کولر بی‌وجود!

در انتظار تاکسی کولردار…

- آقا نگهدار
- بپر بالا
-قربون تاکسی تر و تمیز و مامانت برم!
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.
-برو پایین
-چی شد مگه؟
-مامانم
-نه منظورم مامان شما نبود. منظورم تاکسی بود که مرتبه. نه که هوا گرمه.
-منظور؟
-منظور بدی نداشتم. همینطوری.
-اینجا صحبت مامانی و ناموسی و … نداریم. گفته باشم.

***

راننده توی باغ نبود. شیشه‌ را بالا بردم. شاید متوجه بشود و کولر را روشن کند.
-بکش پایین
-ای بابا. یادت نیست چی گفتی؟
-شیشه رو بکش پایین.
-آخه شما اصلا توی باغ نیستی!
-باغ؟
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.
-برو پایین
-چی شد مگه؟
-باغ
-منظورم اون باغ نبود. یه باغ دیگه است.
-این باغ، اون باغ نداره. کسی که تو اون باغ رفت، تو این باغم میاد.
-منظور بدی نداشتم. همینطوری.
-اینجا صحبت باغ و هلو و خوردنی و اینجور چیزها نداریم. گفته باشم.

***

-عجب هوایی شده
-منظور؟
منظور بدی ندارم. یاد سعدی افتادم. کجاست که ببینه دیگه ابر و باد و مه و خورشید و فلکی در کار نیست…؛ به جاش دوده، ریزگرده، اشعه‌ی ماوراء بنفشه. از همه بدتر این گرما…
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.
-برو پایین
-چی شد مگه؟
حرفای بودار می‌زنی!
-هنوز که نزدم.
-می‌زنی. سیاه‌نمایی می‌کنی. از گرد و غبار و آلودگی و اشعه و گرما شروع کردی. معلوم نیست به کجا می‌رسی.
-منظور بدی ندارم.
-اینجا صحبت از اوضاع جوی و آلودگی و اینجور چیزها نداریم. گفته باشم.

***

-اگر کولر ماشینت رو  روشن کنی…
-دیدی. دیدی گفتم. برو پایین.
راننده کج شد و در ماشین را باز کرد و مدام گفت: برو پایین. حرف بودار می‌زنی
-کدوم حرف،  کدوم بو؟
- امروز جنگ بر سر انرژیه. بعد تو میگی کولر؟
-من به خاطر خودت میگم. نگرانم بوی حرف از دهن به بدن بزنه.
-اینجا صحبت از انرژی و سهمیه‌بندی و بو و رایحه‌ی خوش و ناخوش و اینجور چیزها نداریم. گفته باشم…

***

این ماجرا در چند فصل دیگر می‌تواند ادامه پیدا کند. نه به دلیل الزام به ۳۰۰ کلمه‌ای بودن متن، که از روی مصلحت‌گرایی و برای ایجاد آرامش در جهان و دستیابی به صلح و برای احترام به حق آیندگان برای دستیابی به انرژی می‌شود بی‌خیال کولر در تاکسی‌ها، اتوبوس‌ها و مترو شد. این کولر‌های بی‌وجود!

منتشر شده در

روزنامه‌ی شرق، چهارشنبه ۱۲ مرداد ۹۰، شماره‌ی پیاپی ۱۳۱۰ | PDF

چهارشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

آهنگی دیگر

چند ماه است با بدجنسی هر چه تمام‌تر چهار آهنگ کمتر شنیده شده‌ی «محمد نوری» را گوشه‌ی هارد گذاشته‌ام برای سالمرگ او.
امروز همان روزی است که باید این آهنگ‌ها را در «ماتینه» منتشر کنم و به این بدجنسی پایان بدهم!

یکی از این آثار «آهنگی دیگر» است که پارسال همزمان با انتشار خبر درگذشت او چند بار از رادیو پخش شد و بعد از آن ، مثل روزها و سالهای پیش از مرگ او، کمتر می‌شنوم آنرا در رادیو و تلویزیون پخش کنند. با اینکه به نظرم یکی از بهترین آهنگ‌های اوست.
این آهنگ در آلبوم «جان مریم» منتشر شده بود و همان آهنگ «جان مریم» بس بود که آثار دیگر کمتر برجسته شوند. این هم از شانس است. همیشه بودن در کنار معروف‌ها خوب نیست!
آهنگی دیگر را اینجا بشنوید. متن ترانه را هم می‌گذارم که اگر خواستید، مثل من، با خواننده همصدا شوید. (احتمالش قوی است!)

 

تا تو بودی در کنارم
کوه و دشت و آسمان رنگی دگر داشت
ساز پر شور من آهنگی دگر داشت
تا تو بودی
چهره‌ی گل تازه‌تر بود
آسمان‌ها
از ستاره پر گهر بود
تا تو بودی، خنده بود و آرزو بود
هر چه بود از عشق و مستی گفت‌وگو بود

بی تو دارد دنیا به چشم من
رنگ غم به خدا
غم دارد همه جا
لبخند من می‌گریزد از لب من
شعله‌های دل می‌ریزد از لب من
بازا بنگر
دور از تو دگر
لبخند من می‌گریزد از لب من
شعله‌های دل می‌ریزد از لب من

 

سه آهنگ دیگر و همین «آهنگی دیگر» را هم می‌توانید دریافت کنید و در روزی که کمتر از او یاد شد، از شنیدن آثارش لذت ببرید.

ترانه | ترانه‌سرا | آهنگساز | آواز
آواز بگذر | محمدعلی بهمنی | محمد سریر | محمد نوری
آوای باران | پرویز وکیلی | علی‌اکبر دلبری | محمدنوری
اثر تو || علی‌اکبر دلبری | محمد نوری
آهنگی دیگر | پرویز وکیلی | ناصر حسینی | محمد نوری

یکشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

برای مرگ شکلک در بیاور

بس که شنیده‌ایم «هنرمندان چیزی را می‌بینند و قاب می‌گیرند که دیگران از دیدنش عاجزند» گوشمان مو در آورد. و از بس که دیگران گفتند «طنزپرداز از کاه، کوه می‌سازد و از کوه، کاه» زبانشان مو درآورد!
بسیار خوب. مو چیز بدی نیست. اما گاهی با عارضه‌ی کم مویی هم روبرو هستیم. بس که کسی به موضوعی یا جرات نمی‌کند بپردازد و یا از حیطه‌ی دایره‌ی واژگان او بیرون است. مثل موضوع «مرگ»
خوب طنزپرداز هم آدم است و البته حق دارد در برابر حجم وسیع مرگ گریه کند، زنجموره بزند و حتی کولی بازی در بیاورد!
اما خوب می‌تواند اینگونه هم نباشد و مثل سیاست، جامعه، اقتصاد، هنر و… مرگ را هم به طنز بگیرد. این حالت برای هر کسی اتفاق نمی‌افتد. باید فاصله را با مرگ تنظیم کرد تا بتوان آنرا خوب نگاه کرد، و درباره‌اش طنز هم نوشت.

مرگ در برابر زندگی چنان پرده از تناقض‌ها و ناهماهنگی‌ها برمی‌دارد که هوشیاری مثل خیام می‌تواند فاصله‌اش را با مرگ حفظ کند و پرسش‌های فلسفی‌اش را مطرح کند و هم در همین پرسش‌ها، طنزهای طبیعی رویارویی مرگ و زندگی بیان کند.
اینجاست که فیلسوفان و طنزپردازان همسایه می‌شوند. فیلسوف اهل اندیشه است و برای اندیشیدن درباره‌ی مرگ و پرداختن به تناقض‌های پنهان در فاصله‌ی مرگ و زندگی، حفظ فاصله با مرگ، نترسیدن، بلکه لبخند زدن به آن الزامی است!

این اتفاقی است که درباره‌ی «رضا ساکی» و مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه طنزآمیزش با عنوان «بابا باطری‌دار می‌شود» افتاده. داستان‌های به هم پیوسته‌ای که رویارویی پدر یک خانواده را با مرگ روایت می‌کند. پدری که نه به عزرائیل رو می‌دهد نه به رضا ساکی و مقابل هر دو محکم می‌ایستد.
البته در این داستان‌ها پای پرسش‌های فلسفی خیامی در میان نیست. بلکه نگاهی است به تاثیر مرگ در زندگی خانوادگی و اجتماعی.
فیلسوف می‌اندیشید و طنزپرداز هم دست کمی از او ندارد. هر چند که نگاهش نه به فلسفه که به جامعه باشد.
در این مجموعه داستان بارها به نمونه‌هایی برمی‌خورید که مرگ پرده از تناقض‌های اجتماعی برداشته و رضا ساکی این تناقض‌ها را با همه‌ی تلخی با زبان طنز مطرح کرده.
یک نمونه‌اش جایی که پدر می‌خواهد آب پرتقال بنوشد، آهی می‌کشد و می گوید«تو سیستان و بلوچستان مردم آب ندارند بخورند، اون وقت من این‌جا دارم آب پرتقال طبیعی می‌خورم…» یا «مردم در سیستان و بلوچستان زیر آفتاب جزغاله می‌شوند، بعد من با کلاه بره زیر سایه‌ی درخت‌های پارک استراحت می‌کنم.»
نویسنده هم چند بار تاکید می‌کند که «خانواده‌ی ما دستش به دهانش می‌رسید…»

پدر در این داستان‌ها مثل بسیاری از پدرهای دیگر سرش درد می‌کند برای همین نقدهای اجتماعی و روزنامه خواندن. سرشان برود، روزنامه‌خواندنشان ترک نمی‌شود. این نهضت روزنامه‌خوانی هم یکی از آن موقعیت‌های طنزآمیز  این داستان‌هاست. کسی که اصلا عین خیالش نیست به سوی مرگ می‌رود و حتی به پسرش هشدار هم می‌دهد که «هر روز یکی کم می‌خری، چرا؟ چرا به فکر پدرت نیستی؟ من دل‌خوشی‌ام همین روزنامه‌هاست…»

عمده‌ی موقعیت‌های طنز را در این داستان‌ها پدر ایجاد می‌کند و هر گاه که با موقعیتی تلخ روبرو می‌شویم، نویسنده با کلمه‌ها به کمک فضای داستان می‌آید. یکی از این موقعیت‌های تلخ جایی است که پدر پس از سکته نمی‌تواند کارهایش را خودش انجام بدهد و باید دیگران به کمکش بیایند. «ساکی» اینجا با بیان شیرین کلمه‌ها به داد این موقعیت تلخ می‌رسد: «بابا بعد از سکته‌ی مغزی به هر کدام از ما کاری سپرده بود. چون با یک دست نمی‌توانست کارهایش را انجام بدهد. تا من را می‌دید می‌گفت: بخاران. به برادر وسطی می‌گفت: بمالان و برادر کوچک را هم مامور تاراندن کرده بود.»

در واقع پدر هر چند که ممکن است شوخ طبع بوده باشد، در رویارویی با مرگ محکم ایستاده، اما قصد خلق طنز را نداشته. این خلق و خوی اوست که موقعیت‌های طنز ایجاد می‌کند. حتی گمان نمی‌کنم می‌دانست «آیرونی» چیست؟ اما پی‌در پی شخصیت‌های داستان و مخاطب را غافلگیر می‌کند. در قضیه ریزش مو، فروش خانه، بررسی عکس‌های پزشکی و…

داستان‌های این کتاب مخاطب را در برابر موقعیت‌های متناقضی قرار می‌دهد که شاید هر بار در موقعیت مشابه کمتر به آن فکر کند و این فرصتی برای بررسیدن این موقعیت‌هاست.
این کتاب کوچک با انتخاب‌های خوب «سلمان طاهری» از تصویرهای داستانی و تصویرگری او همراه شده. اما این کتاب با این قطع و بدون شیرازه‌ی درست و درمان شاید در کتابفروشی‌ها آنچنان که باید به چشم نیاید.اگر قطع کوچک کتاب هم به نظر ناشر (گل‌آقا) و نویسنده مناسب باشد، دست کم شیرازه‌‌ای که معرف کتاب باشد، می‌توانست از گم شدنش در قفسه‌ی کتابفروشی‌ها جلوگیری کند.

اگر خیلی از مرگ می‌ترسید و فکر می‌کنید و نیاز دارید کسی به شما روحیه و دلداری بدهد، «بابا باتری‌دار می‌شود» را بخوانید. کارتان را راه می‌اندازد!

پی‌نوشت:
۱- تیتر، مصرع یکی از رباعی‌های «جلیل صفربیگی» و نام یکی از مجموعه شعرهای اوست.
۲-دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۰ در نشست «دگرخند» در حوزه‌ی هنری، کتاب «بابا باطری‌دار می‌شود» بررسی می‌شود.

یکشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

صدای دست‌ها را چه کسی دزدید؟!

دقت کرده‌اید که مدت‌هاست در عروسی‌ها صدای کف زدن شنیده نمی‌شود؟ بگذارید از سوی دیگر بپرسم. دقت کرده‌اید مهمان‌های عروسی‌ها دیگر کف نمی‌زنند؟ و دقت کرده‌اید بسیاری از این عروسی‌ها دیگر آن حس و حال و شور سال‌های رفته را ندارند؟

این پرسش‌ها برای برانگیختن حس نوستالژیک نسبت به عروسی‌های دوره‌ی کودکی و نوجوانی نیست. بلکه برای توجه دادن به این موضوع است که عروسی‌ها(به عنوان کم شمار آیین‌های شادی باقی‌مانده در جامعه) به سرنوشت نشست‌ها، همایش‌ها، انجمن‌ها و مهمانی‌ها دچار شده‌اند. حالا در عروسی‌ها با جمعیت انبوهی روبرو هستیم که فقط آمده است رفع تکلیفی کند و برود. جمعیتی که هیچ نقش فعالی در عروسی ندارد، و البته به نقش‌های دیگر هم توجهی ندارد.

عروسی‌ها هم مثل خود ما و مثل بسیاری از رفتارها و آداب ما تغییر کرده‌اند. از نوع پوشش مهمان‌ها تا نوع پذیرایی و برگزاری مراسم پایکوبی و محل برگزاری جشن که حالا حتی در شهرستان‌ها هم از خانه‌ها بیرون آمده‌اند و البته این تغییرها طبیعی است.
اما اتفاق مهم ورود تند و تیز تکنولوژی به عروسی‌ها بود که بخش عمده‌ای از تغییر رفتارها و آداب پیامد آن است. از جمله همین خاموشی صدای کف زدن مهمان‌ها که زیبایی عروسی به این صداهای متکثر است. صدایی که پیامش مشارکت گسترده‌ی مهمان‌ها در آیین شادی است.

این صدا حالا، اگر نگوییم خاموش شده، رو به خاموشی است. اما هنوز از عروسی‌ها صدا به گوش می‌رسد. صدای منفرد مهیبی که، به گمانم، خاموشی صدای شادی عمومی در عروسی‌ها از همینجاست. از خواننده‌هایی که عروسی‌ها، در نبود فرصت‌هایی برای خودنمایی، عرصه‌ی عرض اندامشان شده و ما به جای عروسی و نمایش داماد، عروس و مهمان‌هایشان، بیشتر با Show آقای خواننده روبرو هستیم که با همدستی تکنولوژی شنیداری عروسی را قبضه کرده و صدای شادی عمومی و کف زدن‌ها و هیجان عمومی را خاموش کرده.

اگر بنا بر ارائه‌ی موسیقی باشد، بی‌شک صدای دست دهها مهمان، به مثابه نوازنده، بخشی از موسیقی آیین عروسی است. صداسازی بخشی از موسیقی است و صدای دست بعنوان ساز کوبه‌ای ساده، عاملی مهم در ایجاد ریتم به شمار می‌آید.
آنچنان که (به یادآوری رضا ساکی) در خیام‌خوانی بوشهری که از قضا در عروسی‌ها هم اجرا می‌شود، صدای دست‌ها، صدایی جدایی‌ناپذیر است. نمونه‌ای از خیام‌خوانی بوشهری را بشنوید.

شاید بشود خیلی آسان از کنار این موضوع گذشت. شاید بشود خواننده را دو سه ساعتی با آن صدای وحشتناک سرکوبگر تحمل کرد. شاید بشود حتی به این موضوع خیلی سطحی نگاه کرد و از مظالعه‌ی رفتارهای مهمان‌ها و گردانندگان و از جمله خواننده‌ی آن گذشت و آنرا فاقد ارزش مطالعاتی دانست.

اما واقعیت این است که ورود تکنولوژی به جامعه‌ای که هنر، ادبیات، فرهنگ و مجموعه‌ی علوم انسانی در آن به چشم تحقییر و تهدید نگریسته می‌شود، حاصلش همین سرکوب صداهاست.
جالب اینکه آقای میکروفون به‌دست پی در پی از مهمانان دعوت به مشارکت می‌کند و می‌گوید: «صدای دست‌ها را نمی‌شنوم.» و پای همه چیز و همه کس را میان می‌کشد و مهمانان را قسم می‌دهد که کف بزنند!
اما واقعا چرا باید کف بزنند؟ در هجوم وحشتانک صدای غالب و مسلط، صدای دست‌ها به کجا می‌رسد؟ که اگر هم دست‌ها در کار باشند، هر بیننده فقط تصویر صامتی از دست‌هایی را می‌بیند که در کارند و به هم می‌خورند اما هیچ تاثیری ندارند.
این اتفاق فقط منحصر به عروسی‌ها نیست. پرشمارند نمونه‌هایی که دست ما باید در کار باشد، بدون کوچکترین تاثیر.
خاموش کردن صداهای یکدیگر، صداهای کوچک و متکثر از همین مهمانی‌ها و عروسی‌ها شکل می‌گیرد و تبدیل به غولی می‌شود که به راحتی به چراغش باز نمی‌گردد. کافی است فقط ابزارش را داشته باشید!

پی‌نوشت
آنچه پس از این نوشتار(در یکی دو روز پیش رو) منتشر می‌کنم، آلبوم دوم «گروه کر دختران» است. گروهی در سال‌های ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۵ فعالیت می‌کردند. پیش از این آلبوم یکم این گروه در فضای «گودر» منتشر شده بود.
نسخه‌ی باکیفیت‌تری از همان آلبوم یکم را هم در ماتینه منتشر می‌کنم. آلبوم‌هایی که صدای دست‌های خوانندگانش به هیجان و شادابی و رونق کار افزوده بود.

یک آهنگ از آلبوم یکم را اینجا بشنوید تا بعد…

پنجشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

دیوارهای شوت شیرین‌زن!

یکم: با استفاده از فعل سوم شخص و در لفافه به کسی انتقاد می‌کنی، همان شخص در تائید انتقاد شما شروع می‌کنه به کف زدن و تشویق کردن. انگار نه انگار منظور شما خود او بوده. بعد هم می‌پرسه: حالا اینکه میگی، کی هست؟

دوم: می‌خوای بهش بفهمونی که روش خیلی زیاده. بهش میگی «با استفاده از فعل سوم شخص و در لفافه به کسی انتقاد کردم، همان شخص در تائید انتقادم شروع کرد به کف زدن و تشویق کردن. انگار نه انگار منظورم خود او بود. تازه بعد هم پرسید: حالا اینکه میگی، کی هست؟»

طرف باز هم کلی کیف می‌کنه و میگه: عجب آدم پررویی بوده اون! آفرین! چه آدم نکته‌سنجی هستی. بازم شروع می‌کنه به کف زدن!

سوم: لجت در میاد و میگی: «از نکته‌ی اول من همون آدم مورد انتقاد خوشش اومده و کلی تشویق کرده. تازه به اونم میگه چقدر پررو بوده. انگار نه انگار منظور من خودش بوده»
طرف ساکت میشینه که نشون بده، منظور دو گزینه‌ی اول نبوده!

 

پی‌آمد:

یکم: الان بعضی‌ها این نوشته رو می‌خوانند و کلی کیف می‌کنن، همخوان هم می‌کنن، لایک هم می‌زنند که این نویسنده چقدر خوب پنبه‌ی آدمهای خودشیفته را زده! انگار نه انگار درباره‌ی همینا نوشتم!

دوم: شایدم اصلا منظور من خود تو باشی که احساس می‌کنی دلت از پی‌آمد یکم خنک شده و گفتی: آفرین!

سوم: حالا اونا پی‌آمد یکم و دوم رو لایک نمی‌زنن، تا پیش وجدان خودش ژست بگیرن که منظور نویسنده اونا نبوده‌اند.

چهارم: بالاخره هر کاری کنن، همینه که هست!

پنجم: کی فهمید بالاخره چی شد؟!

دوشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

دل بباید خنک شدن، آری!

دلتان خنک شد؟!«دل» و «شکم» در علوم پزشکی، راونشناسی و زبان‌شناسی هر کدام یک تعریفی دارند. سالها از زمانی که انسان‌های اولیه دلشان را شکم می‌دانستند، می‌گذرد. درست است که برای سیر کردن شکم باید دلی از عزا درآورد، و درست است که به وقت «دل درد»، دست بر شکم می‌گذاریم، اما روشن است که دل بیشتر تعریف رمانتیک دارد، که هر هله هوله‌ و آشغالی نمی‌شود در آن ریخت!
طبیعی است که وقتی می‌گوییم دلم تنگ شده است، منظور شکم نیست! یا منظور از گرفتن دل، گرفتن شکم نیست.
اگر کسی گمان کند که منظور از دلدار همان شکم‌دار است؛ حالش خوب نیست و باید دل و روده و شکم شیردانش را بیرون ریخت!

بشر هر چه بیشتر رشد می‌کند، بیشتر به اهمیت دل پی می‌برد و می‌کوشد همه کارها را دلی انجام بدهد. دل عامل خلق آثار بزرگ هنری بوده. اصلا هر چه دل بخواهد همان است. از همین رو وقتی از کسی می‌پرسند «چرا چنین کردی؟» پاسخ می‌دهد «چون دلم خواست!»

محققان و روان‌پژوهان به این نتیجه رسیده‌اند که دل هر روز قلمرو بیشتری را فتح می‌کند و روزی برسد که همه‌ی مسائل جهان دلی حل بشود و بشود جهان را دلی مدیریت کرد و دلی از عزا در آورد.
اکنون در آستانه‌ی فصل گرما تحقیقات جدیدی از سوی دانشمندان نشان می‌دهد که حل مشکل گرمای کره‌ی زمین هم دلی شود، آری اما به خون جگر شود!

این نتایج حاصل پژوهش‌های میان‌رشته‌ای است. پزشکان و روانشناسان از سویی و ادیبان از سویی دیگر آمده‌اند میانه‌ی کار را گرفته‌اند، که بتوانند مشکل گرما را با روش‌های بومی حل کنند و اعلام کرده‌اند با عنایت به ضرب‌المثل «مشکلی نیست که آسان نشود» و به همت متخصصان داخلی به راهکاری برای خنثی‌سازی گرمای تابستان و تبعات آن دست یافته‌اند که به مراتب از نمونه‌های خارجی آن مفیدتر و مقرون به صرفه‌تر است!

جسم آدمی همیشه از گرما عاجز است. حتی هر روز یک جای آدم (از شدت گرما) ممکن است بسوزد. اما در این روش با درونی کردن بسیاری از مفاهیم و با تکیه بر علوم پزشکی و ادبی توصیه می‌شود که از قید این جسمی خاکی و بی‌ارزش رها شویم و به درون بازگردیم و بجای اینکه همیشه عزای خنک شدن جسممان را داشته باشیم، کمی هم به خنک شدن درونمان بها بدهیم. اوحدی مراغه‌ای هم سروده است: می‌دهد در تنم گواهی دل/ که نگویی سخن ز مشتی گل

بهترین شاهد برای اولویت خنک شدن دل و درون بر خنک شدن جسم و بیرون اینکه گاهی پس از مدتها که لج کسی را در می‌آورید یا از کسی انتقام می‌گیرید می‌گویید: حالا دلم خنک شد!
دانشمندان با تاکید بر قید «حالا» تاکید می‌کنند که پیش از خنک شدن دل شاید انتقام‌گیرنده کارهای دیگری هم کرده، اما در این لحظه‌ی حساس احساس آرامش می‌کند و می‌گوید:‌ »حالا» دلم خنک شد!
صائب تبریزی هم می‌گوید: «دل ز دنیا زودتر گردد جوانان را خنک»
پس صد البته که خنک شدن دل بر خنک شدن سایز اجزا این جسم خاکی اولویت دارد.
در حال حاضر خنک‌سازی در فصل تابستان با روش‌های بیرونی انجام می‌شود. گرمای کره‌ی زمین هم که تمامی ندارد. شما حساب کنید که اگر قرار باشد زمین هی گرم بشود و پوشش انسان به بهانه‌ی خنک‌سازی آب برود که نمی‌شود. با توجه به پیش‌بینی دانشمندان ممکن است کار به جاهای باریک هم برسد.

بنابراین روش‌های خنک‌سازی دورنی بسیار مفیدتر و تاثیرگذارتر از روش‌های بیرونی است و با فرهنگ ما هم بیشتر سازگاری دارد! هفتاد هزار پلیس زبان بسته هم از صبح تا شب در خیابان‌ها علاف نمی‌شوند.
این روش به بهینه مصرف کردن انرژی و قانون هدفمند کردن یارانه‌ها هم کمک می‌کند و نشان می‌دهد این قانون، به غایت دلی است و از دل برآمده و بر دل هم می‌نشیند!
دیگر وقتی خنک‌شدن دل مرسوم شود، کره‌ی زمین خودش را آتش هم بزند غمی نیست. خوشبختانه در اطراف اتفاق‌ها، خبرها و صحبت‌هایی که در خنک شدن فضا کمک می‌کنند، کم نیست. شنیدنی‌هایی که نه فقط به خنک‌سازی کمک می‌کنند بلکه به مثابه خالی شدن پارچی آب یخ بر هیکل آدم می‌ماند. استفاده از نوع خاصی از رسانه ها به خنک‌سازی کمک می‌کند.
بنابراین از این پس حتی در فضاهای شلوغ مثل مترو، اتوبوس و مکان‌های عمومی احساس گرم بودن را از خودتان دور کنید و به چیزهایی فکر کنید که نه تنها خنک‌تان می‌کند، بلکه شاید گاهی سبب یخ کردن نوک پا تا نوک سرتان هم بشود و حتی لزره بر اندامتان هم بیاندازد!

منتشر شده در
ویژه‌نامه‌ی «طنز سلامت» در هفته‌نامه‌ی سلامت | ۱۱ تیر ۱۳۹۰ | شماره‌ی ۳۲۶ | PDF

از همین ویژه‌نامه
مرغابی‌ها و لاک‌پشت، از منظر نشانه‌شناسی سلامت |‌ رویا صدر
کسی به آمبولانس زنگ نزنه | رضا ساکی
متن کامل همه‌ی طنزها | سایت سلامت

یکشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

طنز، تو شکم طنز

فراخوان جشنواره‌ی شعر طنز لرستان منتشر شد. شرکت‌کنندگان جشنواره کاری بس دشوار در پیش دارند. چرا که دستاندرکاران جشنواره خود به شدت اهل طنز و شوخ‌طبعی هستند و به شرکت‌کنندگان رودست زده‌اند و طنازانه اعلام کرده‌اند: «اشعار می‌بایست در موضوع‌هایی چون مذهب، ملیت و سیاست ورود پیدا نکنند!»

شنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی