فاکنت
پندار ما این است که ما ماندیم و اینترنت به فاک رفت؛ اما حقیقت آن است که اینترنت به جای خویش باقی ماند و ما به فاک رفتیم!
پندار ما این است که ما ماندیم و اینترنت به فاک رفت؛ اما حقیقت آن است که اینترنت به جای خویش باقی ماند و ما به فاک رفتیم!

- الو؟ اونجا شرکت اینترنته؟ الو! آقای اینترنتی، خودتی؟ آقای اینترنتی؟
- چی اینجاست؟ من کیام؟ چرا اینجوری صحبت میکنی؟ الو… الو…
- هیسسس! یواش آقای اینترنتی. گیر میفتم.
- مگه کجایی؟ مشکوکی! ببین پسرجان، پای منو وسط نکش. من حوصلهی دردسر ندارم.
- ای بابا. مشکوک چیه؟ از کی تا حالا مدرسه مشکوک شده؟ چرا نگاه شما به مدرسه اینجوریه؟ من الان توی مدرسهام. دارم با موبایل حرف میزنم. ممنوعه آقای اینترنت!
- موبایل؟ موبایل چیه دیگه؟
- از همونا که شما هم داری. منم دارم. همه دارن! یعنی نمیدونی چیه واقعا؟
- آهان. نکنه تلفن همراه رو میگی؟ خوب چرا زبان فارسی رو پاس نمیداری؟!
- حالا همون! استفاده از تلفن همراه توی مدرسه ممنوعه!
- حالا کارت چیه؟
- در مورد این حرفایی که از قول شما توی روزنامه نوشتن.
- از قول من؟ چی نوشتن؟
- اگه میخوای تکذیب کنی نگم؟
- بستگی داره. اگر خوب باشه که به شدت تائید میکنم.
- روزنامهاش الان اینجاست. مدارکش موجوده! مستنده. همین که گفتی به ۱۰ هزار تا مدرسه قراره اینترنت بدین. میخواستم ازتون تشکر کنم.
- مجبور بودی توی این شرایط بحرانی زنگ بزنی و تشکر کنی؟
- بله آقا. مجبور بودیم. بابا و مامانم بهم یاد دادن که هر کس واسهات یه کار خوب انجام داد، ازش تشکر کن. حتی توی بدترین شرایط!
- فکر کنم بچهی درسخونی باشی. احتمالا الان تنها معضل درس خوندنت اینه که مدرسهی شما اینترنت نداره. میدونم که تا همین الان هم پژوهشهات عقب افتاده. اما خوب چکار میشه کرد؟ نشد دیگه تا حالا.
- واییی آقای اینترنت چرا بغض کردی؟ اصلا اینترنت شما پاش به مدرسه باز بشه، اینجا گلستان میشه. من که هر روز میرم مدرسه. شما فکرشو بکن. ما میریم سر کلاس اینترنت. هی میخواییم Connect بشیم، نمیشه.
-چی بشین؟ یه بار دیگه بگو!
- Connect
-این کلمه فارسیه؟
-بله آقا. این که معلومه. صبح تا شب روزی صد بار میگیم Connect شد، Disconnect شد! یه چیزی مثل پنالتی. هند. اینا مگه فارسی نیستن؟!
- چرا! اینا که معلومه فارسین. خوب بعدش چی؟
- هیچی دیگه، کلی از وقت کلاس که اینجوری میگذره. بعد هم که وصل میشه سرعتش پایینه. یعنی همون چیزی که توی رانندگی بهش میگن سرعت مطمئن! یه عکس میخوان نشون بدن، فقط نصفش باز میشه. یه سایت میخوان نشون بدن، چپ اندر قیچی میشه. خلاصه اینقدر اینجوری میشه که وقت کلاس تموم میشه. بعد مدیرمون میگه «اینا آموزشهای پایه است. باید اول اینا رو یاد بگیرین. تا اینا رو یاد نگیرین، کلاس بعدی رو نمیشه شروع کرد.»
-آفرین، آفرین! خوشم اومد از این نگاه مثبتت.
- بله آقا. آدم باید به همه چیز مثبت نگاه کنه. اوه اوه اوه! اومدن؛ آقا ما رفتیم آقای اینـ…اومـ…
بوق بوق بوق بوق بوق…
منتشر شده در
دوچرخه؛ ضمیمهی هفتگی روزنامهی همشهری | ویژهنامهی طنز نوجوان «خرچنگ»
شمارهی ۶۱۷ | پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۰
جان لاک: خاطرهی فردی، هویت شخصی است.
این هم از رمضان نود. داستان ما با صدا و سیما و ربنای این رمضان تمام است. دیگر نیازی به تشویق این رسانه برای پخش ربنا نیست. رسانهی عمومی و ملی اگر چه ترانههای درخواستی و کارتونهای درخواستی و تلاوتهای درخواستی پخش میکند، اما تکلیفش با این اثر ملی روشن است.
از اینجا به بعد جامعهی ایرانی با انقطاع خاطره روبروست! خاطرهای که سی سال از هر رسانهی بزرگ یا کوچک تکرار شد و این ربنا شد نشانهی «رمضان ایرانی»
با همین ربنا و آن مثنوی افشاری سفرههای افطاری چیده شد. وقتی همین ربنا پخش میشد وضو گرفتیم. روی پدال گاز ماشین پای فشردیم که زودتر به سفرهی افطار برسیم. هنگام پخش همین ربنا درِ خانهی همدیگر را زدیم و کاسههای شلهزرد به دست هم دادیم و برای هم آرزوی قبولی عبادت کردیم و تنفس کردیم و زندگی کردیم و مدام خاطره ساختیم و ربنا نخ این حلقههای خاطره شد.
تاکیدم روی همین خاطرههاست که حالا وقتی دیگر از بلندگوهای مسجد و از رادیو و تلویزیون پخش نمیشود، انگار دچار یک خلاء شدهایم. ربنا حس خوبی ایجاد میکرد که هلمان میداد به سمت خانهی همسایه و به سوی سفرهی افطار.
حالا جامعهی ایرانی دچار انقطاع خاطره شده است. «جان لاک» خوب میگوید که انسان بدون خاطره، انسان بدون هویت است. این خاطرهها هستند که هویت ما را میسازند.
خاطرهای که گاه سینه به سینه در دل تاریخ تا چند نسل پیش میرود. خاطرههایی فراموش میشوند و خاطرههایی همچنان پیش میروند. خاطرههای به جا مانده، میشوند از ارکان هویت یک ملت. میشود که خاطرههایی هم از پیش رفتن باز بمانند. این اتفاق به تصمیم آدمها بوده. آن خاطره شاید جانِ پیش رفتن نداشته. این جامعه است که در این انتقال نسلی خود تصمیم میگیرد کدام یک از خاطرهها را نقل کند و کدامیک از عناصر هویتیاش را برجسته کند یا از کنار آن بگذرد. کدامیک با حال و هوای او همخوان است. نتیجهی این انتقال فرد به فرد «حس پیوستگی» است.
اما وقتی نگاه به این خاطرهها و به عناصر هویتی و فرهنگی دستوری باشد، اتفاقی میافتد مثل همین «دستور عدم پخش ربنا» برای جامعهای که سی سال آن را گرامی داشته و آن را به عنوان یکی از عناصر هویتی و فرهنگی خویش پذیرفته است. حتی آنکه شاید آدم متشرعی نباشد، یا حتی آنکه روزه نباشد دنبال ربنایی است که رمزهای زیباییشناختیاش نمیتواند او را هم به تحسین و لذتبردن تشویق نکند.
مثل مسجدی که از دل تاریخ برآمده و زیباییاش مخاطب را مسحور میکند؛ هر چند که او اهل مسجد نباشد. اما نمیتواند از حجم وسیعی از زیبایی در «مسجد جامع اصفهان» لذت نبرد. یا «اذان موذنزادهی اردبیلی» را نمیشود شنید و به سحرانگیز بودن این نغمه اعتراف نکرد.
چقدر اتفاق میافتد که از دل جامعه اثری بتواند مقبول عامه افتد و نسل به نسل پیش برود؟ چقدر این اتفاق تکرار میشود که ربنایی از جنس «ربنای شجریان» ماندگار شود؟ یا از جنس اذان موذن زاده یا نمونهای از مسجد جامع اصفهان؟ چند دورهی تاریخی باید بگذرد؟
چه اصراری به نادیده گرفتن این آثار؟ آثاری که خاطرهساز و هویت سازند به راحتی نادیده گرفته میشوند و با این خاطرههای هویتساز برخورد دستوری میشود. چقدر باید تلاش کرد که برای «رمضان ایرانی» نشانهای خلق کرد که مقبول همه باشد و همه را گرد خاطرهای جمع کند؟ مگر نه اینکه آثار ملی کشور را در فهرستی ثبت میکنیم و برای ثبت آن جشن میگیریم؟ آیا ربنای مقبول مردم در سه دهه یکی از آثار ملی ما نیست؟
اگرچه روح ایرانی از لذت جمعی شنیدن این اثر محروم است، اما این همهی ماجرا نیست. رسانه هم سوی دیگر باخت است. رسانه نه هدف، که ابزاری است برای انتقال پیام و انتقال خاطره. هر نسل در هر دوره بالاخره رسانهی خود را خواهد یافت. گاهی روزنامه، گاهی رادیو، گاهی تلویزیون و حالا اینترنت.
رسانهها در رقابت با یکدیگر میکوشند از نشانهها بهترین بهره را ببرند و بهسبب همراه شدن با رسانهی ذهن و زبان مخاطب موفقیت خود را نیز تضمین کند. رسانه بدون توجه به نیازهای مخاطب چه شانی میتواند داشته باشد؟
امروز دههی بیست و سی سدهی چهاردهم خورشیدی نیست که تنها رسانهی موجود رادیو باشد. نسل امروز با بهرهگیری از اینترنت، تلفنهای همراه و لوحهای فشرده به نیازهای خود در انتقال خاطره پاسخ خواهد گفت. حلقهی ارتباط و انتقال بین افراد رسانههای خرد هستند. اما در حین انتقال خاطرهها نگاه مخاطب نیز از رسانهای به رسانهی دیگر منتقل میشود؛ انتقال از رسانهای که مقابل نیازهای مخاطب مقاومت کرد به رسانههایی که پاسخگوی نیاز جامعه بودند.
اما اگر این تلاش ناموفق باشد، فرصتی از دست رفته است و جامعه در بخشی از پازل هویتی با بحران هویتی روبروست. برای آن روز عوامل داخلی و خارجی را متهم به تلاش برای بیهویت کردن جامعه نکنیم. این خود ما بودیم که در برابر پیوستگی و انتقال خاطرهها مقاومت کردیم و گمان کردیم که این بخشنامههای ماست که فرهنگساز است.
جامعهی ایران میتواند دچار انقطاع خاطره شود. اما حتی این مرحله هم میتواند خاطرهای تاریخی باشد برای ایرانیان. خاطرهی انقطاع خاطره!
.
پنجره
۱- پیش از این نوشته بودم که «برای تداعی رمضان ایرانی، ربنا یکی از بهترین نشانههاست». بفرمائید. آرم برنامهی رادیویی «بیتعارف، دعوتین» که امسال از رادیو جوان پخش میشد، با همین «ربنا» نشانهگذاری شده است.۲- این هم گفت وگو با ایلیا منفرد، خواننده و کارگردان و یادکرد او از ربنای شجریان در برنامهی «شهر مهربانی» که از رادیو تهران پخش شد.
۳- و این متن «رمزگان ربنا» که دو سال پیش نوشتم. سال ۱۳۸۸
سالها پیش از من پرسیدند: برای تشویق مردم به استفاده از «پلهای عابر پیاده» چکار باید کرد؟
گفتم: گذر از این پلها را ممنوع کنید، اشتیاق به وجود میآید!
چند سالی است که اشتیاقی، بیش از آن چه فکرش را میکردم، برای استفاده از این پلها بهوجود آمده و خیلیها از پلهها بالا میروند و از پل و عرض خیابان عبور میکنند. آنهم بدون هیچ ممنوعیتی برای ایجاد اشتیاق.
نه اینکه خوی آدمی برای گرایش به ممنوعهها تغییر کرده باشد. نه! فقط اینکه این پلها به «پله برقی» مجهز شدهاند! همین!
کاغذی را چسبانده بودند به شیشه که «عضو محترم! این کتابخانه در دسترس نمیباشد!»
در جیبم یک Flash بود با چند تا فیلترشکن. کنار در یک پورت USB بود. زدم. شکستم، رفتم داخل.
آدمهای زیادی داشتند قفسه را جابجا میکردند. میبرند به وسط کتابخانه؛ میگفتند یک، دو، سه و بعد خالیاش میکردند آن وسط که کوهی از کتاب درست شده بود.
یکی از آنها تا من را دید وحشتزده جلو آمد و گفت: واییی عضو محترم! شما چگونه وارد شدی؟ مگر ندیدی در دسترس نمیباشد؟
- یعنی فیلتر؟
- هیسسس! مگر نمیدانی برای این واژهی بیگانه و نامانوس معادل «پالایش» پیشنهاد شده؟
- حالا اینجا چه خبره؟
صدای آژیر بلند شد. همه دست از کار کشیدند. صدایی در کتابخانه پیچید:
- آهای ی ی…
همه به بلندگوها نگاه کردند.
- … اکویش کم است. کمی اکو بده! آهای ی ی… آهان خوب شد. آهای ی ی… چه کسی این را به کتابخانه راه داده؟ به اتاق من بیاوریدش!
کس دیگری آمد و گفت: آقای جوان! با من بیایید.
قدم به قدم کاغذهایی روی دیوار چسانده بودند که رویش نوشته بود: خداحافظ دیویی!(۲ بار)
به اتاقی رسیدیم. در باز شد. کسی روی صندلی پشت به در نشسته بود. مثل فیلمها فر خورد و به سمت ما برگشت.
گفت: آقای جوان مگر ننوشته بود: در دسترس نمیباشد.
گفتم: ببخشین اما کتاب میخوام.
- آههه مرد جوان. تو چرا اینجوری صحبت میکنی؟ زبان متن را خراب میکنی.
- زبان متن؟ اون پایین بازی میکنین؟
- خیر. داریم شیوههای کتابداری را تغییر میدهیم. آنوری است. شیوههای جلف و ننر. اصلا هیچ میدانی خیلیها به خاطر همین شیوههای کتابداری آنوری به کتابخانه نمیروند؟ خجالت میکشند. ما خودمان شیوه داریم. سبک و سیاق داریم. یادش به خیر، آنوقتها وقتی میخواستیم کتاب دوستمان را برگردانیم، پرت میکردیم. روی هوا میگرفت. این یعنی سرعت در انتقال اطلاعات.
یکی از آن ترفندهای آنوری همین روش دیویی است برای شمارهگذاری کتابها. اصلا چه لزومی دارد به کار بردن روش دیویی؟
رئیس لپتاپش را روبروی من گذاشت و گفت: ببین، خوب نگاه کن! یک آدم بیکار به نام «ملویل لوئیس دیویی» برداشته یکسری چیزهایی برای خودش بلغور کرده. خودشیفته هم بوده. اسم خودش را گذاشته روی شیوهاش که به درد خودش هم نمیخورد.
این شیوه برای شمارهگذاری کتاب حکایت از بیاعتمادی عمومی در جوامع آنوری است. خوب ما اینجا به هم اعتماد داریم. عضو محترم کتاب را میبرد، حالا میآورد دیگر.
گفتم: اینم که اونوریه!
گفت: بله. «ملویل لوئیس دیویی»
- لپتاپ رو میگم.
گفت: بهتر است به جای واژهی بیگانه و نامانوس «لپتاپ» بگویی: رایانهی همراه!
روش جدید ما همین است که کتابها را وسط کتابخانه بریزند. هر کس هر کتابی خواست، بردارد. از گذشته ما همینجور بودهایم. چند تا خانواده بودیم. دور هم جمع میشدیم. هر کس هر چیزی داشت، میگذاشت وسط. همه دور هم میخوردیم.
متاسفانه در آنور، به دلیل رفاهزدگی، میخواهند همه چیز به راحتی در دسترششان باشد. اما من معتقدم اگر کسی واقعا کتابخوان باشد میآید، از همان کتابهایی که آن وسط ریختهایم با کوشش و تلاش کتاب مورد علاقهاش را پیدا میکند.
موبایل رئیس زنگ خورد. گفتم: اینم که اونوریه!
- بله. «رفاهزدگی» است!
- موبایل رو میگم.
گفت: بهتر است به جای واژهی بیگانه و نامانوس «موبایل» بگویی: تلفن همراه!
تماسش را رد کرد و ادامه داد: دلیل میآوردند که روشهایشان برای شمارهگذاری برای دسترسی به موضوعات مختلف است. این هم از آن حرفهاست. عضو محترم اگر حوصلهاش سر رفته باشد و بخواهد سرش گرم بشود، میآید یک کتاب برمیدارد و میرود. کتاب، کتاب است دیگر!
یکی از ویژگیهای کتابخانههای آنوری خفقان حاکم بر آنجاست. در کتابخانههای آنور هیچکس نه حق دارد و نه جرات میکند یک کلام حرف بزند. خوب این یعنی چه؟ یعنی خفقان. یعنی نبودن آزادی بیان. یک کار اساسی ما این است که برای رو کمکنی هم که شده، همهی حرفهایمان را در کتابخانه بزنیم. هر کس هم خوشش نمیآید میتواند برود بیرون.
آقای رئیس گفت: من باید بروم. با ریموت کولر را خاموش کرد. گفتم: کولر هم اونوریه.
گفت: خنککننده؟
تلویزیون را خاموش کرد.
گفتم: تلویزیون هم که…
- سیما!
به درهای شیشهای که رسیدیم، خودش باز و بسته شد. گفتم: درهای اتوماتیک.
- در خودکار
ریموت ماشینش را درآورد. چند تا صدا تولید کرد. گفتم: اینم…
گفت: خودرو!
نشست و رفت!
√ اگر قصد خودآزاری دارید
√ اگر میخواهید روان خود را تا چند روز دچار بیماری کنید
√ اگر میخواهید به سهم حرص خوردنهایتان بهصورت تصاعدی بیافزایید
√ و اگر میخواهید در موقعیتی قرار بگیرید که حرفهای بد به خودتان بزنید…
سریالهای تلویزیون در ماه رمضان بهترین گزینه است!
گل آنها هم سریال «پنج کیلومتر تا بهشت» است که همهی اهداف ذکر شده را، در کوتاهترین زمان ممکن، محقق میکند. به قول معروف آنچه «لجدرآوران»همه دارند، این سریال یکجا دارد!
* * *
هشدار: مسئولیت عوارض پس از دیدن این سریال به عهدهی خودتان است!
من خودم نیز دنبال یقهای میگردم!
خدایا
خدای من
خدای بزرگ
چیز…
هیچی…
پشیمون شدم!