<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ماتینه &#187; مطبوعاتی</title>
	<atom:link href="http://maatine.com/category/asar-resane/matbooati/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://maatine.com</link>
	<description>محمدعلی مومنی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 14:59:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ!</title>
		<link>http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/</link>
		<comments>http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Mar 2012 12:07:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطبوعاتی]]></category>
		<category><![CDATA[بچه‌ها...گل‌آقا]]></category>
		<category><![CDATA[خانه]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ]]></category>
		<category><![CDATA[سفره]]></category>
		<category><![CDATA[طنز کودک]]></category>
		<category><![CDATA[نهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نوروز]]></category>
		<category><![CDATA[هفت‌سین]]></category>
		<category><![CDATA[گل‌آقا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3583</guid>
		<description><![CDATA[سال نهنگ پیشین، درست ۱۲ سال پیش، سال دوم انتشار مجله‌ی «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا» بود. این روزها یادی از آن مجله می‌کردم که برای نوروز ویژه‌نامه‌ی مفصلی هم تدارک می‌دید. من برای آن نهنگ و سالش قصه‌ای نوشته بودم. با عنوان «من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ!» آن موقع ۱۹ ساله بودم. داستان من نه در ویژه‌نامه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.com/wp-content/uploads/2012/03/Bache-nahang.jpg" target="_blank" title="(65 hits)"><img class="alignleft" style="margin: 22px 17px 15px 0px;" title="من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ | برای دیدن تصویر در اندازه‌ای بزرگتر، روی آن کلیک کنید." src="http://maatine.com/wp-content/uploads/2012/03/Bache-nahang-small.jpg" alt="" width="200" height="145" /></a> سال نهنگ پیشین، درست ۱۲ سال پیش، سال دوم انتشار <a href="http://maatine.com/go.php?http://www.golagha.ir/mags/" target="_blank" title="(92 hits)">مجله‌ی «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا»</a> بود.<br />
این روزها یادی از آن مجله می‌کردم که برای نوروز ویژه‌نامه‌ی مفصلی هم تدارک می‌دید.<br />
من برای آن نهنگ و سالش قصه‌ای نوشته بودم. با عنوان «من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ!» آن موقع ۱۹ ساله بودم.<br />
داستان من نه در ویژه‌نامه «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا»، بلکه پس از عید منتشر شد؛ با مقدمه‌ای که در آخر داستان آمده بود.<br />
حالا آن داستان را با مقدمه‌ی موخر <a href="http://maatine.com/go.php?http://www.golagha.ir/mags/" target="_blank" title="(92 hits)">«بچه‌ها&#8230; گل‌آقا»</a> در ماتینه بازنشر می‌کنم.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">این داستان کاملا واقعی است. اگر شما قبول ندارید، من چه کار کنم؟<br />
باید سفره‌ی هفت‌سین را آماده می‌کردم. همه‌ی «سین»‌های سفره آماده بود، به غیر از یک «سین» که آن هم ماهی گلی بود! خواستم برای خریدن ماهی به مغازه‌ی حسن‌آقا –بقال محله – بروم که یاد خبرنامه‌ی «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا» افتادم و این که سال ۷۹ سال نهنگ است. با خودم گفتم: چه بهتر که به جای ماهی، یک نهنگ سر سفره‌ی هفت‌سین بگذاریم. بالاخره هر دو آبزی هستند دیگر! تازه اگر لازم باشد، یک رنگ سرخ به آن می‌زنم!</p>
<p style="text-align: justify;">حسن‌آقا – بقال محله &#8211; علاوه بر لواشک، آبنبات و&#8230; شب‌های عید، ماهی گلی هم می‌فروخت! به او گفتم که یک نهنگ می‌خواهم! اما او دائم تعارف و احوالپرسی می‌کرد. من هم گفتم: «حسن‌آقا، این تعارف‌ها را بگذار کنار، برویم سر اصل مطلب. بگو نهنگ داری یا نه؟!»<br />
- چند بسته؟<br />
- نخیر، انگار شما فروشنده نیستی!<br />
آقای بقال از حرف‌های من خنده‌اش گرفت. حالا نخند، کی بخند!<br />
-ببین حسن‌آقا، حرف‌های من طنز نیست. اگر طنز بود، آنها را برای بچه‌ها&#8230; گل آقا می‌فرستادم!<br />
- آخر نهنگ که در سفره‌ی هفت‌سین جا نمی‌گیرد!<br />
- خوب، بچه نهنگ بده!<br />
- تنگش را از کجا می‌آوری؟!</p>
<p style="text-align: justify;">حسن‌آٔقا راست می‌گفت. چو.ن هیچ جا تنگ نهنگ نداشتند. اما خود حسن‌آقا گفت: می‌توانی به شیشه‌برها بگویی برایت یک تنگ بسازند!<br />
پیشنهاد خوبی بود. به همین خاطر او را به عنوان مشاور خودم پذیرفتم. بعد هم به یک شیشه‌بری رفتم و از او خواستم یک تنگ نهنگ برایم بسازد. شیشه‌بر هم فکر کرد من طنزپرداز «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا» هستم. برای همین زد زیر خنده! حالا نخند، کی بخند.<br />
بالاخره شیشه‌بر حرف مرا قبول کرد و مشغول کار شد. به پیشنهاد مشاورم – حسن‌آقا بقال – برای تهیه‌ی نهنگ مجبور بودم خودم یکی از دریا شکار کنم. بنابراین به کنار دریا رفتم، اما از نهنگ‌ها هیچ خبری نبود. بالاخره فهمیدم برای روزهای عید رفته‌اند مسافرت!</p>
<p style="text-align: justify;">از ناراحتی زدم زیر گریه. البته فقط گریه نبود. بلکه کمی جیغ هم با آن مخلوط بود!<br />
از صدای جیغ من یک عروس دریایی عصبانی شد، پیش ما آمد و گفت: می‌شود کمتر جیغ بزنی؟! بچه‌هایم را تازه خوابانده‌ام.<br />
من هم جریان نهنگ سفره‌ی هفت‌سین را برای عروس دریایی تعریف کردم. عروس دریایی از این که هنوز سفره‌ی ما تکمیل نشده بود، خیلی ناراحت شد و یک عالمه آبغوره گرفت و گفت: اگر نهنگ پیدا نکردی، من حاضرم به سفره‌ی شما بیایم.<br />
اما من قبول نکردم. چون عروس آخرین حرفش «سین» بود!</p>
<p style="text-align: justify;">او بعد از گشتی که در دریا زد، پیش ما آمد و گفت: یک خبر خوب! یک بچه نهنگ لوس، وقتی که پدر و مادرش به مسافرت می‌رفتند، لج کرده و همین جا مانده است.<br />
من هم از بچه نهنگ خواهش کردم به زبان خوش با ما بیاید و سفره‌ی هفت‌سین ما را تکمیل کند! اول خودش را لوس کرد. اما بعد که من چند تکه لواشک به او دادم، راضی شد. من هم به او اطمینان دادم که لواشک‌ها بهداشتی هستند!</p>
<p style="text-align: justify;">قبل از آمدن بچه‌نهنگ، تنگ را که حاضر شده بود گرفتم و به خانه بردم. بعد هم بچه نهنگ را بردم. حالا دیگر سفره‌ی هفت‌سین ما تکمیل شده بود. هر چند که بابا و مامان دائم غر می‌زدند و مثل بچه‌ها بهانه می‌گرفتند. ولی دیگر کار از کار گذشته بود!</p>
<p style="text-align: justify;"><img class="alignleft size-full wp-image-3594" style="border: 0pt none; margin-right: 25px;" title="تصویرگری: پیمان عدالتی" src="http://maatine.com/wp-content/uploads/2012/03/bache-nahang.png" alt="" width="250" height="244" />با آغاز عید نوروز و شروع دید و بازدید‌ها، مشکل ما هم آغاز شد. هر مهمانی که به خانه‌ی ما می‌آمد، خیس آب برمی‌گشت. برای همین بچه‌نهنگ بیچاره نه جرات داشت تکان بخورد، نه فواره‌اش را روشن کند!<br />
چند روز که گذشت، بچه‌نهنگ خیلی بهانه گرفت و از جای تنگش می‌نالید. این بار خودش را لوس نمی‌کرد. راست می‌گفت طفلکی!<br />
یک روز تصمیم گرفتم بچه‌نهنگ را به دریا برگردانم. برای همین به پشتش سوار شدم و با او به دریا رفتم. بچه‌نهنگ هم به خانه‌ی خودش یعنی دریا برگشت و من از این موضوع خیلی خوشحال بودم. به هر حال هر کسی باید در خانه‌ی خودش زندگی کند. به قول بابا: «هیچ جایی، خانه‌ی خود آدم نمی‌شود!»<br />
این بود دروغ سیزده من!</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>*توضیح ضروری بعد از خواندن داستان:</strong><br />
این که مقدمه‌ی یک داستان را بعد از خواندن آن، مطالعه کنیم، اتفاق غیرمنتظره‌ای نیست. سابقه‌اش هم برمی‌گردد به تاسیس اولین پستخانه‌ی مبارکه در هر کشور. یعنی وقتی آدم سفارش یک داستان مربوط به عید را به نویسندگانش می‌دهد و چند روز بعد از عید به دستش می‌رسد، و اتفاقا خیلی بانمک است، چاره‌ای ندارد جز اینکه آن را در شماره‌های بعد از عید چاپ کند. چنین مقدمه‌ای بنویسد و بهانه هم بیاورد که «خواستیم حال و هوای عید از سرتان نیفتد!»<br />
این بود مقدمه‌ی بی‌ربط ما درباره‌ی این داستان!</p>
</blockquote>
<blockquote><p><strong>منتشر شده در</strong><br />
<img class="alignnone" src="http://maatine.com/wp-content/plugins/mylinksdump/images/icon_arrow_sm.gif" alt="" width="9" height="9" /> هفته‌نامه‌ی «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا» | ۱۵ اردیبهشت ۱۳۷۹ | شماره‌ی ۵۰</p></blockquote>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/65d3e1f5c5ba002fc43aadc2413b612c?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>فرشته جنیدی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/comment-page-1/#comment-3043">۱۱ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							چقدر زیبا و جالب خاطره ی خود را شاخ برگ داده اید    .زیبا بودن مطلب یک طرف و جالب بودن ان  در طرف دیگر. خوشحالم که یک همشهری ( من نیز در پیشوا زندگی می کنم) مانند من به کار های ادبی و  فرهنگی علاقه دارد  و انها را در دید مردم قرار میدهد.

با ارزوی  موفقیت برای شما 


جنیدی

11 / 1  /  90
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/477122e0f624ee5faa081d239ad4e3e4?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>محمدعلی مومنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/comment-page-1/#comment-3044">۱۲ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							سلام.
ممنونم ازت
هستند کسانی که مثل من و شما به ادبیات و کارهای فرهنگی علاقه دارند و هستند کسانی که به علم، موسیقی، تاتر، هنرهای تجسمی و ... علاقه دارند.
من هم خوشحالم که شما (گویا با 9 سال سن) به نوشتن علاقه داری.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3583">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اندر ماجرای درآمدن CD رستم!</title>
		<link>http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/</link>
		<comments>http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Dec 2011 14:02:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار]]></category>
		<category><![CDATA[در وب]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطبوعاتی]]></category>
		<category><![CDATA[CD]]></category>
		<category><![CDATA[بین‌الممل]]></category>
		<category><![CDATA[رستم]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه‌ی اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[قاچاق]]></category>
		<category><![CDATA[نقالی]]></category>
		<category><![CDATA[پلیس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3371</guid>
		<description><![CDATA[سرنوشت: دو هفته‌ی پیش به خاطر یکی از طنزهایم از «اطلاعات» با من تماس گرفتند. «رضا رفیع» اطلاعاتی بود! البته نه این اطلاعات، آن اطلاعات بود و نه این رفیع اطلاعاتی از آن اطلاعاتی‌ها. منظور روزنامه‌ی اطلاعات است. وگرنه چه چیز باید می‌شد «کیهاااان»! رضا رفیع یکی از طنزهای قدیمی من را بیرون کشیده بود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>سرنوشت:</strong> دو هفته‌ی پیش به خاطر یکی از طنزهایم از «اطلاعات» با من تماس گرفتند. «رضا رفیع» اطلاعاتی بود! البته نه این اطلاعات، آن اطلاعات بود و نه این رفیع اطلاعاتی از آن اطلاعاتی‌ها. منظور روزنامه‌ی اطلاعات است. وگرنه چه چیز باید می‌شد «کیهاااان»!</p>
<p style="text-align: justify;">رضا رفیع یکی از طنزهای قدیمی من را بیرون کشیده بود و قرار بود در روزنامه‌ی اطلاعات چاپش کنند. اما این متن پروسه‌ای چهار ساله را طی کرده تا به «<a href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.com/" target="_blank" title="(908 hits)">ماتینه</a>» رسیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">سال ۸۶ یکی از نویسندگان آیتم طنز «مرشد و بچه مرشد» در <a href="http://maatine.com/go.php?http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=505212" target="_blank" title="(116 hits)">برنامه‌ی تلویزیونی «سیب سفید شب»</a> بودم. این متنِ یکی از چند قسمتی است که من نویسنده‌ی آنها بودم.<br />
اما سال ۸۹ همین متن را به <a href="http://maatine.com/go.php?http://tanzetehran.blogfa.com/" target="_blank" title="(208 hits)">جشنواره‌ی «طنز طهران»</a> فرستادم.<br />
سال ۹۰ سر از <a title="چو CD بیاید، نگاهش مکن! (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-22-11.htm" target="_blank">ضمیمه‌ی ادب و هنر روزنامه‌ی اطلاعات</a> در آورد.<br />
حالا ۱۲ روز پس از انتشار در اطلاعات با عنوان «چو CD بیاید، نگاهش مکن» + <a title="قرائت‌های مختلف از بوق (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-23-01.htm" target="_blank">طنز «بوق»</a> در ماتینه سبز شد!<br />
<a href="http://maatine.com/go.php?http://kamitaghesmatijedi.persianblog.ir/" target="_blank" title="(216 hits)">رضا رفیع</a> است و قابلیت‌هایش. از آن زیر یک چیزی را بیرون می‌کشد که خودت هم بیرون نکشیده بودی! سپاس رفیع!</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">***</p>
<p style="text-align: justify;">بچه مرشد: مرشد بیا که خوب موقعی رسیدی. یه CD گرفتم، ببین عجب فیلمیه!<br />
مرشد:(در حالیکه لبخند بر لب دارد آهسته آهسته به سمت لپ‌تاپ می‌رود.  CDرا برمی‌دارد، به طرف بالا می‌گیرد و آنرا ورانداز می‌کند. مشغول کار با لپ‌تاپ می‌شود) صبر کن باباجان، بذار ببینم. اِ پس چرا اینقدر تصویرش تیره و کدره؟ انداختیش توی خاک و خول؟ صداش هم خفه است. نکنه CD رو انداختی توی آب؟ شانس آواردی نسوخته! یا کلاً محتویاتش تو آب حل نشده!<br />
ـ مرشد جان، این حرفا چیه که میزنی؟ شما که آخر مدرنیته‌ای، اصلا پست‌مدرنی! این فیلمو از رو پرده برداشتن دیگه!<br />
مرشد: پرده از چه چیزی برداشته باباجان؟<br />
ـ مرشد این فیلم تازه یکی دو روزه که اومده رو پرده و تازه داره اکران میشه.<br />
مرشد: پس دست تو چکار می‌کنه؟</p>
<p style="text-align: justify;">
ـ خوت میدونی که من بی تقصیرم. من نه دوربین دارم، نه گوشی دوربین‌دار. حالا اینکه چیزی نیست. اون یکی دیگه از روی پرده نیست. کیفیت داره آآ، مثل آیینه. از رو CD اصل کپی شده. خیالت راحت. اونو با کیفیت می‌تونی ببینی!<br />
مرشد: ای روزگار لامروت! بچه تو خوشت میاد همون موقعی که من دارم نقالی می‌کنم CD کارم پخش بشه و دیگه هیچکس نایسته کارمو ببینه؟ اصلا CD کیلو چنده؟ دیدن خود منه که لطف داره!<br />
ـ زرنگی‌ها مرشد. افتادی به تعریف کردن از خودت.</p>
<p style="text-align: justify;">
مرشد: دِ خوب تعریف دارم دیگه. خودت چی که داری بحثو عوض می‌کنی؟ یه روزگاری با یه فاصله بعد از اکران CD فیلمها میومد. بعدها یه جوری شد که فیلمو از رو پرده بر می‌داشتن همون در حال اکران CD فیلمو پخش می‌کردن ، حالا در حال اکران از روی CD اصل کپی می‌کنن. می‌ترسم اینجوری که پیش میره یه جوری بشه که فیلمساز بخت برگشته مجوز که گرفت، فرداش CD همون فیلم در بیاد. هر چی کارگردان داد میزنه آقا قبول نیست، من که هنوز نساختم، دادش به هیچ جا نمی‌رسه که نمی‌رسه. اینکه سهله چنان به روز بشن و از روز هم جلو برن که طرح اولیه فیلم به ذهن کسی رسید، بگن CD‌اش در اومد! قرن بیست و یکه دیگه!<br />
ـ ای ولله مرشد، همین الان  فیلم جدیدی که داره اکران میشه دیروز طرحش به ذهن من رسیده بود. ناقلاها چه تر و فِرزَن. سریع قاپیدن و رفتن ساختنش.</p>
<p style="text-align: justify;">
مرشد: بچه مرشد اینجا رو باش. یه نامه علیه قاچاق CD و این قضیه توی یه سایته. تا حالا ۴۰ میلیون نفر امضاش کردن. اینجا رو. یه آمار در مورد CD فیلمهای روی پرده. نوشته از روی این فیلم جدید… ای داد میدونی چند نسخه فروش رفته؟<br />
ـ نه مرشد، چند نسخه؟<br />
مرشد: ۴۰میلیون نسخه بچه مرشد!<br />
ـ باز خدا رو شکر ۳۰ میلیون نفر نخریدن. میگم ولی خودمونیم چقدر فیلم ببین داریما.<br />
مرشد: این CD‌ها رو تا قانون کپی رایت اجرا نشده برو یه جا سر به نیستشون کن.<br />
ـ راستی اون فیلم خارجیه که تو دنیا داره اکران میشه، اون هم هست.<br />
مرشد: اونو دیگه از کجا خریدی؟</p>
<p style="text-align: justify;">
ـ اینو بچه‌ها از پشت شهرداری برلین خریدن، واسم فرستادن.<br />
مرشد: تا پای پلیس بین‌الملل رو اینجا باز نکنی ، خیالت راحت نمیشه؟ اینم از رو پرده است؟<br />
ـ نه مرشد! خیالت راحت این از رو CD اصله. CD اصل تو کیف CD یه نفر بوده. رفیقش رفته ازش CD بگیره، اینو اشتباه داده به اون.<br />
مرشد: صدای چیه؟ تلویزیون لپ‌تاپ نگاه می‌کند. پلیس بین‌الملله. بدو برو قایم شو. بجنب.<br />
ـ چی میگن؟ حرف حسابشون چیه؟<br />
مرشد: این نشانه‌ای که می‌بینی، نشانه‌ی همون پلیس بین‌الملله. ایمیل دادن. میگن نمیخواد خودتو تسلیم کنی. چون خودت به دردمون نمی‌خوری، همون CD رو می‌خوایم. سریع تحویل پلیس بین‌الملل بده.<br />
ـ ناقلاها میخوان ببین‌ها!</p>
<p style="text-align: justify;">
مرشد: بذار من جوابشونو میل کنم اول. نوشتم چشم جناب سروان. فردا صبح علی‌الطلوع با پست ویژه محصولات الکترونیکی می‌فرستم خدمتتون. اینم از این.حالا بچه مرشد گوش کن به این قصه‌ای که میخوام واسه‌ات تعریف کنم. (دستهایش را بهم می‌کوبد ، دور می‌گیرد)</p>
<p style="text-align: justify;">کسی یک زمان، نزد رستم برفت/ به کف داشت CD به تعداد هفت<br />
بپرسید رستم چیست این؟/ برایم چرا آشنا نیست این؟<br />
بگفتا که ای رستم پهلوان / بود این همان CD فیلمتان!<br />
چو بگذشت ز عهدت هزاران هزار/ هنرها شود به وصفت قطار<br />
شود قصه‌ات سوژه‌ی یک کتاب/ دل هر مخاطب برایت کباب<br />
و CD فیلمت در آید برون/ و این CD از پس آن قرون!</p>
<p style="text-align: justify;">
رستم از اینکه فیلمی که هزاران سال بعد از او ساخته شده و CD اون اینقدر زود در آمده خشمگین و متعجب شد. تعجب از اینکه : بابا شما چقدر نامردین دیگه! بذارین اول شاهنامه نوشته بشه! سینما به وجود بیاد، CD اختراع بشه بعد!</p>
<p style="text-align: justify;">
<blockquote><p><strong>منتشر شده در</strong><br />
<a title="چو CD بیاید، نگاهش مکن! (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-22-11.htm" target="_blank">روزنامه‌ی اطلاعات، ضمیمه‌ی ادب و هنر</a> <strong>|</strong> <a title="چو CD بیاید، نگاهش مکن! (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-22-11.htm" target="_blank">۸ آذر ۱۳۹۰</a> <strong>|</strong> <a title="چو CD بیاید، نگاهش مکن! (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-22-11.htm" target="_blank">شماره‌ی ۲۵۱۸۹</a></p></blockquote>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2ce0867146a5c044cff49c5f33552330?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>pereni:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/comment-page-1/#comment-2971">۲۲ آذر ۱۳۹۰</a></small>
							به به ببین کی اینجاست.
پارسال دوست امسال آشنا.
خوب کاری کردی برگشتی.
بازگشتتو بهت تبریک میگم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/477122e0f624ee5faa081d239ad4e3e4?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>محمدعلی مومنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/comment-page-1/#comment-2975">۲۹ آذر ۱۳۹۰</a></small>
							سپاس :)
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3371">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Connect شد، Disconnect شد!</title>
		<link>http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/</link>
		<comments>http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Sep 2011 15:43:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار]]></category>
		<category><![CDATA[در وب]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطبوعاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[دوچرخه]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[ممنوع]]></category>
		<category><![CDATA[پارسی را فاس بداریم!]]></category>
		<category><![CDATA[چای]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3297</guid>
		<description><![CDATA[&#160; - الو؟ اونجا شرکت اینترنته؟ الو! آقای اینترنتی، خودتی؟ آقای اینترنتی؟ - چی اینجاست؟ من کی‌ام؟ چرا اینجوری صحبت می‌کنی؟ الو&#8230; الو&#8230; - هیس‌س‌س! یواش آقای اینترنتی. گیر میفتم. - مگه کجایی؟ مشکوکی! ببین پسرجان، پای منو وسط نکش. من حوصله‌ی دردسر ندارم. - ای بابا. مشکوک چیه؟ از کی تا حالا مدرسه مشکوک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="connecting" src="http://maatine.com/wp-content/uploads/2011/09/connecting.png" alt="" width="265" height="223" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a title="دوچرخه در ماتینه (160 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.com/tag/%d8%af%d9%88%da%86%d8%b1%d8%ae%d9%87/" target="_blank"><img src="http://maatine.com/wp-content/gallery/resane/2charkhe.gif" alt="" width="84" height="28" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- الو؟ اونجا شرکت اینترنته؟ الو! آقای اینترنتی، خودتی؟ آقای اینترنتی؟<br />
- چی اینجاست؟ من کی‌ام؟ چرا اینجوری صحبت می‌کنی؟ الو&#8230; الو&#8230;<br />
- هیس‌س‌س! یواش آقای اینترنتی. گیر میفتم.<br />
- مگه کجایی؟ مشکوکی! ببین پسرجان، پای منو وسط نکش. من حوصله‌ی دردسر ندارم.<br />
- ای بابا. مشکوک چیه؟ از کی تا حالا مدرسه مشکوک شده؟ چرا نگاه شما به مدرسه اینجوریه؟ من الان توی مدرسه‌ام. دارم با موبایل حرف می‌زنم. ممنوعه آقای اینترنت!</p>
<p style="text-align: justify;">- موبایل؟ موبایل چیه دیگه؟<br />
- از همونا که شما هم داری. منم دارم. همه دارن! یعنی نمی‌دونی چیه واقعا؟<br />
- آهان. نکنه تلفن همراه رو میگی؟ خوب  چرا زبان فارسی رو پاس نمی‌داری؟!<br />
- حالا همون! استفاده از تلفن همراه توی مدرسه ممنوعه!<br />
- حالا کارت چیه؟<br />
- در مورد این حرفایی که از قول شما توی روزنامه نوشتن.<br />
- از  قول من؟ چی نوشتن؟<br />
- اگه میخوای تکذیب کنی نگم؟<br />
- بستگی داره. اگر خوب باشه که به شدت تائید می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">- روزنامه‌اش الان اینجاست. مدارکش موجوده! مستنده. همین که گفتی به ۱۰ هزار تا مدرسه قراره اینترنت بدین. می‌خواستم ازتون تشکر کنم.<br />
- مجبور بودی توی این شرایط بحرانی زنگ بزنی و تشکر کنی؟<br />
- بله آقا. مجبور بودیم. بابا و مامانم بهم یاد دادن که هر کس واسه‌ات یه کار خوب انجام داد، ازش تشکر کن. حتی توی بدترین شرایط!<br />
- فکر کنم بچه‌ی درسخونی باشی. احتمالا الان تنها معضل درس خوندنت اینه که مدرسه‌ی شما اینترنت نداره. می‌دونم که تا همین الان هم پژوهش‌هات عقب افتاده. اما خوب چکار میشه کرد؟ نشد دیگه تا حالا.</p>
<p style="text-align: justify;">- وای‌ی‌ی‌ آقای اینترنت چرا بغض کردی؟ اصلا اینترنت شما پاش به مدرسه باز بشه، اینجا گلستان میشه. من که هر روز میرم مدرسه. شما فکرشو بکن. ما میریم سر کلاس اینترنت. هی می‌خواییم Connect بشیم، نمیشه.<br />
-چی بشین؟ یه بار دیگه بگو!<br />
- Connect<br />
-این کلمه فارسیه؟<br />
-بله آقا. این که معلومه. صبح تا شب روزی صد بار میگیم Connect شد، Disconnect شد! یه چیزی مثل پنالتی. هند. اینا مگه فارسی نیستن؟!<br />
- چرا! اینا که معلومه فارسین. خوب بعدش چی؟</p>
<p style="text-align: justify;">- هیچی دیگه، کلی از وقت کلاس که اینجوری می‌گذره. بعد هم که وصل میشه سرعتش پایینه. یعنی همون چیزی که توی رانندگی بهش میگن سرعت مطمئن! یه عکس می‌خوان نشون بدن، فقط نصفش باز میشه. یه سایت میخوان نشون بدن، چپ اندر قیچی میشه. خلاصه اینقدر اینجوری میشه که وقت کلاس تموم میشه. بعد مدیرمون میگه «اینا آموزش‌های پایه است. باید اول اینا رو یاد بگیرین. تا اینا رو یاد نگیرین، کلاس بعدی رو نمیشه شروع کرد.»<br />
-آفرین، آفرین! خوشم اومد از این نگاه مثبتت.</p>
<p style="text-align: justify;">- بله آقا. آدم باید به همه چیز مثبت نگاه کنه. اوه اوه اوه! اومدن؛ آقا ما رفتیم آقای اینـ&#8230;اومـ&#8230;<br />
بوق بوق بوق بوق بوق&#8230;</p>
<blockquote>
<p style="text-align: right;"><strong>منتشر شده در </strong><br />
<strong><a href="http://maatine.com/go.php?http://www.hamshahrionline.ir/news.aspx?id=145019" target="_blank" title="(193 hits)">دوچرخه</a></strong>؛ ضمیمه‌ی هفتگی روزنامه‌ی همشهری | ویژه‌نامه‌ی طنز نوجوان «خرچنگ»<br />
شماره‌ی ۶۱۷ | پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۰</p>
</blockquote>

				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/05528c3b39a1485bd0daeed96902b115?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>بانوی نیمه شب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/comment-page-1/#comment-2918">۲۱ شهریور ۱۳۹۰</a></small>
							چه اینترنت فردوسی صفتی بود...چقدر پارسی رو پاس می داشت!
دستش درد نکنه...کارون به جایی رسیده فناوری به ما متذکر میشه!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/89e67b663582a4f952d7d7ef749271e3?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>فاطمه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/comment-page-1/#comment-2930">۰۵ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							مدرسه! 
اینترنت!
به حق کارهای نکرده...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/dfd6318e5586a39c06539933caeb9297?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>آرش فرهنگ پژوه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/comment-page-1/#comment-2935">۰۸ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							بعد از خیلی وقت سلام
دفعه بعد لطفا حتما به خانوم اینترنت هم تماس حاصل کنید
حتما ایشون هم حرفهای زیادی برای گفتتن دارند!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/05528c3b39a1485bd0daeed96902b115?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>بانوی نیمه شب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/comment-page-1/#comment-2937">۰۹ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							درود

واژه " کشک" برای تعریف در دایرة المعارف طنز قرار گرفت...
طنزپردازان فعال جا نمانید.
www.d-m-t.blogfa.com
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3297">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کولر بی‌وجود!</title>
		<link>http://maatine.com/90-05-12-cooler-bivojood/</link>
		<comments>http://maatine.com/90-05-12-cooler-bivojood/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Aug 2011 09:51:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار]]></category>
		<category><![CDATA[در وب]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطبوعاتی]]></category>
		<category><![CDATA[باغ]]></category>
		<category><![CDATA[تاکسی]]></category>
		<category><![CDATA[حرف بودار]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه شرق]]></category>
		<category><![CDATA[هلو]]></category>
		<category><![CDATA[کولر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3214</guid>
		<description><![CDATA[در انتظار تاکسی کولردار&#8230; - آقا نگهدار - بپر بالا -قربون تاکسی تر و تمیز و مامانت برم! صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم. -برو پایین -چی شد مگه؟ -مامانم -نه منظورم مامان شما نبود. منظورم تاکسی بود که مرتبه. نه که هوا گرمه. -منظور؟ -منظور بدی نداشتم. همینطوری. -اینجا صحبت مامانی و ناموسی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>در انتظار تاکسی کولردار&#8230;</strong></p>
<p>- آقا نگهدار<br />
- بپر بالا<br />
-قربون تاکسی تر و تمیز و مامانت برم!<br />
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.<br />
-برو پایین<br />
-چی شد مگه؟<br />
-مامانم<br />
-نه منظورم مامان شما نبود. منظورم تاکسی بود که مرتبه. نه که هوا گرمه.<br />
-منظور؟<br />
-منظور بدی نداشتم. همینطوری.<br />
-اینجا صحبت مامانی و ناموسی و … نداریم. گفته باشم.</p>
<h2 style="text-align: justify;">***</h2>
<p style="text-align: justify;">راننده توی باغ نبود. شیشه‌ را بالا بردم. شاید متوجه بشود و کولر را روشن کند.<br />
-بکش پایین<br />
-ای بابا. یادت نیست چی گفتی؟<br />
-شیشه رو بکش پایین.<br />
-آخه شما اصلا توی باغ نیستی!<br />
-باغ؟<br />
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.<br />
-برو پایین<br />
-چی شد مگه؟<br />
-باغ<br />
-منظورم اون باغ نبود. یه باغ دیگه است.<br />
-این باغ، اون باغ نداره. کسی که تو اون باغ رفت، تو این باغم میاد.<br />
-منظور بدی نداشتم. همینطوری.<br />
-اینجا صحبت باغ و هلو و خوردنی و اینجور چیزها نداریم. گفته باشم.</p>
<h2 style="text-align: justify;">***</h2>
<p style="text-align: justify;">-عجب هوایی شده<br />
-منظور؟<br />
منظور بدی ندارم. یاد سعدی افتادم. کجاست که ببینه دیگه ابر و باد و مه و خورشید و فلکی در کار نیست&#8230;؛ به جاش دوده، ریزگرده، اشعه‌ی ماوراء بنفشه. از همه بدتر این گرما&#8230;<br />
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.<br />
-برو پایین<br />
-چی شد مگه؟<br />
حرفای بودار می‌زنی!<br />
-هنوز که نزدم.<br />
-می‌زنی. سیاه‌نمایی می‌کنی. از گرد و غبار و آلودگی و اشعه و گرما شروع کردی. معلوم نیست به کجا می‌رسی.<br />
-منظور بدی ندارم.<br />
-اینجا صحبت از اوضاع جوی و آلودگی و اینجور چیزها نداریم. گفته باشم.</p>
<h2 style="text-align: justify;">***</h2>
<p style="text-align: justify;">-اگر کولر ماشینت رو  روشن کنی&#8230;<br />
-دیدی. دیدی گفتم. برو پایین.<br />
راننده کج شد و در ماشین را باز کرد و مدام گفت: برو پایین. حرف بودار می‌زنی<br />
-کدوم حرف،  کدوم بو؟<br />
- امروز جنگ بر سر انرژیه. بعد تو میگی کولر؟<br />
-من به خاطر خودت میگم. نگرانم بوی حرف از دهن به بدن بزنه.<br />
-اینجا صحبت از انرژی و سهمیه‌بندی و بو و رایحه‌ی خوش و ناخوش و اینجور چیزها نداریم. گفته باشم&#8230;</p>
<h2 style="text-align: justify;">***</h2>
<p style="text-align: justify;">این ماجرا در چند فصل دیگر می‌تواند ادامه پیدا کند. نه به دلیل الزام به ۳۰۰ کلمه‌ای بودن متن، که از روی مصلحت‌گرایی و برای ایجاد آرامش در جهان و دستیابی به صلح و برای احترام به حق آیندگان برای دستیابی به انرژی می‌شود بی‌خیال کولر در تاکسی‌ها، اتوبوس‌ها و مترو شد. این کولر‌های بی‌وجود!</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>منتشر شده در</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><img class="alignnone" src="http://maatine.com/wp-content/plugins/mylinksdump/images/icon_arrow_sm2.gif" alt="" width="9" height="9" /></strong><strong> <a title="دوره‌ی جدید - شماره‌ی 386 (130 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://sharghnewspaper.ir/News/90/05/12/7233.html" target="_blank">روزنامه‌ی شرق، چهارشنبه ۱۲ مرداد ۹۰، شماره‌ی پیاپی ۱۳۱۰</a> | <a title="کولر بی‌وجود! | محمدعلی مومنی" href="http://sharghnewspaper.ir/Pdf/90-05-12/20.pdf" target="_blank">PDF<br />
</a></strong></p>
</blockquote>

				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/6d85d0e166cd55fd4902d36b9020307e?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>فرهاد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-05-12-cooler-bivojood/comment-page-1/#comment-2872">۱۴ مرداد ۱۳۹۰</a></small>
							امان از دست اين عبارت "داري سياه نمايي مي‌كني!!" ...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/bb6756b93523617de6daf582b5201325?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>آیدین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-05-12-cooler-bivojood/comment-page-1/#comment-2873">۱۶ مرداد ۱۳۹۰</a></small>
							ما کلا مردم کوتاه بیایی هستیم !
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/477122e0f624ee5faa081d239ad4e3e4?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>محمدعلی مومنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-05-12-cooler-bivojood/comment-page-1/#comment-2874">۱۶ مرداد ۱۳۹۰</a></small>
							اتفاقا همین‌جا هم شما داری سیاه‌نمایی می کنی. گفتم که بدونی! :-O
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/477122e0f624ee5faa081d239ad4e3e4?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>محمدعلی مومنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-05-12-cooler-bivojood/comment-page-1/#comment-2875">۱۶ مرداد ۱۳۹۰</a></small>
							کوتاه میایم. دراز میشیم. کلا همه چیزمون جوره. یعنی جنسمون جوره.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3214">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/90-05-12-cooler-bivojood/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل بباید خنک شدن، آری!</title>
		<link>http://maatine.com/90-04-12-del-khonak-shodan/</link>
		<comments>http://maatine.com/90-04-12-del-khonak-shodan/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Jul 2011 16:49:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار]]></category>
		<category><![CDATA[در وب]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطبوعاتی]]></category>
		<category><![CDATA[خنک شدن]]></category>
		<category><![CDATA[دل]]></category>
		<category><![CDATA[شکم]]></category>
		<category><![CDATA[هفته‌نامه سلامت]]></category>
		<category><![CDATA[گرم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3126</guid>
		<description><![CDATA[«دل» و «شکم» در علوم پزشکی، راونشناسی و زبان‌شناسی هر کدام یک تعریفی دارند. سالها از زمانی که انسان‌های اولیه دلشان را شکم می‌دانستند، می‌گذرد. درست است که برای سیر کردن شکم باید دلی از عزا درآورد، و درست است که به وقت «دل درد»، دست بر شکم می‌گذاریم، اما روشن است که دل بیشتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img class="alignright" style="margin: 0px 0px 34px 65px;" src="http://maatine.com//wp-content/uploads/2011/07/del-khonak.png" alt="دلتان خنک شد؟!" width="260" height="224" />«دل» و «شکم» در علوم پزشکی، راونشناسی و زبان‌شناسی هر کدام یک تعریفی دارند. سالها از زمانی که انسان‌های اولیه دلشان را شکم می‌دانستند، می‌گذرد. درست است که برای سیر کردن شکم باید دلی از عزا درآورد، و درست است که به وقت «دل درد»، دست بر شکم می‌گذاریم، اما روشن است که دل بیشتر تعریف رمانتیک دارد، که هر هله هوله‌ و آشغالی نمی‌شود در آن ریخت!<br />
طبیعی است که وقتی می‌گوییم دلم تنگ شده است، منظور شکم نیست! یا منظور از گرفتن دل، گرفتن شکم نیست.<br />
اگر کسی گمان کند که منظور از دلدار همان شکم‌دار است؛ حالش خوب نیست و باید دل و روده و شکم شیردانش را بیرون ریخت!</p>
<p style="text-align: justify;">بشر هر چه بیشتر رشد می‌کند، بیشتر به اهمیت دل پی می‌برد و می‌کوشد همه کارها را دلی انجام بدهد. دل عامل خلق آثار بزرگ هنری بوده. اصلا هر چه دل بخواهد همان است. از همین رو وقتی از کسی می‌پرسند «چرا چنین کردی؟» پاسخ می‌دهد «چون دلم خواست!»</p>
<p style="text-align: justify;">محققان و روان‌پژوهان به این نتیجه رسیده‌اند که دل هر روز قلمرو بیشتری را فتح می‌کند و روزی برسد که همه‌ی مسائل جهان دلی حل بشود و بشود جهان را دلی مدیریت کرد و دلی از عزا در آورد.<br />
اکنون در آستانه‌ی فصل گرما تحقیقات جدیدی از سوی دانشمندان نشان می‌دهد که حل مشکل گرمای کره‌ی زمین هم دلی شود، آری اما به خون جگر شود!</p>
<p style="text-align: justify;">این نتایج حاصل پژوهش‌های میان‌رشته‌ای است. پزشکان و روانشناسان از سویی و ادیبان از سویی دیگر آمده‌اند میانه‌ی کار را گرفته‌اند، که بتوانند مشکل گرما را با روش‌های بومی حل کنند و اعلام کرده‌اند با عنایت به ضرب‌المثل «مشکلی نیست که آسان نشود» و به همت متخصصان داخلی به راهکاری برای خنثی‌سازی گرمای تابستان و تبعات آن دست یافته‌اند که به مراتب از نمونه‌های خارجی آن مفیدتر و مقرون به صرفه‌تر است!</p>
<p style="text-align: justify;">جسم آدمی همیشه از گرما عاجز است. حتی هر روز یک جای آدم (از شدت گرما) ممکن است بسوزد. اما در این روش با درونی کردن بسیاری از مفاهیم و با تکیه بر علوم پزشکی و ادبی توصیه می‌شود که از قید این جسمی خاکی و بی‌ارزش رها شویم و به درون بازگردیم و بجای اینکه همیشه عزای خنک شدن جسممان را داشته باشیم، کمی هم به خنک شدن درونمان بها بدهیم. اوحدی مراغه‌ای هم سروده است: می‌دهد در تنم گواهی دل/ که نگویی سخن ز مشتی گل</p>
<p style="text-align: justify;">بهترین شاهد برای اولویت خنک شدن دل و درون بر خنک شدن جسم و بیرون اینکه گاهی پس از مدتها که لج کسی را در می‌آورید یا از کسی انتقام می‌گیرید می‌گویید: حالا دلم خنک شد!<br />
دانشمندان با تاکید بر قید «حالا» تاکید می‌کنند که پیش از خنک شدن دل شاید انتقام‌گیرنده کارهای دیگری هم کرده، اما در این لحظه‌ی حساس احساس آرامش می‌کند و می‌گوید:‌ »حالا» دلم خنک شد!<br />
صائب تبریزی هم می‌گوید: «دل ز دنیا زودتر گردد جوانان را خنک»<br />
پس صد البته که خنک شدن دل بر خنک شدن سایز اجزا این جسم خاکی اولویت دارد.<br />
در حال حاضر خنک‌سازی در فصل تابستان با روش‌های بیرونی انجام می‌شود. گرمای کره‌ی زمین هم که تمامی ندارد. شما حساب کنید که اگر قرار باشد زمین هی گرم بشود و پوشش انسان به بهانه‌ی خنک‌سازی آب برود که نمی‌شود. با توجه به پیش‌بینی دانشمندان ممکن است کار به جاهای باریک هم برسد.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین روش‌های خنک‌سازی دورنی بسیار مفیدتر و تاثیرگذارتر از روش‌های بیرونی است و با فرهنگ ما هم بیشتر سازگاری دارد! هفتاد هزار پلیس زبان بسته هم از صبح تا شب در خیابان‌ها علاف نمی‌شوند.<br />
این روش به بهینه مصرف کردن انرژی و قانون هدفمند کردن یارانه‌ها هم کمک می‌کند و نشان می‌دهد این قانون، به غایت دلی است و از دل برآمده و بر دل هم می‌نشیند!<br />
دیگر وقتی خنک‌شدن دل مرسوم شود، کره‌ی زمین خودش را آتش هم بزند غمی نیست. خوشبختانه در اطراف اتفاق‌ها، خبرها و صحبت‌هایی که در خنک شدن فضا کمک می‌کنند، کم نیست. شنیدنی‌هایی که نه فقط به خنک‌سازی کمک می‌کنند بلکه به مثابه خالی شدن پارچی آب یخ بر هیکل آدم می‌ماند. استفاده از نوع خاصی از رسانه ها به خنک‌سازی کمک می‌کند.<br />
بنابراین از این پس حتی در فضاهای شلوغ مثل مترو، اتوبوس و مکان‌های عمومی احساس گرم بودن را از خودتان دور کنید و به چیزهایی فکر کنید که نه تنها خنک‌تان می‌کند، بلکه شاید گاهی سبب یخ کردن نوک پا تا نوک سرتان هم بشود و حتی لزره بر اندامتان هم بیاندازد!</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>منتشر شده در</strong><br />
<a title="web (81 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=46725&amp;type=2" target="_blank">ویژه‌نامه‌ی «طنز سلامت» در هفته‌نامه‌ی سلامت</a> <strong>|</strong> ۱۱ تیر ۱۳۹۰ <strong>|</strong> شماره‌ی ۳۲۶ <strong>|</strong> <a href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.com//wp-content/uploads/asar/salamat/90-01-del-khonak-shodan.pdf" target="_blank" title="(100 hits)">PDF</a></p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>از همین ویژه‌نامه</strong><br />
<img class="alignnone" src="http://maatine.com/wp-content/plugins/mylinksdump/images/icon_arrow_sm.gif" alt="" width="9" height="9" /> <a href="http://maatine.com/go.php?http://www.bbgoal.com/archives/000511.php" target="_blank" title="(97 hits)">مرغابی‌ها و لاک‌پشت، از منظر نشانه‌شناسی سلامت</a> <strong>|‌</strong> رویا صدر<br />
<img src="../wp-content/plugins/mylinksdump/images/icon_arrow_sm.gif" alt="" width="9" height="9" /> <a href="http://maatine.com/go.php?http://www.rezasaki.com/1390/04/08/kesi-be-ambulans-zang-nazane/" target="_blank" title="(256 hits)">کسی به آمبولانس زنگ نزنه</a> <strong>|</strong> رضا ساکی<br />
<img src="../wp-content/plugins/mylinksdump/images/icon_arrow_sm.gif" alt="" width="9" height="9" /> <a href="http://maatine.com/go.php?http://www.salamatiran.com/NSite/Services/?Serv=430&amp;%C3%B5ServicN=%D8%B7%D9%86%D8%B2%20%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;type=2" target="_blank" title="(78 hits)">متن کامل همه‌ی طنزها</a> <strong>|</strong> سایت سلامت</p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/05528c3b39a1485bd0daeed96902b115?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>بانوی نیمه شب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-04-12-del-khonak-shodan/comment-page-1/#comment-2830">۱۷ تیر ۱۳۹۰</a></small>
							درود

وبلاگ " دایرة المعارف طنز" با اولین کلمه آغاز به کار کرد.
از شما دعوت می شود کلمه مورد نظر را به صورت نظم یا نثر تعریف بفرمایید.
وبلاگ "دایرة المعارف طنز " مکانی برای گردهمآیی تمام طنزپردازان کشور

www.d-m-t.blogfa.com
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/477122e0f624ee5faa081d239ad4e3e4?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>محمدعلی مومنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-04-12-del-khonak-shodan/comment-page-1/#comment-2833">۱۹ تیر ۱۳۹۰</a></small>
							سلام.
مبارک باشد. امیدوارم این دایره المعارف جایگزین سایر دایره المعارف‌هایی شود که یک مشت معانی و تفسیرهای دروغ‌آلود کردند در مخمان. مثلا همین ایران. می‌نویسند کشوری است فلان و بهمان. همین فعل حالشان، حال آدم را بد می‌کند!

دو - سه جایی که از دستم می‌امد لینک کردم. :)
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3126">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/90-04-12-del-khonak-shodan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

