مسافران گرامی، هواپیمای توپولف به مقصد خارج تا دقایقی دیگر پرواز خواهد کرد. در صورت تمایل فرم رضایت را پر کنید و رو به قبله شوید!
اولی: خودش است. آمد. کدیور آمد.
دومی: آره. دیدمش. کدیور. زن مهاجرانی است دیگر؟
اولی: نفله! این مرد است! مگر نمیبینی؟
دومی: خوب فامیلی زن مهاجرانی هم کدیور است.
اولی: خواهرش است.
دومی: این؟
اولی: گیج، این برادرش است.
دومی: آهان. حالا هر چی. منظورم این است که آمد. قبلا که عمامهی سفید داشت! چرا مشکی شده؟
اولی: احتمالا رنگش را تغییر داده که نشناسیمش. فکر کرده. ما زرنگتر از آنیم. چقدر هم خوشتیپ کرده لاکردار! آدم یاد خاتمی میافتد!
دومی: احمد؟
اولی: گیج، محمد!
دومی: آنجا ایستاده. برویم سراغش. ایست. این آخرین بار است که اخطار میدهم.
خاتمی: پسرم اول اینکه من اینجا ایستادم و تکان نمیخورم. شما دارید حرکت میکنید.
اولی: خوب حالا همین. این اخطار مضاعف بود. دوم؟
-دوم اینکه شما قبل از آن اخطار نداده بودی. اولین اخطار بود، اشتباه گفتی آخرین بار.
اولی: نخیر. ما اشتباه نمیکنیم. منظورم این بود که برای بار آول و آخر است که اخطار میدهم. کدیور؟
-جان؟
دومی: کدیور؟
-چی ِ کدیور؟
دومی: میگه چی ِ کدیور؟ خیلی بیتربیت است. به همه چیز کار دارد. چه بگویم؟
اولی: خودت را بزن به یک راه دیگر که از فاز بیتربیتی بزنی بیرون. اینجا مکان عمومی است. بگو موبایل کدیور، لااقل شمارهاش را هم داشته باشیم، به بچهها نشان بدهیم.
دومی: موبایل کدیور؟
- نه منظورم از چی کدیور این است که محسن کدیور؟ جملیه کدیور؟ شوهر خواهر کدیور؟ شوهر خود کدیور؟ بچههای کدیور؟
دومی: آهان. صبر کن. میگه یعنی کدام کدیور؟ اسم نامجو چی بود؟
اولی: محسن
دومی: آهان. محسن کدیور؟
-ایشان که الان خارج هستند.
اولی: خودت را نزن به آن راه. شما محسن کدیور هستی؟ حالا دیگر میروی جلو سازمان ملل سخنرانی میکنی، هان؟
- جلو سازمان ملل؟! خیر. بنده داخل سازمان ملل سخنرانی کردم. وقتی رئیس جمهور بودم.
دومی: تو رئیس جمهور بودی؟ رئیس جمهور که خاتمی بود. کدیور یک دور رئیس مجلس بود، آره؟
-اولی: آره، آره!
-نخیر. آقای کروبی همان زمان رئیس مجلس بود.
اولی: گند زدی گیج. این کروبی است. اشتباه گرفتیم.
دومی: خوب بهتر. یادت نیست چقدر افشاگریهای بیتربیتانه کرد؟ الان هم وقتی گفت «چی کدیور» میخواست حرفهای بیتربیتی بزند.
- خوب، آقایان با اجازه من باید بروم. خارج کنفرانس دارم.
دومی: ببین چه تریپ خاتمی هم میآید. خارج؟
- آقا چکار میکنی؟ برو کنار میخواهم بروم. منتظرم هستند.
اولی: اینقدر بروم بروم نکن. نمیشود.
-حالا شما چرا اینقدر ورجه ورجه میکنی؟ آرام بگیر خوب؟
دومی: کار مضاعف میکنم.
-کار مضاعف که اینجوری نمیکنند. البته ما خودمان هم به چهارچوب علاقمندیم و نگران سرنوشت کشور هستیم. حالا با اجازه من بروم.
اولی: نمیشود.
-بابا من که صد بار از چهارچوب دفاع کردم. قول دادم آخر. دیرم میشود، بگذار بروم. تدارک دیدهاند.
اولی: برای ناهار دعوت داری؟
-نخیر. برای کنفرانس.
اولی: خوب چه میخواهی بگویی؟ به خودم بگو.
- عبایم را ول کن. کندیش، میگویم باید بروم.
عدهای آنسوتر جمع شدهاند و «خاتمی خاتمی حمایتت میکنیم» میگویند.
دومی: اینها هم میگویند خاتمی. نکند خاتمی باشد؟
اولی: نه بابا. اینها میخواهند به اسم خاتمی کروبی را رد کنند آنور. نمیدانند خاتمی هم بیاید من نمیگذارم برود.
- عزیزان! خواهش من این است که به جای شعار حمایت از من شعار حمایت از این زحمتکشانی که جلو من را گرفتهاند بدهید. اینها خیلی زحمت میکشند. ما با گفتگو مشکلمان را حل میکنیم و همچنان در چهارچوب اصلاحات میکنیم.
اولی: هندوانه میزنی زیر بغل ما؟ ما اهل این ژیگولبازی ِگفتوگو – مفتوگو نیستیمها.
- شکست نفسی میفرمائید. ما الان ده دقیقه است داریم با هم گفتوگو میکنیم. من به پیشبرد امور امیدوارم.
دومی: ای خاک بر سر ما. ده دقیقه است که غیرتمان کجا رفته؟
اولی: ای وااای. بگیر عبایش را بکش.
-آقا شما چرا دستت را از عبای من رها نمیکنی. این عبا سفید است چرک میشود به خدا. دیرم شد. من باید بروم خارج.
اولی: خارج که اصلا حرفش را هم نزن. پس فکر میکنی آن برادر فیلم اخراجیها را برای خنده ساخته؟
- آن اخراجی است. من خودم میخواهم خارج بشوم.
اولی: فرقی نمیکند. جفتش از یک ریشه است. نتیجه هم یکی است. مهم نتیجه است!
- مهم نتیجه نیست. فرایند نیز مهم است. آنها هم درست است که ریشهی واحدی دارند، اما معنایشان متفاوت است. آن به زور است، این به اختیار.
دومی: اتفاقا این دومی بیشتر زور دارد برای آدم. پس دیگر اصلا حرفش را هم نزن!
- دیرم شد. کار دارم، ای خدا!
دومی: هر چه کار داری همینجا انجام بده. مضاعف هم انجام بده. هر چه دلت خواسته دربارهی تجاوز و اینها گفتی حالا میخواهی بروی خارج؟
- آقا من با چه زبانی بگویم که آقای کروبی افشاگری کرد. بنده میگویم آرامش باید باشد و ما هم به سرنوشت کشور علاقه داریم و در چهارچوبها داریم هی خودمان را میگنجانیم.
اولی: خاتمی خاتمی نکن. خاتمی هم اگر بود همین الان بلیطش را پاره میکردم.
دومی: حالا واقعا اگر خاتمی بود، بلیطش را پاره میکردی؟
اولی: نه بابا. خواستم این ده دقیقه گفتوگو را جبران کرده باشم.
-بیا آقا این بلیط من است. سید محمد خاتمی.
دومی: راست میگویدها. خودش است.
اولی: کی؟ کدیور؟
دومی: دیدی حالا خودت هم پرتی. خاتمی را گفتم.
اولی: من چند بار بگویم که اینقدر ساده نباش. پس چرا جلویش ننوشته رئیس جمهور سابق؟ هر گردی که گردو نمیشود. بابا این خود کروبی است. ببین چقدر پافشاری میکند که خاتمی است! خاتمی که اینقدر پافشاری نمیکند که خاتمی است!
دومی: آقا بیا برو. نمیشود بروی.
-آقا ول کن خوب این عبا را دیگر. چروکش کردی. لباسهایم را ریختی به هم. دو ساعت جلو آینه خودم را مرتب کرده بودم.
اولی: برو عمو. مردمی باش. من را میبینی هر روز برای نزدیک شدن به مردم کلی چنگ میزنم توی موهایم و لباسهایم را ژولیده می کنم. حالا آخرش یک عبا به شما میدهیم دیگر.
-نخیر. این عبا با رنگ قبا و جوراب و کفش و انگشتر ست شده است.
موخرهی زورکی
نویسنده: گویا این دو شخصیت نوشتههای من باز هم کارشان گیر کرده است. آقای خاتمی هم دیرش شده است. ول کن گفتوگو هم که نیست. بخواهد گفتوگو کند، کنفرانس ژاپن که هیچ، عمر ما هم تمام میشود. بگذارید من خودم دخالت بکنم.
-آهای برادران. سلام علیکم.
دومی: تو که هستی؟
-من نویسندهی این طنز، ببخشید، این نوشته هستم.
اولی: خوب حالا فرمایش؟
-خواستم بگویم ایشان آقای خاتمی رئیس جمهور سابق هستند.
-خوب باشد. به شما چه؟
-آخر این نوشتهی من است. فکر میکردم، یک جای نوشته، خودتان ایشان را میشناسید. نوشته طولانی شد. الان مخاطب این وبلاگ هم میپرد. بیزحمت ایشان را بفرستید بروند. بارتاب منفی بینالمللی داردها.
دومی: اینکه مطلب وبلاگ شما طولانی بشود؟
-نه بابا. اینکه خاتمی نرود ژاپن.
دومی: دیدی گفتم این خاتمی است؟
اولی: باید بلطیش را پاره کنم. وگرنه فکر میکنند کم آوردیم.
- چرا بلیط را پاره کردی؟ فکر کردی با این کار من را از چهارچوب و گفتوگو ناامید میکنی؟
اولی: تو خاتمی رو بفرست برود خانهشان، تا من بروم برای این نویسنده یک نوشابهی تگری بیاورم.
من: اوه اوه. رئیسشان هم رسید!
رئیس: به به، آقای خاتمی. شماها چرا جلو آقای خاتمی را گرفتهاید؟
دومی: یا حسین! رئیس چقدر باهوش است. سر ضرب شناخت!
رئیس: صد بار بهت گفتم نگو یاحسین!
دومی: آقای خاتمی میخواهد برود خارج، در کنفرانس ژاپن سخنرانی کند!
- به به! به به! احسنت. بابا ای ولله! خوب میزنی تو کار و کاسبی محمد خاتمی. ایشالا مثل نماز جمعهها، سخنرانی قرا داشته باشید!
- آقای رئیس ایشان محمد خاتمی استها.
رئیس: این صدای کیست؟
- نویسنده این متن هستم.
رئیس: بیخود کردی. نوشابه داریم؟
-نوبر است! اینها مثلا شخصیتهای نوشتهی من هستند. کار آقای خاتمی که حل نشد، کار ما هم به جاهای باریک رسید!
پنجره: شیوهی تبدیل نامجو به شجریان!
به کلیکی ره گودر برود ماتینه!