ماتینه
مترو برای دوگانهها یا باید خلوتِ خلوت باشه، یا شلوغِ شلوغ.
در حالت معمولی هیچ کاری نمیشه کرد!
مترو آدم رو یاد پادشاهیهای موروثی میندازه.
مسافری که روی صندلی نشسته، خودش تعیین میکنه کی جاش بشینه!
طرف یه مقاله مینویسه که اساسن موضوع فلان رو توضیح بده، توش هی مینویسه «در این مقال نمیگنجد.»
یکی دیگه سخنرانی میکنه با موضوع چنان که اساسن توضیحش بده. توی سخنرانیاش صد بار میگه: جای توضیحش اینجا نیست. در جایی دیگر خواهم گفت!
توی رادیو و تلویزیون طرح برنامه میدن و پیشبینی میکنن موضوع بهمان رو بتونن اساسن توی اون مدت مطرح کنن. تا آخر برنامه هی میگن: به دلیل کمبود وقت نمیتونیم بهش بپردازیم.
به نظر شما ما اساسن حالمون خوبه؟
امروز در گودرگردیهایم احساس کردم خبرهای همخوان شده را پیش از این خواندهام. کاشف به عمل آمدم که سه- چهار سال پیش، وقتی هنوز حتی پای ثابت و خانگی اینترنت هم نبودم، چه برسد به گودر، اینها را در خواب دیدهام. دقیقن همین عنوان «افزایش احتمال حمله به ایران» را در خواب خوانده بودم.
البته توی خواب دیده بودم کسانی در بخش کامنت کلی هم شیشکی بستهاند. البته امروز شیشکی در کار نبود!
شبیه این، چند بار دیگر هم، برایم اتفاق افتاده که احساس میکردم اینها و اینجا را قبلن شنیدهام، خواندهام یا دیدهام. اما عجیبترینش مربوط است به سال ۷۷ ، در دورهی اصلاحات، که روزنامهخوانی که نه، روزنامهخواری میکردم.
رفته بودم جلو دکهی روزنامهفروشی. چشمم به روزنامهها که افتاد تعجب کردم از اینکه روزنامههای امروز نیامده. احساس کردم اینها را دیروز یا روزی پیش از امروز خواندهام. شروع کردم به حدس زدن تیترها که تیتر «صبح امروز» این است، آن یکی چنین تیتری زده و این چنین عکسی و همهی پیشبینیهایم درست از کار در میآمد.
تا نگاهم به تاریخ انتشار روزنامهها افتاد و فهمیدم که اینها روزنامههای امروزند، سرم گیج رفت و چیزی نمانده بود که روی زمین بیفتم.
برایم عجیب بود که این خواب را دو سه سال قبل از دوم خرداد و شکلگیری آن فضا و آن روزنامهها دیده بودم. یعنی زمانی که هیچ ذهنیتی از آن فضا و حال و هوا نداشتم. زمانی که هنوز اصلن خاتمی، خاتمی نشده بود.
حالا جدیدن مچ خوابهایم را میگیرم. دقیقن وقتی احساس میکنم این لحظهها را در خواب دیدهام، اول که ترس برم میدارد که آن خواب ترسناک نبوده باشد و اتفاق بدی نیفتند. مثلا یهو جنها نیایند تکه تکهام کنند یا از جایی پرت نشوم!
برای اینکه روال آن خواب را بههم بزنم یک حرف یا اتفاق از خودم به آن اضافه میکنم. مثلن به اطرافیانم میگویم: من اینها را در خواب دیدهام.
میپرسند: چی رو؟
میگویم: همین که گفتی چی رو و همین این لحظهها رو!
کار دیگرم این است که وقتی خواب میبینم، توی همان خواب کاسه و کوزهی خوابم را به هم میزنم و به همه میگویم که: من الان دارم خواب میبینمها. اینها همه خوابه.» اگر خواب بدی باشد، همه خیالشان راحت میشود و اگر خواب خوبی باشد همه ضدحال میل میکنند.
خلاصه اگر کسانی خوابهایشان داستان دارد، خوابهای من هم دست کمی از آنها ندارد. تا ببینیم چه روزی قرار است کجا فریاد من از خوابی درآید!
بخش دوم
تابستان اثرهای اقتصادی هم دارد. در همین سفرهاست که تولیدات ما به دنیا معرفی میشود. میگویند یک خارجی در عالی قاپو با یک پوست پفک تاریخی روبهرو شده بود. به مسوول آنجا گفته: «چرا این آشغال را از اینجا برنمیدارید؟ من ۲۰ سال پیش هم که آمدم، این پوست اینجا بود.» مسوول مربوطه آبروداری میکند و میگوید: «این پوست پفک مربوط به زمان صفویان است. اگر ارزش تاریخی نداشت که برمیداشتیم.»
ببیند با ذوق ایشان یک آشغال چگونه ارزش تاریخی پیدا کرد و به اقتصاد ما کمک کرد و نشانهای از هنر ما شد که خارجی در کتاباش نوشت: «پفک نمکی از زمان صفویان در ایران تولید میشده و عمر پانصد ساله دارد.» از آن زمان به بعد خارجیها پشت مرزها صف میکشند که از ما پفک بخرند.
اگر تابستان نبود و بچهها تعطیل نبودند و پوست پفک و آت آشغالشان را اینجا و آنجا نمیریختند که این اتفاقها نمیافتاد. «اون پوست پفک که برش نمیدارن سال تا سال، محاله یادم بره»
صحبت از پوست پفک شد، یاد جادههای شمال افتادم. ببینید در جادههای شمال چهقدر مصرف بالا میرود. مصرف در همه زمینهها بد نیست. حالا گیر ندهید به بعضی مصرفها. منظور من موسیقی است. خوب هر چهقدر بیشتر مصرف بشود، بیشتر هم باید تولید بشود دیگر. کلید نکنید که چرا اینقدر صدایش را زیاد میکنند؟ صدایش که زیاد باشد، زودتر تمام میشود، به تولید بیشتر کمک میکند. بلکه بتوانیم، با تولید بیشتر، وارد کار صادرات موسیقی بشویم. جوری که در جادههای شمالِ خارج، صدای اوپتس اوپتس پدر ملت همیشه در صحنهشان را در بیاورد. اینگونه محال است جادههای شمالشان را فراموش کنند!
با این همه اتفاقهای فرهنگی در تابستان باز هم عدهای گیر میدهند که چرا سه ماه تعطیلی؟
اجازه بدهید یک بار تکلیفمان را با اینها روشن کنیم. آقا شما که میگویید چرا سه ماه تعطیلی، حرف حسابتان چیست؟
-«حرف حساب من این است که چرا سه ماه تعطیلی؟ چرا تعطیلی بیشتر نباشد؟»
این هم حرفی است برای خودش. این همه نظرات کارشناسانه را محاله یادم بره!
منتشر شده در
ویژهنامهی طنز هفتهنامهی سلامت | ۱۹ تیر ۱۳۸۹ | شمارهی ۲۷۷ | pdf | web
پنجره
محاله یادم بره | بخش یکم