محاله یادم بره!

بخش یکم

چرا سه ماه تعطیلی؟ این سوال فلسفی کسانی است که فکر می‌کنند در این سه ماه همه علاف هستند و برای خودشان در کوچه و خیابان سوت بلبلی می‌زنند. اتفاقا این سه ماه اِندِ فعالیت فرهنگی است. شاید فکر می‌کنند، فرهنگ یک تکه یخ است که در گرمای تابستان بخار می‌شود، می‌رود به هوا…

اتفاقا در تابستان‌ آدم‌ها با فرهنگ‌تر می‌شوند و تولیدات فرهنگی و هنری زیاد می‌شود. این یک قانون علمی است که: در گرما همه چیز بزرگ می‌شود و انبساط به وجود می‌آید. حتی گاهی آدم دچار انبساط خاطر هم می‌شود که در بعضی ماه‌ها بیشتر می‌شود. مثلا سفرها در تابستان کش می‌آیند. تاریخ کش می‌آید، ادبیات کش می‌آید. محیط زیست، اقتصاد. اینها که کش بیایند، فرهنگ هم کش می‌آید و چه تولیداتی که صورت نمی‌گیرد. از داخل جاده‌ها بگیرید بروید تا مکان‌های دیدنی و ندیدنی و ادبی و بی‌ادبی.

در تابستان‌ تاریخ ما به روز می‌شود. اصلا زیر و رو می‌شود. انسان و طبیعت با هم دل و قلوه‌ای می‌دهند و می‌گیرند که نگو. آثار ادبی هم به روز می‌شود. نه تنها حافظ زنده می‌شود و از قبر بیرون می‌آید؛ بلکه هفت پشت بزرگان جلو چشم‌مان می‌آیند. بد است که بزرگان ما زنده بشوند؟

در همین تخت جمشید بسیاری از نوگلان با «شور و حالی که محاله یادم بره!» راه پیشنیان‌شان را ادامه می‌دهند و شبانه‌روز به حکاکی روی سنگ‌ها مشغول می‌شوند و نقشی بر در و دیوار می‌زنند، خواندنی و در برابر اعتراض بعضی از بیگانگان مغرض می‌گویند: «به شما چه؟ مال خودمان است. دل‌مان بخواهد آتش‌اش هم می‌زنیم.» حالا جدا از اینکه این پاسخ، دفاع جانانه‌ از میراث ملی به شمار می‌آید که جای تقدیر دارد، واقعیت این است که اگر این بچه آنجا حکاکی نکند که می‌رود معتاد می‌شود.

در مکان‌های ادبی هم فرهنگ و ادبیات چرخ تولیدش متوقف نمی‌شود.

قبلا که ما می‌رفتیم حافظیه می‌دیدیم یک عده چای کیسه‌ای را که زده‌اند توی رگ، انداخته‌اند کنار قبر حافظ. آبرو برای آدم نمی‌گذارند. الان چون تابستان است دیگر اثری از چای کیسه‌ای نیست و آنجا خیلی تر و تمیز و مرتب است. نوگلان ما در یک اقدام ابتکاری چای‌های کیسه‌ای را جایی می‌زنند که دیده نشود. مگر آنکه سر به هوا باشید! آن‌وقت خواهید دید که چای‌های کیسه منظره‌ای پست مدرن درست کرده‌اند و به زیبایی چسبیده‌اند به سقف آرامگاه . این است هنر امروز. خیلی مهارت می‌خواهد این کار! کدام خارجی می‌تواند این کار را بکند؟ در مزار همان گوته، که عشق حافظ بود، اگر چنین آپدیت هنری دیدید جایزه دارید. ادبیات که همه‌اش آه و فغان نیست. نیاز به هیجان هم دارد. به قول شاعر «این همه هول و حال، محاله یادم بره.»

اما بعضی‌ها ایراد می‌گیرند که چرا چای‌های کیسه‌ای را می‌زنند به سقف؟ خوب کجا بگذارند؟ بگذارند سر قبر حافظ؟ خوب کثیف می‌شود اینجا، عزیز من! این فرهنگ است که شما داری؟ این ذوق است؟ این جماعت تابستان که هیچ، به استوا هم بروند، هیچ چیزشان کش نمی‌آید. چه برسد به فرهنگ‌شان!

اما بعضی‌ها در گرمای هوا شعر می‌گویند. پس میزان تولید شعر در تابستان بالا می‌رود. اینها چاپ که نمی‌شوند. برای عرضه چه جایی بهتر از مقبره‌ شاعران. مثلا مقبره‌ خیام در نیشابور. ماشالله روی در و دیوار مزار حکیم شعر است که نوشته شده. جا هم نبوده، طفلی‌ها مجبور شده‌اند تنگ هم بزنند و بروند. «اون همه خط و خال، محاله یادم بره.»

هر چه خیام زورش می‌آمده قصیده و مثنوی بگوید، نسل توانمند امروز جبران کرده است. اگر این شعرها ضعیف است، بهتر که همین‌جا روی در و دیوار نوشته شود. بروند اینها را چاپ کنند، آیندگان به ریش ادبیات‌مان می‌خندند! اگر هم قوی است که خوب پس کجا بنویسند؟ چاپ‌شان که نمی‌توانند بکنند. بالاخره باید یک جا بنویسند که چهار نفر بخوانند دیگر.

ادامه دارد…

منتشر شده در
ویژه‌نامه‌ی طنز هفته‌نامه‌ی سلامت | ۱۹ تیر ۱۳۸۹ | شماره‌‌ی ۲۷۷ | pdf | web

پنجره
ضمیمه تابستانی طنز سلامت | رویا صدر

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خداحافظ، دهه‌ی بی‌بخار بیست!

اینها کلمه‌های تولد من هستند. اینجا ردیفشان نکردم که تبریک بشنوم.
این تولد برای من بیش ازتولدهای دیگر پای عدد و رقم را به ذهنم باز کرده و جابجایی‌های عددی بیشتری را احساس می‌کنم. امسال نه به اندازه‌ی یک سال که  انگار به اندازه‌ی یک دهه بزرگتر شده‌ام.
از دو سال پیش دغدغه‌ی این روزها را داشتم که حالا رسیده‌اند. پارسال وقتی می‌خواستم چیزی برای تولدم بنویسم، می‌خواستم آرزو کنم که این یک سال باقی مانده از دهه‌ی ۲۰ را با شادی و امیدواری بگذارنم؛ که اگر در همه‌ی سال‌های دهه‌ی جوانی «طعم جوانی» را نچشیدم، در این یکسال آخر کمی جبران شود.
فکر می‌کردم در دوره‌ی جوانی چه امکانی برای بروز هیجانم فراهم شد؟ کاش این یک سال کمی بشود راحت بود.

آرزوهایم را معطوف به رویدادی کردم که آنطور که باید می‌شد، نشد.
حالا نه به اندازه‌ی یکسال که به اندازه‌ی یک دهه تکان خورده‌ام. البته بیراه نیست اگر بگویم در یکسال گذشته یک قرن از پیش چشمهایم رد شد.

فکر می کردم همه چیز از دست رفت، این یکسال و حتی سال‌های بعد از آن هم.
در روز تولدم در سال ۸۸ حسرت می‌خوردم و کلی ترسیدم از آغاز دهه‌ی ۳۰ در سال بعدش.
اما حالا در آستانه‌ی دهه‌ی ۳۰ هر چند که برای خداحافظی با آن ۲ قشنگ سمت چپ عدد سنم ناراحتم، اما آنقدر هم که فکر می‌کردم این روزها وحشتناک نیست. امروز احساس می‌کنم به جای همه‌ی سالهای دهه‌ی ۲۰ بیشتر محبتم گل می‌کند، بیشتر قربان صدقه‌‌ی اطرافیانم می‌روم. احساس می‌کنم بیشتر باید با دیگران بجوشم، خوش بگذرانم! انگار هنوز از جوانی گذر نکرده، هوای جوانی به سرم زده، هوای آن عدد دلچسب دهگان سنم!

پی‌آمد:
برای آغاز سال نو هدیه‌ای شنیدنی برایتان دارم.
مجموعه‌ای از آهنگ‌هایی برای «تولد» با صدای خواننده‌های مختلف؛ از محمد نوری تا عهدیه و گروه کر کودکان

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خطر سوژه شدن

روزهای اولی که  به جایی می‌روید، یا با کسی آشنا می‌شوید، شش‌دانگ حواستان جمع باشد!
بعد که آشنایی بیشتر می‌شود و خودمانی می‌شوید، مو به موی خاطره‌ی رفتار و گفتار شما در این روزها، سوژه‌ی خنده‌ی دیگران می‌شود!

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

خطوط قرمز تقویم

یه سری وسیله داری، جا کم میاد؛ می‌چینیشون روی هم. حکایت تعطیلی‌های ماست.
به دلیل کمبود جا توی تقویم، امروز، سه تا تعطیلی روی هم سوار کردیم.
تعطیلات تابستانی، تعطیلی مبعث، تعطیلی گرمایشی
با این حساب حرکت افقی تعطیلات در ولایت ما از افقی یه عمودی تبدیل شد و به جای کمیت، کیفیت تعطیلات مورد توجه قرار گرفت.
به این موقعیت میگن: تعطیلی کت و کلفت!

حالا بعدن میگن: کاش از بین تعطیلی سه ماهه و گرمایشی یکیش می‌افتاد توی یه فصل دیگه، که بیشتر تعطیل باشیم.
علت گرمایشی رو که نمیشه منتقل کرد. سه ماه تعطیلی میره توی پاییز.
سال بعد میگن: تابستان به این گرمی که نمیشه کار کرد. این سه ماه رو تعطیل کنیم بره پی کارش!

تعطیلی‌ها اونقدر زیاد و عجیب و غریب شدن، که آدم اونارو توی تقویم به شکل خطوط قرمز می‌بینه!

شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

باحالیون و باقالیون

بعضی‌ها خودشان را خیلی دوست دارند.
وقتی وارد تاریخ شده‌اند، کارهایشان نسبت به پیشنیان نوآوری بوده؛ اما آیندگان که نوآوری کردند و اینها جاماندند، کار آنها تندروی بوده.

پی‌آمد:
اگر فکر می‌کنید با اصرار می‌توانید از زیر زبانم بکشید منظورم کیست؟ اشتباه می‌کنید! بمیرد این مولف که خیالتان راحت شود. خودتان در بخش دیدگاه می‌توانید حدس بزنید.
فقط جز جگر بگیرد هر کس موجب فیل+تر شدن وبلاگ شود!

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

فشار ذوالوجهین!

مدیر کل حمل و نقل و پایانه‌های استان تهران:
سواری‌های کرایه‌ی برون شهری تنها دو مسافر در ردیف عقب می‌توانند سوار کنند.


راننده: آقایان کرایه ۱۵۰۰ شده‌.
مسافر: یکهو ۵۰۰ تومان گران شد؟ چرا؟
راننده: از امروز فقط دو نفر می‌توانند در صندلی عقب بنشینند. از فشار عقب راحت شدید، بد است؟ شما مردم چقدر ناشکر هستید؟

پس از تثبیت ۱۵۰۰ تومان
راننده: آقا جمع بنشین، این مسافر هم سوار شود.
مسافر: مگر صندلی عقب دو نفر نباید سوار کنید؟
راننده چپ چپ و با غیض به مسافر نگاه می‌کند و می‌گوید: جا که هست. جمع بنشین بابا، واسه‌ی من قانون‌مدار شده حالا! شما مردم چقدر راحت طلبید؟!

به این وضعیت می‌گویند: فشار ذوالوجهین. آن فشار سابق در عقب باقی است. فشار ۵۰۰ تومانی هم اضافه شده است.
——————————-
پی‌نوشت:
خوش خیال نباشید! وقتی فشار یک گام پس می‌رود، عقب‌نشینی نکرده؛ دورخیز کرده که زورش بیشتر شود!
——————————-
منتشر شده در:
ماهنامه‌ی طنز و کاریکاتور «ستون آزاد» – خرداد ۸۹ – شماره‌ی ۴۸

یکشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی

مانور قطع اینترنت

- الو، سازمان اینترنت؟
- نمی‌خواد بگی. خودم می‌دونم. اینترنت قطع شده!
-بابا ای والله. کیف کردم. شما از کجا فهمیدی؟
- کار سختی نبود. ما خودمون قطعش کردیم؟
- جدی میگی؟
- آره خوب
- یعنی دیگه کشتی و لنگر و از این حرفها نیست؟
- کشتی؟ آقا رو باش. تو فکرکردی کشتی موتور گازیه که هی بیاد و بره؟
- آخه من هر وقت زنگ می‌زنم، هی میگی کشتی‌ها لنگر انداختن، خورده روی کابل‌های ما
- نخیر کشتی نیست. خودمون قطعش کردیم.

- اصلا خوب کاری کردی. مال خودته. ببخشید چرا اونوقت؟
- به خاطر زلزله!
-زلزله؟ چی زلزله؟ پرسپولیس ِ زلزله، استقلالِ زلزله، اصغر زلزله، چی زلزله؟
- حالا هی همه چیز رو سر سری بگیر تا زلزله بیاد حالتو بگیره.
- حالا زلزله که هر وقت بخواد میاد دیگه. اینترنت رو چرا قطع کردی؟
- تو یا نمی‌دونی زلزله چیه، یا اینکه نمی‌دونی اینترنت چیه؟
- چرا اتفاقا هر دوش رو می‌شناسم. ولی اینترنت از زلزله خیلی بهتره.
- نه دیگه. معلوم شد هیچ کدومش رو نمی‌شناسی. می‌دونی اگر زلزله بیاد و تو پای اینترنت باشی، چقدر بد میشه؟

- اِ اِ اِ اِ؟ یعنی زلزله هم به اینترنت حساسیت داره؟
- نه عزیزم. زلزله بیاد کاری به هیچی نداره. تو فرو رفتی توی اینترنت، اونوقت با زلزله یکی میشی. اصلا حتما زلزله باید بیاد بعد به فکر بیفتیم؟ ما از الان به فکر پیشگیری هستیم بده؟
- من که به خدا نمی‌فهمم چی میگی؟
- نخند بچه. مگه من با تو شوخی دارم؟ مگه زلزله با ما شوخی داره؟ تو انگار با زلزله شوخی داری؟ میگم وقتی زلزله بیاد اینترنت هم قطع میشه دیگه. حالا ما از الان قطعش کردیم. مانور قطع اینترنت در زلزله گذاشتیم. اینجوری وقتی زلزله بیاد و اینترنت قطع بشه شماها تنتون به خارش نمیفته.
- برو وصلش کن. زلزله که معلوم نیست کی بیاد. برو جون هر کی دوست داری.
- وصل نمی‌کنم. اگه می‌خوای بساطت رو جمع کن از تهران برو. اونجا زلزله نمیاد، اینترنت هم قطع نمیشه.

- بابا ایران که همه جاش زلزله‌خیزه دیگه. بعدش هم اونجا که زلزله نمیاد، اصلا اینترنت داره که بخواد قطع بشه یا نشه؟
- دیگه مشکل خودته. من تا زلزله نیاد بره وصلش نمی‌کنم.
- باشه. پس من الان زنگ می‌زنم سازمان زلزله. بلکه اونا اینترنت رو وصل کنن.
- آقا رو باش. سازمان زلزله واسه چی دیگه؟
- چطور دفعه قبل گفتی زنگ بزن کشتی‌رانی، خوب حتما حالا هم باید زنگ بزنم سازمان زلزله دیگه.
- به به. به به. چه پسری. داری یواش یواش آب‌بندی میشی!

جمعه, ۱۱ تیر ۱۳۸۹ | محمدعلی مومنی