در باغ بودن یا نبودن؛ مساله این است!

در باغ بودگی
با نهایت تاسف و تاثر بعضی از نسوان جامعه به بهانه‌ی گرمای هوا راهی باغ می‌شوند و مدام «توی باغ هستند» و اینگونه امنیت روحی – روانی – قلبی – تنفسی مردان را به خطر انداخته و زمینه‌ی خطای آنها را فراهم می‌کنند.

در باغ نبودگی
متاسفانه بعضی از نسوان جامعه اصلا «توی باغ نیستند» و به بهانه‌ی گرمای تابستان امنیت روحی – روانی – قلبی – تنفسی مردان را به خطر انداخته و زمینه‌ی خطای آنها را فراهم می‌کنند.

پرسش
با توجه به اینکه هم «توی باغ بودن» نسوان (مخصوصا اگر علیه‌السلام هم نباشند) و هم «توی باغ نبودن» آنها (که دهن کجی به یک سری چیزهاست) تهدید به حساب می‌آید، به نظر شما نسوان دقیقا باید کجا باشند؟ که خیال همه راحت بشود!
۱- خونه‌شون
۲- توی لباس‌شون (بدون توجه به دمای هوا و تغییر فصل‌ها)
۳- در ورودی باغ به صورتی که یک پا در باغ و پای دیگر بیرون باشد. (برای تغییر سریع مکان!)
۴- هیچ جا! (در کل نباشند)
۵- بالا پشت بوم

 

پی‌نوشت
در قرن ۱۷ میلادی باغی وجود نداشته. چون آقای شکسپر بدون اشاره به «باغ» از عنوان این نوشته استفاده کرده است!

 

فید ماتینه
lllllll http://maatine.com/feed/ lllllll

سه شنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

واگویه‌های یک ساندیس و بیسکوئیت

ساندیس
* چرا اینطوری نگام می‌کنین؟ جنایت که نکردم. ساندیسم.
یه وقتی یه ساندیس می‌گفتین، هزارتا ساندیس از دهنتون می‌ریخت. حالا این لباس من شده بی‌کلاس؟
میگن: پایین پاکتت گشاده. الان پاکت‌های راسته اومده.
اصلا مگه نگفتن: کار ساندیس درست است به طعم ساندیسیت؛ نه همین پاکت زیباست نشان ساندیسیت؟!

می‌خوام بدونم کدوم یکی از مشابه‌های داخلی و خارجی من اینقدر تاریخ‌ساز بودن؟ همین من بودم که سر بزنگاه‌های تاریخی حی و حاضر بودم.
مثلا همین کنکور. کنکور بدون ساندیس؟ مگه میشه؟ کنکور – ساندیس = امتحان نهایی!
خودم دیدم وقتی داشتن از توی کارتن درم می‌آوردن، «داوطلبان گرامی» با چه هیجانی به من نگاه می‌کردن!

* تا حالا کسی شده هل‌تون بده زیر ماشین، بقیه بخندن؟
واسه من اتفاق افتاده. وقتی آدم‌ها هنوز اینقدر پیشرفت نکرده بودن که بخوان واسه چهارشنبه‌سوری و جشن‌هاشون نارنجک و ترقه درکنن، منو مینداختن زیر چرخ‌های ماشین و بنگ گ گ گ گ
خنده داره؟!

* – لیوانتم! آشنا بود. با مرام بود. «لیوانتم» معادل آدمیزادیش اینه: چاکرتم!
چیکار می‌کنی؟ هی! با توام! یکی داره بالای منو می‌بره که لیوانش بشم! چرا وقتی میگم لیوانتم بعضی‌ها رو سریع جو می‌گیره؟ آدمها اینهمه به هم میگن: چاکرتم؟ خوب یعنی واقعا چاکرشونن؟

لیوانی برای تنبل‌ها. تا می‌کنن می‌ذارن توی جیبشون. کدوم جیب؟ هی با توام! چرا اون جیب؟! هی ی یی …، له شدم!

بیسکوئیت
* چرا این روزها اینقدر منو کم می‌خورن؟ آهای، با توام. بیا منو بخور!

این گربه‌ها هم شرطی شدنا. پیشته! مگه هر کی میگه بیا منو بخور، تو باید بری بخوریش؟
آخه کدوم گربه‌ای تا حالا بیسکوئیت خورده که تو میخوای منو بخوری؟ عجب گربه‌ی گاویه. پیشته!

منو کم می‌خورن که وضع جهان اینه. هی، مگه تو آدم نیستی؟ از قدیم ‌گفتن: بیسکوئیت بخور آدم باش!

* مدتیه می‌خوام برم باشگاه بدنسازی. می‌خوام سفت و محکم بشم. اینجوری بیشتر می‌‌تونم به آدمیت کمک کنم. اینجوری اونی که می‌خواد منو بخوره، باید بیشتر تلاش کنه. فکرشو بکن بعضی‌ها میرن تی‌تاپ می‌خورن!

* نمیگن من بی‌مادر بشم، کمبود محبت پیدا میکنم؟ چرا هر کی میاد اینجا میگه: بیسکوئیت مادر می‌خوام؟ آخه آدم حسابی چرا روی مادر قیمت میذاری؟ باید بیشتر مواظب مادرم باشم!

* چرا به تخصص احترام گذاشته نمیشه؟ بدبختی من از روزی شروع شدن که سیب‌زمینی قاطی میوه‌ها شد. بعد از اون بود که میوه‌ هم قاطی بیسکوئیت شد و بیسکوئیت موزی دراومد. شاید یه روز بیسکوئیت سیب‌زمینی هم در بیاد.
پس منم برم قاطی پلوها بشم:
سیب زمینی قاطی میوه‌ها، میوه‌ها قاطی بیسکویئت‌ها، بیسکوئیت‌ها قاطی پلوها شدند!

 

منتشر شده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ – شماره‌ی ۴۲۹ – ۲۱ خرداد ۱۳۹۰

فید ماتینه
lllllll http://maatine.com/feed/ lllllll

شنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

جعلیات

دیوارهای کاهگلی را جمع می‌کنند
دیوارهای سیمانی می‌کشند
در راستای زیباسازی شهر
رویش طرح دیوار کاهگل می‌کشند!

پرسش بودار:
گیرم که نقش دیوار کاهگل می‌زنید، با بوی کاهگل و خاک باران خورده چه می‌کنید؟!
دنباله‌…

دوشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

باباطاهر عریان‌تر

امروز چشمم به نوشته‌ی پشت کامیونی افتاد. مصرعی بود که نیمش سمت راست بود و نیم دیگرش سمت چپ.
در نیمه‌ی اول نوشته بود: خوشا آنان که…

توی ذهنم شروع کردم به حدس زدن که «خوش به حال چه کسانی؟»
برای حدس زدن حتما باید شرایط امروز ایران و جهان را در نظر می‌گرفتم که حدسم تخیلی نباشد.

با توجه به آغاز فصل تابستان و افزایش امنیت اجتماعی و اخلاقی، پیشرفت‌های اساسی در همه‌ی زمینه‌ها، دستیابی به خیلی چیزها، بالا رفتن آمار چیزهای خوب، پایین آمدن میزان چیزهای بد، دستیابی به فناوری آب‌پاشی هوا، دستیابی به فناوری ارتباط با عالم غیب و اجنه، وجود نداشتن گرسنگان و خیلی اتفاق‌ها این حدس‌ها ردیف شد:

خوشا آنان که…
خوشا آنان که با ته همنشینند
خوشا آنان که الله یارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازند
خوشا آنان که که سودای ته دیرند
خوشا آنان که هر از بر ندانند
خوشا آنان که تن از جان ندانند
خوشا آنان که پا از سر ندونند
خوشا آنان که هر شامان ته وینند

اما پای «نماز» و «همنشینی» و «هر از بر ندانستن» و «پا و سر» نبود.
نوشته بود:
خوشا آنان که در گهواره مردند!

ما خودمان را می‌زنیم به آن راه و می‌خوانیم «مَردند»! سیاه‌نمایی که نمی‌شود هیچ، برای آیین جوانمردی هم تبلیغ می‌شود. جوانمردی از زمانی که دهن همه بوی شیر می‌دهد!

دنباله‌…

یکشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

مغروری که ناصر حجازی بود!

ناصر حجازی مغرور بود! محمدرضا شجریان هم مغرور است. مثل محمود دولت‌آبادی، یا بهمن فرمان‌آرا و کسان دیگر که می‌توانید به این فهرست اضافه کنید. (اضافه کنید لطفا!)
غروری که نیاز بود و نیاز است و بدون این غرور دیگر نه حجازی، حجازی بود، نه شجریان، شجریان است و نه دولت‌آبادی و فرمان‌آرا خودشانند.
دارم به این فکر می‌کنم که چقدر ایران امروز به این غرور و به این آدمهای مغرور و به مردم مغرور نیاز دارد.
اما در عوض دور و بر ما پر است از آدمهایی با غرور شکسته. آدمهایی که ناچارند برای بقا به سقفی کوتاه برای پرواز بسنده کنند یا دست کم خودشان را پنهان کنند! (گم و گور کنند!)
اما به جای آدمهای مغرور دور و برمان پر است از آدمهای «متکبر»

تفاوت است میان این دو. بین «غرور» و «تکبر». انگار باید این تفاوت هم از چشم‌ها دور بماند تا کسی نداند غرور چیست و تکبر چیست؟! تا با شعار فروتنی و خضوع و یادآوری «هرگز نخورد آب زمینی که بلند است» غرور از آدم‌ها دریغ شود.
باید کمی بیشتر روی معنای کلمه‌ها دقت کنیم. مشکل امروز در همین معنای واژه‌هاست که در هم ریخته‌اند و انگار خیلی‌هامان یادمان رفته غرور «باور داشته‌های خود و ایمان به آن» است. اما در مقابل تکبر نه بر پایه‌ی ایمان به داشته‌های خود که بر پایه‌ی «انکار دیگران» است. «کسانی انکار شوند و کوچک شوند تا دیگری بلند جلوه کند!»
… و ناصر حجازی متکبر نبود. شجریان متکبر نیست. فرمان‌آرا و دولت‌آبادی هم متکبر نیستند. اما مغرور؟ چرا! هستند!
غرور اینها برایم دلچسب است. شاید برای دیگران آزار دهنده باشد.

اما حجازی پای حرفش می‌ایستد، عوام فریبی نمی‌کند. سر خم نمی‌کند.  مثل محمدرضا شجریان که مدام حرفش توی ذهنم تکرار می‌شود، وقتی که از او درباره‌ی رفتارهای پیش از کنسرت‌ها و پافشاری او بر رد آن رفتار پرسیدند و او پاسخ داد: چون فکر می‌کنم منطقم درست است. چون برای هنرم ارزش قائلم. (گفت‌وگوها و رفتارهای همین چهار نفر را دست کم در همین چند سال بررسی کنید)
ذهنیت عرفان‌زده‌ی ما بر انکار خود و بر نفی «من» بنا شده و البته چه کسی است که نداند این انکار چقدر ریاکارانه است؟! اما به هر حال (هر چند ریاکارانه) مبنا «انکار من» است. کدام جامعه‌ای بدون من‌های محکم به «ما»ی محکم رسیده؟ در عوض دور و بر ما پر بوده از دعوت دورغین گذر از من!

نکته اینجاست که اگر می‌گوییم «هرگز نخورد آب زمینی که بلند است» این نکته را نمی‌شود از نظر دور کنیم که در مقابلِ زمینِ بلند، زمین پست هم تبدیل به مرداب و لجنزار می‌شود. شاید زمین بلند به ریزش بارانی تر شود، اما زمین پست فقط به خشکسال شاید نفسی تازه کند.
میل به خشکسال، میل به قهقهراست. در این اجتماع آدمهای متکبرِ نامغرور،چقدر به حجازی‌ها و شجریان‌ها و دولت‌آبادی‌ها نیاز داریم! به این آدمهای مغرور!

پنجره
بازنشر در ۳۰میل

دنباله‌…

پنجشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

خیام و سه گونه‌ی گوناگون موسیقی

۲۸ اردی‌بهشت روز «خیام» بود و من امروز می‌خواهم چند اثر خیامی دیگر را معرفی و به فهرست «آثار خیامی موسیقی ایران» اضافه کنم.
علت دیرکرد این بود که اگر به مناسبت این روز اثری جدید منتشر شد، آنرا هم به فهرست اضافه کنم و تا ۲۸ اردی‌بهشت ۹۱ منتظر نمانم. البته اگر چنین بشود، منتظر نمی‌مانم و آنرا بدون بهانه‌ می‌آورم به صفحه‌ی ماتینه و «خیام و موسیقی ایرانی»
البته اثر تازه‌ای هم منتشر نشد. یا دست‌کم من ندیدم و نشنیدم. درست مثل صفحه‌ی روزنامه‌های ۲۸ اردی‌بهشت که خالی از خیام بود و پر از ذکر جن و پری! همانطور که ۲۵ اردی‌بهشت برای فردوسی و ۲۴ اردی‌بهشت برای پرویز مشکاتیان!
حالا سه موسیقی جدید به ماتینه می‌آورم که هر کدام برای خودشان راهی می‌روند. یکی به راه موسیقی اصیل ایرانی، یکی به راه راک و دیگری به راه جز!

با همین آخری شروع می‌کنم. با موسیقی جز، گروه سیمینولوجی و آلبومی با شعرهای خیام و حافظ. آنهم به خاطر حضور «سیمین سماواتی» خواننده‌ی ایرانی‌تبار گروه که خیام‌خوانی‌های احمد شاملو را گوش می‌داده و یک دل نه، صد دل عاشق خیام می‌شود.
او در آلبوم نخست “per se” یک آهنگ خیامی خواند و در آلبوم دوم «بمون» سه آهنگ. آهنگ‌های آلبوم ریتم پیچیده‌ای دارند. سیمین سماواتی گاهی بیت‌ها و گاهی کلمه‌ها را می‌شکند و با همین شکستن‌ها یا بی‌شکستن‌ها در صداسازی هم مشارکت می‌کند.
سه آهنگ خیامی آلبوم «بمون» گفت‌وگوی من، پر کن و سفید هستند. یکی از آنها را اینجا بشنوید و اگر خواستید هر سه آهنگ را در فهرست موسیقی‌های خیامی «دانلود» کنید.

 

حالا با گروه خاک در آلبوم «آغاز» و با ترانه‌ی «خیام» فیلسوف، ستاره‌شناس، ریاضیدان و شاعر قرن پنجم را «راک» بشنوید.

 

اگر خیام Rock و Jazz به مزاجتان نساخته و دوست دارید به اصالت‌ها و این جور چیزها بازگردید، دعوت می‌کنم «رباعی ماهور» را بشنوید که اثری است ارکسترال با صدای خواننده‌ای که کمتر اسمش را شنیده‌اید و شاید مثل من برای یکمین بار شنیده باشید. اثر خوبی از کار در آمده با صدای «اسحاق انور» که در اپرای مولوی (به کارگردانی بهروز غریب‌پور) درکنار همایون شجریان حضور داشته. (راستی اپرای خیام هم می‌تواند دیدنی و شنیدنی باشد!)

 

همه‌ی این آثار را به فهرست پیشین اضافه می‌کنم و همچنان دعوت می‌کنم مثل گذشته اگر اثری خیامی شنیده‌اید که در این فهرست دیده نمی‌شود، به من اطلاع دهید؛  یا اینکه خودتان در اینجا بارگذاری‌اش کنید.

فید ماتینه
lllllll http://maatine.com/feed/ lllllll

یکشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

کدو نه، پیچش مو!

امروز می‌خواهم اعتراف کنم. یک اعتراف فرهنگی. می‌خواهم از همه‌ی کسانی که در این بیست و چهار سال به نمایشگاه کتاب رفتند و چیپس و پفک، کیم، ساندویچ و خوردنی‌های دیگر (کاری هم به مجاز و غیرمجازش ندارم) خریدند، عذرخواهی کنم.
اگر فکر می‌کنید دارم کنایه می‌زنم و لغز می‌گویم، اشتباه می‌کنید. می‌دانید؟ اصلا من در دیدن پیچش مو مشکل دارم. بس که از بچگی ما را وارد مقوله‌ی تار مو، جهنم، سرب داغ و این جور چیزهای مهیج و پرجاذبه کردند، دیگر حتی از دیدن پیچش مو هم وحشت داریم. مار گزیده از ریسمان سیاه و سپید می‌ترسد.

حالا اعتراف می‌کنم یک سری چیزهایی دستگیرم شده. کاری به باقی چیزها نداشته باشید. اما همین یکی را اعتراف کنم که ندیدن این یکی پیچش مو که ضرر بود.

خلاصه اینکه از دیدن یک سری چیزها ناتوانم. یکی از آنها همین پیچش مو. البته دو سه هفته پیش کسی در یک تریبون خدایی اعلام کرد که ما (یعنی ما) کدو را هم نمی‌بینیم. هنوز نفهمیده‌‌ام رابطه‌ی کدو با نمایشگاه کتاب چیست؟!
ما البته اهل فرهنگ و هنر و مقولات نرم و ظریف هستیم و کاری به کدو نداریم. اما اگر اینجور باشد، حتما ندیدن کدو خیلی مصیبت‌بارتر از ندیدن پیچش مو خواهد بود.

همین ما و دیگر جماعت طنزپرداز و منتقد بودیم که هر سال در آن مطبوعات فله‌ای و این وبلاگ‌های کذایی فریاد سر دادیم که «وا فرهنگا، وانمایشگاه کتابا، اصل این نمایشگاه شده است فروش ساندویچ، کیم و بستنی، پشمک، نسکافه و دیگر خوراکی‌ها. به کجا می‌رویم؟!»

شما اگر نگاهی به این بیست و چهار دوره کنید خدا را شکر می‌کنید که این فروشندگان عزیز باقی ماندند. وگرنه امروز از این نمایشگاه چه چیز باقی مانده بود؟

یک مقایسه‌‌ی سرانگشتی هم که بکنید، می‌فهمید این بخش هر سال نسبت به سال قبل کلی بهتر و دل‌انگیزتر شده.
شما با خیال راحت تشریف می‌برید به نمایشگاه و خیالتان راحت است که هر چه بخواهید پیدا می‌کنید.
اما در بخش کتاب هر سال پنجاه تا ناشر کم شدند. اما آن یکی بخش هر سال کم که نشدند هیچ، بیشتر هم شدند. بالاخره رقابتی هم باید در کار باشد دیگر!

اصلا نمایشگاه دائمی کتاب در تهران، خیابان انقلاب برپاست. اینها اگر بفروش بودند، در طول سال می‌فروختند. چقدر آدم باید حریص باشد که برای آن نمایشگاه هم نقشه بکشد؟! بگذارید آنها که می‌توانند کارشان را بکنند.

پس نتیجه گرفتم که ما در کل بخش اصلی و جنبی نمایشگاه را هر سال اشتباه می‌گرفتیم و فکر می‌کردیم آنجایی که کتاب می‌فروشند، بخش اصلی است.
من از فروشندگان و خریداران محترم که در این بیست و چهار سال، حتی در سالهای سخت جنگ، و سالهای سخت‌تر اصلاحات، و سالهای سازندگی بازار نمایشگاه کتاب را گرم نگاه داشتند، پوزش می‌خواهم و البته به خاطر اینکه این بخش را نه بخش جنبی که بخش مزاحم می‌دانستم، شرمسارم!

از منتقدین و طنزپردازان هم درخواست می‌کنم که هر وقت چیزی را دیدید و پیچش مویش را ندیدید (کدو؟! کدو نه!) آنرا قلوه‌کن نکنید. شاید بعدها بفهمید که سالها در عالم هپروت بوده‌اید و اصل کار چیز دیگر بوده!

فید ماتینه
lllllll http://maatine.com/feed/ lllllll

پنجشنبه, ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی