حال خوب، حالت خوب

مترو برای دوگانه‌ها یا باید خلوتِ خلوت باشه، یا شلوغِ شلوغ.
در حالت معمولی هیچ‌ کاری نمیشه کرد!

سه شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

ارث باباش

مترو آدم رو یاد پادشاهی‌های موروثی میندازه.
مسافری که روی صندلی نشسته، خودش تعیین می‌کنه کی جاش بشینه!

دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

حالی به آدم

طرف یه مقاله می‌نویسه که اساسن موضوع فلان رو توضیح بده، توش هی می‌نویسه «در این مقال نمی‌گنجد.»

یکی دیگه سخنرانی می‌کنه با موضوع چنان که اساسن توضیحش بده. توی سخنرانی‌اش صد بار میگه: جای توضیحش اینجا نیست. در جایی دیگر خواهم گفت!

توی رادیو و تلویزیون طرح برنامه میدن و پیش‌بینی می‌کنن موضوع بهمان رو بتونن اساسن توی اون مدت مطرح کنن. تا آخر برنامه هی میگن:  به دلیل کمبود وقت نمی‌تونیم بهش بپردازیم.

به نظر شما ما اساسن حالمون خوبه؟

یکشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خواب‌های فرهنگی – غیرآدمیزادی من

امروز در گودرگردی‌هایم احساس کردم خبرهای همخوان شده را پیش از این خوانده‌ام. کاشف به عمل آمدم که سه- چهار سال پیش، وقتی هنوز حتی پای ثابت و خانگی اینترنت هم نبودم، چه برسد به گودر، اینها را در خواب دیده‌ام. دقیقن همین عنوان «افزایش احتمال حمله به ایران» را در خواب خوانده بودم.

البته توی خواب دیده بودم کسانی در بخش کامنت کلی هم شیشکی بسته‌اند. البته امروز شیشکی در کار نبود!

شبیه این، چند بار دیگر هم، برایم اتفاق افتاده که احساس می‌کردم اینها و اینجا را قبلن شنیده‌ام، خوانده‌ام یا دیده‌ام. اما عجیب‌ترینش مربوط است به سال ۷۷ ، در دوره‌ی اصلاحات، که روزنامه‌خوانی که نه، روزنامه‌خواری می‌کردم.

رفته بودم جلو دکه‌ی روزنامه‌فروشی. چشمم به روزنامه‌ها که افتاد تعجب کردم از اینکه روزنامه‌های امروز نیامده. احساس کردم اینها را دیروز یا روزی پیش از امروز خوانده‌ام. شروع کردم به حدس زدن تیترها که تیتر «صبح امروز» این است، آن یکی چنین تیتری زده و این چنین عکسی و همه‌ی پیش‌بینی‌هایم درست از کار در می‌آمد.
تا نگاهم به تاریخ انتشار روزنامه‌ها افتاد و فهمیدم که اینها روزنامه‌های امروزند، سرم گیج رفت و چیزی نمانده بود که روی زمین بیفتم.

برایم عجیب بود که این خواب را دو سه سال قبل از دوم خرداد و شکل‌گیری آن فضا و آن روزنامه‌ها دیده بودم. یعنی زمانی که هیچ ذهنیتی از آن فضا و حال و هوا نداشتم. زمانی که هنوز اصلن خاتمی، خاتمی نشده بود.

حالا جدیدن مچ خوابهایم را می‌گیرم. دقیقن وقتی احساس می‌کنم این لحظه‌ها را در خواب دیده‌ام، اول که ترس برم می‌دارد که آن خواب ترسناک نبوده باشد و اتفاق بدی نیفتند. مثلا یهو جن‌ها نیایند تکه تکه‌ام کنند یا از جایی پرت نشوم!
برای اینکه روال آن خواب را به‌هم بزنم یک حرف یا اتفاق از خودم به آن اضافه می‌کنم. مثلن به اطرافیانم می‌گویم: من اینها را در خواب دیده‌ام.
می‌پرسند: چی رو؟
می‌گویم: همین که گفتی چی رو و همین این لحظه‌ها رو!

کار دیگرم این است که وقتی خواب می‌بینم، توی همان خواب کاسه و کوزه‌ی خوابم را به هم می‌زنم و به همه می‌گویم که: من الان دارم خواب می‌بینم‌ها. اینها همه خوابه.» اگر خواب بدی باشد، همه خیالشان راحت می‌شود و اگر خواب خوبی باشد همه ضدحال میل می‌کنند.

خلاصه اگر کسانی خواب‌هایشان داستان دارد، خواب‌های من هم دست کمی از آنها ندارد. تا ببینیم چه روزی قرار است کجا فریاد من از خوابی درآید!

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

جاده‌های شمال خارج، محاله یادشون بره!

بخش دوم

تابستان اثرهای اقتصادی هم دارد. در همین سفرهاست که تولیدات ما به دنیا معرفی می‌شود. می‌گویند یک خارجی در عالی قاپو با یک پوست پفک تاریخی روبه‌رو شده بود. به مسوول آنجا گفته: «چرا این آشغال را از اینجا برنمی‌دارید؟ من ۲۰ سال پیش هم که آمدم، این پوست اینجا بود.» مسوول مربوطه آبروداری می‌کند و می‌گوید: «این پوست پفک مربوط به زمان صفویان است. اگر ارزش تاریخی نداشت که برمی‌داشتیم.»

ببیند با ذوق ایشان یک آشغال چگونه ارزش تاریخی پیدا کرد و به اقتصاد ما کمک کرد و نشانه‌ای از هنر ما شد که خارجی در کتاب‌اش نوشت: «پفک نمکی از زمان صفویان در ایران تولید می‌شده و عمر پانصد ساله‌ دارد.» از آن زمان به بعد خارجی‌ها پشت مرزها صف می‌کشند که از ما پفک بخرند.

اگر تابستان نبود و بچه‌ها تعطیل نبودند و پوست پفک و آت آشغال‌شان را اینجا و آنجا نمی‌ریختند که این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. «اون پوست پفک که برش نمی‌دارن سال تا سال، محاله یادم بره»

صحبت از پوست پفک شد، یاد جاده‌های شمال افتادم. ببینید در جاده‌های شمال چه‌قدر مصرف بالا می‌رود. مصرف در همه زمینه‌ها بد نیست. حالا گیر ندهید به بعضی مصرف‌ها. منظور من موسیقی است. خوب هر چه‌قدر بیشتر مصرف بشود، بیشتر هم باید تولید بشود دیگر. کلید نکنید که چرا این‌قدر صدایش را زیاد می‌کنند؟ صدایش که زیاد باشد، زودتر تمام می‌شود، به تولید بیشتر کمک می‌کند. بلکه بتوانیم، با تولید بیشتر، وارد کار صادرات موسیقی بشویم. جوری که در جاده‌های شمالِ خارج، صدای اوپتس اوپتس پدر ملت همیشه در صحنه‌شان را در بیاورد. این‌گونه محال است جاده‌های شمال‌شان را فراموش کنند!

با این همه اتفاق‌های فرهنگی در تابستان باز هم عده‌ای گیر می‌دهند که چرا سه ماه تعطیلی؟
اجازه بدهید یک بار تکلیف‌مان را با اینها روشن کنیم. آقا شما که می‌گویید چرا سه ماه تعطیلی، حرف حساب‌تان چیست؟

-«حرف حساب من این است که چرا سه ماه تعطیلی؟ چرا تعطیلی بیشتر نباشد؟»
این هم حرفی است برای خودش. این همه نظرات کارشناسانه را محاله یادم بره!

منتشر شده در
ویژه‌نامه‌ی طنز هفته‌نامه‌ی سلامت | ۱۹ تیر ۱۳۸۹ | شماره‌‌ی ۲۷۷ | pdf | web

پنجره
محاله یادم بره | بخش یکم

یکشنبه, ۳ مرداد ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

محاله یادم بره!

بخش یکم

چرا سه ماه تعطیلی؟ این سوال فلسفی کسانی است که فکر می‌کنند در این سه ماه همه علاف هستند و برای خودشان در کوچه و خیابان سوت بلبلی می‌زنند. اتفاقا این سه ماه اِندِ فعالیت فرهنگی است. شاید فکر می‌کنند، فرهنگ یک تکه یخ است که در گرمای تابستان بخار می‌شود، می‌رود به هوا…

اتفاقا در تابستان‌ آدم‌ها با فرهنگ‌تر می‌شوند و تولیدات فرهنگی و هنری زیاد می‌شود. این یک قانون علمی است که: در گرما همه چیز بزرگ می‌شود و انبساط به وجود می‌آید. حتی گاهی آدم دچار انبساط خاطر هم می‌شود که در بعضی ماه‌ها بیشتر می‌شود. مثلا سفرها در تابستان کش می‌آیند. تاریخ کش می‌آید، ادبیات کش می‌آید. محیط زیست، اقتصاد. اینها که کش بیایند، فرهنگ هم کش می‌آید و چه تولیداتی که صورت نمی‌گیرد. از داخل جاده‌ها بگیرید بروید تا مکان‌های دیدنی و ندیدنی و ادبی و بی‌ادبی.

در تابستان‌ تاریخ ما به روز می‌شود. اصلا زیر و رو می‌شود. انسان و طبیعت با هم دل و قلوه‌ای می‌دهند و می‌گیرند که نگو. آثار ادبی هم به روز می‌شود. نه تنها حافظ زنده می‌شود و از قبر بیرون می‌آید؛ بلکه هفت پشت بزرگان جلو چشم‌مان می‌آیند. بد است که بزرگان ما زنده بشوند؟

در همین تخت جمشید بسیاری از نوگلان با «شور و حالی که محاله یادم بره!» راه پیشنیان‌شان را ادامه می‌دهند و شبانه‌روز به حکاکی روی سنگ‌ها مشغول می‌شوند و نقشی بر در و دیوار می‌زنند، خواندنی و در برابر اعتراض بعضی از بیگانگان مغرض می‌گویند: «به شما چه؟ مال خودمان است. دل‌مان بخواهد آتش‌اش هم می‌زنیم.» حالا جدا از اینکه این پاسخ، دفاع جانانه‌ از میراث ملی به شمار می‌آید که جای تقدیر دارد، واقعیت این است که اگر این بچه آنجا حکاکی نکند که می‌رود معتاد می‌شود.

در مکان‌های ادبی هم فرهنگ و ادبیات چرخ تولیدش متوقف نمی‌شود.

قبلا که ما می‌رفتیم حافظیه می‌دیدیم یک عده چای کیسه‌ای را که زده‌اند توی رگ، انداخته‌اند کنار قبر حافظ. آبرو برای آدم نمی‌گذارند. الان چون تابستان است دیگر اثری از چای کیسه‌ای نیست و آنجا خیلی تر و تمیز و مرتب است. نوگلان ما در یک اقدام ابتکاری چای‌های کیسه‌ای را جایی می‌زنند که دیده نشود. مگر آنکه سر به هوا باشید! آن‌وقت خواهید دید که چای‌های کیسه منظره‌ای پست مدرن درست کرده‌اند و به زیبایی چسبیده‌اند به سقف آرامگاه . این است هنر امروز. خیلی مهارت می‌خواهد این کار! کدام خارجی می‌تواند این کار را بکند؟ در مزار همان گوته، که عشق حافظ بود، اگر چنین آپدیت هنری دیدید جایزه دارید. ادبیات که همه‌اش آه و فغان نیست. نیاز به هیجان هم دارد. به قول شاعر «این همه هول و حال، محاله یادم بره.»

اما بعضی‌ها ایراد می‌گیرند که چرا چای‌های کیسه‌ای را می‌زنند به سقف؟ خوب کجا بگذارند؟ بگذارند سر قبر حافظ؟ خوب کثیف می‌شود اینجا، عزیز من! این فرهنگ است که شما داری؟ این ذوق است؟ این جماعت تابستان که هیچ، به استوا هم بروند، هیچ چیزشان کش نمی‌آید. چه برسد به فرهنگ‌شان!

اما بعضی‌ها در گرمای هوا شعر می‌گویند. پس میزان تولید شعر در تابستان بالا می‌رود. اینها چاپ که نمی‌شوند. برای عرضه چه جایی بهتر از مقبره‌ شاعران. مثلا مقبره‌ خیام در نیشابور. ماشالله روی در و دیوار مزار حکیم شعر است که نوشته شده. جا هم نبوده، طفلی‌ها مجبور شده‌اند تنگ هم بزنند و بروند. «اون همه خط و خال، محاله یادم بره.»

هر چه خیام زورش می‌آمده قصیده و مثنوی بگوید، نسل توانمند امروز جبران کرده است. اگر این شعرها ضعیف است، بهتر که همین‌جا روی در و دیوار نوشته شود. بروند اینها را چاپ کنند، آیندگان به ریش ادبیات‌مان می‌خندند! اگر هم قوی است که خوب پس کجا بنویسند؟ چاپ‌شان که نمی‌توانند بکنند. بالاخره باید یک جا بنویسند که چهار نفر بخوانند دیگر.

ادامه دارد…

منتشر شده در
ویژه‌نامه‌ی طنز هفته‌نامه‌ی سلامت | ۱۹ تیر ۱۳۸۹ | شماره‌‌ی ۲۷۷ | pdf | web

پنجره
ضمیمه تابستانی طنز سلامت | رویا صدر

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خداحافظ، دهه‌ی بی‌بخار بیست!

اینها کلمه‌های تولد من هستند. اینجا ردیفشان نکردم که تبریک بشنوم.
این تولد برای من بیش ازتولدهای دیگر پای عدد و رقم را به ذهنم باز کرده و جابجایی‌های عددی بیشتری را احساس می‌کنم. امسال نه به اندازه‌ی یک سال که  انگار به اندازه‌ی یک دهه بزرگتر شده‌ام.
از دو سال پیش دغدغه‌ی این روزها را داشتم که حالا رسیده‌اند. پارسال وقتی می‌خواستم چیزی برای تولدم بنویسم، می‌خواستم آرزو کنم که این یک سال باقی مانده از دهه‌ی ۲۰ را با شادی و امیدواری بگذارنم؛ که اگر در همه‌ی سال‌های دهه‌ی جوانی «طعم جوانی» را نچشیدم، در این یکسال آخر کمی جبران شود.
فکر می‌کردم در دوره‌ی جوانی چه امکانی برای بروز هیجانم فراهم شد؟ کاش این یک سال کمی بشود راحت بود.

آرزوهایم را معطوف به رویدادی کردم که آنطور که باید می‌شد، نشد.
حالا نه به اندازه‌ی یکسال که به اندازه‌ی یک دهه تکان خورده‌ام. البته بیراه نیست اگر بگویم در یکسال گذشته یک قرن از پیش چشمهایم رد شد.

فکر می کردم همه چیز از دست رفت، این یکسال و حتی سال‌های بعد از آن هم.
در روز تولدم در سال ۸۸ حسرت می‌خوردم و کلی ترسیدم از آغاز دهه‌ی ۳۰ در سال بعدش.
اما حالا در آستانه‌ی دهه‌ی ۳۰ هر چند که برای خداحافظی با آن ۲ قشنگ سمت چپ عدد سنم ناراحتم، اما آنقدر هم که فکر می‌کردم این روزها وحشتناک نیست. امروز احساس می‌کنم به جای همه‌ی سالهای دهه‌ی ۲۰ بیشتر محبتم گل می‌کند، بیشتر قربان صدقه‌‌ی اطرافیانم می‌روم. احساس می‌کنم بیشتر باید با دیگران بجوشم، خوش بگذرانم! انگار هنوز از جوانی گذر نکرده، هوای جوانی به سرم زده، هوای آن عدد دلچسب دهگان سنم!

پی‌آمد:
برای آغاز سال نو هدیه‌ای شنیدنی برایتان دارم.
مجموعه‌ای از آهنگ‌هایی برای «تولد» با صدای خواننده‌های مختلف؛ از محمد نوری تا عهدیه و گروه کر کودکان

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خطر سوژه شدن

روزهای اولی که  به جایی می‌روید، یا با کسی آشنا می‌شوید، شش‌دانگ حواستان جمع باشد!
بعد که آشنایی بیشتر می‌شود و خودمانی می‌شوید، مو به موی خاطره‌ی رفتار و گفتار شما در این روزها، سوژه‌ی خنده‌ی دیگران می‌شود!

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خطوط قرمز تقویم

یه سری وسیله داری، جا کم میاد؛ می‌چینیشون روی هم. حکایت تعطیلی‌های ماست.
به دلیل کمبود جا توی تقویم، امروز، سه تا تعطیلی روی هم سوار کردیم.
تعطیلات تابستانی، تعطیلی مبعث، تعطیلی گرمایشی
با این حساب حرکت افقی تعطیلات در ولایت ما از افقی یه عمودی تبدیل شد و به جای کمیت، کیفیت تعطیلات مورد توجه قرار گرفت.
به این موقعیت میگن: تعطیلی کت و کلفت!

حالا بعدن میگن: کاش از بین تعطیلی سه ماهه و گرمایشی یکیش می‌افتاد توی یه فصل دیگه، که بیشتر تعطیل باشیم.
علت گرمایشی رو که نمیشه منتقل کرد. سه ماه تعطیلی میره توی پاییز.
سال بعد میگن: تابستان به این گرمی که نمیشه کار کرد. این سه ماه رو تعطیل کنیم بره پی کارش!

تعطیلی‌ها اونقدر زیاد و عجیب و غریب شدن، که آدم اونارو توی تقویم به شکل خطوط قرمز می‌بینه!

شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی