدآبادی با محمود دولت‌آبادی هفته‌ی گذشته در روزنامه‌ی بهار منتشر شد. آنجا نخواندم و اینجا در وبلاگستان و فضای گودر خواندمش. سیدآبادی در گودر نوشته است «از شانس بد من‌، روزی که این گفت‌و‌گو منتشر شد، سایت روزنامه ما رفته بود هوا». البته بازنشر آن در «خوابگرد» این بدشانسی را رفع کرد؛ هر چند که خوابگرد در دسترس مشترک گرامی نباشد!
اما از آقای سیدآبادی خواستم آنرا در وبلاگی که رنگ فیل+تر را ندیده هم بازنشر دهد، که بتوان به آن لینک داد، برای آنها که هنوز نه گودری هستند و نه اهل شکستن. او اجازه‌ی بازنشر گفت‌وگو را در ماتینه داد برای سایر خوبان نشکن! هر چند که گمان نمی‌کنم تعدادشان زیاد باشد.

با توجه به اهمیت این کلمه‌ها، متن گفت‌وگو را از خوابگرد بازنشر می‌دهم.

علی اصغر سیدآبادی: بسیاری از فضاهایی را که محمود دولت‌آبادی در داستان‌ها و رمان‌هایش از آن‌ها نوشته است، می شناسم و آثار او اگرچه به واقعیت‌های آن فضاها محدود نمانده است و از آن فراتر رفته است، اما برای من و همشهریانم در کنار ارزش‌های ادبی، هم‌چنان ارزش تاریخی نیز دارد. طبیعی است که به خاطر همین فضای مشترک ذهنی از آثار او بیش از هر نویسنده‌ی دیگر ایرانی لذت برده باشم. کلیدر او را در نوجوانی خواندم و یک بار نیز درباره‌ی خواندن آخرین صفحات آن نوشته‌ام. آخرین صفحه‌های کلیدر را در حالی می‌خواندم که آفتاب می‌دمید و منظره‌ی روبه‌روی من «سوزنده» بود. آنان که کلیدر را خوانده‌اند سوزنده را می‌شناسند.

محمود دولت‌آبادی همشهری من است، اما من او را خیلی کم دیده‌ام؛ یکی دوبار گفت‌وگوی تلفنی به ضرورت کار روزنامه‌نگاری و یکی دوبار دیدار گذرا در مراسمی و دیگر هیچ. همیشه فکر می‌کردم او را در آثارش دیده‌ام و دیگر نیازی به دیدارش نیست، اما وقتی هفته‌ی پیش با دیرکردی چندین ساله به دیدارش رفتم و دیرتر از قرار رسیدم، هم‌چنان که از دیر رسیدن شرمنده بودم، از آن دیرکرد چندین ساله نیز پشیمان بودم. منی که او را از آثارش می شناختم، انتظار روبه‌رو شدن با نویسنده‌ای تلخ‌تر را داشتم، اما او تلخ نبود و خیلی زود گفت‌وگو گل انداخت و کشید به موضوع‌هایی که سال‌هاست، موضوع روز ماست و او از نگرانی‌اش گفت. او نگران بود، نگران آینده. او از راه باریکی می‌گفت که ایران را از برخورد نیروها و آن احتمال خطرناکی که در ذهن داشت، بیرون می‌برد، او این راه را راه جسارت صلح می‌خواند و معتقد بود که صلح، جسارت بیش‌تری می‌خواهد تا جنگ.

گفت‌وگوی ما درباره‌ی کتاب تازه‌ی او «نون نوشتن» بود، که مجموعه‌ای از یاداشت‌های سالیان اوست و به طور طبیعی از نظر موضوعی متنوع. این تنوع در موضوع‌های گفت‌وگوی ما هم به ناگزیر دیده می‌شود و شاید به نوعی پراکندگی نیز رسیده باشد، اما آن چه همه‌ی این پراکندگی‌ها را انسجام می‌بخشد، شخصیت نویسنده‌ای ست که روزگارش را با نوشتن از روزگار سپری‌شده‌ی چندین نسل از هموطنانش سپری کرده است.

دنباله‌…

یکشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

خودتی!

کسانی با خودشان مشکل دارند و با زمین و زمان سر جنگ! نمونه‌اش آقای گیر!
از دوران مدرسه زیاد دیده‌ایم از اینها. یک روز به کسی متلک می‌اندازند. بعد هر و هر می‌خندند به طرف. بی‌آنکه کسی دلیلی برای خنده دیده باشد. شاید حالشان خوب نیست! بعد هم شروع می‌کنند به تنه زدن.

آقای گیر همه‌ی این کارها را می‌کرد. بعد که می‌دید طرف عین خیالش نیست، به سایر اندامش فشار می‌آمد و شروع می‌کرد به ایجاد آلودگی صوتی و به طرف می‌گفت: روانی، روانی، روانی!
طرف به او می‌گفت: خودتی. خوب بگویی یا بد، خودتی!

آقای گیر که از این پاسخ پاستوریزه ارضا نمی‌شد. انتظار داشت بشنود: «روانی عمه‌اته، روانی هفت کسته» و خلاصه دیگر اقوام، بستگان، دوستان و بازماندگان.
پس برای بی‌استفاده نماندن و حرام نشدن، خودش این گزینه‌ها را به او می‌گفت.

  • حالا هر دو بزرگ شده‌اند. هر دو در همان حال و هوای خودشان.
    آقای گیر وقتی دید همه به خوش نبودن حالش پی برده‌اند و حرفش با بادهای موسمی یکی گرفته می‌شود، رفت و دری و وری‌هایش را بزک کرد و چند اصطلاح از این و آن طرف دست و پا کرد.

حالا وقتی طرف را در کوچه و خیابان می‌بیند، می‌گوید:
disorder Bipolar، disorder Bipolar، disorder Bipolar
طرف به او می‌گوید: خودتی، خوب بگویی یا بد، خودتی!
آقای گیر باز هم انتظار داشت طرف به او بگوید: «disorder Bipolar عمه‌اته، disorder Bipolar هفت کسته» و باز هم پای دیگر اقوام، بستگان، دوستان و بازماندگان را وسط بکشد!

نتیجه می‌گیریم:
۱- آقای گیر انتظار بجایی داشت و طرف به انتظارات او پاسخ درستی نمی‌داد.
۲- آقای گیر نمی‌فهمد خودتی یعنی چه که گیر داده به کس و کار ملت
۳- طرف جواب صدی داده است که نود هم پیش او باشد!
۴- آقای گیر پیشرفت کرده است و طرف نه
۵- خوب است فهمیدیم روانی یعنی چه! و یعنی که!
۶- وقتی در سنین مختلف و جاهای دیگر هم با این نوگلان نورسته روبرو شدید، زیاد جدی نگیرید. بادهای موسمی است دیگر!

————————————————————
disorder Bipolar :اختلال دوقطبی

چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

موسیقی و منطقه‌ی هوایی

آدمیزاد می‌خواهد حال و هوا عوض کند، یکی دو هفته زمان می‌برد. از معجزات هزاره‌ی سوم اینکه استانی در فاصله‌ی یکی دو روز حال و هوا عوض می‌کند به چه قشنگی!

دوشنبه اعلام می‌کنند: «کنسرت همایون شجریان در تبریز به دلیل حضور دو نوازنده‌ی زن لغو شده است.» و می‌گویند: « این استان ویژگی‌های خاصی دارد و چون اینجا دارالمومنین است ما نمی‌توانیم مثل بعضی از استان‌های دیگر عمل کنیم. به هرحال هر استان برای خودش حال و هوایی دارد.»
بماند که آن استان های دیگر هم جملگی می‌گویند: اینجا دارالمومنین است.

همایون شجریان روز سه‌شنبه نامه‌ای خطاب به مردم می‌نویسد و سه‌شنبه این موضوع می‌رود به همین چهار تا دانه مطبوعات.

چهارشنبه اعلام می‌شود: «کنسرت همایون شجریان در همان تاریخ در تبریز برگزار می‌شود»

و اینگونه یکی دو روزه حال و هوای  استانی دگرگون می‌شود. حالا این به کنار. تکلیف آن دارالمومنین چه می‌شود؟ بالاخره هست یا نیست؟

پنجشنبه, ۶ اسفند ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی