کولر بیوجود!
در انتظار تاکسی کولردار…
- آقا نگهدار
- بپر بالا
-قربون تاکسی تر و تمیز و مامانت برم!
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.
-برو پایین
-چی شد مگه؟
-مامانم
-نه منظورم مامان شما نبود. منظورم تاکسی بود که مرتبه. نه که هوا گرمه.
-منظور؟
-منظور بدی نداشتم. همینطوری.
-اینجا صحبت مامانی و ناموسی و … نداریم. گفته باشم.
***
راننده توی باغ نبود. شیشه را بالا بردم. شاید متوجه بشود و کولر را روشن کند.
-بکش پایین
-ای بابا. یادت نیست چی گفتی؟
-شیشه رو بکش پایین.
-آخه شما اصلا توی باغ نیستی!
-باغ؟
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.
-برو پایین
-چی شد مگه؟
-باغ
-منظورم اون باغ نبود. یه باغ دیگه است.
-این باغ، اون باغ نداره. کسی که تو اون باغ رفت، تو این باغم میاد.
-منظور بدی نداشتم. همینطوری.
-اینجا صحبت باغ و هلو و خوردنی و اینجور چیزها نداریم. گفته باشم.
***
-عجب هوایی شده
-منظور؟
منظور بدی ندارم. یاد سعدی افتادم. کجاست که ببینه دیگه ابر و باد و مه و خورشید و فلکی در کار نیست…؛ به جاش دوده، ریزگرده، اشعهی ماوراء بنفشه. از همه بدتر این گرما…
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.
-برو پایین
-چی شد مگه؟
حرفای بودار میزنی!
-هنوز که نزدم.
-میزنی. سیاهنمایی میکنی. از گرد و غبار و آلودگی و اشعه و گرما شروع کردی. معلوم نیست به کجا میرسی.
-منظور بدی ندارم.
-اینجا صحبت از اوضاع جوی و آلودگی و اینجور چیزها نداریم. گفته باشم.
***
-اگر کولر ماشینت رو روشن کنی…
-دیدی. دیدی گفتم. برو پایین.
راننده کج شد و در ماشین را باز کرد و مدام گفت: برو پایین. حرف بودار میزنی
-کدوم حرف، کدوم بو؟
- امروز جنگ بر سر انرژیه. بعد تو میگی کولر؟
-من به خاطر خودت میگم. نگرانم بوی حرف از دهن به بدن بزنه.
-اینجا صحبت از انرژی و سهمیهبندی و بو و رایحهی خوش و ناخوش و اینجور چیزها نداریم. گفته باشم…
***
این ماجرا در چند فصل دیگر میتواند ادامه پیدا کند. نه به دلیل الزام به ۳۰۰ کلمهای بودن متن، که از روی مصلحتگرایی و برای ایجاد آرامش در جهان و دستیابی به صلح و برای احترام به حق آیندگان برای دستیابی به انرژی میشود بیخیال کولر در تاکسیها، اتوبوسها و مترو شد. این کولرهای بیوجود!
منتشر شده در
روزنامهی شرق، چهارشنبه ۱۲ مرداد ۹۰، شمارهی پیاپی ۱۳۱۰ | PDF

بس که شنیدهایم «هنرمندان چیزی را میبینند و قاب میگیرند که دیگران از دیدنش عاجزند» گوشمان مو در آورد. و از بس که دیگران گفتند «طنزپرداز از کاه، کوه میسازد و از کوه، کاه» زبانشان مو درآورد!
«دل» و «شکم» در علوم پزشکی، راونشناسی و زبانشناسی هر کدام یک تعریفی دارند. سالها از زمانی که انسانهای اولیه دلشان را شکم میدانستند، میگذرد. درست است که برای سیر کردن شکم باید دلی از عزا درآورد، و درست است که به وقت «دل درد»، دست بر شکم میگذاریم، اما روشن است که دل بیشتر تعریف رمانتیک دارد، که هر هله هوله و آشغالی نمیشود در آن ریخت!