سبز یواش

تو دوره‌ای که ملت تا توی حلقشون رو هم سبز کردن، کسانی یه گروه یا سایت راه می‌ندازن که توی اسمش یه «سبز» داره به چه بزرگی؛ بعد می‌نویسن ما بی‌طرفیم! اینم شد حرف؟

پنجشنبه, ۶ خرداد ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

درست بچسبان، بچه!

در نمایشگاه کتاب با دو غرفه‌ی جالب و کتاب‌های جالب‌ترش روبرو شدم. انتشارات «ذکر» کتاب‌های رمئو و ژولیت، مکبث، اتللو و از این جور چیزا منتشر می‌کند، انتشارات «دریا» کتاب‌های سیره‌ی نبوی در رنگ های مختلف.

ماجرایی شده این در هم شدن‌ها و دیگر نمودن‌ها. مثلا چند وقتی است طرح فرهنگسراهای مسجدمحور دنبال می‌شود. در فرهنگسراها تعزیه و دوره‌های تواشیح و سخنرانی‌های مذهبی برگزار می‌شود. در مسجدها مسابقه‌ی کتابخوانی و دوره‌های سرود و کلاس‌های هنری!

در طرح مدرسه‌های مسجدمحور برنامه‌های تزکیه روح و روش‌های سیر الی الحق، در مسجدها کلاس‌های کنکور و تقویتی.

توی شهر وضعیت عجیب اندر عجیب می‌شود. شخصی که می‌خواهد ارادت خودش را به شخصیت‌های دینی نشان بدهد، اسم فروشگاهش را گذاشته است: «مرغ و ماهی صاحب الزمان»؛ یکی اسم مغازه‌اش را گذاشته: «موبایل ثامن الائمه!»؛ دیگری نوشته‌: «چلوکباب امام رضا» و برای مراسم عزاداری نوشته بودند: «بفرما روضه!»
شاید فردا روزی چنین تابلویی هم ببینیم: حسینیه‌ی سامسونگ

حدس می‌زنم بچه‌ی فضول نقشه‌ی فرهنگی را از میان وسایل پدر برداشته، فکر کرده این هم از آن بازی‌هاست که باید با فلش اینوری‌ها را به آنوری‌ها وصل کند!

نمونه‌ی تصویری‌اش این می‌شود:

دنباله‌…

چهارشنبه, ۵ خرداد ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خیام و موسیقی ایرانی

ما از خیام، در حیرت، یکی پیش هستیم. چرا که نه؟! او با تامل در موضوعات هستی‌شناسانه به حیرت است و ما را هم به حیرتش راه می‌دهد، ولی ما از خود او هم در حیرتیم و از بیان موجز و شگفتش.
این شگفتی گویا ما را از پرداختن به او بازداشته است. یکی از آن زمینه‌ها که باید درهای رباعیات خیان را به روی خود بیشتر می‌گشود، موسیقی ماست که با همه‌ی غورش در آثار بزرگان شعر و ادب، از رویارویی با کوتاه سروده‌های یکی از معدود دانشمندان و شاعران جهانی ایران بازمانده است. چه موسیقی اصیل، چه موسیقی پاپ، یا حتی جز، بلوز و دیگر انواعش.

بنا به علاقه‌ای که به خیام و رباعی‌های بی‌نظیرش دارم، خواستم قطعات موسیقایی که با اشعار این دانشمند و شاعر ایرانی ساخته شده را یک‌جا گرد آورم، که دسترسی به آنها آسان‌تر باشد. اما به تعداد بسیار کمی از این آثار دست پیدا کردم. در مقایسه با اشعار حافظ، مولانا، سعدی و عطار سهم خیام در موسیقی ایرانی بسیار اندک است.
شاید یکی از دلایلش دو خصوصیت رباعی‌های او باشد که رو در روی دو ویژگی موسیقی ایرانی به ویژه از نوع اصیلش قرار گرفته است. این تنافر هم دورنی است و هم بیرونی.
رباعی‌های خیام به گونه‌ای شگفت‌آمیز از کمترین تعداد کلمه استفاده می‌کند، اما از نظر معنا و طرح موضوعات اندیشگی مخاطب را به حیرت و اندیشه وامی‌دارد.
این دو ویژگی را بگذارید در کنار ویژگی‌های موسیقی اصیل و حتی پاپ و دیگر انواع ایرانی‌اش که بسیار کلام‌محور است و خواننده جزئی مهم وگاهی جدانشدنی از یک ارکستر است. خواننده از ابتدا تا انتها می‌خواند و حتی کار را به تکرار می‌رساند و بارها یک مصرع و بیت را، یا به صورت یکپارچه، یا تکه تکه، تکرار می‌کند.

در ویژگی دیگرش، از تفکر و استدلال می‌پرهیزد. نه آنکه اشعار حافظ، مولانا، سعدی و عطار سخنی برای طرح نداشته باشند. اما ویژگی غالب در اشعار آنها احساس و عاطفه است تا اندیشه. برای موسیقی ایران که حتی در انتخاب اجتماعی‌ترین شعرها (حافظ) هم پایش را از دایره‌ی عاطفه و احساس بیرون نمی‌گذارد، انعکاس اندیشه دشوار می‌شود. این نکته به انتخاب آهنگساز و خواننده هم بی‌ارتباط نیست.
اما کمتر دیده‌ایم گروه‌های موسیقی حجم موضوعات شاعر اندیشه محوری چون خیام را بتواند در اثر موسیقایی خود بگنجانند. خوب خیام حرفش را هم خیلی کوتاه می‌گوید. در چهار مصرع.

دقت کنید به زمان آثار موسیقایی‌مان، به ویژه در آثار اصیل. کمتر می‌توانید آثاری با مدت زمان کمتر از سه یا حتی چهار دقیقه پیدا کنید. حتی اگر غزلی در کمترین تعداد بیت برای آهنگسازی انتخاب شود، آنقدر تکرار می‌شود تا گروه موسیقی بتواند بیش از پنج دقیقه حضورش را در کنار مخاطب حفظ کند.

حتی نمونه‌ای مثل خیام‌خوانی کامکارها، به عنوان یکی از موفق‌ترین نمونه‌ها در نوع خود، چند رباعی است که تکرار هم می‌شوند. البته هر تکراری هم عیب نیست. کامکارها برای هر رباعی آهنگ جداگانه‌ای ساخته‌اند و در واقع ما با چند اثر کوتاه پی در پی رو به رو هستیم. تاکیدم روی مدت زمان آثار موسیقایی است که میلی به کوتاهی ندارند.

رباعی‌های خیام در مواجهه با مخاطب هم واکنش‌های گوناگونی را برمی‌انگیزد. رباعی‌هایش به آسانی به یاد می‌ماند و حتی برای سرودن آسان می‌نماید، اما همین رباعی‌ها در موسیقی برای آهنگساز دردسر ایجاد می‌کند.
اما به گمانم همین آثار موسیقیایی خیامی موجود، هم مثل حجم و تعداد آثار دانشمند و شاعر نیشابوری، کم، ولی خوب و شنیدنی از کار در آمده‌اند.
شاخص‌ترین آنها آلبوم «رباعیات خیام» است با آهنگسازی فریدون شهبازی، آواز شجریان و دکمله‌ی خیام‌وار شاملو و یکی از آخرین آثار بخشی است از کنسرت «به یاد مادر» کامکارها.

این آثار موسیقایی را به صورت شنیداری و دیداری و به مناسبت ۲۸ اردیبهشت روز بزرگداشت خیام به خوانندگان ماتینه تقدیم می‌کنم و از شما دعوت می‌کنم در صورتی که به آثار موسیقایی خیامی (چه شنیداری یا دیداری) و یا حتی سخنرانی‌ها و خیام‌خوانی‌هایی برخوردید، حتما به من اطلاع بدهید، تا آنها را اینجا به دیگران هم معرفی کنیم و در دسترس‌شان بگذاریم. حتی خودتان می‌توانید آنها را اینجا بارگذاری کنید. امیدوارم به تدریج این صفحه انباشته‌ی ارزشمندی از آثار خیامی بشود. ماتینه را یاری کنید.

دنباله‌…

چهارشنبه, ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

بدون ماتینه، لوکوموتیوران می‌شدم!

خدایا ماتینه قطره‌ی کوچکی از دریای وب است.
برای نعمت اینترنت تو را سپاس می‌گویم!

چهار روز پیش ۲۲ اردیبهشت «ماتینه» دو ساله شد.
حرفی برای گفتن نداشتم. حالا با تاخیر حرفهایی آمده، سر زبانم. نمی‌توانم تاثیرهای مثبت وبلاگ‌نویسی روی زندگی شخصی‌ام را نگویم. امروز تردید من برای وبلاگ‌ نوشتن در سالهای «پیشاماتینه» به تردید در ننوشتن تبدیل شده است. تردید دارم که ننوشتن مفیدتر باشد.
دوره‌ی سربازی برای من آغاز رکودی بود که تا چند سال روی فعالیت‌های من سایه انداخت. پیش از آن برای آفتابگردان، گل‌آقا و بچه‌ها… گل‌آقا، خانه، سیب و… می‌نوشتم و پیش می‌رفتم. اما دوران سربازی کار را خراب کرد. از نوشتن دور شدم. رابطه‌هایم کمرنگ شد و اینها همه نوعی رخوت در من ایجاد کرد.

ترغیب کردن های آرش را در سال‌های دانشگاه برای وبلاگ‌نویسی نمی‌فهمیدم. تا در سال ۸۷ بالاخره با تردید شروع کردم. نمی‌فهمیدم که اصلا برای چه باید وبلاگ نوشت؟ راستش به چشم یک جور پز نگاهش می‌کردم. اما حالا فکر می‌کنم، وبلاگ‌نویسی، برایم ضرورت دارد.
تا سال ۸۷ نت گردی‌ام با فاصله‌های بسیار زیاد بود. فکر می‌کردم اینترنت یک جایی است که باید هر از چند گاهی به آن سر زد. فکر نمی‌کردم اینهمه هر روز در آن می‌نویسند و هر لحظه می‌شود یک نوشته‌ی تازه‌ی خواندنی از آن بیرون کشید.
کاشکی با توصیه‌ی آرش در همان دوره‌ی دانشجویی شروع کرده بودم.

البته «ماتینه» در دوران دانشگاه راه افتاد. اما اینجوری نبود. مجله‌ی کاغذی بود با گرایش ادبی – فلسفی. من و آرش سردبیرش بودیم.
سه شماره‌ی ماتینه خوب و پرمایه از کار در آمد. فرق می‌کرد با بعضی مجله‌های خانه‌زنکانه‌ی دانشجویی (بیشتر هم در دانشگاه آزاد) که فرت و فرت عکس شریعتی حواله‌ می‌کنند و گمان می‌کنند شریعتی تنها متفکر و روشنفکر ایران بوده است. فرق می‌کرد با نشریاتی که طنزشان همچنان به موش‌های خوابگاه لبخند می‌ِزند و حرفشان مدام ازدواج‌های دانشجویی و جزوه است.
اینکه مقاله‌هایش تکرار همان جزوه‌های دانشجویی باشد، که هیچ چیز از آن در نیاید، تهوع‌آور بود.

در همه‌ی این سال‌ها از آرش بسیار آموخته‌ام. آرش بدون تعارف همیشه چند قدم از من پیش است.
مسخرگی همین شوی سالانه‌ی کتاب را همان موقع به ما می‌گفت. اما من می‌گفتم به عنوان یک کار فرهنگی که خوب است! حالا دو سه سال است که جا در جای پای آرش گذاشته‌ام، برای این بزرگترین نمایشگاه کتاب جهان!

خلاصه اینکه آن ماتینه‌ی کاغذی سه شماره منتشر شد. سه شماره در دو سال. این دیرکرد و گرفتن جان ما از سوی دانشگاهی بود که به نظرم هیچ علاقه‌ای به کار درست و درمان نداشت و ندارند.
وقتی در دو سال بودنمان آنقدر با بی‌میلی و دیرکرد‌ روبرو باشیم، معلوم است که در نبودنمان ماتینه باید غاز می‌چراند. پس من ماتینه نجات دادم و آوردم اینجا.

ما فقط برای جلد شماره‌ی سوم به پنجاه مسئول محترم توضیح دادیم که یک کفش روی جلد چه می‌کند و چرا فهرستش ابتدای مجله نیست و یک صفحه به آخر است!
فهرست را یکبار بصورت طبیعی در صفحه‌ی یکی به آخر و یک بار به صورت معکوس پشت جلد کار کرد بودم. مثل شیشه‌ای شده بود که رویش چیزی می‌نویسی و از آن طرف معکوس می‌بینی‌اش. می‌گفتند چرا صفحه را حرام می‌کنید؟ در آن یک مطلب مفید بنویسید!

حتی برای نام مجله بارها رفتیم کمیته فلان و بخش چنان که چرا ماتینه؟ این اسم فمینیستی است و شما می‌خواهید فلان کنید. چرا؟ چون ماتینه یعنی متن مادر، متن زاینده. (این یعنی از زبان خودم بودها!)
در این دو سال کسانی در همین وبلاگ پرسیدند: «ماتینه یعنی چه؟» همان معنی مختصر را داشته باشید تا در نوشته‌ای جداگانه مفصل توضیح بدهم.

می‌خواهم از کسانی که ماتینه را در این دو سال خواندند و سبب شدند که من با نگاه آنها از آن رکود پیشاماتینه‌ای فاصله بگیرم، تشکر کنم.
کسانی که دیدگاهشان در پای نوشته‌ها آنقدر برایم ارزشمند بود و هست که در انتقال ماتینه، از بلاگفا به هاست شخصی، آنها را دانه به دانه به اینجا آوردم.
… و کسانی که برای ماتینه پیوندی برقرار کردند.
شاید اگر این حلقه‌ها به هم وصل نمی‌شدند، الان من در بهترین حالت لوکوموتیوران بودم! هفته‌ی گذشته انسان خوش قلبی به من رانندگی قطار پیشنهاد کرد! (به نظرتان قبول کنم؟!)

اتفاق‌های سال گذشته برای کسی با یکسال تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی، حجم وسیعی داشت. این یکسال را فراموش نمی‌کنم.
پربازدیدترین نوشته‌های من شیوه‌نامه‌های طنزی بود برای نمازجمعه اولی‌ها، راهپیمایی ۱۳ آبان و روز قدس و ماه محرم که در آی طنز هم منتشر شدند. «بغض حاشیه‌ها» و بیانیه‌ای که به پیشنهاد محمود فرجامی در «اعتراض به تغییر نام بلوار ایرج میرزا در مشهد» نوشتم، نیز، جزو پربازدیدها بودند. بیانیه البته پردیدگاه و پر امضا هم بود. جالب اینکه کسی یقه‌ام را نگرفت که تو چکاره‌ی طنزی!

امیدوارم سال سوم ماتینه سال بهتری باشد؛ آینه‌ی رزوهای آغاز دهه‌ی سوم زندگی.

خدایا ماتینه قطره‌ی کوچکی از دریای وب است. برای نعمت اینترنت تو را سپاس می‌گویم!

پی‌آمد
سلام بچه‌های ماتینه. سلام آرش الله‌وردی، سلام زهرا میرزایی، سلام حبیبه زمانی که تصویر جلدها را هم اسکن کردی و فرستادی!

دوشنبه, ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

این بخش‌های پنهان

به نظرتان اگر فراخوان «انتخاب محبوب‌ترین کتاب داستانی سال» در ماتینه منتشر شده بود، چقدر از آن استقبال می‌شد و چند نفر در آن شرکت می‌کردند؟ چند نفر فراخوان را زیر و رو می‌کردند و به عنوان «ما وبلاگ‌نویسان» اعتراض می‌کردند؟
خوب، طبیعی است که انتشار این فراخوان توسط خوابگرد کاری است بزرگتر، از آنچه در ماتینه اتفاق می‌افتاد. این فراخوان در ماتینه یک بازی وبلاگی بود و بس. شاید در گودر موجی ایجاد نمی‌کرد، زیاد همخوان نمی‌شد و لایک زیادی هم نمی‌خورد.

اگر این فراخوان از سطح بازی وبلاگی ماتینه به کاری جدی و مورد توجه رسیده است، نمی‌شود رضا شکراللهی را توبیخ کرد؟ می‌دانید چه می‌گویم؟ این همه بازی وبلاگی. نمی‌شود یقه‌شان را گرفت که چرا بازی می‌کنید؟ بازی بعضی‌هایشان کوچک است و بازی دیگری بزرگتر که شاید موجش ما را هم بگیرد. این هم یک بازی وبلاگی که به اعتبار سال‌های خوابگردی و غیرخوابگردی بیش از بازی وبلاگ‌های کوچک مورد توجه قرار گرفته است.

محدوده‌ی عبارت «ما وبلاگ‌نویس‌ها» را هم شرکت‌کنندگانش مشخص می‌کنند و در آخر مشخص می‌شود که منظور از «ما» یعنی چه کسانی؟ خوب وقتی از یک نفر بیشتر می‌شویم، دیگر ما می‌شویم! اگر خدا و بندگانش قبول کنند، وبلاگ‌نویس هم که هستیم. بدیهی است که چنین عبارت‌هایی در خودش قید «بخشی» را دارد. چه کسی می‌تواند ادعا کند در این وبلاگستان دور و دراز همه در این فراخوان شرکت کرده‌اند؟ مثلا اگر وقتی می‌گویند «خانه‌ی هنرمندان» یا «بیمه‌ی ورزشکاران»، کسانی اعتراض کنند که ما به آنجا نمی‌رویم. باید بنویسند: «خانه‌ی بخشی از هنرمندان»، یا «بیمه‌ی بخشی از ورزشکاران».

قبول دارم که این عنوان کلی می‌تواند باعث شلوغ‌کاری‌های تبلیغاتی بشود. مثل عنوان «مردم». خوب در خیلی از رویدادها که همه‌ی مردم شرکت نمی‌کنند. بخشی از آنها هستند. شاید بد نباشد برای همیشه متوجه آن قید پنهان در واژه‌ها باشیم.

یاد انجمن روزنامه‌نگاران مسلمان افتادم. روشن است کسانی که عضو این انجمن نیستند، از دایره‌ی روزنامه‌نگاران مسلمان بیرون نیستند.

حالا این همه روضه‌ی دیرهنگام برای نوشتن این سه عنوان بود:

رازی در کوچه‌ها، فریبا وفی
مهمان مهتاب، فرهاد حسن‌زاده
برف و سمفونى ابرى، پیمان اسماعیلى

جمعه, ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

پیش به سوی استان کردن!

مرد: باید در اولین فرصت مشغول یک سری تقسیمات کشوری بشویم. آماده باش.
زن: اوا، مگر پستی، سمتی، چیزی گرفتی؟
- صد بار گفتم در انتخاب واژه‌هایت دقت کن. کسی غریب باشد، بشنود، فکر می‌کند من چه چیزی را گرفته‌ام؟ جلو بچه‌ها هم نگو، می‌روند تعریف می‌کنند، وصله سیاسی می‌چسبد به ما. پست و سمت هم نخیر. مگر ما چند تا بچه داریم که انتظار سمت داشته باشم؟ قرار است شهرستان استان بشود. گفته‌اند مشکل جمعیت داریم باید زیاد بشویم. ما هم باید کمک کنیم. مشارکت عمومی است. محض رضای خدا! مثلا خود ما اگر همین پنج – شش تا بچه را نداشتیم، اینجا شهرستان هم نشده بود.

- برای این کارها مجوز باید بگیریم‌ها.
- قبلا بله. الان نه. حالا باید آنها بیایند دم ما را ببینید، که مجوز را صادر کنیم و کارهای لازم را انجام بدهیم.
- ولی من از کارهای سیاسی می‌ترسم.
- کار سیاسی چیه؟ می‌خواهیم شهرستان را بکنیم استان.
- آخر استان شدن خرج دارد. همین الان بچه‌های ما اندازه‌ی بچه‌های پشت کوه هم ادب و شعور ندارند. یکی از یکی بی‌ادب‌تر. چه برسد به اندازه‌ی شهرستان. اصلا شهرستان ما ظرفیت استان شدن ندارد. بزرگ شود دردسر دارد. به قول معروف تو شهرستانت رو بچسب، استان شدن پیشکش!
- الان منظورت از شهرستانت رو بچسب یعنی چه؟
- وا، فکر نمی‌کردم اینقدر ذهنت منحرف باشد! منظورم خودِ خودِ شهرستان بود.
- شهرستان ما لیاقت کشور شدن هم دارد. چه برسد به استان.

- راستی سرورم از خانه‌ی همسایه چند روز است اصوات قبیحه می‌آید. معلوم نیست این زن و شوهر چه غلطی می‌کنند. نکند با هم دچار منکرات بشوند؟!

- این منکر نیست. معروف است! انگار نگرفتی چه شد؟ عزم همگانی برای استان شدن شهرستان است. خدا خیرشان بدهد.
- آخر آقاشان همیشه‌ی خدا دستانش رنگی است. رنگ سبز. فکر کنم کار سیاسی می‌کند.
- نه خانم. بنده‌ی خدا دارد فعالیت جمعیتی می‌کند. بعد می‌رود دستش را رنگی می‌کند. اینها برای رد گم کردن است که جلو در و همسایه خجالت نکشد. نه که این بحث تقسیمات کشوری بحث سیاسی است، دارد رد گم می‌کند ناقلا. اصلا این روزها دقت کنی خیلی‌ها بالاخره یک جایی‌شان سبز است.

- نه بابا. از اقدس خانم شنیدم این سبزها اصلا سیاست دوست ندارند. یک شعار از خودشان در آورده‌اند که – ببین اینور ها کسی نباشد. می‌خواهم نقل قول سیاسی کنم. بچه‌ها هم اینجا نباشند بی‌تربیت بار می‌آیند!- می‌گویند دو تا بچه کافی است!

- یعنی اینکه نمی‌خواهند شهرشان و شهرستان‌شان پیشرفت کند. اما تا دلت بخواهد این آق نعمت شعور سیاسی‌اش بالاست. ماشاالله دائم در کار تقسیمات کشوری است. خدا خیرش بدهد. برای شهرستان شدن اینجا بار سنگینی به دوشش بود.  انصافا خوب هم از پسش برآمد.

- بیچاره سوری خانم.
- خانم همین است دیگر. بالاخره هر کسی باید یک چیزی از خودش نثار آب و خاکش کند. بالاخره سوری خانم هم در حد توان خودش! مثلا این آق نعمت اینقدر در کارش جدی است که از شهرستان‌های دیگر آمدند دنبالش، جذبش کنند، که آنجا هم استان شود؛ نرفت. گفت: من همه چیزم مال اینجاست.

یک بار به آق نعمت گفتم: ناقلا داری می‌روی در سطح ملی. نکند فعالیت‌های تجزیه‌طلبانه بکنی. از سطح ملی هم بزنی بالا در سطوح جهانی…
- نکند تعداد بچه‌ها برود بالا اینجا هم پایتخت بشود؟
- بهتر. تهرانی می‌شویم خوب.
- آخر گفته‌اند تهرانی باید بروند پی کارشان‌ها. در به در می‌شویم. بیا و کمتر به خودت فشار بیاور.
- فشاری روی من نیست خانم. ناسلامتی من مردَم. روی مرد که فشار نمی‌آید؟
- الاهی بمیرم. خسته می‌شوی اینهمه فعالیت می‌کنی، مرد!
- آخر شما نمی‌دانی، موقع کار، آدم چه حسی دارد که. سر از پا نمی‌شناسد. اصلا دیگر نمی‌شود آدم خودش را کنترل کند. از خود بی خود می‌شود. از حق نگذریم تو هم در مراحل قبلی خوب زائیدی!
- آخر همه‌اش یک تنه؟ خاک بر سر جوان‌های امروزی! اصلا مشارکت در توسعه حالیشان نمی‌شود؟ نا ندارند کار کنند. چه به اینکه بخواهند برای استان شدن فعالیت کنند. اما وقتی اینجا استان بشود، باید به پاس زحمات طاقت‌فرسا، یک پستی به شما بدهند‌ها.
- هر کس به اندازه‌ی زحمتی که می‌کشد یک پستی می‌گیرد.
- یک معاونت هم برای من درست کن. بخشی از فشار کار روی من است!
- حرف اضافه نباشد. اصلا شما چرا باید جلو شوهرت بدون حجاب باشی؟ چادرت کو؟ عمه‌ام که نیستی، اینجوری پرسه می‌زنی! نمی‌گویی یک وقت زلزله می‌آید؛ تمام زحمات ما برای استان شدن به باد می‌رود؟!

پی‌نوشت گودری:
۱-این گزینه‌ی «به کلیکی ره گودر برود ماتینه» را می‌خواستم دیگر نیاورم. مایه‌ی دردسر و اعتراض‌های گسترده شد! حالا شما که یکبار ما را به گودر اضافه کرده‌اید. دیگر این قازقلنگ را می‌خواهید چکار؟

۲- به زودی «آموزش گودر به زبان طنز» را می‌گذارم روی وبلاگ. دهانم کف کرد.

دوشنبه, ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

بپا…

ای علاف!
ای بیکار!
ای کسی که هیچ کاری نمی‌کنی و عینهو «مجسمه» می‌مانی
بپا ندزدنت!

*

نتایج مهم دزدانده شدن مجسمه‌ها

تاکید چندباره و جدی بر این سخن اصیل که از یادگارهای باارزش و تاریخی ماست: «خوشگل‌ها را می‌دزدند!»
کاهش آمار بیکاری، هم به دلیل فعالیت مجسمه‌دزدی که خودش کاری است و هم به دلیل محو پیام مجسمه‌بودگی!
اعلام پایان دوران مادی‌گرایی! پیش از این ماشین، طلا، پول و اینجور چیزها را می‌دزدیدند. خوشبختانه حالا فرهنگ و محصولات هنری هم مورد توجه قرار می‌گیرند!
زیاد هم نتیجه‌های آنچنانی نگیریم. شاید هم مانور زلزله است. هر چه گفتند از تهران بروید، شما که از جایتان تکان نخوردید. بلکه مجسمه‌ها را بشود از تهران بیرون برد!

چهارشنبه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی