دانشجوشناسی درختی

دانشجوشناسی درختیدر آستانه روز دانشجو و حتی تا بعد از این روز تاریخی (لااقل امسال که هست!) خیلی خوب است که آدم در مورد دانشجو بنویسد. با این حال آدم باید حواسش باشد که با نوشتن درباره دانشجو، که حتما باید «سیاسی باشد»، یک وقت خدای ناکرده آب به آسیاب دشمن نریزد.
این است که ما ضمن انجام رسالت قلم خود سعی کرده‌ایم این مطلب در باب دانشجوشناسی را طوری تنظیم کنیم که نه سیخ بسوزد و نه کباب؛ به خصوص سیخ مربوطه که شوخی هم حالی اش نمی‌شود! از این روعنصر اصلی در این تحلیل درخت و لبخند است که هر دو در دانشگاهها کارکرد ویژه‌ای دارند. شما بعد از استعمال این طنز خواهید فهمید که درخت چقدر برای ما فایده دارد و همین یعنی دانشگاه‌شناسی. می‌گویید نه؟ خوب بگویید. ما نه تنها به نه گفتن شما کاری نداریم، بلکه اصلا به نه گفتن شما کاری نداریم. ما به عناصری چون سیخ و میخ و آسیاب و نوشابه و این چیزها فکر می کنیم و کار خودمان را می‌کنیم.
چگونه؟

اول این ماجرا را بشنوید: روزی جوانکی مذکر‌الهویه در هوای یکی از دوستانش که همسایه‌ی ما می‌باشد و طبیعی است که او هم باید مذکر باشد، مقابل درب حیاط آنها ایستاده بود و به انتظار خروج او دستش را به درختی زده و به آن تکیه داده بود. اما همانطور که می‌دانیم هوا جریانی است سیال که از جایی به جای دیگر می‌رود. این هوا معلوم نیست چگونه به حیاط همسایه‌ای دیگر می‌رود. جوانک هوایی می‌شود و نگاهش همراه با هوا به داخل حیاط آن یکی همسایه می‌رود که از روی تصادف ضعیفه‌ای در آن مشغول هواخوری بوده است. پدر آن ضعیفه که قویه‌ای بوده است، جوانک را خفت می‌کند که آنجا چه می‌کند؟ جوانک می‌گوید: آمده‌ام پیش رفیقم.
مرد نگاهی به اطراف می‌کند و جز درخت کس دیگری نمی‌بیند. پس می‌گوید: کی؟ درخت؟ درخت رفیقته؟
و صدا البته که درخت رفیق و دوست آدم است و اگر هم نباشد جابه‌جایی هوا به جوانک چه مربوط؟

حتما این بیت را هم شنیده‌اید: «اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان عاشق شده است و گریه کرده». همینجاست که به سوال آن قویه باز می‌گردیم که درخت رفیقته؟

می‌بینید که درخت ارتباط تنگاتنگ و البته سالمی با حال و هوای آدم دارد و در تولید هوا، و هوایی کردن آدم نقش موثری دارد. و همین است که دانشگاه پر می‌شود از درخت و ما در این برهه‌ی حساس با این همه جوان عاشق و معطل تکیه‌زدن بر درخت چقدر کمبود فضای سبز و دار و درخت داریم. و صد البته که نمی‌توانیم منکر تلاشی شویم که هر سال در روز درختکاری در راستای پرنمودن اوقات فراغت جوانان انجام می‌شود که خدای ناکرده با کمبود اکسیژن و هوا روبرو نشوند و خدای ناکرده جوانی معطل نماند. زیرا اگر بخواهد به درخت تکیه بدهد و درختی در کار نباشد، روی زمین ولو می‌شود که مضرات بیشتری دارد. از همین روست که برای جوانان متاهل به پاس همکاری درختی‌شان سهمیه‌ی کنکور قائل می‌شوند!

امیدوارم روزی برسد که به ازای هر دانشجو نه تنها یک درخت، بلکه چهار پنج درخت وجود داشته باشد و سرانه‌ی درخت دانشجویان بالا برود. هیچ اشکالی هم ندارد. در عصر ارتباطات این چیزها عادی است. اما اگر قرار باشد همین جور، جور درختکاری ما را بگیرد، با یک حساب سرانگشتی می‌توان تصور کرد که با برنامه‌ریزی آقایان بزودی چه جنگل انبوه و جالبی شکل می‌گیرد و دانشگاه می‌شود محلی برای انس و حال و هوای عاشقانه و حفاظت جدی از محیط زیست!

فعلا که دانشجویان مفهوم و بساز با کمبود امکانات با هم کنار می‌آیند و به صورت گروهی زیر درخت‌های موجود اتراق می‌کنند. دانشجویان زیر درختی از سایر طیف‌ها هستند و هر کس بگوید «به سایه‌ی درخت، آنهم در منطقه‌ی خاور میانه و آفتابش که دهان آدم را خشک می‌کند، نیاز ندارد»، حرف مفت قرائت می‌کند و بنده اکنون به شما ماهیت و هویت سایر طیف‌های ساکن در زیر درختان را افشاگری می‌کنم. چگونه؟ اینگونه:

دانشجوی چیزدان
دنباله‌…

شیوه‌ی‌ تبدیل شجریان به نامجو!

محمدرضا شجریان؛ اثر: ؟ | محسن نامجو؛‌ اثر: بزرگمهر حسین‌پور

مسافران گرامی
تبریک و شادباش ما را بپذیرید. این موفقیتی دیگر در پرونده‌ی ماست. هواپیمای مسافربری خارج – ایران هم اکنون به زمین نشست.

چند نفر که با البسه‌ی شخصی خودشان آنجا حضور داشتند دائم اینطرف و آنطرف می‌پریدند. بکی از آنها به به یکی دیگر از آنها گفت: فیلم پله پله با خدا را یادت هست؟
دومی گفت: ولی آنکه فیلم نبود، آلبوم موسیقی بود.
- خوب آهنگسازش از هواپیما پیاده شد. حالا آنجا ایستاده.
- خوب حالا چکار کنیم؟
- خوب این مگر یادت نیست در آهنگش سیاه‌نمایی کرده بود.
- شعرش از کی بود؟
- شعر نداشت. همینجوری بود.
- خوب حالا چکار کنیم؟
- خوب باید دعوتش کنیم که با هم گفتگو کنیم دیگر.

دومی کمی دقت کرد و گقت: آره آره. خودش است. ناصر عبداللهی.
اولی گفت: ناصر عبداللهی که عکاس است. این محسن نامجوست!
دومی گفت: ای نامرد. یادم آمد. باید دعوت به گفتگو کنیم.
دوتایی جلو رفتند و یکی از آنها داد زد: ایست. با تو ام ایست. این آخرین پیامه…

- اما من که اینجا ایستاده‌ام. حرکت نمی‌کنم که شما می‌گویید ایست.
- حالا هر چه. یادت باشد داری خشونت به خرج می‌دهی‌ها
- بنده اهل فرهنگ و هنر هستم. دارم با شما گفتگو می‌کنم.
- هه اینجا را باش. گفتگو که کار ماست. شما داری خشونت می‌کنی.
- خوب حالا کارتان چیست؟
- آهان راستی! محسن نامجو؟

- نظری درباره‌‌اش ندارم. از آقای شهرام ناظری بپرسید. ببخشید مصاحبه‌ی مطبوعاتی می‌کنید؟ لطفا کمی سوال‌های فاخر بپرسید. این سوالها خوب نیست.
- یادت باشد که همکاری نمی‌کنی. پرسیدم نامجو هستی دیگر؟
- آهان، از آن نظر؟ نخیر. البته جوان که بودم نام‌جو بودم. سیاوش هم حتی بودم. اما دیگر ما گذشته است.
- از آن نظر نخیر. از همین نظر. منظورم محسن نامجو بود.
- نخیر. بنده محمدرضا شجریان هستم.
- اینجا را باش. انگار ما پپه هستیم. طرف خودش را جای مینیاتوریست معروف هم جا زد.
- پسرم احتمالا منظور شما استاد فرشچیان است. اما بنده آواز می‌خوانم.
- اولا ما بوق نیستیم که شجریان را نشناسیم. دوم اینکه حالا به فرض که شجریان باشی. ما که خودمان ختم این حرفها هستیم و می‌دانیم شجریان مینیاتوریست است؛ آخر آخرش تذهیب کار.
- نه پسر جان. من محمدرضا شجریان هستم که آواز می‌خوانم.

رئیس این دو عزیز دل از راه می‌رسد و می‌گوید: محسن نامجو؟ پس بالاخره گرفتیدش؟ احسنت. نامرد. حالا آهنگ‌های زیرزمینی آنور آبی می‌خوانی؟ بگیردش.
-آقاجان من عرض کردم من محمدرضا شجریان هستم.
- این عدم قبول واقعیت از طرف شما به ضررتان هست. خیلی خوب یک تکه از آهنگ‌هایی که حوزه هنری منتشر کرد را بخوان ببینم که هستی.
-البته من با حوزه‌ی هنری کار نکرده‌ام. اما یک بیت از حافظ می‌خوانم.

بیتی از حافظ خواند. تمام که شد اولی گفت: ناقلا ببین چه صدایش را عوض کرد.
دومی گفت: اینها را بنویس. همه‌اش را بنویس. بنویس: تغییر صدا به قصد تشویش اذهان عمومی.
گفت: آقا شما ما را گرفته‌اید؟
رئیس: هنوز خیر. اما همین قصد را داریم.

اولی: مگر شما آهنگ «همراه شو عزیز» را نخوانده‌ای؟
- بله بله. من خوانده‌ام. خدا را شکر انگار دارد یادتان می‌آید.
رئیس: خوب دیگر. خودش است. محسن نامجو این آهنگ را خوانده. بگیردش
- آقا اول من خواندم. سال ۵۸
دومی: مگر شما قرآن را نخوانده‌ای؟
- بله بله. خدا را شکر شما انگار بهتر آثار من را می‌شناسی؟
رئیس: خودش است. حالا دیگر قرآن می‌خوانی؟ هان؟
- مگر شما قرآن نمی‌خوانی؟
- قربان می‌بینید همان پرروبازی‌های محسن نامجو را دارد.

اولی یک کاغذ از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به شجریان و می‌گوید: بخوان.
- بله خواندم. چه جمله‌های عجیب و غریبی دارد.
- منظورم این بود که با صوت بخوان.
- منظورتان با آواز است؟ اینها را که نمی‌شود با آواز خواند.
- آقای نامجو یادت باشد که همکاری نمی‌کنی. همان پنج سال زندان برای قرآن خواندنت داری. حالا این نخواندت هم اضافه می‌شود.
- البته من نامجو نیستم. اما اگر دوست داشته باشید، من اینها را می‌خوانم:
- عدد بده عدد بده. عدد عدد عدد
- چرا ادای علیرضا افتخاری خدابیامرز را در می‌آوری؟
آقای افتخاری شاگرد بنده بودند و الان هم زنده است.

- ببین نامجو داری کل کل می‌کنی‌ها. حالا هر چی. چرا اینجوری با آواز می‌خوانی؟ قبلا برای خواندنش ادا اطوار زیاد درمی‌آوردی؟ حالا برای ما مثل علیرضا افتخاری می‌خوانی؟
- نخیر. بنده در دستگاه اجرا می‌کنم.
- دستگاه کجا؟ دم و دستگاه آمریکای جنایتکار؟
- نخیر. آمریکا دستگاه ندارد. اینهم تازه یک گوشه بود.
- قربان دارد شاخ و شانه می‌کشد. می‌گوید این تازه یک گوشه بود.
- با گوشه‌ی زندان چطوری؟
- گوشه‌ی زندان در موسیقی جایی ندارد.
- موسیقی که در گوشه‌ی زندان جا دارد؟
- البته عزیزانی که در زندان‌ها می‌زنند زیر آواز، خراباتی می‌خوانند.
- قربان یکی از ترفندهای زندانی‌ها را کشف کردیم. خراباتی و خرابکاری احتمالا با هم در ارتباط هستند.

- ببین به نفع توست که نامجو باشی. اگر شجریان باشی جرمت دو برابر است. چون هم دروغ گفته‌ای و خودت را جای کس دیگر جازده‌ای، هم اینکه پخش صدایش را هم برخلاف قانون از صدا و سیما ممنوع کرده است.

موخره زورکی
نویسنده:
مخاطبان محترم! اجازه بدهید من بعنوان نویسنده‌ی این متن به دو برادر عزیز بگویم که ایشان آقای شجریان هستند.
- آی برادرها. ایشان آقای شجریان است.
اولی: جنابعالی کی باشی؟
- من نویسنده این متن هستم
دومی: خوب باش. به تو چه ربطی دارد؟
- ای بابا. عجب شخصیت‌هایی به نوشته‌ام آوردم‌. آقا من شما را نوشتم. قرارم این بود که شما ایشان را با آقای نامجو اشتباه بگیرید. این طنز بود.
رئیس: خیلی بیجا کردی. مگر نمی‌دانی شخصیت‌های یک متن بعد از خوانده شدن باز هم به زندگی ادامه می‌دهند و نمی‌شودپاکشان کرد؟! اصلا ببینم، ما را مچل کرده‌ای؟ حالا ما را طنز می‌کنی؟ ببینم تو ابراهیم نبوی نیستی؟ برادر آن نوشابه را بده به من که اول تکلیفمان را با نویسنده جماعت باید روشن کنیم؛ بعد به حساب محسن نامجو هم می رسیم…

بازنشر از: آی‌طنز

برای دریافت آخرین نوشته‌ها ایمیل خود را وارد کنید.

ولی پیشنهاد می‌کنم با فید رد ماتینه را بزنید!
حالا این فید که می‌گویند یعنی چه؟! اینجا را بخوانید، متوجه می شوید.

ایرج میرزا در چلچراغ

40cheragh-irajmirzaوقتی شهرداری مشهد به اعتراض طنزپردازان کشور پاسخ خیلی خوب، ادبی و فرهنگی داد، برخی از طنزپردازان برجسته از جمله «رویا صدر» پیشنهاد داد: دبگر این ماجرا را ادامه ندهیم.
البته با آن شدت ابراز انزجار و نفرت شهرداری مشهد پیشنهاد درستی بود. چون معلوم نبود در مرحله‌ی بعد چه بلایی سر ایرج می‌آمد!(این ابراز انزجار و تنفر چقدر هم تا به حال تاثیرگذار بوده!)

اما بعد ماجرا ادامه پیدا کرد. در شکرخند، جشنواره‌ی طنز مکتوب و البته در مجله‌ی چلچراغ که در شماره‌ی ۳۶۴ (۱۶ آبان ۸۸) صفحه‌ای را به ماجرای بلوار ایرج و بیانیه طنزپردازها اختصاص داد و حسام‌الدین مقامی‌کیا با چاپ متن جوابیه‌ی شهرداری مشهد، توضیحاتی درباره‌ی این رویداد بلواری سال و در مقابل چاپ (نه یک شعر، بلکه) دو شعر از همین ایرج در کتاب فارسی دوم راهنمایی داده و متن گفتگویش را با من آورده است.

بعضی از دوستان و امضاءکنندگان بیانیه از من درباره‌ی گزارش چلچراغ پرسیدند. گویا مثل من که شماره‌ی ۳۶۴ را از دفتر مجله گرفتم، این شماره گیرشان نیامد بود.
برای درج در تاریخ این مرز و بوم(!) تصویر این گزارش را اینجا می‌گذارم که با کلیک روی آن می‌توانید تصویر بزرگ این صفحه را (که حبیبه زمانی به من رساند)، دریافت کنید که به راحتی قابل خواندن است.

.

گفتگو با محمدعلی مومنی؛ طنزپرداز
می‌دانستیم چیزی عوض نمی‌شود!

شما قبل از تنظیم نامه تماسی با شهرداری مشهد نداشتید؟
نه

از طرف آنها هم تماسی گرفته نشد؟
نه فقط بعد از حدود ۱۰ روز تا دو هفته، یک جوابیه‌ای به ایمیل من فرستادند که به نظر می‌آمد متن اصلی آن از نامه‌ای گرفته شده باشد که در سیستم اداری برای مصارف مختلف فرستاده می‌شود.

چقدر معتقد بودید نامه شما منجر به تغییر می‌شود؟
ما از اول هم می دانستیم که امکان ندارد مخاطب ما چیزی را به خواست مردم تغییر بدهد. هدف ما بیشتر رساندن صدای طنزپردازان به گوش دیگران بود و این که بتوانیم اعتراض خود را به نهادهای پایین‌دست نشان بدهیم. ما می‌دانستیم تغییری ایجاد نمی‌شود، اما دست کم توقع داشتیم شهرداری مشهد ادبیات خود را عوض کند.

نامه را به ایمیل مسئول خاصی فرستادید؟
در سایت شهرداری مشهد ایمیلی وجود نداشت. روی قسمت «تماس با ما» که کلیک می‌کردی، وارد درگاه ورودی پنل مدیریت سایت می‌شد، که همه‌ی سایت‌ها سعی می‌کنند مخفی نگهش دارند، تا امکان دسترسی به اطلاعات محرمانه یا هک شدن سایت کاهش پیدا کند. اما در یک بخشی از سایت – که اصلا هم ربطی به «تماس با ما» نداشت – یک فرمی پیدا کردیم که در بخشی از آن یک ایمیل درج شده بود. ما بیانیه را از آن طریق فرستادیم.

باز هم ماجرا را پیگیری می‌کنید؟
نه. به هیچ وجه. حتی چند نفر از طنزپردازان بنام هم توصیه کردند با این نوع جوابی که شهرداری مشهد داده، دیگر پیگیر ماجرا نباشیم. ولی شهرداری مشهد اگر می‌دانست جلال آل احمد در بعضی داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش چه مطالبی نوشته، شاید همین نام جلال آل احمد را هم که جایگزین ایرج میرزا کرده، عوض می‌کرد.

.

از چلچراغ و حسام عزیز که به این رویداد توجه کردند، سپاسگزاری می‌کنم.

برای دریافت آخرین نوشته‌ها ایمیل خود را وارد کنید.
با هم می‌توانید رد ماتینه را بزنید! http://feeds.feedburner.com/maatine

طنز مکتوب و رسالت هیجان‌زدایی

به ما هم می‌گویید جوان؟!
پاسخ نه به فرد بیرونی، به فرد درونی

چند سالی است که خالی از هیجان شده‌ام. شبیه جشنواره‌ی طنز مکتوب. و چند گاهی است که بخاطر آیندگان نقد می‌نویسم. نقد از نفت برای آنها خیلی بهتر است. اما اگر قرار باشد جانبداری یا عقده‌گشایی باشد و جامه‌ای به شکل نقد بر آن بپوشانم، ترجیح می‌دهم آینده‌ به همان نفت گره بخورد تا نقد. چون نفت را می‌شود شست و رفت؛ اما نقد آلوده به غرض را نه.

لااقل در کلاس‌های کم‌نظیر خانم بهفر در دانشگاه و دکتر پاینده‌ی عزیز کمی این موضوع برایم جا افتاد. و حالا گاهی کسانی می‌گویند چرا اینقدر قیافه‌ی نقدهایت و برخی نوشته‌هایت جدی است؟ می‌گویم نقد است. اما انکار نمی‌کنم که بخشی از آن هم به خودم بازمی‌گردد. به خود من که خالی از هیجان شده‌ام، مثل جشنواره‌ی طنز مکتوب در این ۲۹ سالگی‌ام.

در روزهایی که هوای هیجان به سرمان زده بود، روزهای پیش از ۲۲ خرداد محمود دولت آبادی از پیری‌اش سخن به میان آورد
رئیس حوزه‌ی هنری هم در اختتامیه‌ی جشنواره‌ی طنز مکتوب از جوان‌ها گفت که بهتر است تا ۴۰ سالگی سمت طنز نروند. بلکه محافظه‌کاری سالهایی که به نام «میانسالگی» است و به واقع، نه دوران پیری، که دوران کهولت، آنها را نمی‌دانم از چه باز بدارد و به چه ترغیب کند؟

یک جمله‌ی معروف سر زبانهای ماست، وقتی از پیری حرف می‌زنیم. می‌گویند «دل باید جوان باشد» در اختتامیه جشنواره یاد همین جمله‌ی باطل شده افتادم. آپدیت‌اش کردم. خواستم بگویم اگر هوای دل به جان آدم می‌زند و تن آدمی همان شود، اگر به تبع «دلِ جوان» جان نیز جوان شود، پس ما به شناسنامه «زیر ۴۰ سالگان» حق داریم باز هم در جشنواره‌ی طنز مکتوب شرکت کنیم و سیزیف‌وار از بی‌هیجانی جشنواره و خودمان راهمان را بکشیم و برویم؟
این قلب ناتپنده‌ی ما گواه نیست؟ قلبی که دیگر نه برای شرکت در جشنواره که حتی وقت اعلام نام برندگان هم نمی‌تپد. مثل بالای ۴۰ سالگان که نه. قلب آنها هم می‌تپد. نمی‌دانم قلب چه کسانی دیگر نمی‌زند؟! حتما مردگان. نمی‌دانم دلیل این قلب ناتپنده چیست؟ بی‌هیجانی آزاردهنده‌ی جشنواره‌ای که می‌تواند پرهیجان‌ترین فستیوال کشور باشد، یا سیب‌زمینی بودن ذاتی خودمان. یا کلاس‌های نقد بهفر و پاینده؟

اما نمی‌دانم چرا وقتی آقای بنیانیان گفت: زیر ۴۰ ساله‌ها بروند پی کارشان، قلبم تپیدن گرفت. اصلا انگار ناف ما را با انکار و اثبات زده‌اند. همیشه وقتی انکار می‌شویم قلبمان می‌زند.
راستی وقتی آقای بنیانیان گفت: زیر ۴۰ ساله‌ها راه نیفتند و بیایند به جشنواره‌ی طنز مکتوب یاد مرحوم منوچهر نوذری افتادم و مهران مدیری و شوخی‌اش در برنامه‌ی نوروز ۷۲ که می‌گفتند: ۱۳ ساله‌ها راه نیفتند بیایند.
همینجور سن به میدان آمدن دارد می‌رود بالا. سن جوانی به ۴۰ می‌رسد. اما کاش جوانی تا ۴۰ بماند.

سن جوانی دارد به سمتی می‌رود و خود جوانی به سمتی دیگر. دارند می کشند ما را. سن جوانی به حرف مدیران دارد می‌رود بالا و ما باید تا چهل سالگی صبر کنیم. اما خود جوانی دارد از آن سمت فرار می‌کند. می‌رود حول و حوش نمی‌دانم شاید ۲۰ سالگی. می‌مانیم که باید به کدام ورمان برویم. بگذریم.

به فاضل ترکمن گفتم: خدا می‌داند اگر برگزارکننده‌ی جشنواره‌ی طنز مکتوب عموزاده‌ی خلیلی و بچه‌های چلچراغ بودند چه می‌شد؟ حتما به خاطر هیجان زیاد چند نفر روانه‌ی بیمارستان می‌شدند. برنامه‌های غیردولتی چلچراغ را دیده‌اید؟

پیش از جشنواره گفتگوی هیات داوران با خبرگزاری ها را می‌خواندم. به نظرم شیوه‌ی برگزاری و البته داوری(که اصلا به نتایج آن نظر ندارم) قابل نقد است. می‌خواستم با همان نگاه خشک و نقدمدارانه به کلیت جشنواره بپردازم.(که البته چنین خواهم کرد.) اما خواستم کمی از جوانی بی‌هیجان نسلی بنویسم که نه در مجامع سیاسی‌، که در جشنواره‌ی طنز هم طرد می‌شود.

نیاز است سطح مطالعه بالا برود، شکی در این نکته نیست. پیر و جوان هم ندارد. اما چرا هنوز میزان دانش و مطالعه به سن و سال ربط داده می‌شود؟ عجیب است.

بهتر است برویم همان بوقمان را بزنیم، اگر به چیزی متهم نشویم!

بازنشر از آی‌طنز

برای دریافت آخرین نوشته‌ها ایمیل خود را وارد کنید.

با هم می‌توانید رد ماتینه را بزنید! http://feeds.feedburner.com/maatine

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی
بالای وبلاگ

یاهوی درویش به feed و گوگل!


مشترک فید ماتینه شوید، مجانی!

آشنایی با فید و فیدخوان

قول می‌دهم این توضیحات را که بخوانید خواب به چشمتان نخواهد آمد و قسم می‌خورید که تا ته و توی «فید» (Feed) را در نیاورید، زندگی‌تان را به روال عادی برنگرداید. این جانور عجیب نه تنها زندگی مجازی که زندگی واقعی شما را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. زندگی حقیقی را دیگر شرمنده. در این مورد کاری از دست من برنمی‌آید. البته قرار نبوده و نیست که من در «ماتینه» به تکنولوژی‌های اینترنتی هم بپردازم. اما چون «فید» خیلی باحال است و ممکن است خیلی از دوستانم با این پدیده‌ی ملس آشنا نباشند، خواستم توضیحی بدهم، شاید رستگار شوند و البته آمار مشترکان فیدخوان‌ من هم بالاتر برود.
البته تیتر سرکاری نبود و یک حکایت در پایان این نوشته بعنوان اشانتیون تقدیم می‌شود. اگر خیلی عشق حکایت هستید بروید و ابتدا آنرا بخوانید. اما پیشنهاد می‌کنم قدم به قدم پیش برویم.

یک چیزی را هم همین اول بگویم که تا یک اصطلاحی می‌شنوید، فوری نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم!


فعل مشکوک!

مثلا همین فید! اصلا سخت نیست. بلکه بنده‌ی خدا خودش راحت‌کننده است. یعنی شما را راحت می‌کند. چه می‌دانم؟ هر چی این می‌خواهم این فعل لاکردار را درست به کار ببرم، خراب‌تر می‌شود!


فید در زبان و ادب پارسی

شاید حدس بزنید که «فید» ریشه‌ی «مفید» است! خیر. اگر چنین حدسی زده‌اید باید بگویم که واقعا برایتان متاسفم. خیلی شوت تشریف دارید. مثل این می‌ماند که ما هم بگوییم شما شوتی و بیاییم هی لگد بزنیم به شما! البته فید مفید است، اما ریشه‌ی آن نیست و فید هیچ ریشه‌ای نه در زبان پارسی بلکه در هیچ کجای پارسی ندارد. الکی سعی نکنید نشان بدهید ما از زمان هخامنشیان «فید» داشته‌ایم!


پس بالاخره این فید چه جانوری است؟

به زبان ساده «فید» همان خروجی وبلاگ است، در یک صفحه‌ی سفید بدون زلمبو زیمبو که به آن «خبرمایه» هم می‌گویند. حالا یکی بیاید این «زلمبو زیمبو» را توضیح بدهد! زلمبو زیمبو یعنی قالب وبلاگ و عکس و اینجور چیزها. حالا ما خواستیم از زبان عامیانه استفاده کنیم‌ها. فید هم یک چیزی است مثل آب پرتقال و آب‌لیمو و از اینجور چیزها که وقتی سرما می‌خورید یا زورتان می‌آید یک چیزی را بجوید، عصاره‌اش را می‌خورید و تمام. فید هم با اینترنت کم‌سرعت و البته بی‌سرعت و در مرحله‌ی محو و فنای ایران کارتان را راحت‌تر می‌کند. فید حکم صادرات را دارد. وبلاگ و سایت فیددار در واقع درهای خود را به روی مخاطب گشوده است! وای به سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که فید ندارند، یا دهشتناک‌تر آنکه دارند و بعد آنرا کله می‌کنند که همه مجبور بشوند… بی‌خیال شوید! تصورش هم وحشتناک است!


آیا پول هم دارد؟

بله پول هم دارد! شما ممکن است در طول روز به وبلاگ‌ها و وبسایت‌های مختلفی سربزنید. گاهی تا این پایگاه‌های مجازی باز شوند، کارت اینترنتی‌تان و همراه با آن حوصله‌ی خودتان تمام می‌شود و ممکن است خسارات جبران‌ناپذیری بجا بگذارید. اگر هم بتوانید راحت باز کنید، ممکن است ضدحال بعدی را بخورید و در آنجا هیچ مطلب جدیدی نبینید. دو ساعت هم برای اینکه از این ضایع شدن جلوگیری کنید، چشم بچرخانید و باز هم هیچ. اما فید به این قضیه پایان می‌دهد. خوب این یعنی «پول هم دارد» دیگر.


حالا باید دامن چه کسی را گرفت؟

توصیه می‌کنم دامن گوگل را بگیرید، ول هم نکنید. شما می‌توانید مثل باز کردن حساب پس‌انداز، یک حساب کاربری در سایت‌های فیدخوان مثل گوگل‌ریدر، pipe یا… باز ‌کنید. البته نرم‌افزارهای فیدخوان‌ هم هست که بیشتر به درد کسانی می‌خورد که از اینترنت تلفنی استفاده می‌کنند و فرت و فرت باید آنرا قطع کنند که پولش زیاد نشود. البته قول می‌دهم فیدخوان‌های آنلاینی مثل گوگل‌ریدر برای همین گروه هم مفیدتر باشد.
حالا نشانی «فید» آن سایت‌ها و وبلاگ‌ها را در فیدخوان یا خبرخوان یا خوراک‌خوان وارد کنید. مثلا فید ماتینه http://feeds.feedburner.com/maatine و http://maatine.com/feed است.
با وارد کردن فیدها دیگر نیاز نیست گر و گر این در و آن در بزنید. این فیدخوان‌ها مثل یک مکنده‌ به محض اینکه مطلب تازه‌ای روی هر کدام از سایت‌ها و وبلاگ‌های مورد نظر شما برود آنرا می‌مکد و در فیدخوان شما نمایش می‌دهد. تعداد آن را هم نشان می‌دهد و شما می‌توانید آن مطالب را همانجا بخوانید.
شما مثل یک تکه آقا یا خانم در فیدخوان‌تان می‌مانید و مطالب جدید دو دستی تقدیمتان می‌شود. بعد از مدتی دیگر از توی فیدخوان جم نمی‌خوردید و کلی کیف می‌کنید.


کمی رحم داشته باشید!

گاهی هم بد نیست سری به آن سایت‌ها و وبلاگ‌ها بزنید. خواندن مطالب در خود سایت صفای دیگری دارد. مخصوصا اگر سایت سبک و با گرافیک خوب یاشد. ضمن اینکه فیدها فقط مطالب اصلی را می‌مکند و برخی از قسمت‌ها فقط در خود سایت‌ها قابل دسترسی هستند. مثلا لینکدونی‌ها. می‌شود هر دو – سه روز یکبار به آن نشانی‌ها مراجعه کرد. البته سایت‌های خبری را، به نظرم بهتر است، در همان فیدخوان‌ها بخوانید. اما می‌شود وبلاگ‌هایی را که خرده‌کار هستند و تک تک مطلب می‌گذارند در فضای مفرح و دل‌انگیز همان وبلاگ یا سایت ‌خواند.


محل زیست این جانور کجاست؟

توصیه‌ی بسیار غلیظ من استفاده از فایرفاکس است که به ‌تازگی نسخه‌ی فارسی آن هم بصورت رسمی منتشر شده است. آیکون فید در نوار آدرس مرورگر فایرفاکس که معمولا این شکلی است ظاهر می‌شود. روی همان کلیک کنید؛ کارتان حل است.
اگر از مرورگر ضایع اکسپلورر استفاده می‌کنید که تسلیت می‌گویم، کارتان در آمده. باید بگردید و RSS یا  XML یا چیزهایی مثل اینها را پیدا کنید. البته باز هم نترسید به راحتی پیدا می‌شوند. اما با فایرفاکس هلو برو تو گلو است.


این موجود عجیب چه فایده‌ای دارد؟

مثل اینکه دو ساعت داشتم قصه‌ی «کلثوم ننه» را تعریف می‌کردم! نگویید حالا فید را می‌خواهیم توی سرمان بزنیم؟! اول اینکه سرعت وبگردی شما را اضافه می‌کند. پس در زمان هم صرفه‌جویی می‌کند. از اعصاب‌خردی و این حرفها هم جلوگیری می‌کند که نروید تلافی‌اش را سر دیگران در بیاورید.
فایده‌ی مهم دیگرش اینکه شما در وضعیت فعلی باید هر بار کلی آدرس وارد کنید که با لیست کردن فید وبلاگ‌ها و سایت‌ها یک عمر راحت می‌شوید. (یکبار سرمایه‌گذاری، یک عمر آرامش، آسایش و از این حرف‌ها)
یک سری فایده‌های دیگر هم دارد که نمی‌توانم بگویم. نگفته بماند بهتر است. هر کس خواست بگوید تا شخصی بگویم.

گوگل‌ریدر این حسن را دارد که معمولا اگر آدرس فید را هم به آن ندهید و همان آدرس مستقیم وبلاگ یا سایت را بدهید، خودش جستجو می کند و کارتان را راه می‌اندازد. بچه‌ی متواضع و خوبی است این جناب گوگل!

اگر در سایت گوگل عضو هستید، برای استفاده از فیدخوان یا خوراک‌خوان کارتان راحت است. می‌توانید علاوه بر جیمیل از سایر امکانات آن از جمله گوگل‌ریدر هم استفاده کنید. یک نگاهی به گزینه‌های بالای اکانت گوگل‌تان بیندازید. نوشته: Reader
اگر هم عضو نیستید که اول عضو شوید.


حکایتی درباره‌ی گوگل‌ریدر!

رهگذری درویشی را دید و کرم سوال پرسیدنش گرفت و با خود همی گفت: حالا که مفت است، یک سوالی بنمایم. پرسید: اینهمه در باب فواید گوگل‌ریدر و دیگر فیدخوان‌ها داد سخن می‌دهند، پس چرا به من تسهیلات نمی‌دهند؟
درویش دستی به ریش بلندش کشید و گفت: آیا در سایت گوگل عضوی؟
گفت: خیر ای درویش بزرگ! در یاهو عضوم.
درویش گفتا: ای خواجه، ابتدا عضو شو بعد تقاضای تسهیلات کن! اگر به «یاهو» باشد که بایست من به آن مشتاق‌تر باشم. یاهو را چه به این حرفها؟! ترک یاهو کن و گوگل را بچسب.
رهگذر فریاد برآورد: گفتی گوگل؟
درویش که قدمی پیش رفته بود به نشانه‌ی تایید گفت: یاهو!


آی بدو، فید مجانی!

یکوقت سرکسیه نکنند شما را. فید در سرتاسر کشور و جهان مجانی است. نکند به بهانه‌ی مجانی بودن منت سرتان بگذارند و از شما توقعی داشته باشند!

معطل نکنید! با توجه به اینکه فامیلی من «مومنی» است، وبگردی و فیدخوانی‌تان را با نام بنده متبرک کنید و همین الان فید ماتینه را به خوراک‌خوان یا فیدخوان‌تان اضافه کنید. همه مدل داریم. از هر کدام خوشتان آمد، بردارید! اما اگر اولی را بردارید برای جامعه‌ی آماری من بهتر است. یکوقت انتخاباتی در پیش باشد، نیاز می‌شود. می‌دانید که ما ایرانی‌ها هستیم آمار. نباشد دق می‌کنیم!
دومی فید مستقیم ماتینه است که به نظر خوشگل‌تر است. باز هم سلیقه‌ی شماست. (به لطف الهی مشکل آمار این یکی هم حل و نگرانی نشریت رفع شد! به قول آقای حافظ: لطف الهی بکند کار خویش!)

فیدبرنر ماتینه http://feeds.feedburner.com/maatine
فید خوشگل ماتینه http://maatine.com/feed
پنجره‌ی ماتینه http://maatine.com/myLDRSS.php
فید دیدگاههای شما http://maatine.com/comments/feed

اگر خواستید دیدگاههای یک نوشته را پیگیری کنید، نشانی همان پست را در خوراک‌خوان وارد کنید.
در ماتینه هر دسته و بخش یک فید جداگانه دارد. دارندگی و برازندگی! ممکن است بخواهید پیگیر بخش خاصی باشید. نشانی همان دسته را وارد فیدخوان کنید. راستی گاهی موسیقی یا ویدئو‌هایی هم در ماتینه می‌گذارم که فید جداگانه‌ای دارد.


پنجره
فید چیست و نحوه استفاده از فید | مجله‌ی اینترنتی پریانا
«فید» چیست و به چه کاری می‌آید؟! | یک پزشک
فید، وبگردی با بالاترین سرعت ممکن | یک فتحی
جوابیه‌ای به محمدعلی مومنی در مورد فوائد فید | محمد سفری (دوستم!)

باز هم نه؟ بابا خیلی…، پس برای دریافت آخرین نوشته‌های ماتینه ایمیل خود را وارد کنید.

چهارشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی
بالای وبلاگ