آی‌طنز در پارکینگ!

بی‌مقدمه به دوستانی که درباره‌ی سایت «آی‌طنز» می‌پرسند می‌گویم: بله، آی‌طنز فیل+تر شده است. دلیلش را من هم نمی‌دانم و درست مثل شما سر از این ماجرا در نمی‌آورم. باید محمود فرجامی مدیر سایت پیگیری کند و دلیلش را بگوید که البته وبلاگ شخصی او، نیز فیل+تر شده است.

شب عاشورا محمود فرجامیSMS  داد و از من پرسید: «آی‌طنز» فیل+تر شده‌است؟ پاسخم این بود که iTanz.com که از پیش فیل+تر بود.  iTanz.net تا شب گذشته باز بود و الان به اینترنت دسترسی ندارم که موضوع را بررسی کنم.
امشب (شب شام غریبان) پس از تلخی‌های روز عاشورا، وقتی آدرس سایت را وارد کردم، از دست رفتن iTanz.net هم به تلخی‌ها افزود.
فیل+تر سایت آی‌طنز حس خوبی به من نداد. طرح موضوعات در قالب طنز حتی اگر مورد پسند عده‌ای نباشد می‌تواند از انباشت حرف‌ها جلوگیری کند.
به گمانم طنز به عنوان آخرین سنگرهای عرصه اطلاع رسانی است که در سخت‌ترین شرایط باید به حفظ آن کوشید.

در ماههای گذشته سایت‌های بسیاری فیل+تر شدند. در این میان آی‌طنز کوشید سخن‌هایی را که به التهاب در فضای امروز جامعه‌ی ایران به زیر می‌رود و نادیده انگاشته می‌شود، مطرح کند. طنز باید ناگفته‌ها را بیان کند. مسخره بود اگر در ماههایی که بر ما گذشت، مخاطبان را با غم‌های سنگین این روزهای وطن تنها می‌گذاشتیم و فقط درباره‌ی موش‌های خیابان و ازدواج غضنفر با اقدس می‌نوشتیم.

ستون «لینک‌های آی‌طنز» کار دست خیلی‌ها داد. خیلی پیش آمد که به سایتی یا وبلاگی لینک می‌دادیم و بلافاصله شاهد فیل+تر شدنش بودیم. به گمانم نرم‌افزار فیل+ترینگ روی آن ستون گیر کرده بود. حالا خود «آی‌طنز» فیل+تر شده است. شاید دیگر وبلاگ‌ها طنز حالا بتوانند با خیالی آسوده از لینک شدن در آن سایت و به دام فیل+تر گرفتار شدن به کارشان ادامه بدهند. البته شاید هم چرند گفته باشم!

اما نکته‌ی جالب در این فیل+تر بازار این است که فیل+تر اینهمه ارزش یافته است، اما تلفظش و نوشتنش ممکن است نرم‌افزارهای فیل+ترینگ را روی وبلاگی متوقف کند و فاتحه. پس نگوییم فیل+تر. بگوییم: فیل+تر. البته اگر نرم‌افزار مودب روی «تر» گیر نکند.
جالب اینکه به نظرم این نرم‌افزار هم قاطی کرده است. وبلاگ‌های مجموعه‌ی وردپرس به فاصله‌ی ۱۰ دقیقه مدام فیل+تر و رفع فیل+تر می‌شوند. گاهی متنی را در وبلاگی از مجموعه‌ی وردپرس می‌خوانم. وقتی روی گزینه‌ی دیگری کلیک می‌کنم می‌بینم فیل+تر شده. مشغول کار دیگری می‌شوم. بعد از ۱۰ دقیقه می‌بینم رفع شده و البته این ماجرا مدام تکرار می‌شود! یکی به داد نرم‌افزار فیل+ترینگ برسد.

کسانی که مخاطب این سایت هستند شاید اسم من را بارها پای لینک‌ها و جک‌ها و طنز‌های تولیدی و خلاصه سایر بخش‌ها به تکرار دیده باشند. در واقع من اول ادیتور سایت بودم و ماهی ۱۵۰هزار تومان ناقابل از مدیر قابل سایت دریافت می‌کردم که او از جیب مبارکش پرداخت می‌کرد.
محمود فرجامی برای این سایت بسیار انرژی‌ فکری و مالی گذارد، باید از او سپاسگزاری کرد.
همیشه فکر می‌کردم وقتی روزنامه‌ای بسته می‌شود، گروهی از روزنامه‌نگاران هستند که نامه‌ای به جایی بنویسند. حالا من باید نامه‌ای تک‌نفره، به نمی‌دانم که؟، بنویسم و از به خطر افتادن موقعیت شغلی‌ام بگویم!
البته طنزپردازان دیگری هم مستقیم یا غیرمستقیم با آی‌طنز همکاری داشتند که همگی در موقعیت کنونی سایت سهیم بودند. از آنان هم باید سپاسگزار بود.

به ماتینه رای بدهید؛ برای انتخاب بهترین وبلاگ! خیالتان راحت!
رد ماتینه را با فید بزنید! http://maatine.com/feed/
حالا این فید که می‌گویند یعنی چه؟!

دوشنبه, ۷ دی ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

شیوه‌‌نامه‌ی عزاداری بی‌خطر در ماه محرم

شیوه‌‌نامه‌ی عزاداری بی‌خطر در ماه محرم

بعضی ماه‌ها در کنار اینکه خیلی عزیز و محترمند خیلی هم زمینه‌ی تشویش اذهان عمومی دارد و اگر شل بجنبید و حواستان نباشد ممکن است ناخواسته آب به آسیاب دشمنان بریزید و سر از اردوگاه آنها در بیاورید. در اردوگاه آنها هم معلوم نیست چه بلایی سرتان بیاورند. دین و ایمان که ندارند بی‌تربیت‌ها. بنابراین ما شیوه‌نامه‌ای برایتان تدارک دیده‌ایم که در این ماه کمکتان خواهد کرد.

در صورتی که ضرورتی ندارد و نذر نکرده‌اید، از سردادن شعار «یاحسین» پرهیز کنید. عده‌ای می‌گویند اگر نگوییم شب خوابمان نمی‌برد. بسیار خوب. با احتیاط اطرافتان را بررسی کنید و با دشمن‌شناسی و در صورتی که هیچ یک از جنبش سبزی‌ها حضور نداشتند «بلند بگو: یا حسین…»
در صورت حضور جنبش سبز مسئولیت پاسخ به «یا حسین…» به عهده‌ی شما خواهد بود. البته تعداد این جنبش سبزی‌ها ۲۰۰ نفر بیشتر نیست. اما این ۲۰۰ نفر در آن واحد در سرتاسر کشور و در هر سوراخ سنبه‌ای حضور دارند. بنابراین یا بی‌خیال شوید، یا… آقا بی‌خیال شوید دیگر!

در صورتی که خیلی حالتان بد شد و دلتان خواست به هر قیمت ممکن بگویید «یا حسین…» می‌توانید بصورت ذکر بگویید. ذکر هم که باید بصورت نجوا و زیر لبی باشد. البته در این مورد هم احتیاط لازم را بعمل آورده و از همراه داشتن هر مدل از گوشی نوکیا پرهیز کنید.

ممکن است برخی از مداحان عزیز با هماهنگی قبلی چند بار یا حسین بگویند. با توجه به اینکه در اردیبهشت ماه هم زیاد یاحسین گفتند، جوگیر نشوید که بعدازظهر عاشورا بروید رای بدهید!

با توجه به ممنوعیت استفاده از قمه به دلیل بازتاب منفی بین‌المللی و اینکه آبروی کشور می‌رود، و با توجه به قرار گرفتن در عصر مدرن، از وسایل مدرن و آپدیت شده‌ استفاده کنید که پشت سرمان حرف در نیاورند. باتوم؟ من کی گفتم؟ آخر آدم با باتوم می‌زند توی سر و کله‌ی خودش؟!

بعضی‌ها در ماههای گذشته آنقدر به دشمن کمک کرده‌اند که با اشک ریختن عادی در ماه محرم و صفر گناهانشان پاک نمی‌شود. بد نیست مقداری گاز اشک‌آور بین شهروندان توزیع شود که با ریختن اشک بیشتر کمی از بار گناهانشان سبک شود. این بار خود شهروندان بصورت خودجوش گاز اشک‌آور بزنند و دوستان گروه مقابل هم برای فرار از شر گاز اشک‌آور یک چیزی را آتش بزنند. خیمه ارجح است.

در این ماه بسیاری از شهروندان نذری می‌پزند و روی آن چیزهایی می‌نویسند. با توجه به نقشه‌ی دشمنان جهت استفاده‌ی ابزاری از حلوا، شله‌زرد و دیگر نذری‌ها برای شعار نویسی «یا حسین…» و از این حرفها و برای پیشگیری از وقوع جرم و تشویش اذهان عمومی پیش از پخت نذری مجوزهای لازم از معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد گرفته شود و هنگام توزیع نذری‌ها نماینده‌ای از آن معاونت محترم بر متن نذرها‌ی نظارت نماید.

لازم است پس از عزاداری‌ها قانون‌های لازم درباره‌ی حلوانوشته‌ها و شله‌زرد نوشته‌ها تصویب شود. فکر می‌کنم مثل سایت‌های اینترنتی شامل قانون مطبوعات و خبرگزاری‌ها شوند خوب باشد.

دشمنان از ترفندهای رنگی استفاده‌های مختلفی می‌کنند و آدمها نمی‌دانند که بصورت‌های مختلف در جهت منافع آنها حرکت می کنند. سواستفاده از مراسم شبیه‌خوانی یکی از این ترفندهاست. پیشنهادهای ما برای تعزیه‌خوانی دشمن‌شکن:
۱-سیاه و سفید اجرا شود.
۲-اگر نشد، قبلا ضبط شود و با گرفتن مجوز از مراجع ذیصلاح و با لحاظ ممیزی‌های لازم که اقدام به پخش آن در تکایا و مساجد و محله‌ها شود.
۳-در صورت نیاز به اجرای زنده تعزیه‌خوانها مثل تیم‌های فوتبال از رنگ دوم استفاده کنند!
۴-حتی‌المقدور از پوشاندن زره و کلاهخود سبز به شبیه‌خوان امام و انتساب ایشان به جنبش سبز پرهیز شود. حتی می‌توان به تن لشکر اسلام در این مراسم لباس سه رنگ سبز سفید قرمز پوشاند.
۵-تعزیه‌خوانها صلاحیت خود را پیش از تاسوعا و عاشورا احراز کنند و با اخذ پروانه‌ و مجوزهای لازم هنگام اجرا کارت شناسایی خود را به سینه نصب کنند تا هم در تعزیه بدانند طرفشان کیست و از نظر فن نمایشی تقویت شوند.

پیش از این رنگ‌ها به کمرنگ و پررنگ تقسیم می‌شدند. از مدتی قبل تقسیم‌بندی‌های جدیدی ابداع شده است: سبز علوی، سبز اموی، سبز لجنی… بر این اساس از پوشیدن لباس‌هایی با رنگ «سبز اموی» پرهیز کرده و لباس‌هایی با رنگ «سبز علوی» بپوشید. چگونه می‌شود تشخیص داد کدام سبز اموی و کدام سبز علوی است؟ راه‌های گوناگونی هست. مثلا با پرتاب مومنانه لنگه کفش به سوی دو تن از کاندیداها می‌توان رنگ مذکور را با کمک سرویس عکس و فتوشاپ خبرگذاری فارس علوی کرد.

در غروب روز عاشورا از هر گونه تجمع و راهپیمایی خیابانی در اعتراض به کشته شدن و هتک حرمت فرزندان پیامبر اسلام خودداری کنید.

دقت داشته باشید که در سال ۶۱ ه.ق هنوز آمریکا کشف نشده بود. انگلیس و روسیه‌ای هم در کار نبوده است. پس هیچ یک از این کشورها در حادثه‌ی کربلا نقش پشت پرده‌ای نداشته‌اند. در نتیجه از سر دادن شعار مرگ بر آمریکا و انگلیس و روسیه خودداری کرده و به همان مرگ بر معاویه و مرگ بر شمر بسنده نمایید. حتی اگر با همین شعارها هم چند نفر متحدالشکل آمدند و آهسته عرض کردند «عزادار عزیز… اگر یک کلام دیگر شعار بودار بدهی مادرت را به عزایت می‌نشانیم… قبول باشه ان‌شالله!» فورا بگویید چشم و به همان زنجیر زدن به خودتان به یاد مظلومان اکتفا کنید.

به ماتینه رای بدهید؛ برای انتخاب بهترین وبلاگ! خیالتان راحت!
رد ماتینه را  با فید بزنید! http://maatine.com/feed/
حالا این فید که می‌گویند یعنی چه؟!

سه شنبه, ۱ دی ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

لگن و شلنگ و آزادی!

نامزد دریافت جایزه در بخش ویژه‌ی چهارمین جشنواره‌ی طنز مکتوب

.

- سلام آقای مشاور
- سلام عزیزم، بفرمایید.

- سوالی دارم درباره‌ی مصرف بی‌رویه.
- بله بله. مصرف بی‌رویه، کار خیلی بدیه. حالا مشکل کجاست؟
- این همسایه‌ی ما از صبح تا شب آب‌بازی می‌کند.
- آب مظهر پاکی است و سلامتی. پس آب‌بازی جزو تفریحات سالم حساب می‌شود و اشکالی ندارد.
- پس حق ما چی؟ سهم ما چی؟ کار خاصی نباید کرد؟
- خوب شما هم بروید آب‌بازی کنید.
- شکایت نمی‌شود کرد؟
- شما می‌خواهی بگویی ایشان با آب‌بازی کرده‌است؟ خوب به شما می‌خندند. واضح بگویم: مچل می‌شوید. سیگار که نکشیده، آب‌بازی کرده. حالا با چه وسیله‌ای آب‌بازی می‌کند؟

- چه فرقی دارد؟
- فرق می‌کند آقای محترم. شما بین آفتابه، شلنگ یا لگن تفاوت قائل نیستی؟ یک‌جوری حرف می‌زنی که انگار در فرانسه زندگی کرده‌ای. بالاخره هر کسی یک بار هم که باشد، تفاوت شلنگ و آفتابه را درک کرده‌است!
طبیعی است یک جاهایی که آفتابه موجود باشد و از شلنگ اثری نباشد، کار آدم سخت‌تر می‌شود. مخصوصا اگر آفتابه‌اش مسی باشد. اگر شلنگ باشد، آدم راحت‌تر است و آزادی عمل بیشتری دارد. اصلا می‌گوییم طرف باکلاس است و سرکارش با محصولات فرنگی. بسیار خوب، دیگر آب‌پاشی با شلنگ را که تجربه کرده ‌است دیگر.
طول شلنگ نسبت مستقمیی با احساس آزادی دارد. هر چقدر طول شلنگ بیشتر باشد، شما بیشتر حال می‌کنی و برای خودت راه می‌افتی اینور و آنور و اگر جلویت را نگیرند تا ته کوچه، بلکه تا سر خیابان، را هم آب‌پاشی می‌کنی. الان شلنگ آب خانه‌ی همسایه‌ی شما چند متر است؟

- راستش اینها عیالوار هستند، همه چیز را فله‌ای می‌خرند که ارزان‌تر در بیاید. حالا هم رفته‌اند سی متر شلنگ خریده‌اند.
- سی متر؟ خوب حال می‌کنندها. آقا چند بار باید گفت «آزادی در چهارچوب قانون». اگر آزادی، ببخشید آب را مجبور باشند با دبه و پیت و لگن جابجا کنند، اینقدر دچار ولنگاری و بی‌بندوباری نمی‌شوند. حالا اینکه آب‌بازی ‌می‌کند، چند ساله است؟
- ای بابا، چقدر ریزه‌کاری دارد؟
- بله آقا. هم به وسیله‌ی هدر دادن ربط دارد، هم به سن، هم به جنسیت.

- راستش اینها همه‌جوره‌اش را دارند. مثلا بچه‌کوچکشان هفت ساله است.
- یعنی گروه کودک. در چنین مواردی بروید جلو و یک پس‌گردنی بهش بزنید، که درس عبرتی باشد برای دیگران. بچه‌ی بی‌تربیت. البته مواظب باشید که بچه‌ی بی‌تربیت شما را خیس نکند.

- اگر ۱۲ سال داشته باشد چه؟
- این گروه سنی نوجوانان است. در این موارد پس گردنی نزنید. گوشش را بپیچانید، کفایت می‌کند.

- برای ۱۹ سال چه توصیه‌ای دارید؟
- برای جوانان ۱۹ تا ۲۸ سال بروید جلو و تشر بزنید. چون اینها دیگر بچه نیستند که شما بخواهید هر غلطی…، ببخشید! هر کاری بکنید. دقت داشته‌باشید که منابع محدود هستند. یکی از منابع زور شماست. شما زورتان به بچه‌ها می‌رسد. پس عاقلانه است بروید و فقط تشر بزنید. اگر بلبل‌زبان بود و جواب شما را داد، خطر نکنید و چیزی نگویید. اگر خیلی بهتان فشار آمد، برای اینکه پیش وجدان خودتان راضی باشید، زیر لب چند تا لیچار بگویید. تا بحال تذکر نداده‌اید؟

- چرا، گفتم می‌دانی این آب از کجا می‌آید؟ گفت: از توی شلنگ. گفتم: خوب آب شلنگ از کجا می‌آید؟ گفت: از توی شیر آب. گفتم: شیر که آب تولید نمی‌کند. شاید آب شیر تولید کند، اما شیر آب تولید نمی‌کند. منبع اصلی این آب می‌دانی کجاست؟ گفت: توی دیوار. گفتم: …
- کفایت می‌کند.عجب بچه‌ی تخسی است.

- آقا کاش مشکل فقط بچه‌ها بودند. پدر خانواده بابای آب را در آورده است. اگر توصیه‌ای دارید بفرمایید.
- در این موارد دیگر تشر هم نزنید. بروید جلو و فقط «چپ چپ» نگاهش کنید. اگر یک جو غیرت داشته باشد، باید برود شلنگ آب را تکه‌تکه کند.

- برای پدربزرگ خانواده؟
- در این مورد با یک لبخند محبت‌آمیز رد بشوید.
- این دیگر چه مدلی است؟ یعنی هیچی نگویم؟
- ای بابا! شما انگار احترام به بزرگتر و این حرفها سرت نمی‌شود. آقا خوب پیرمرد است دیگر، دارد آب‌پاشی می‌کند. می‌خواهی به ایشان چه بگویی؟ شما باید شب‌ها بنشینید و از نصیحت‌های همین پیرمردها بهره ببرید!

- آقا کار بد، بد است دیگر. پیر و جوان ندارد که.
- شما یک لبخند بزنید؛ این از صد تا فـُحـ…. یعنی از صد تا تشر هم بدتر است.
- عجب. چقدر پیچیده‌است. جنسیت و اینها چه ربطی دارد؟

- اگر آب‌پاشنده و تذکردهنده از جنس مخالف باشند، عملا قضیه منتفی است و البته بسته به سن و سالشان ممکن است عمل خیری محسوب بشود و به سلامتی موجب کاهش آمار جوانان مجرد بشود. اما اگر همجنس باشند، در مورد آقایان احتمال بزن بزن و در فضای زنانه احتمال گیس و گیس‌کشی وجود دارد.

برای دریافت آخرین نوشته‌ها ایمیل خود را وارد کنید.

ولی پیشنهاد می‌کنم با فید رد ماتینه را بزنید! /http://maatine.com/feed
حالا این فید که می‌گویند یعنی چه؟! اینجا را بخوانید، متوجه می شوید.

دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

دانشجوشناسی درختی

دانشجوشناسی درختیدر آستانه روز دانشجو و حتی تا بعد از این روز تاریخی (لااقل امسال که هست!) خیلی خوب است که آدم در مورد دانشجو بنویسد. با این حال آدم باید حواسش باشد که با نوشتن درباره دانشجو، که حتما باید «سیاسی باشد»، یک وقت خدای ناکرده آب به آسیاب دشمن نریزد.
این است که ما ضمن انجام رسالت قلم خود سعی کرده‌ایم این مطلب در باب دانشجوشناسی را طوری تنظیم کنیم که نه سیخ بسوزد و نه کباب؛ به خصوص سیخ مربوطه که شوخی هم حالی اش نمی‌شود! از این روعنصر اصلی در این تحلیل درخت و لبخند است که هر دو در دانشگاهها کارکرد ویژه‌ای دارند. شما بعد از استعمال این طنز خواهید فهمید که درخت چقدر برای ما فایده دارد و همین یعنی دانشگاه‌شناسی. می‌گویید نه؟ خوب بگویید. ما نه تنها به نه گفتن شما کاری نداریم، بلکه اصلا به نه گفتن شما کاری نداریم. ما به عناصری چون سیخ و میخ و آسیاب و نوشابه و این چیزها فکر می کنیم و کار خودمان را می‌کنیم.
چگونه؟

اول این ماجرا را بشنوید: روزی جوانکی مذکر‌الهویه در هوای یکی از دوستانش که همسایه‌ی ما می‌باشد و طبیعی است که او هم باید مذکر باشد، مقابل درب حیاط آنها ایستاده بود و به انتظار خروج او دستش را به درختی زده و به آن تکیه داده بود. اما همانطور که می‌دانیم هوا جریانی است سیال که از جایی به جای دیگر می‌رود. این هوا معلوم نیست چگونه به حیاط همسایه‌ای دیگر می‌رود. جوانک هوایی می‌شود و نگاهش همراه با هوا به داخل حیاط آن یکی همسایه می‌رود که از روی تصادف ضعیفه‌ای در آن مشغول هواخوری بوده است. پدر آن ضعیفه که قویه‌ای بوده است، جوانک را خفت می‌کند که آنجا چه می‌کند؟ جوانک می‌گوید: آمده‌ام پیش رفیقم.
مرد نگاهی به اطراف می‌کند و جز درخت کس دیگری نمی‌بیند. پس می‌گوید: کی؟ درخت؟ درخت رفیقته؟
و صدا البته که درخت رفیق و دوست آدم است و اگر هم نباشد جابه‌جایی هوا به جوانک چه مربوط؟

حتما این بیت را هم شنیده‌اید: «اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان عاشق شده است و گریه کرده». همینجاست که به سوال آن قویه باز می‌گردیم که درخت رفیقته؟

می‌بینید که درخت ارتباط تنگاتنگ و البته سالمی با حال و هوای آدم دارد و در تولید هوا، و هوایی کردن آدم نقش موثری دارد. و همین است که دانشگاه پر می‌شود از درخت و ما در این برهه‌ی حساس با این همه جوان عاشق و معطل تکیه‌زدن بر درخت چقدر کمبود فضای سبز و دار و درخت داریم. و صد البته که نمی‌توانیم منکر تلاشی شویم که هر سال در روز درختکاری در راستای پرنمودن اوقات فراغت جوانان انجام می‌شود که خدای ناکرده با کمبود اکسیژن و هوا روبرو نشوند و خدای ناکرده جوانی معطل نماند. زیرا اگر بخواهد به درخت تکیه بدهد و درختی در کار نباشد، روی زمین ولو می‌شود که مضرات بیشتری دارد. از همین روست که برای جوانان متاهل به پاس همکاری درختی‌شان سهمیه‌ی کنکور قائل می‌شوند!

امیدوارم روزی برسد که به ازای هر دانشجو نه تنها یک درخت، بلکه چهار پنج درخت وجود داشته باشد و سرانه‌ی درخت دانشجویان بالا برود. هیچ اشکالی هم ندارد. در عصر ارتباطات این چیزها عادی است. اما اگر قرار باشد همین جور، جور درختکاری ما را بگیرد، با یک حساب سرانگشتی می‌توان تصور کرد که با برنامه‌ریزی آقایان بزودی چه جنگل انبوه و جالبی شکل می‌گیرد و دانشگاه می‌شود محلی برای انس و حال و هوای عاشقانه و حفاظت جدی از محیط زیست!

فعلا که دانشجویان مفهوم و بساز با کمبود امکانات با هم کنار می‌آیند و به صورت گروهی زیر درخت‌های موجود اتراق می‌کنند. دانشجویان زیر درختی از سایر طیف‌ها هستند و هر کس بگوید «به سایه‌ی درخت، آنهم در منطقه‌ی خاور میانه و آفتابش که دهان آدم را خشک می‌کند، نیاز ندارد»، حرف مفت قرائت می‌کند و بنده اکنون به شما ماهیت و هویت سایر طیف‌های ساکن در زیر درختان را افشاگری می‌کنم. چگونه؟ اینگونه:

دانشجوی چیزدان
دنباله‌…

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

شیوه‌ی‌ تبدیل شجریان به نامجو!

محمدرضا شجریان؛ اثر: ؟ | محسن نامجو؛‌ اثر: بزرگمهر حسین‌پور

مسافران گرامی
تبریک و شادباش ما را بپذیرید. این موفقیتی دیگر در پرونده‌ی ماست. هواپیمای مسافربری خارج – ایران هم اکنون به زمین نشست.

چند نفر که با البسه‌ی شخصی خودشان آنجا حضور داشتند دائم اینطرف و آنطرف می‌پریدند. بکی از آنها به به یکی دیگر از آنها گفت: فیلم پله پله با خدا را یادت هست؟
دومی گفت: ولی آنکه فیلم نبود، آلبوم موسیقی بود.
- خوب آهنگسازش از هواپیما پیاده شد. حالا آنجا ایستاده.
- خوب حالا چکار کنیم؟
- خوب این مگر یادت نیست در آهنگش سیاه‌نمایی کرده بود.
- شعرش از کی بود؟
- شعر نداشت. همینجوری بود.
- خوب حالا چکار کنیم؟
- خوب باید دعوتش کنیم که با هم گفتگو کنیم دیگر.

دومی کمی دقت کرد و گقت: آره آره. خودش است. ناصر عبداللهی.
اولی گفت: ناصر عبداللهی که عکاس است. این محسن نامجوست!
دومی گفت: ای نامرد. یادم آمد. باید دعوت به گفتگو کنیم.
دوتایی جلو رفتند و یکی از آنها داد زد: ایست. با تو ام ایست. این آخرین پیامه…

- اما من که اینجا ایستاده‌ام. حرکت نمی‌کنم که شما می‌گویید ایست.
- حالا هر چه. یادت باشد داری خشونت به خرج می‌دهی‌ها
- بنده اهل فرهنگ و هنر هستم. دارم با شما گفتگو می‌کنم.
- هه اینجا را باش. گفتگو که کار ماست. شما داری خشونت می‌کنی.
- خوب حالا کارتان چیست؟
- آهان راستی! محسن نامجو؟

- نظری درباره‌‌اش ندارم. از آقای شهرام ناظری بپرسید. ببخشید مصاحبه‌ی مطبوعاتی می‌کنید؟ لطفا کمی سوال‌های فاخر بپرسید. این سوالها خوب نیست.
- یادت باشد که همکاری نمی‌کنی. پرسیدم نامجو هستی دیگر؟
- آهان، از آن نظر؟ نخیر. البته جوان که بودم نام‌جو بودم. سیاوش هم حتی بودم. اما دیگر ما گذشته است.
- از آن نظر نخیر. از همین نظر. منظورم محسن نامجو بود.
- نخیر. بنده محمدرضا شجریان هستم.
- اینجا را باش. انگار ما پپه هستیم. طرف خودش را جای مینیاتوریست معروف هم جا زد.
- پسرم احتمالا منظور شما استاد فرشچیان است. اما بنده آواز می‌خوانم.
- اولا ما بوق نیستیم که شجریان را نشناسیم. دوم اینکه حالا به فرض که شجریان باشی. ما که خودمان ختم این حرفها هستیم و می‌دانیم شجریان مینیاتوریست است؛ آخر آخرش تذهیب کار.
- نه پسر جان. من محمدرضا شجریان هستم که آواز می‌خوانم.

رئیس این دو عزیز دل از راه می‌رسد و می‌گوید: محسن نامجو؟ پس بالاخره گرفتیدش؟ احسنت. نامرد. حالا آهنگ‌های زیرزمینی آنور آبی می‌خوانی؟ بگیردش.
-آقاجان من عرض کردم من محمدرضا شجریان هستم.
- این عدم قبول واقعیت از طرف شما به ضررتان هست. خیلی خوب یک تکه از آهنگ‌هایی که حوزه هنری منتشر کرد را بخوان ببینم که هستی.
-البته من با حوزه‌ی هنری کار نکرده‌ام. اما یک بیت از حافظ می‌خوانم.

بیتی از حافظ خواند. تمام که شد اولی گفت: ناقلا ببین چه صدایش را عوض کرد.
دومی گفت: اینها را بنویس. همه‌اش را بنویس. بنویس: تغییر صدا به قصد تشویش اذهان عمومی.
گفت: آقا شما ما را گرفته‌اید؟
رئیس: هنوز خیر. اما همین قصد را داریم.

اولی: مگر شما آهنگ «همراه شو عزیز» را نخوانده‌ای؟
- بله بله. من خوانده‌ام. خدا را شکر انگار دارد یادتان می‌آید.
رئیس: خوب دیگر. خودش است. محسن نامجو این آهنگ را خوانده. بگیردش
- آقا اول من خواندم. سال ۵۸
دومی: مگر شما قرآن را نخوانده‌ای؟
- بله بله. خدا را شکر شما انگار بهتر آثار من را می‌شناسی؟
رئیس: خودش است. حالا دیگر قرآن می‌خوانی؟ هان؟
- مگر شما قرآن نمی‌خوانی؟
- قربان می‌بینید همان پرروبازی‌های محسن نامجو را دارد.

اولی یک کاغذ از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به شجریان و می‌گوید: بخوان.
- بله خواندم. چه جمله‌های عجیب و غریبی دارد.
- منظورم این بود که با صوت بخوان.
- منظورتان با آواز است؟ اینها را که نمی‌شود با آواز خواند.
- آقای نامجو یادت باشد که همکاری نمی‌کنی. همان پنج سال زندان برای قرآن خواندنت داری. حالا این نخواندت هم اضافه می‌شود.
- البته من نامجو نیستم. اما اگر دوست داشته باشید، من اینها را می‌خوانم:
- عدد بده عدد بده. عدد عدد عدد
- چرا ادای علیرضا افتخاری خدابیامرز را در می‌آوری؟
آقای افتخاری شاگرد بنده بودند و الان هم زنده است.

- ببین نامجو داری کل کل می‌کنی‌ها. حالا هر چی. چرا اینجوری با آواز می‌خوانی؟ قبلا برای خواندنش ادا اطوار زیاد درمی‌آوردی؟ حالا برای ما مثل علیرضا افتخاری می‌خوانی؟
- نخیر. بنده در دستگاه اجرا می‌کنم.
- دستگاه کجا؟ دم و دستگاه آمریکای جنایتکار؟
- نخیر. آمریکا دستگاه ندارد. اینهم تازه یک گوشه بود.
- قربان دارد شاخ و شانه می‌کشد. می‌گوید این تازه یک گوشه بود.
- با گوشه‌ی زندان چطوری؟
- گوشه‌ی زندان در موسیقی جایی ندارد.
- موسیقی که در گوشه‌ی زندان جا دارد؟
- البته عزیزانی که در زندان‌ها می‌زنند زیر آواز، خراباتی می‌خوانند.
- قربان یکی از ترفندهای زندانی‌ها را کشف کردیم. خراباتی و خرابکاری احتمالا با هم در ارتباط هستند.

- ببین به نفع توست که نامجو باشی. اگر شجریان باشی جرمت دو برابر است. چون هم دروغ گفته‌ای و خودت را جای کس دیگر جازده‌ای، هم اینکه پخش صدایش را هم برخلاف قانون از صدا و سیما ممنوع کرده است.

موخره زورکی
نویسنده:
مخاطبان محترم! اجازه بدهید من بعنوان نویسنده‌ی این متن به دو برادر عزیز بگویم که ایشان آقای شجریان هستند.
- آی برادرها. ایشان آقای شجریان است.
اولی: جنابعالی کی باشی؟
- من نویسنده این متن هستم
دومی: خوب باش. به تو چه ربطی دارد؟
- ای بابا. عجب شخصیت‌هایی به نوشته‌ام آوردم‌. آقا من شما را نوشتم. قرارم این بود که شما ایشان را با آقای نامجو اشتباه بگیرید. این طنز بود.
رئیس: خیلی بیجا کردی. مگر نمی‌دانی شخصیت‌های یک متن بعد از خوانده شدن باز هم به زندگی ادامه می‌دهند و نمی‌شودپاکشان کرد؟! اصلا ببینم، ما را مچل کرده‌ای؟ حالا ما را طنز می‌کنی؟ ببینم تو ابراهیم نبوی نیستی؟ برادر آن نوشابه را بده به من که اول تکلیفمان را با نویسنده جماعت باید روشن کنیم؛ بعد به حساب محسن نامجو هم می رسیم…

بازنشر از: آی‌طنز

برای دریافت آخرین نوشته‌ها ایمیل خود را وارد کنید.
ولی پیشنهاد می‌کنم با فید رد ماتینه را بزنید!
حالا این فید که می‌گویند یعنی چه؟! اینجا را بخوانید، متوجه می شوید.

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

ایرج میرزا در چلچراغ

40cheragh-irajmirzaوقتی شهرداری مشهد به اعتراض طنزپردازان کشور پاسخ خیلی خوب، ادبی و فرهنگی داد، برخی از طنزپردازان برجسته از جمله «رویا صدر» پیشنهاد داد: دبگر این ماجرا را ادامه ندهیم.
البته با آن شدت ابراز انزجار و نفرت شهرداری مشهد پیشنهاد درستی بود. چون معلوم نبود در مرحله‌ی بعد چه بلایی سر ایرج می‌آمد!(این ابراز انزجار و تنفر چقدر هم تا به حال تاثیرگذار بوده!)

اما بعد ماجرا ادامه پیدا کرد. در شکرخند، جشنواره‌ی طنز مکتوب و البته در مجله‌ی چلچراغ که در شماره‌ی ۳۶۴ (۱۶ آبان ۸۸) صفحه‌ای را به ماجرای بلوار ایرج و بیانیه طنزپردازها اختصاص داد و حسام‌الدین مقامی‌کیا با چاپ متن جوابیه‌ی شهرداری مشهد، توضیحاتی درباره‌ی این رویداد بلواری سال و در مقابل چاپ (نه یک شعر، بلکه) دو شعر از همین ایرج در کتاب فارسی دوم راهنمایی داده و متن گفتگویش را با من آورده است.

بعضی از دوستان و امضاءکنندگان بیانیه از من درباره‌ی گزارش چلچراغ پرسیدند. گویا مثل من که شماره‌ی ۳۶۴ را از دفتر مجله گرفتم، این شماره گیرشان نیامد بود.
برای درج در تاریخ این مرز و بوم(!) تصویر این گزارش را اینجا می‌گذارم که با کلیک روی آن می‌توانید تصویر بزرگ این صفحه را (که حبیبه زمانی به من رساند)، دریافت کنید که به راحتی قابل خواندن است.

.

گفتگو با محمدعلی مومنی؛ طنزپرداز
می‌دانستیم چیزی عوض نمی‌شود!

شما قبل از تنظیم نامه تماسی با شهرداری مشهد نداشتید؟
نه

از طرف آنها هم تماسی گرفته نشد؟
نه فقط بعد از حدود ۱۰ روز تا دو هفته، یک جوابیه‌ای به ایمیل من فرستادند که به نظر می‌آمد متن اصلی آن از نامه‌ای گرفته شده باشد که در سیستم اداری برای مصارف مختلف فرستاده می‌شود.

چقدر معتقد بودید نامه شما منجر به تغییر می‌شود؟
ما از اول هم می دانستیم که امکان ندارد مخاطب ما چیزی را به خواست مردم تغییر بدهد. هدف ما بیشتر رساندن صدای طنزپردازان به گوش دیگران بود و این که بتوانیم اعتراض خود را به نهادهای پایین‌دست نشان بدهیم. ما می‌دانستیم تغییری ایجاد نمی‌شود، اما دست کم توقع داشتیم شهرداری مشهد ادبیات خود را عوض کند.

نامه را به ایمیل مسئول خاصی فرستادید؟
در سایت شهرداری مشهد ایمیلی وجود نداشت. روی قسمت «تماس با ما» که کلیک می‌کردی، وارد درگاه ورودی پنل مدیریت سایت می‌شد، که همه‌ی سایت‌ها سعی می‌کنند مخفی نگهش دارند، تا امکان دسترسی به اطلاعات محرمانه یا هک شدن سایت کاهش پیدا کند. اما در یک بخشی از سایت – که اصلا هم ربطی به «تماس با ما» نداشت – یک فرمی پیدا کردیم که در بخشی از آن یک ایمیل درج شده بود. ما بیانیه را از آن طریق فرستادیم.

باز هم ماجرا را پیگیری می‌کنید؟
نه. به هیچ وجه. حتی چند نفر از طنزپردازان بنام هم توصیه کردند با این نوع جوابی که شهرداری مشهد داده، دیگر پیگیر ماجرا نباشیم. ولی شهرداری مشهد اگر می‌دانست جلال آل احمد در بعضی داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش چه مطالبی نوشته، شاید همین نام جلال آل احمد را هم که جایگزین ایرج میرزا کرده، عوض می‌کرد.

.

از چلچراغ و حسام عزیز که به این رویداد توجه کردند، سپاسگزاری می‌کنم.

برای دریافت آخرین نوشته‌ها ایمیل خود را وارد کنید.
با هم می‌توانید رد ماتینه را بزنید! http://feeds.feedburner.com/maatine
سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی

طنز مکتوب و رسالت هیجان‌زدایی

به ما هم می‌گویید جوان؟!
پاسخ نه به فرد بیرونی، به فرد درونی

چند سالی است که خالی از هیجان شده‌ام. شبیه جشنواره‌ی طنز مکتوب. و چند گاهی است که بخاطر آیندگان نقد می‌نویسم. نقد از نفت برای آنها خیلی بهتر است. اما اگر قرار باشد جانبداری یا عقده‌گشایی باشد و جامه‌ای به شکل نقد بر آن بپوشانم، ترجیح می‌دهم آینده‌ به همان نفت گره بخورد تا نقد. چون نفت را می‌شود شست و رفت؛ اما نقد آلوده به غرض را نه.

لااقل در کلاس‌های کم‌نظیر خانم بهفر در دانشگاه و دکتر پاینده‌ی عزیز کمی این موضوع برایم جا افتاد. و حالا گاهی کسانی می‌گویند چرا اینقدر قیافه‌ی نقدهایت و برخی نوشته‌هایت جدی است؟ می‌گویم نقد است. اما انکار نمی‌کنم که بخشی از آن هم به خودم بازمی‌گردد. به خود من که خالی از هیجان شده‌ام، مثل جشنواره‌ی طنز مکتوب در این ۲۹ سالگی‌ام.

در روزهایی که هوای هیجان به سرمان زده بود، روزهای پیش از ۲۲ خرداد محمود دولت آبادی از پیری‌اش سخن به میان آورد
رئیس حوزه‌ی هنری هم در اختتامیه‌ی جشنواره‌ی طنز مکتوب از جوان‌ها گفت که بهتر است تا ۴۰ سالگی سمت طنز نروند. بلکه محافظه‌کاری سالهایی که به نام «میانسالگی» است و به واقع، نه دوران پیری، که دوران کهولت، آنها را نمی‌دانم از چه باز بدارد و به چه ترغیب کند؟

یک جمله‌ی معروف سر زبانهای ماست، وقتی از پیری حرف می‌زنیم. می‌گویند «دل باید جوان باشد» در اختتامیه جشنواره یاد همین جمله‌ی باطل شده افتادم. آپدیت‌اش کردم. خواستم بگویم اگر هوای دل به جان آدم می‌زند و تن آدمی همان شود، اگر به تبع «دلِ جوان» جان نیز جوان شود، پس ما به شناسنامه «زیر ۴۰ سالگان» حق داریم باز هم در جشنواره‌ی طنز مکتوب شرکت کنیم و سیزیف‌وار از بی‌هیجانی جشنواره و خودمان راهمان را بکشیم و برویم؟
این قلب ناتپنده‌ی ما گواه نیست؟ قلبی که دیگر نه برای شرکت در جشنواره که حتی وقت اعلام نام برندگان هم نمی‌تپد. مثل بالای ۴۰ سالگان که نه. قلب آنها هم می‌تپد. نمی‌دانم قلب چه کسانی دیگر نمی‌زند؟! حتما مردگان. نمی‌دانم دلیل این قلب ناتپنده چیست؟ بی‌هیجانی آزاردهنده‌ی جشنواره‌ای که می‌تواند پرهیجان‌ترین فستیوال کشور باشد، یا سیب‌زمینی بودن ذاتی خودمان. یا کلاس‌های نقد بهفر و پاینده؟

اما نمی‌دانم چرا وقتی آقای بنیانیان گفت: زیر ۴۰ ساله‌ها بروند پی کارشان، قلبم تپیدن گرفت. اصلا انگار ناف ما را با انکار و اثبات زده‌اند. همیشه وقتی انکار می‌شویم قلبمان می‌زند.
راستی وقتی آقای بنیانیان گفت: زیر ۴۰ ساله‌ها راه نیفتند و بیایند به جشنواره‌ی طنز مکتوب یاد مرحوم منوچهر نوذری افتادم و مهران مدیری و شوخی‌اش در برنامه‌ی نوروز ۷۲ که می‌گفتند: ۱۳ ساله‌ها راه نیفتند بیایند.
همینجور سن به میدان آمدن دارد می‌رود بالا. سن جوانی به ۴۰ می‌رسد. اما کاش جوانی تا ۴۰ بماند.

سن جوانی دارد به سمتی می‌رود و خود جوانی به سمتی دیگر. دارند می کشند ما را. سن جوانی به حرف مدیران دارد می‌رود بالا و ما باید تا چهل سالگی صبر کنیم. اما خود جوانی دارد از آن سمت فرار می‌کند. می‌رود حول و حوش نمی‌دانم شاید ۲۰ سالگی. می‌مانیم که باید به کدام ورمان برویم. بگذریم.

به فاضل ترکمن گفتم: خدا می‌داند اگر برگزارکننده‌ی جشنواره‌ی طنز مکتوب عموزاده‌ی خلیلی و بچه‌های چلچراغ بودند چه می‌شد؟ حتما به خاطر هیجان زیاد چند نفر روانه‌ی بیمارستان می‌شدند. برنامه‌های غیردولتی چلچراغ را دیده‌اید؟

پیش از جشنواره گفتگوی هیات داوران با خبرگزاری ها را می‌خواندم. به نظرم شیوه‌ی برگزاری و البته داوری(که اصلا به نتایج آن نظر ندارم) قابل نقد است. می‌خواستم با همان نگاه خشک و نقدمدارانه به کلیت جشنواره بپردازم.(که البته چنین خواهم کرد.) اما خواستم کمی از جوانی بی‌هیجان نسلی بنویسم که نه در مجامع سیاسی‌، که در جشنواره‌ی طنز هم طرد می‌شود.

نیاز است سطح مطالعه بالا برود، شکی در این نکته نیست. پیر و جوان هم ندارد. اما چرا هنوز میزان دانش و مطالعه به سن و سال ربط داده می‌شود؟ عجیب است.

بهتر است برویم همان بوقمان را بزنیم، اگر به چیزی متهم نشویم!

بازنشر از آی‌طنز

برای دریافت آخرین نوشته‌ها ایمیل خود را وارد کنید.

با هم می‌توانید رد ماتینه را بزنید! http://feeds.feedburner.com/maatine

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی