عدد بده!

وبلاگش بی‌هوا دود شد رفت روی هوا. دید بهترین کار این است که نشانی وبلاگش با عدد برود بالا. شد maatine1.wordpress.com ، بعد maatine2.wordpress.com. خوب مجانی هم که هست!
به سومی که رسید یک مشت آدم بیکار رفتند چهار و پنج و شش را به نام خودشان ثبت کردند که ردش گم و گور بشود.
او هم نامردی نکرد برای رفع دسیسه دامنه‌اش را تا عدد ۱۰۰ ثبت و ذخیره کرد.
فردا به دلیل احتکار دامنه‌های اینترنتی جمعش کردند!

شنبه, ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

اون دست قشنگه رو بزن!

مجری بعضی برنامه‌ها که میشم، عزا می‌گیرم با معضل کف زدن و صلوات فرستادن! بعد از سی سال هنوز دانشمندان توانمند ما نتونستن این مشکل فسلفی – اندیشگی رو حل کنن!

جاهایی که مسئولین حضور دارن دیگه از جمله‌های صلوات‌گیر کم میارم. بعد که میگم «کف بزنین»، اون مسئول محترم چنان لبخند بزرگوارانه‌ای میزنه که نگو! بعد هم با تکون دادن سر به من نشون میده «اشکال نداره حالا! ما هم یه جورایی روشنفکریم‌!»

یه جاهایی همه اهل کف و سوتن، اما همه فکر می‌کنن دیگران عشق صلواتن. لنگ اشاره‌ی من هستن. همین که من میگم کف بزنین، می‌ترکن! کف می‌کنن!
بعد از برنامه هم یه جوری به من میگن «دمت گرم، خوب اومدی» که انگار شاخ غول شکستم.

یه جاهایی هست که همه اهل کف و سوتن، یک مسئول محترم هم نشسته. طبق روال باید بگیم: اول یه صلوات و بعد هم تشویق. چنان صلوات کفی میشه که بالاخره نه کف‌اش کفه، نه صلواتش، صلوات.

یه جاهایی هست که باید ملت کف بزنن. مثلا توی نشست نقد کتاب. نمیشه گفت: برای این منتقد ارجمند صلوات بفرستین. طرف استاد دانشگاهه، هر حرفی که نمیشه زد. اصلا همه چیز رو که من نباید بگم. طرف استاد دانشگاهه. چی بگم براش؟
بگم: بزن به افتخارش؟
که خوب مگه عروسیه؟ طرف مگه داماده؟
بگم: براش دست بزنین؟
مگه بچه است؟
بگم: تشویقش کنین؟
مگه طرف نوپاست؟
خوب چی بگم؟ همه چیز رو که نباید گفت؟ بعضی کارها جوششیه. دیگه خودت بزن اون دست قشنگه رو!

به کلیکی ره گودر برود ماتینه!

پنجشنبه, ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

شیوه‌ی تبدیل خاتمی به خاتمی!

مسافران گرامی، هواپیمای توپولف به مقصد خارج تا دقایقی دیگر پرواز خواهد کرد. در صورت تمایل فرم رضایت را پر کنید و رو به قبله شوید!

اولی: خودش است. آمد. کدیور آمد.
دومی: آره. دیدمش. کدیور. زن مهاجرانی است دیگر؟
اولی: نفله! این مرد است! مگر نمی‌بینی؟
دومی: خوب فامیلی زن مهاجرانی هم کدیور است.
اولی: خواهرش است.
دومی: این؟
اولی: گیج، این برادرش است.
دومی: آهان. حالا هر چی. منظورم این است که آمد. قبلا که عمامه‌ی سفید داشت! چرا مشکی شده؟
اولی: احتمالا رنگش را تغییر داده که نشناسیمش. فکر کرده. ما زرنگ‌تر از آنیم. چقدر هم خوش‌تیپ کرده لاکردار! آدم یاد خاتمی می‌افتد!
دومی: احمد؟
اولی: گیج، محمد!
دومی: آنجا ایستاده. برویم سراغش. ایست. این آخرین بار است که اخطار می‌دهم.

خاتمی: پسرم اول اینکه من اینجا ایستادم و تکان نمی‌خورم. شما دارید حرکت می‌کنید.
اولی: خوب حالا همین. این اخطار مضاعف بود. دوم؟
-دوم اینکه شما قبل از آن اخطار نداده بودی. اولین اخطار بود، اشتباه گفتی آخرین بار.
اولی: نخیر. ما اشتباه نمی‌کنیم. منظورم این بود که برای بار آول و آخر است که اخطار می‌دهم. کدیور؟
-جان؟
دومی: کدیور؟
-چی ِ کدیور؟
دومی: میگه چی ِ کدیور؟ خیلی بی‌تربیت است. به همه چیز کار دارد. چه بگویم؟
اولی: خودت را بزن به یک راه دیگر که از فاز بی‌تربیتی بزنی بیرون. اینجا مکان عمومی است. بگو موبایل کدیور، لااقل شماره‌اش را هم داشته باشیم، به بچه‌ها نشان بدهیم.
دومی: موبایل کدیور؟
- نه منظورم از چی کدیور این است که محسن کدیور؟ جملیه کدیور؟ شوهر خواهر کدیور؟ شوهر خود کدیور؟ بچه‌های کدیور؟
دومی: آهان. صبر کن. میگه یعنی کدام کدیور؟ اسم نامجو چی بود؟
اولی: محسن
دومی: آهان. محسن کدیور؟
-ایشان که الان خارج هستند.
اولی: خودت را نزن به آن راه. شما محسن کدیور هستی؟ حالا دیگر می‌روی جلو سازمان ملل سخنرانی می‌کنی، هان؟
- جلو سازمان ملل؟! خیر. بنده داخل سازمان ملل سخنرانی کردم. وقتی رئیس جمهور بودم.
دومی: تو رئیس جمهور بودی؟ رئیس جمهور که خاتمی بود. کدیور یک دور رئیس مجلس بود، آره؟
-اولی: آره، آره!
-نخیر. آقای کروبی همان زمان رئیس مجلس بود.
اولی: گند زدی گیج. این کروبی است. اشتباه گرفتیم.

دومی: خوب بهتر. یادت نیست چقدر افشاگری‌های بی‌تربیتانه کرد؟ الان هم وقتی گفت «چی کدیور» می‌خواست حرف‌های بی‌تربیتی بزند.
- خوب، آقایان با اجازه من باید بروم. خارج کنفرانس دارم.
دومی: ببین چه تریپ خاتمی هم می‌آید. خارج؟
- آقا چکار می‌کنی؟ برو کنار می‌خواهم بروم. منتظرم هستند.
اولی: اینقدر بروم بروم نکن. نمی‌شود.
-حالا شما چرا اینقدر ورجه ورجه می‌کنی؟ آرام بگیر خوب؟
دومی: کار مضاعف می‌کنم.
-کار مضاعف که اینجوری نمی‌کنند. البته ما خودمان هم به چهارچوب علاقمندیم و نگران سرنوشت کشور هستیم. حالا با اجازه من بروم.
اولی: نمی‌شود.
-بابا من که صد بار از چهارچوب دفاع کردم. قول دادم آخر. دیرم می‌شود، بگذار بروم. تدارک دیده‌اند.
اولی: برای ناهار دعوت داری؟
-نخیر. برای کنفرانس.
اولی: خوب چه می‌خواهی بگویی؟ به خودم بگو.
- عبایم را ول کن. کندیش، می‌گویم باید بروم.

عده‌ای آنسوتر جمع شده‌اند و «خاتمی خاتمی حمایتت می‌کنیم» می‌گویند.
دومی: اینها هم می‌گویند خاتمی. نکند خاتمی باشد؟
اولی: نه بابا. اینها می‌خواهند به اسم خاتمی کروبی را رد کنند آنور. نمی‌دانند خاتمی هم بیاید من نمی‌گذارم برود.
- عزیزان! خواهش من این است که به جای شعار حمایت از من شعار حمایت از این زحمت‌کشانی که جلو من را گرفته‌اند بدهید. اینها خیلی زحمت می‌کشند. ما با گفتگو مشکلمان را حل می‌کنیم و همچنان در چهارچوب اصلاحات می‌کنیم.

اولی: هندوانه می‌زنی زیر بغل ما؟ ما اهل این ژیگول‌بازی ِگفت‌وگو – مفت‌وگو نیستیم‌ها.
- شکست نفسی می‌فرمائید. ما الان ده دقیقه است داریم با هم گفت‌وگو می‌کنیم. من به پیشبرد امور امیدوارم.
دومی: ای خاک بر سر ما. ده دقیقه است که غیرتمان کجا رفته؟
اولی: ای وااای. بگیر عبایش را بکش.
-آقا شما چرا دستت را از عبای من رها نمی‌کنی. این عبا سفید است چرک می‌شود به خدا. دیرم شد. من باید بروم خارج.

اولی: خارج که اصلا حرفش را هم نزن. پس فکر می‌کنی آن برادر فیلم اخراجی‌ها را برای خنده ساخته؟
- آن اخراجی است. من خودم می‌خواهم خارج بشوم.
اولی: فرقی نمی‌کند. جفتش از یک ریشه است. نتیجه هم یکی است. مهم نتیجه است!
- مهم نتیجه نیست. فرایند نیز مهم است. آنها هم درست است که ریشه‌ی واحدی دارند، اما معنایشان متفاوت است. آن به زور است، این به اختیار.
دومی: اتفاقا این دومی بیشتر زور دارد برای آدم. پس دیگر اصلا حرفش را هم نزن!
- دیرم شد. کار دارم، ای خدا!
دومی: هر چه کار داری همینجا انجام بده. مضاعف هم انجام بده. هر چه دلت خواسته درباره‌ی تجاوز و اینها گفتی حالا می‌خواهی بروی خارج؟
- آقا من با چه زبانی بگویم که آقای کروبی افشاگری کرد. بنده می‌گویم آرامش باید باشد و ما هم به سرنوشت کشور علاقه داریم و در چهارچوب‌ها داریم هی خودمان را می‌گنجانیم.
اولی: خاتمی خاتمی نکن. خاتمی هم اگر بود همین الان بلیطش را پاره می‌کردم.
دومی: حالا واقعا اگر خاتمی بود، بلیطش را پاره می‌کردی؟
اولی: نه بابا. خواستم این ده دقیقه گفت‌وگو را جبران کرده باشم.
-بیا آقا این بلیط من است. سید محمد خاتمی.
دومی: راست می‌گویدها. خودش است.
اولی: کی؟ کدیور؟
دومی: دیدی حالا خودت هم پرتی. خاتمی را گفتم.

اولی: من چند بار بگویم که اینقدر ساده نباش. پس چرا جلویش ننوشته رئیس جمهور سابق؟ هر گردی که گردو نمی‌شود. بابا این خود کروبی است. ببین چقدر پافشاری می‌کند که خاتمی است! خاتمی که اینقدر پافشاری نمی‌کند که خاتمی است!
دومی: آقا بیا برو. نمی‌شود بروی.
-آقا ول کن خوب این عبا را دیگر. چروکش کردی. لباس‌هایم را ریختی به هم. دو ساعت جلو آینه خودم را مرتب کرده بودم.
اولی: برو عمو. مردمی باش. من را می‌بینی هر روز برای نزدیک شدن به مردم کلی چنگ می‌زنم توی موهایم و لباس‌هایم را ژولیده می کنم. حالا آخرش یک عبا به شما می‌دهیم دیگر.
-نخیر. این عبا با رنگ قبا و جوراب و کفش و انگشتر ست شده است.

موخره‌ی زورکی
نویسنده: گویا این دو شخصیت نوشته‌های من باز هم کارشان گیر کرده است. آقای خاتمی هم دیرش شده است. ول کن گفت‌وگو هم که نیست. بخواهد گفت‌وگو کند، کنفرانس ژاپن که هیچ، عمر ما هم تمام می‌شود. بگذارید من خودم دخالت بکنم.

-آهای برادران. سلام علیکم.
دومی: تو که هستی؟
-من نویسنده‌ی این طنز، ببخشید، این نوشته هستم.
اولی: خوب حالا فرمایش؟
-خواستم بگویم ایشان آقای خاتمی رئیس جمهور سابق هستند.
-خوب باشد. به شما چه؟
-آخر این نوشته‌ی من است. فکر می‌کردم، یک جای نوشته، خودتان ایشان را می‌شناسید. نوشته طولانی شد. الان مخاطب این وبلاگ هم می‌پرد. بی‌زحمت ایشان را بفرستید بروند. بارتاب منفی بین‌المللی داردها.
دومی: اینکه مطلب وبلاگ شما طولانی بشود؟
-نه بابا. اینکه خاتمی نرود ژاپن.
دومی: دیدی گفتم این خاتمی است؟
اولی: باید بلطیش را پاره کنم. وگرنه فکر می‌کنند کم آوردیم.
- چرا بلیط را پاره کردی؟ فکر کردی با این کار من را از چهارچوب و گفت‌وگو ناامید می‌کنی؟
اولی: تو خاتمی رو بفرست برود خانه‌شان، تا من بروم برای این نویسنده یک نوشابه‌ی تگری بیاورم.

من: اوه اوه. رئیس‌شان هم رسید!
رئیس: به به، آقای خاتمی. شماها چرا جلو آقای خاتمی را گرفته‌اید؟
دومی: یا حسین! رئیس چقدر باهوش است. سر ضرب شناخت!
رئیس: صد بار بهت گفتم نگو یاحسین!
دومی: آقای خاتمی می‌خواهد برود خارج، در کنفرانس ژاپن سخنرانی کند!
- به به! به به! احسنت. بابا ای ولله! خوب می‌زنی تو کار و کاسبی محمد خاتمی. ایشالا مثل نماز جمعه‌ها، سخنرانی قرا داشته باشید!

- آقای رئیس ایشان محمد خاتمی است‌ها.
رئیس: این صدای کیست؟
- نویسنده این متن هستم.
رئیس: بیخود کردی. نوشابه داریم؟

-نوبر است! اینها مثلا شخصیت‌های نوشته‌ی من هستند. کار آقای خاتمی که حل نشد، کار ما هم به جاهای باریک رسید!

پنجره: شیوه‌ی تبدیل نامجو به شجریان!

به کلیکی ره گودر برود ماتینه!

دوشنبه, ۳۰ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

کتری

خودمان‌شناسی خودمونی ۲

یه کتری داشتم که بعد از چند نوبت آب جوش آوردن، یه بار از دستم افتاد به زمین و یه طرفش غر شد. اما همچنان مثل قبل آب رو جوش میاره. در حالی که خیلی از وسیله‌ها، مثل تلویزیون یا کامپیوتر با کلی دک و پز، اگه یه بار بخورن زمین، دیگه کار نمی‌کنن!
یکی گفت: چون کتری چیزی نداره که خراب بشه. خالیه! یکی دیگه گفت: اتفاقا به نظر من کتری وسیله‌ی پیشرفته و مدرنیه که هر چی بشه، بازم کار خودش رو می‌کنه! خالیه؟! عالیه!
بعضی آدمها مثل کتری می‌مونن!

+ با کلیکی ره گودر برود ماتینه!

پنجشنبه, ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خودمان‌شناسی خودمونی

هزار تا کار خوب بکنی، هیچ کس نمی‌بینت. حالا هزاری هم تابلو کار کنی. بالاخره به سابقه‌ی درخشان یه جاهایی نیازه دیگه! اگرم کسی ببین‌ات، نمی‌شناست.
اما همین که یه کار بد بکنی، نه فقط می‌بینندت، بلکه تا اسم هفت جدت رو هم میگن؛ که پسر کی کسی و نوه‌ی کی هستی و از این حرفا! حالا هزاری هم با مارمولک‌بازی کار کرده باشی و جای غریب هم باشی!

+ افزودن ماتینه به گودر

دوشنبه, ۲۳ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

زمین لغزنده‌ی طنز

درباره‌ی سریال‌های تلویزیون در عید نوروز – ۲

تعقیب و گریز صدا و سیما و منتقدانش که در سال ۸۸ پیش و پس از انتخابات شدت گرفته بود، در آغازین روزهای سال ۸۹ در نقطه‌ی عجیبی باز هم ادامه یافت. منتقدان به تنگ آمده از بی‌اخلاقی‌های رسانه‌ای در نقطه‌ای سیما را به چنگ آوردند که لغزنده‌ است. زمینی که سیما خود سال‌هاست در آن می‌لغزد و نتوانسته‌ است به راه روشنی قدم بگذارد. آن زمین لغزنده، عرصه‌ی طنز است. تولید سه سریال با گرایش‌های کمیک، در یک مناسبت، شاید گریز موقتی بود از حجم روز افزون انتقادات مخاطبان سیما.

اما به گمانم منتقدان هم در همان زمین نتوانستند بایستند و منطقی رفتار کنند. اگر رسانه طی سال‌های گذشته با کم‌توجهی به قوانین و قواعد حاکم بر هنرهای مختلف به واعظ اندرزگو تنزل کرده است؛ و متاسفانه بخش‌هایی از مخاطبان را نیز به عرصه‌ی بی‌منطقی هنری کشانده است، حالا منتقدان نیز با استفاده از همان شیوه‌ها انتقاد می‌کنند. شیوه‌هایی که مورد انتقاد خودشان است.

تفاوت نمی‌کند سخن از تولید اثر باشد، یا نقد آن. وقتی نقد فراتر از متن باشد، فرو افتادن است به اندرزگویی. آنگونه که ناگهان فضای وب پر شد از انتقاد نسبت به رواج دروغگویی.
انتقادهایی از این دست که «دروغ پای ثابت سریال‌های نوروزی است» به همان اندازه کاریکاتوری و مضحک است که آدمهای همیشه راستگوی خیر مطلق که روزگاری چپ و راست در سریال‌ها دیده می‌شدند و اکنون هم دیده می‌شوند. کافی است ماه رمضان باشد یا محرم!
منتقدانی از این دست که «چرا شخصیت‌های داستان دروغ می‌گویند» شاید همان آدمهای پاستوریزه حق‌شان باشد. حتی اگر سخن از طنز نباشد، بدیهی است که هنر محل وعظ و خطابه نیست. هنر محل بازنمایی است.

هم‌ذات‌پنداری کردن با شخصیت‌های داستان بسته به طنز بودن یا نبودن، یا خیالی یا واقعی بودن هم نکته‌ی عجیبی است که در نوشته‌ی سایت «شفاف» آمده بود و به سایت «کلمه» هم راه یافت! آیا با آدمهای برره نمی‌شد هم‌ذات‌پنداری کرد؟ آیا این امکان در زمینه‌ی طنز منتفی است؟ آیا در داستان‌های تمثیلی که پای حیوانات هم به میان می‌آید، امکان همراه شدن با روباه و اسب و شیر و خرگوش فراهم نیست؟ اینجاست که تار و پود نقد سست نویسنده نمایان می‌شود.

یکی دیگر از ژست‌های اخلاقی منتقدان به کاربرد کلمه‌هایی مثل توالت، گاز شیمیایی و… بازمی‌گردد که عده‌ای آنرا (شاید به طنز) «کلمه‌های ناپاکیزه» می‌گویند. من توالت را نه کلمه‌ی بد می‌دانم، نه جای بد! اگر با من درباره‌ی کلمه اختلاف نظر دارید، درباره‌ی مکانش بعید می‌دانم! بستگی دارد در چه ساختار و برای چه هدفی از کلمه و از خودش استفاده شود. آنچنان که در طنز گاهی با نکوهش مستقیم روبرو هستیم و گاهی با ستایش تحقیرآمیز.

پیش از نوشتن فکر می‌کردم استفاده از «توالت» در «چاردیواری» یا «گازهای شیمیایی» در «دارا و ندار» کدام بی‌ادبی است، و کدام ادبی؟! سنجش لحن می‌تواند کمی گره‌گشا باشد.
شاید استفاده‌ی بیش از حد از توالت در طنزهای تلویزیونی سال‌های اخیر انتقاد پذیرفته‌تری باشد. اما کیست که نداند خطوط قرمز بویژه در وادی طنز آنقدر زیاد شده است که حتی به ساده‌ترین موضوعات سخت می‌شود پرداخت. نیاز نیست شما برای مسئولی طنز بنویسید، یا برای موضوعی بین‌المللی یا ملی. کافی است درباره‌ی پرتقال و سیب‌زمینی (یا حتی به قول رضا ساکی درباره‌ی حسین رضازاده) بنویسید.

اینگونه موضوعات طنز به چنین کلمه‌ها و مکان‌هایی فروکاسته می‌شود و سلیقه‌های مختلف، در کنار همه‌ی اختلافات، بر موضوع توالت اتفاق نظر پیدا می‌کنند و طنزنویسان سیما به راحتی می‌توانند آنجا را به نوشته‌هایشان راه بدهند!
البته اگر حتی حساسیت سیاسی درباره‌اش نباشد، مکان یا کلمه‌ای است که خود ما هم در شوخی‌های روزمره بارها از آن استفاده می‌کنیم. موضوعات مختلف را در پستوی ذهن پنهان پنهان می‌کنیم و خودمان هم بارها به پیشخوان زبان می‌آوریم.

طنز مثل بچه‌ی پرهیجان و پر جست و خیزی است که به هر حوزه‌ای سرک می‌کشد و از ابزارهای مختلف استفاده می‌کند. مثل کودکی که در داستان لباس پادشاه کریستین اندرسن لخت بودن پادشاه را اعلام کرد. کلمه‌ی لخت که درباره‌ی پادشاه صدق می‌کرد، ناپاکیزه که نبود؟!
اگر در طنز پنبه‌ی تابوهای فرضی را نزنیم، دشواری افزون خواهد بود. طنز با اغراق، استعاره، وارونه‌نمایی، بزرگ‌ و کوچک‌نمایی، تشبیه و… اعتراضش را جامه‌ی هنر می‌پوشاند و فرصت گذر از تابوهای فرضی را با زیرکی فراهم می‌کند

طنز و نقد مثل سایر عرصه‌های هنری کاملا قانونمند هستند. خواستم بگویم آهسته برانیم. زمین لغزنده است!

پنجره
سخنی با دوستان طنزنویس و وب‌نویس و دیگر بزرگان این قوم | عبید شاکی

دنباله‌…

جمعه, ۲۰ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

صدای تازه‌ی مهجور

درباره‌ی سریال‌های تلویزیون در عید نوروز ۸۹

یک ضرب‌المثل معروف فارسی می‌گوید: «مار گزیده از ریسمان سیاه و سپید می‌ترسد.» حالا حکایت ما و «صدا و سیما» است. حتی اگر آشپزباشی «محمدرضا هنرمند» پخش بشود یا یک بوس کوچولو ی «بهمن فرمان‌آرا» در کار باشد یا حتی برنامه‌ای با حضور یک روشنفکر نامی، باز هم این جعبه آدم را می‌راند. اگر هم دیگر جعبه‌ای نباشد، قابش!

همین گریز سبب می‌شود کمتر وقتم را برای رسانه‌ای بگذارم که از آن کسی برای من حرف نمی‌زند و موسیقی برای من پخش نمی‌شود. اگر موسیقی هم هست احتمالا برای تزئین آنتن یا پرکردن آن است. حتی توصیه‌های خانواده‌ام به دیدن سریال «چاردیواری» هم مجابم نکرد تا اینکه «یک صدای تازه» چنین کرد. صدای ساز «دودوک» یا «بالابان» و «نی‌انبان» در تیتراژ همین سریال «چاردیواری» که ساخته‌ی آهنگساز خوش‌ذوق و باسلیقه «آریا عظیمی‌نژاد» است.

این صدای تازه از میانه‌ی نوروز سبب شد هر شب دقایقی روبروی این قاب بنشینم و لذت حضور در جمع خانوادگی را، که بر انتخاب یک رسانه، یک شبکه و یک سریال با یکدیگر همراه شده‌اند، بچشم.
گاه‌گاهی این اتفاق در صدا و سیما می‌افتد. اتفاق بروز یک صدای تازه. صدایی غیر از آنچه به روال معمول از آن شنیده می‌شود. صدایی جز آن صدای رسمی که مثل بیماری همه جا را می‌گیرد.

همین موسیقی تیتراژ‌های تلویزیونی بویژه سریال‌های مناسبتی یا نود قسمتی را در نظر بگیرید. ناگهان همگی پرمی‌شوند از صدای یک ساز که می‌خواهد ادای همه‌ی سازها را در بیاورد. یک ساز است، اما می‌خواهد صدای همه‌ی سازها را تقلید کند تا جای خالی آنها احساس نشود. کیبوردهایی که صدای تار و سنتور و تنبک را تقلید می‌کنند. اما صدای زخمه‌ی تار کجا و صدای تقلیدی کیبورد کجا؟
این شیوه بر سایر امور هم سایه انداخته است. نشریاتی که می‌خواهند ادای نشریات توقیفی را در بیاورند. یا آدمهایی که می‌خواهند گفتار روشنفکرها را تقلید کنند.
اما ناگاه، و گویا ناخواسته، وقتی صدایی دیگر شنیده می‌شود، گوش مخاطب تیز می‌شود. مثل همین صدای بسیار زیبای دودوک و نی‌انبان در تیتراژ «چاردیواری». یا اگر صدای تار هست، نغمه‌ای است از آثار شیرازی «سیما بینا». صدای «بلال بلال». اما صدای دو ساز در میان پرحرفی یک ساز «کیبورد) که می‌خواهد جای همه بنوازد، غنیمت است.

در برنامه‌های «صدا و سیما» شما کی می‌توانید موسیقی کردی، لری، شیرازی، بلوچی، گیلکی، مازندرانی، ایلامی، جنوبی و بویراحمدی را بشنوید؟ احتمالا فقط در مناسبت‌هایی که می‌خواهند نشان بدهند چقدر همه‌ی ما شاد هستیم!
غیر از این شما هرگز بصورت منظم و برنامه‌ریزی شده صداهای مختلف را نمی‌شنوید. حتی همان موسیقی که نه به تصویر بلکه به صدا مقبول‌شان بود هم رو به کاهش گذاشته است.

پیش از این در یادداشتی از گشوده شدن درهای رسانه‌ای که ملی می‌خوانندش و ما ملی می‌خواهیمش نوشتم. و حالا باز هم وقتی می‌بینم موسیقی غیر از موسیقی رواج یافته‌ی مرسوم اینگونه گوش‌ها را تیز می‌کند، افسوس می‌خورم از این تک‌صدایی سایه‌انداخته بر سایر امور.

چهار قطعه از موسیقی سریال «چار دیواری» را اینجا می‌توانید بشنوید و دریافت کنید. موسیقی  تیتراژ آغاز و پایان که با ترانه‌ی زیبا و نمکین از «عبدالجبار کاکایی» همراه شده است و دو قطعه از متن که بالابان‌نوازی «عباس زند» است. یکی آرام و دیگری پرنشاط؛ به قول معروف شش و هشت. در یادداشت پسین درباره‌ی طنز سریال‌ها خواهم نوشت.


تیتراژ آغازین سریال «چار دیواری»


تیتراژ پایانی | با ترانه‌ای از عبدالجبار کاکایی
دنباله‌…

پنجشنبه, ۱۹ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

بی‌فایده!

امروز از خواب که بیدار شدم، زنگ زدم به نادر. همیشه می‌گفت: «درود» حالا می‌گوید: سلام علیکم.

زنگ زدم به آناهیتا. دختره‌ی لوس هیچوقت «hello» از دهانش نمی‌افتاد. حالا می‌گوید: سلام علیکم و رحمت الله.

زنگ زدم به فلان مرکز عشق کوروش و ایران باستان که همیشه آهنگ انتظارش «ای ایران» بود، حالا یکی نوحه می‌خواند و چند نفر از صمیم قلب هوار می‌کشند!

زنگ زدم به آرش. توی تلفن این بچه قرتی همیشه یک نفر با ناز می‌خواند: «خوشگلا باید برقصن» حالا یک نفر با صدای کت و کلفت می‌خواند: آمریکا، آمریکا…

نگاه کردم به دفترچه موبایلم. می‌بینم نوشته:
شماره‌های مفید
دسترسی به شماره‌های پیشین امکان‌پذیر نمی‌باشد!

پنجشنبه, ۱۲ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

به ما چه پارمیدای ملت کو؟

حرف‌های بهداشتی بزن! – ۳

سینما چون هفت تا هنر را یکجا با خودش دارد، گیرخورش زیاد است، بنابراین یکی از این هفت هنر بس است. مثلا موسیقی را انتخاب کنید که واقعا باعث آرامش می‌شود. البته نه این موسیقی‌هایی که به قصد کشت برای خودشان تاپ و توپ می‌کنند، بلکه یک نوع موسیقی که آرامش بدهد. موسیقی عرفانی باشد اصلا. موسیقی ما، یک پا آرامش است. آنها که توی موسیقی‌شان حرف‌های بی‌تربیتی می‌زنند را بی‌خیال شوید. اصلا به ما چه ربطی دارد که پارمیدای ملت کو؟ از قدما بگیرید بیایید جلو. استاد بنان تا استاد شجریان…

ولی یک عده تا می‌گویی شجریان، یک چیزی‌شان می‌شود و می‌خواهند یک حرف‌هایی بزنند که نباید بزنند. اصلا بحث درباره موسیقی را هم بی‌خیال شوید. آرامش روانی که فقط با موسیقی انجام نمی شود.

برای جلوگیری از راه افتادن بحث‌های مضر، بزنید توی خط شعر و شاعری و کمی کله تکان بدهید و صدایتان را بکشید و شعر دکلمه کنید. اشعار و ادبیات کشور ما خیلی باحال هستند و روح و روان را جاهایی می‌فرستند که برگشتن‌اش با خداست. کل دنیا هم با ادبیات ما حال می‌کند اما به ما جایزه نمی‌دهند. ممکن است کسی بگوید به درک. اگر به سلامت خانواده و اطرافیان‌تان علاقه‌مند هستید، اگر می‌خواهید کالری آجیل که خیلی هم گران است دود نشود و به هوا برود، این بحث را تمام کنید که الان است بحث جوایز ادبی را راه بیندازد. پول این جوایز از جاهایی می‌آید که آدم شرمش می‌آید بگوید. خلاصه که ادبیات هم بود ادبیات قدیم، بدون جوایز ادبی!

اصلا بحث را بیندازید بین خانم‌ها ببینید چه‌قدر خوب فقط درباره خودشان و نهایتا درباره چهار تا همسایه اینوری و آنوری صحبت می‌کنند. نمی‌نشینند درباره زن مردم در آمریکا و آلمان صحبت کنند. حالا آن خانم رییس‌جمهور یا صدراعظم است که باشد. حتی آنها هم به زیبایی و سلامت خودشان کلی اهمیت می‌دهند. مثلا بعضی از خانم‌ها به جوش‌های صورت‌شان خیلی حساس هستند. جوش صورت هیچ ربطی هم به سیاست ندارد. جوش زدن دلایل مختلفی دارد. بعضی از این جوش‌ها به خاطر آب و هوای بد است. مثلا آلودگی هوای تهران خیلی روی این موضوع تاثیر دارد. هر چه‌قدر هم طرح ترافیک یا زوج و فرد اعلام می‌کنند، فایده ندارد. خوب وقتی هی ماشین تولید می‌شود همین است دیگر!

موضوعات داخلی خانه دیگر هیچ ربطی به بیرون ندارد. درباره غذاهای مختلف صحبت کنید. درباره آش‌رشته، خورش فسنجان، قورمه‌سبزی… با توجه به اینکه قورمه‌سبزی هم باب بحث‌های سیاسی را باز می‌کند، این بحث را هم تمام کنید.

پیشنهاد هم نمی‌شود داد. پرچم سفید را بالا می‌برم!

منتشر شده در
هفته‌نامه‌ی سلامت | ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ | شماره‌ی ۲۶۲ | pdf | web
متن کامل
«حرف‌های بهداشتی بزن!»

یکشنبه, ۸ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی