من و میرحسین و فروغ فرخزاد!

سال گذشته در چنین روزی میرحسین موسوی به شهرستان ورامین و پیشوا آمد. من مجری مراسم سخنرانی او در پیشوا بودم. (و نیز مجری سخنرانی‌اش در اسلامشهر و باقرآباد شهرری)

برنامه‌های سخنرانی او در پیشوا خیلی خوب، آرام اما با هیجان پیش رفت. طوری که دکتر نجفقلی حبیبی هم به وجد آمده بود. روزهای آغازین سفرهای میر بود و شاید این برنامه یکی از برنامه‌های گرم و باهیجان بود، دست کم در مقایسه با برنامه ورامین و قرچک. در سالی که گذشت منتظر بهانه‌ای بودم که به اتفاق‌ها و حاشیه‌های آن سفر بپردازم که مجری برنامه‌ی سخنرانی بودم و البته در متن برنامه‌های استقبال. امروز ۱۱ اردیبهشت ۸۹ سالروز آن سفر است در هوای بارانی. دوستان اصلاح‌طلب پس از سفر در سه مورد من را توبیخ کردند و نشست بررسی ِ سفر، در عمل، به نشست گیر دادن به من تبدیل شد. یکی از جرم‌هایم خواندن شعر فروغ فرخزاد بود. حالا این روزها که خبر از حذف نام فروغ بر اساس دیپلماسی دولتی است، و در سالروز آن سفر بهانه‌ها جمع آمده‌اند.
یکی دیگر از علت‌های توبیخ من مربوط به طراحی بنر پشت زمینه‌ و دیگری جمله‌ای بود در استقبال از ورود آقای موسوی به عرصه‌ی انتخابات که به کف زدن مردم در مسجد انجامید.

در هر سه توبیخ نکته‌ی مشترکی می‌بینم و آن بی‌همتی ما در اصلاح باورهایی است که رویدادهای بزرگ را شکل می‌دهند. اما بسیاری از ما همچنان دنبال فردی می‌گردیم که بیاید و از بالا همه چیز را بشوید و البته زحمتی هم به ما ندهد که ما بتوانیم برویم پی کارمان.

کوشیدم برنامه را با هیجان اجرا کنم. گویا چنین هم شد و شاید هیجانش زیاد هم شد، که وقتی خطاب به آقای موسوی گفتم: «پایان صبوری تو، آغاز امیدواری ما» مردم در مسجد شروع کردند به کف زدن.
انکار نمی‌کنم که از کف زدن مردم در مسجد خوشحال شدم و به هیجان آمدم. البته از آنها خواستم به همین یکبار بسنده کنند! ما پیشنهاد داده بودیم برنامه در سالن آمفی تاتر هلال احمر برگزار شود. اما خوشحال بودم از اینکه می‌دیدم به اعتقادات و تعصبات بی‌اساس و پایه تلنگری زده می‌شود. خوشحال از اینکه مسجد دست کم برای دو ساعت روح واقعی‌اش را بازیافته بود. مسجد قلب تپنده‌ای شده بود. قلب ایران در آن ساعت در مسجد امام خمینی می‌تپید. مسجد باید همین باشد. به گاه خوشحالی در آن کف بزنند، سلیقه‌های مختلف در آن با یکدیگر گفت‌وگو کنند و محل تحمل و اندیشه‌ورزی باشد.
وقتی حتی به خاطر حضور عکاسان زن در قمست پایین (نه آن بالا، دور از دسترس، تبعیدگاه زنان) کاغذی به من می‌دهند که اعلام کن «خواهران عکاس به طبقه‌ی بالا بروند و از همانجا عکس بگیرند!» آیا به اصلاح نیاز نداریم؟

اما برای طراحی بنر پس زمینه هم قصه‌ها داشتیم. خواستم تصاویر بنر روایتی باشد از ایران، تاریخ معاصر و چهره‌های تاثیرگذارش. نمی‌شد تصویر محمدرضا پهلوی را هم در آن آورد. اما عکس مصدق، بازرگان و پاسارگاد (مقبره‌ی کوروش) را که نمی‌شد نیاورد.
پیش از مراسم کلی غر زدند که این تصویرها را نباید می‌زدی و می‌خواستند با کاغذ روی آنها را بپوشانند؛ که با مقاومت من چنین کاری نکردند. اتفاقا وقتی آقای موسوی جلو این بنر نشست و تصویر بازرگان و تصویر او در یک کادر جای گرفت، عکاسان پی در پی عکس گرفتند و این بنر کلی سوژه برای آنها دست و پا کرد.

در این برنامه «هدیه»‌ی فروغ را هم خواندم که بعد از آن نه محافظه‌کارها و مسجدی‌ها که دوستان اصلاح‌طلب، آنهم یکی دو معلم ادبیات، خرده گرفتند که فروغ وجهه‌ی خوبی در جامعه ندارد. چرا خواندی؟

تعجب کردم و برایم سوال شد که پس ما چه چیز را می‌خواهیم اصلاح کنیم و از کی؟ آیا منتظر هستیم که موسوی رئیس جمهور بشود و از فردای آن، که خرمان از پل گذشت، خود او همه چیز را اصلاح کند؟ حتی اگر زورش رسید ماجرای شعرهای فروغ را هم سر و سامانی بدهد و در دیپلماسی دولتی‌اش فروغ را هم راه بدهد! در حالی که پروسه‌ی اصلاح نه صرفا در بالادست که باید از هر لحظه‌‌ای که در آن هستیم و از متن جامعه آغاز شود. باید باورها اصلاح شود که در مسجد هم می‌توان هیجان داشت و در استقبال از سخنی به وجد آمد و کف زد. می‌توان در مسجد نه یک سخن که سخن‌های مختلف را شنید. باید باورها اصلاح شود که مصدق تنها با شلوغ‌کاری‌های رسانه‌ای رفته است آن سوی خط قرمزهای فرضی. باید باورها اصلاح شود که اگر تصویر بازرگان یا مقبره‌ی کوروش را در رسانه‌ی ملی نمی‌بینیم، دلیلی بر ممنوعیت تصویری آنها نیست. باید باورها را اصلاح کرد که فروغ آنچه شما می‌گویید نیست. فروغ آبروی شعر معاصر ماست. البته اگر اصلا فروغ را بشناسند که بعد اتهام‌های دیگری هم به او روا کنند!

باور کنید اکثر کسانی که در مسجد بودند یا فروغ را نمی شناختند یا اگر می‌شناختند تصویری منفی از او در ذهن نداشتند. شاید آن معلم ادبیات قصد داشت ضمن معرفی به آنها بگوید که فروغ وجهه‌ی خوبی ندارد!
وقتی یک معلم ادبیات نمی‌تواند از یک شاعر و از ادبیات دفاع کند، چگونه می‌خواهد از چهره‌ی سیاسی مورد علاقه‌اش دفاع کند؟

وقتی در عرصه‌ی ادبیات که عرصه‌ای بی‌خطر است و برای دفاع از شاعری توبیخ و یا هزینه‌های دیگر در کار نیست، سکوت می‌کنیم؛ چگونه در عرصه‌ی سیاست که بلاخیز و پرخطر است، می‌خواهیم از آزادی‌های فردی‌مان دفاع کنیم؟
و حالا وقتی فروغ از کتاب ِ نمی‌دانم شاعران ِ کجا حذف می‌شود، آیا آن معلم ادبیات می‌تواند از خواهرش، فروغ فرخزاد، دفاع کند و سخن بگوید؟ راستی! معلم ادبیات، بدون فروغ و بدون شعر، به چه کار می‌آید؟
البته با شعری که من خواندم، فروغ تا چند روز سوژه‌ی حرفها بود و خیلی‌ها دست‌ِکم با نام فروغ آشنا شدند.

غیر از شعر فروغ دو شعر دیگر هم خواندم. یکی «با تو بگذار…» از امیری اسفندقه (که بعدها گفت: من این شعر را برای آقای خاتمی گفته بودم و حالا آنرا پس می‌گیرم!) و دیگری ترانه‌‌ی بانمک اما تلخ «گلدون شکسته» یا «داداشی» از عبدالرضا رضایی‌نیا که گویا موسوی را به خنده انداخته بود. این دو شعر و ترانه را اینجا می‌گذارم؛ برای آنها که رونوشتی از آنها را از من خواستند.

پیشوا شهر کوچکی است، که آنرا مذهبی هم می‌دانند. از این رو اتفاق‌های سفر آقای موسوی به این شهر من را به هیجان آورد و منتظر بهانه‌ای ماندم برای بازگو کردن آنها.

۲۰ تصویر  از آن سفر اینجا می‌گذارم که ببینید.

دنباله‌…

یکشنبه, ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

عدد بده!

وبلاگش بی‌هوا دود شد رفت روی هوا. دید بهترین کار این است که نشانی وبلاگش با عدد برود بالا. شد maatine1.wordpress.com ، بعد maatine2.wordpress.com. خوب مجانی هم که هست!
به سومی که رسید یک مشت آدم بیکار رفتند چهار و پنج و شش را به نام خودشان ثبت کردند که ردش گم و گور بشود.
او هم نامردی نکرد برای رفع دسیسه دامنه‌اش را تا عدد ۱۰۰ ثبت و ذخیره کرد.
فردا به دلیل احتکار دامنه‌های اینترنتی جمعش کردند!

شنبه, ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

اون دست قشنگه رو بزن!

مجری بعضی برنامه‌ها که میشم، عزا می‌گیرم با معضل کف زدن و صلوات فرستادن! بعد از سی سال هنوز دانشمندان توانمند ما نتونستن این مشکل فسلفی – اندیشگی رو حل کنن!

جاهایی که مسئولین حضور دارن دیگه از جمله‌های صلوات‌گیر کم میارم. بعد که میگم «کف بزنین»، اون مسئول محترم چنان لبخند بزرگوارانه‌ای میزنه که نگو! بعد هم با تکون دادن سر به من نشون میده «اشکال نداره حالا! ما هم یه جورایی روشنفکریم‌!»

یه جاهایی همه اهل کف و سوتن، اما همه فکر می‌کنن دیگران عشق صلواتن. لنگ اشاره‌ی من هستن. همین که من میگم کف بزنین، می‌ترکن! کف می‌کنن!
بعد از برنامه هم یه جوری به من میگن «دمت گرم، خوب اومدی» که انگار شاخ غول شکستم.

یه جاهایی هست که همه اهل کف و سوتن، یک مسئول محترم هم نشسته. طبق روال باید بگیم: اول یه صلوات و بعد هم تشویق. چنان صلوات کفی میشه که بالاخره نه کف‌اش کفه، نه صلواتش، صلوات.

یه جاهایی هست که باید ملت کف بزنن. مثلا توی نشست نقد کتاب. نمیشه گفت: برای این منتقد ارجمند صلوات بفرستین. طرف استاد دانشگاهه، هر حرفی که نمیشه زد. اصلا همه چیز رو که من نباید بگم. طرف استاد دانشگاهه. چی بگم براش؟
بگم: بزن به افتخارش؟
که خوب مگه عروسیه؟ طرف مگه داماده؟
بگم: براش دست بزنین؟
مگه بچه است؟
بگم: تشویقش کنین؟
مگه طرف نوپاست؟
خوب چی بگم؟ همه چیز رو که نباید گفت؟ بعضی کارها جوششیه. دیگه خودت بزن اون دست قشنگه رو!

به کلیکی ره گودر برود ماتینه!

پنجشنبه, ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

شیوه‌ی تبدیل خاتمی به خاتمی!

مسافران گرامی، هواپیمای توپولف به مقصد خارج تا دقایقی دیگر پرواز خواهد کرد. در صورت تمایل فرم رضایت را پر کنید و رو به قبله شوید!

اولی: خودش است. آمد. کدیور آمد.
دومی: آره. دیدمش. کدیور. زن مهاجرانی است دیگر؟
اولی: نفله! این مرد است! مگر نمی‌بینی؟
دومی: خوب فامیلی زن مهاجرانی هم کدیور است.
اولی: خواهرش است.
دومی: این؟
اولی: گیج، این برادرش است.
دومی: آهان. حالا هر چی. منظورم این است که آمد. قبلا که عمامه‌ی سفید داشت! چرا مشکی شده؟
اولی: احتمالا رنگش را تغییر داده که نشناسیمش. فکر کرده. ما زرنگ‌تر از آنیم. چقدر هم خوش‌تیپ کرده لاکردار! آدم یاد خاتمی می‌افتد!
دومی: احمد؟
اولی: گیج، محمد!
دومی: آنجا ایستاده. برویم سراغش. ایست. این آخرین بار است که اخطار می‌دهم.

خاتمی: پسرم اول اینکه من اینجا ایستادم و تکان نمی‌خورم. شما دارید حرکت می‌کنید.
اولی: خوب حالا همین. این اخطار مضاعف بود. دوم؟
-دوم اینکه شما قبل از آن اخطار نداده بودی. اولین اخطار بود، اشتباه گفتی آخرین بار.
اولی: نخیر. ما اشتباه نمی‌کنیم. منظورم این بود که برای بار آول و آخر است که اخطار می‌دهم. کدیور؟
-جان؟
دومی: کدیور؟
-چی ِ کدیور؟
دومی: میگه چی ِ کدیور؟ خیلی بی‌تربیت است. به همه چیز کار دارد. چه بگویم؟
اولی: خودت را بزن به یک راه دیگر که از فاز بی‌تربیتی بزنی بیرون. اینجا مکان عمومی است. بگو موبایل کدیور، لااقل شماره‌اش را هم داشته باشیم، به بچه‌ها نشان بدهیم.
دومی: موبایل کدیور؟
- نه منظورم از چی کدیور این است که محسن کدیور؟ جملیه کدیور؟ شوهر خواهر کدیور؟ شوهر خود کدیور؟ بچه‌های کدیور؟
دومی: آهان. صبر کن. میگه یعنی کدام کدیور؟ اسم نامجو چی بود؟
اولی: محسن
دومی: آهان. محسن کدیور؟
-ایشان که الان خارج هستند.
اولی: خودت را نزن به آن راه. شما محسن کدیور هستی؟ حالا دیگر می‌روی جلو سازمان ملل سخنرانی می‌کنی، هان؟
- جلو سازمان ملل؟! خیر. بنده داخل سازمان ملل سخنرانی کردم. وقتی رئیس جمهور بودم.
دومی: تو رئیس جمهور بودی؟ رئیس جمهور که خاتمی بود. کدیور یک دور رئیس مجلس بود، آره؟
-اولی: آره، آره!
-نخیر. آقای کروبی همان زمان رئیس مجلس بود.
اولی: گند زدی گیج. این کروبی است. اشتباه گرفتیم.

دومی: خوب بهتر. یادت نیست چقدر افشاگری‌های بی‌تربیتانه کرد؟ الان هم وقتی گفت «چی کدیور» می‌خواست حرف‌های بی‌تربیتی بزند.
- خوب، آقایان با اجازه من باید بروم. خارج کنفرانس دارم.
دومی: ببین چه تریپ خاتمی هم می‌آید. خارج؟
- آقا چکار می‌کنی؟ برو کنار می‌خواهم بروم. منتظرم هستند.
اولی: اینقدر بروم بروم نکن. نمی‌شود.
-حالا شما چرا اینقدر ورجه ورجه می‌کنی؟ آرام بگیر خوب؟
دومی: کار مضاعف می‌کنم.
-کار مضاعف که اینجوری نمی‌کنند. البته ما خودمان هم به چهارچوب علاقمندیم و نگران سرنوشت کشور هستیم. حالا با اجازه من بروم.
اولی: نمی‌شود.
-بابا من که صد بار از چهارچوب دفاع کردم. قول دادم آخر. دیرم می‌شود، بگذار بروم. تدارک دیده‌اند.
اولی: برای ناهار دعوت داری؟
-نخیر. برای کنفرانس.
اولی: خوب چه می‌خواهی بگویی؟ به خودم بگو.
- عبایم را ول کن. کندیش، می‌گویم باید بروم.

عده‌ای آنسوتر جمع شده‌اند و «خاتمی خاتمی حمایتت می‌کنیم» می‌گویند.
دومی: اینها هم می‌گویند خاتمی. نکند خاتمی باشد؟
اولی: نه بابا. اینها می‌خواهند به اسم خاتمی کروبی را رد کنند آنور. نمی‌دانند خاتمی هم بیاید من نمی‌گذارم برود.
- عزیزان! خواهش من این است که به جای شعار حمایت از من شعار حمایت از این زحمت‌کشانی که جلو من را گرفته‌اند بدهید. اینها خیلی زحمت می‌کشند. ما با گفتگو مشکلمان را حل می‌کنیم و همچنان در چهارچوب اصلاحات می‌کنیم.

اولی: هندوانه می‌زنی زیر بغل ما؟ ما اهل این ژیگول‌بازی ِگفت‌وگو – مفت‌وگو نیستیم‌ها.
- شکست نفسی می‌فرمائید. ما الان ده دقیقه است داریم با هم گفت‌وگو می‌کنیم. من به پیشبرد امور امیدوارم.
دومی: ای خاک بر سر ما. ده دقیقه است که غیرتمان کجا رفته؟
اولی: ای وااای. بگیر عبایش را بکش.
-آقا شما چرا دستت را از عبای من رها نمی‌کنی. این عبا سفید است چرک می‌شود به خدا. دیرم شد. من باید بروم خارج.

اولی: خارج که اصلا حرفش را هم نزن. پس فکر می‌کنی آن برادر فیلم اخراجی‌ها را برای خنده ساخته؟
- آن اخراجی است. من خودم می‌خواهم خارج بشوم.
اولی: فرقی نمی‌کند. جفتش از یک ریشه است. نتیجه هم یکی است. مهم نتیجه است!
- مهم نتیجه نیست. فرایند نیز مهم است. آنها هم درست است که ریشه‌ی واحدی دارند، اما معنایشان متفاوت است. آن به زور است، این به اختیار.
دومی: اتفاقا این دومی بیشتر زور دارد برای آدم. پس دیگر اصلا حرفش را هم نزن!
- دیرم شد. کار دارم، ای خدا!
دومی: هر چه کار داری همینجا انجام بده. مضاعف هم انجام بده. هر چه دلت خواسته درباره‌ی تجاوز و اینها گفتی حالا می‌خواهی بروی خارج؟
- آقا من با چه زبانی بگویم که آقای کروبی افشاگری کرد. بنده می‌گویم آرامش باید باشد و ما هم به سرنوشت کشور علاقه داریم و در چهارچوب‌ها داریم هی خودمان را می‌گنجانیم.
اولی: خاتمی خاتمی نکن. خاتمی هم اگر بود همین الان بلیطش را پاره می‌کردم.
دومی: حالا واقعا اگر خاتمی بود، بلیطش را پاره می‌کردی؟
اولی: نه بابا. خواستم این ده دقیقه گفت‌وگو را جبران کرده باشم.
-بیا آقا این بلیط من است. سید محمد خاتمی.
دومی: راست می‌گویدها. خودش است.
اولی: کی؟ کدیور؟
دومی: دیدی حالا خودت هم پرتی. خاتمی را گفتم.

اولی: من چند بار بگویم که اینقدر ساده نباش. پس چرا جلویش ننوشته رئیس جمهور سابق؟ هر گردی که گردو نمی‌شود. بابا این خود کروبی است. ببین چقدر پافشاری می‌کند که خاتمی است! خاتمی که اینقدر پافشاری نمی‌کند که خاتمی است!
دومی: آقا بیا برو. نمی‌شود بروی.
-آقا ول کن خوب این عبا را دیگر. چروکش کردی. لباس‌هایم را ریختی به هم. دو ساعت جلو آینه خودم را مرتب کرده بودم.
اولی: برو عمو. مردمی باش. من را می‌بینی هر روز برای نزدیک شدن به مردم کلی چنگ می‌زنم توی موهایم و لباس‌هایم را ژولیده می کنم. حالا آخرش یک عبا به شما می‌دهیم دیگر.
-نخیر. این عبا با رنگ قبا و جوراب و کفش و انگشتر ست شده است.

موخره‌ی زورکی
نویسنده: گویا این دو شخصیت نوشته‌های من باز هم کارشان گیر کرده است. آقای خاتمی هم دیرش شده است. ول کن گفت‌وگو هم که نیست. بخواهد گفت‌وگو کند، کنفرانس ژاپن که هیچ، عمر ما هم تمام می‌شود. بگذارید من خودم دخالت بکنم.

-آهای برادران. سلام علیکم.
دومی: تو که هستی؟
-من نویسنده‌ی این طنز، ببخشید، این نوشته هستم.
اولی: خوب حالا فرمایش؟
-خواستم بگویم ایشان آقای خاتمی رئیس جمهور سابق هستند.
-خوب باشد. به شما چه؟
-آخر این نوشته‌ی من است. فکر می‌کردم، یک جای نوشته، خودتان ایشان را می‌شناسید. نوشته طولانی شد. الان مخاطب این وبلاگ هم می‌پرد. بی‌زحمت ایشان را بفرستید بروند. بارتاب منفی بین‌المللی داردها.
دومی: اینکه مطلب وبلاگ شما طولانی بشود؟
-نه بابا. اینکه خاتمی نرود ژاپن.
دومی: دیدی گفتم این خاتمی است؟
اولی: باید بلطیش را پاره کنم. وگرنه فکر می‌کنند کم آوردیم.
- چرا بلیط را پاره کردی؟ فکر کردی با این کار من را از چهارچوب و گفت‌وگو ناامید می‌کنی؟
اولی: تو خاتمی رو بفرست برود خانه‌شان، تا من بروم برای این نویسنده یک نوشابه‌ی تگری بیاورم.

من: اوه اوه. رئیس‌شان هم رسید!
رئیس: به به، آقای خاتمی. شماها چرا جلو آقای خاتمی را گرفته‌اید؟
دومی: یا حسین! رئیس چقدر باهوش است. سر ضرب شناخت!
رئیس: صد بار بهت گفتم نگو یاحسین!
دومی: آقای خاتمی می‌خواهد برود خارج، در کنفرانس ژاپن سخنرانی کند!
- به به! به به! احسنت. بابا ای ولله! خوب می‌زنی تو کار و کاسبی محمد خاتمی. ایشالا مثل نماز جمعه‌ها، سخنرانی قرا داشته باشید!

- آقای رئیس ایشان محمد خاتمی است‌ها.
رئیس: این صدای کیست؟
- نویسنده این متن هستم.
رئیس: بیخود کردی. نوشابه داریم؟

-نوبر است! اینها مثلا شخصیت‌های نوشته‌ی من هستند. کار آقای خاتمی که حل نشد، کار ما هم به جاهای باریک رسید!

پنجره: شیوه‌ی تبدیل نامجو به شجریان!

به کلیکی ره گودر برود ماتینه!

دوشنبه, ۳۰ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

کتری

خودمان‌شناسی خودمونی ۲

یه کتری داشتم که بعد از چند نوبت آب جوش آوردن، یه بار از دستم افتاد به زمین و یه طرفش غر شد. اما همچنان مثل قبل آب رو جوش میاره. در حالی که خیلی از وسیله‌ها، مثل تلویزیون یا کامپیوتر با کلی دک و پز، اگه یه بار بخورن زمین، دیگه کار نمی‌کنن!
یکی گفت: چون کتری چیزی نداره که خراب بشه. خالیه! یکی دیگه گفت: اتفاقا به نظر من کتری وسیله‌ی پیشرفته و مدرنیه که هر چی بشه، بازم کار خودش رو می‌کنه! خالیه؟! عالیه!
بعضی آدمها مثل کتری می‌مونن!

+ با کلیکی ره گودر برود ماتینه!

پنجشنبه, ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خودمان‌شناسی خودمونی

هزار تا کار خوب بکنی، هیچ کس نمی‌بینت. حالا هزاری هم تابلو کار کنی. بالاخره به سابقه‌ی درخشان یه جاهایی نیازه دیگه! اگرم کسی ببین‌ات، نمی‌شناست.
اما همین که یه کار بد بکنی، نه فقط می‌بینندت، بلکه تا اسم هفت جدت رو هم میگن؛ که پسر کی کسی و نوه‌ی کی هستی و از این حرفا! حالا هزاری هم با مارمولک‌بازی کار کرده باشی و جای غریب هم باشی!

+ افزودن ماتینه به گودر

دوشنبه, ۲۳ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

زمین لغزنده‌ی طنز

درباره‌ی سریال‌های تلویزیون در عید نوروز – ۲

تعقیب و گریز صدا و سیما و منتقدانش که در سال ۸۸ پیش و پس از انتخابات شدت گرفته بود، در آغازین روزهای سال ۸۹ در نقطه‌ی عجیبی باز هم ادامه یافت. منتقدان به تنگ آمده از بی‌اخلاقی‌های رسانه‌ای در نقطه‌ای سیما را به چنگ آوردند که لغزنده‌ است. زمینی که سیما خود سال‌هاست در آن می‌لغزد و نتوانسته‌ است به راه روشنی قدم بگذارد. آن زمین لغزنده، عرصه‌ی طنز است. تولید سه سریال با گرایش‌های کمیک، در یک مناسبت، شاید گریز موقتی بود از حجم روز افزون انتقادات مخاطبان سیما.

اما به گمانم منتقدان هم در همان زمین نتوانستند بایستند و منطقی رفتار کنند. اگر رسانه طی سال‌های گذشته با کم‌توجهی به قوانین و قواعد حاکم بر هنرهای مختلف به واعظ اندرزگو تنزل کرده است؛ و متاسفانه بخش‌هایی از مخاطبان را نیز به عرصه‌ی بی‌منطقی هنری کشانده است، حالا منتقدان نیز با استفاده از همان شیوه‌ها انتقاد می‌کنند. شیوه‌هایی که مورد انتقاد خودشان است.

تفاوت نمی‌کند سخن از تولید اثر باشد، یا نقد آن. وقتی نقد فراتر از متن باشد، فرو افتادن است به اندرزگویی. آنگونه که ناگهان فضای وب پر شد از انتقاد نسبت به رواج دروغگویی.
انتقادهایی از این دست که «دروغ پای ثابت سریال‌های نوروزی است» به همان اندازه کاریکاتوری و مضحک است که آدمهای همیشه راستگوی خیر مطلق که روزگاری چپ و راست در سریال‌ها دیده می‌شدند و اکنون هم دیده می‌شوند. کافی است ماه رمضان باشد یا محرم!
منتقدانی از این دست که «چرا شخصیت‌های داستان دروغ می‌گویند» شاید همان آدمهای پاستوریزه حق‌شان باشد. حتی اگر سخن از طنز نباشد، بدیهی است که هنر محل وعظ و خطابه نیست. هنر محل بازنمایی است.

هم‌ذات‌پنداری کردن با شخصیت‌های داستان بسته به طنز بودن یا نبودن، یا خیالی یا واقعی بودن هم نکته‌ی عجیبی است که در نوشته‌ی سایت «شفاف» آمده بود و به سایت «کلمه» هم راه یافت! آیا با آدمهای برره نمی‌شد هم‌ذات‌پنداری کرد؟ آیا این امکان در زمینه‌ی طنز منتفی است؟ آیا در داستان‌های تمثیلی که پای حیوانات هم به میان می‌آید، امکان همراه شدن با روباه و اسب و شیر و خرگوش فراهم نیست؟ اینجاست که تار و پود نقد سست نویسنده نمایان می‌شود.

یکی دیگر از ژست‌های اخلاقی منتقدان به کاربرد کلمه‌هایی مثل توالت، گاز شیمیایی و… بازمی‌گردد که عده‌ای آنرا (شاید به طنز) «کلمه‌های ناپاکیزه» می‌گویند. من توالت را نه کلمه‌ی بد می‌دانم، نه جای بد! اگر با من درباره‌ی کلمه اختلاف نظر دارید، درباره‌ی مکانش بعید می‌دانم! بستگی دارد در چه ساختار و برای چه هدفی از کلمه و از خودش استفاده شود. آنچنان که در طنز گاهی با نکوهش مستقیم روبرو هستیم و گاهی با ستایش تحقیرآمیز.

پیش از نوشتن فکر می‌کردم استفاده از «توالت» در «چاردیواری» یا «گازهای شیمیایی» در «دارا و ندار» کدام بی‌ادبی است، و کدام ادبی؟! سنجش لحن می‌تواند کمی گره‌گشا باشد.
شاید استفاده‌ی بیش از حد از توالت در طنزهای تلویزیونی سال‌های اخیر انتقاد پذیرفته‌تری باشد. اما کیست که نداند خطوط قرمز بویژه در وادی طنز آنقدر زیاد شده است که حتی به ساده‌ترین موضوعات سخت می‌شود پرداخت. نیاز نیست شما برای مسئولی طنز بنویسید، یا برای موضوعی بین‌المللی یا ملی. کافی است درباره‌ی پرتقال و سیب‌زمینی (یا حتی به قول رضا ساکی درباره‌ی حسین رضازاده) بنویسید.

اینگونه موضوعات طنز به چنین کلمه‌ها و مکان‌هایی فروکاسته می‌شود و سلیقه‌های مختلف، در کنار همه‌ی اختلافات، بر موضوع توالت اتفاق نظر پیدا می‌کنند و طنزنویسان سیما به راحتی می‌توانند آنجا را به نوشته‌هایشان راه بدهند!
البته اگر حتی حساسیت سیاسی درباره‌اش نباشد، مکان یا کلمه‌ای است که خود ما هم در شوخی‌های روزمره بارها از آن استفاده می‌کنیم. موضوعات مختلف را در پستوی ذهن پنهان پنهان می‌کنیم و خودمان هم بارها به پیشخوان زبان می‌آوریم.

طنز مثل بچه‌ی پرهیجان و پر جست و خیزی است که به هر حوزه‌ای سرک می‌کشد و از ابزارهای مختلف استفاده می‌کند. مثل کودکی که در داستان لباس پادشاه کریستین اندرسن لخت بودن پادشاه را اعلام کرد. کلمه‌ی لخت که درباره‌ی پادشاه صدق می‌کرد، ناپاکیزه که نبود؟!
اگر در طنز پنبه‌ی تابوهای فرضی را نزنیم، دشواری افزون خواهد بود. طنز با اغراق، استعاره، وارونه‌نمایی، بزرگ‌ و کوچک‌نمایی، تشبیه و… اعتراضش را جامه‌ی هنر می‌پوشاند و فرصت گذر از تابوهای فرضی را با زیرکی فراهم می‌کند

طنز و نقد مثل سایر عرصه‌های هنری کاملا قانونمند هستند. خواستم بگویم آهسته برانیم. زمین لغزنده است!

پنجره
سخنی با دوستان طنزنویس و وب‌نویس و دیگر بزرگان این قوم | عبید شاکی

دنباله‌…

جمعه, ۲۰ فروردین ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی