<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ماتینه &#187; آثار</title>
	<atom:link href="http://maatine.com/category/asar-resane/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://maatine.com</link>
	<description>محمدعلی مومنی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 14:59:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ!</title>
		<link>http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/</link>
		<comments>http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Mar 2012 12:07:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطبوعاتی]]></category>
		<category><![CDATA[بچه‌ها...گل‌آقا]]></category>
		<category><![CDATA[خانه]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ]]></category>
		<category><![CDATA[سفره]]></category>
		<category><![CDATA[طنز کودک]]></category>
		<category><![CDATA[نهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نوروز]]></category>
		<category><![CDATA[هفت‌سین]]></category>
		<category><![CDATA[گل‌آقا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3583</guid>
		<description><![CDATA[سال نهنگ پیشین، درست ۱۲ سال پیش، سال دوم انتشار مجله‌ی «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا» بود. این روزها یادی از آن مجله می‌کردم که برای نوروز ویژه‌نامه‌ی مفصلی هم تدارک می‌دید. من برای آن نهنگ و سالش قصه‌ای نوشته بودم. با عنوان «من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ!» آن موقع ۱۹ ساله بودم. داستان من نه در ویژه‌نامه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.com/wp-content/uploads/2012/03/Bache-nahang.jpg" target="_blank" title="(65 hits)"><img class="alignleft" style="margin: 22px 17px 15px 0px;" title="من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ | برای دیدن تصویر در اندازه‌ای بزرگتر، روی آن کلیک کنید." src="http://maatine.com/wp-content/uploads/2012/03/Bache-nahang-small.jpg" alt="" width="200" height="145" /></a> سال نهنگ پیشین، درست ۱۲ سال پیش، سال دوم انتشار <a href="http://maatine.com/go.php?http://www.golagha.ir/mags/" target="_blank" title="(92 hits)">مجله‌ی «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا»</a> بود.<br />
این روزها یادی از آن مجله می‌کردم که برای نوروز ویژه‌نامه‌ی مفصلی هم تدارک می‌دید.<br />
من برای آن نهنگ و سالش قصه‌ای نوشته بودم. با عنوان «من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ!» آن موقع ۱۹ ساله بودم.<br />
داستان من نه در ویژه‌نامه «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا»، بلکه پس از عید منتشر شد؛ با مقدمه‌ای که در آخر داستان آمده بود.<br />
حالا آن داستان را با مقدمه‌ی موخر <a href="http://maatine.com/go.php?http://www.golagha.ir/mags/" target="_blank" title="(92 hits)">«بچه‌ها&#8230; گل‌آقا»</a> در ماتینه بازنشر می‌کنم.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">این داستان کاملا واقعی است. اگر شما قبول ندارید، من چه کار کنم؟<br />
باید سفره‌ی هفت‌سین را آماده می‌کردم. همه‌ی «سین»‌های سفره آماده بود، به غیر از یک «سین» که آن هم ماهی گلی بود! خواستم برای خریدن ماهی به مغازه‌ی حسن‌آقا –بقال محله – بروم که یاد خبرنامه‌ی «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا» افتادم و این که سال ۷۹ سال نهنگ است. با خودم گفتم: چه بهتر که به جای ماهی، یک نهنگ سر سفره‌ی هفت‌سین بگذاریم. بالاخره هر دو آبزی هستند دیگر! تازه اگر لازم باشد، یک رنگ سرخ به آن می‌زنم!</p>
<p style="text-align: justify;">حسن‌آقا – بقال محله &#8211; علاوه بر لواشک، آبنبات و&#8230; شب‌های عید، ماهی گلی هم می‌فروخت! به او گفتم که یک نهنگ می‌خواهم! اما او دائم تعارف و احوالپرسی می‌کرد. من هم گفتم: «حسن‌آقا، این تعارف‌ها را بگذار کنار، برویم سر اصل مطلب. بگو نهنگ داری یا نه؟!»<br />
- چند بسته؟<br />
- نخیر، انگار شما فروشنده نیستی!<br />
آقای بقال از حرف‌های من خنده‌اش گرفت. حالا نخند، کی بخند!<br />
-ببین حسن‌آقا، حرف‌های من طنز نیست. اگر طنز بود، آنها را برای بچه‌ها&#8230; گل آقا می‌فرستادم!<br />
- آخر نهنگ که در سفره‌ی هفت‌سین جا نمی‌گیرد!<br />
- خوب، بچه نهنگ بده!<br />
- تنگش را از کجا می‌آوری؟!</p>
<p style="text-align: justify;">حسن‌آٔقا راست می‌گفت. چو.ن هیچ جا تنگ نهنگ نداشتند. اما خود حسن‌آقا گفت: می‌توانی به شیشه‌برها بگویی برایت یک تنگ بسازند!<br />
پیشنهاد خوبی بود. به همین خاطر او را به عنوان مشاور خودم پذیرفتم. بعد هم به یک شیشه‌بری رفتم و از او خواستم یک تنگ نهنگ برایم بسازد. شیشه‌بر هم فکر کرد من طنزپرداز «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا» هستم. برای همین زد زیر خنده! حالا نخند، کی بخند.<br />
بالاخره شیشه‌بر حرف مرا قبول کرد و مشغول کار شد. به پیشنهاد مشاورم – حسن‌آقا بقال – برای تهیه‌ی نهنگ مجبور بودم خودم یکی از دریا شکار کنم. بنابراین به کنار دریا رفتم، اما از نهنگ‌ها هیچ خبری نبود. بالاخره فهمیدم برای روزهای عید رفته‌اند مسافرت!</p>
<p style="text-align: justify;">از ناراحتی زدم زیر گریه. البته فقط گریه نبود. بلکه کمی جیغ هم با آن مخلوط بود!<br />
از صدای جیغ من یک عروس دریایی عصبانی شد، پیش ما آمد و گفت: می‌شود کمتر جیغ بزنی؟! بچه‌هایم را تازه خوابانده‌ام.<br />
من هم جریان نهنگ سفره‌ی هفت‌سین را برای عروس دریایی تعریف کردم. عروس دریایی از این که هنوز سفره‌ی ما تکمیل نشده بود، خیلی ناراحت شد و یک عالمه آبغوره گرفت و گفت: اگر نهنگ پیدا نکردی، من حاضرم به سفره‌ی شما بیایم.<br />
اما من قبول نکردم. چون عروس آخرین حرفش «سین» بود!</p>
<p style="text-align: justify;">او بعد از گشتی که در دریا زد، پیش ما آمد و گفت: یک خبر خوب! یک بچه نهنگ لوس، وقتی که پدر و مادرش به مسافرت می‌رفتند، لج کرده و همین جا مانده است.<br />
من هم از بچه نهنگ خواهش کردم به زبان خوش با ما بیاید و سفره‌ی هفت‌سین ما را تکمیل کند! اول خودش را لوس کرد. اما بعد که من چند تکه لواشک به او دادم، راضی شد. من هم به او اطمینان دادم که لواشک‌ها بهداشتی هستند!</p>
<p style="text-align: justify;">قبل از آمدن بچه‌نهنگ، تنگ را که حاضر شده بود گرفتم و به خانه بردم. بعد هم بچه نهنگ را بردم. حالا دیگر سفره‌ی هفت‌سین ما تکمیل شده بود. هر چند که بابا و مامان دائم غر می‌زدند و مثل بچه‌ها بهانه می‌گرفتند. ولی دیگر کار از کار گذشته بود!</p>
<p style="text-align: justify;"><img class="alignleft size-full wp-image-3594" style="border: 0pt none; margin-right: 25px;" title="تصویرگری: پیمان عدالتی" src="http://maatine.com/wp-content/uploads/2012/03/bache-nahang.png" alt="" width="250" height="244" />با آغاز عید نوروز و شروع دید و بازدید‌ها، مشکل ما هم آغاز شد. هر مهمانی که به خانه‌ی ما می‌آمد، خیس آب برمی‌گشت. برای همین بچه‌نهنگ بیچاره نه جرات داشت تکان بخورد، نه فواره‌اش را روشن کند!<br />
چند روز که گذشت، بچه‌نهنگ خیلی بهانه گرفت و از جای تنگش می‌نالید. این بار خودش را لوس نمی‌کرد. راست می‌گفت طفلکی!<br />
یک روز تصمیم گرفتم بچه‌نهنگ را به دریا برگردانم. برای همین به پشتش سوار شدم و با او به دریا رفتم. بچه‌نهنگ هم به خانه‌ی خودش یعنی دریا برگشت و من از این موضوع خیلی خوشحال بودم. به هر حال هر کسی باید در خانه‌ی خودش زندگی کند. به قول بابا: «هیچ جایی، خانه‌ی خود آدم نمی‌شود!»<br />
این بود دروغ سیزده من!</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>*توضیح ضروری بعد از خواندن داستان:</strong><br />
این که مقدمه‌ی یک داستان را بعد از خواندن آن، مطالعه کنیم، اتفاق غیرمنتظره‌ای نیست. سابقه‌اش هم برمی‌گردد به تاسیس اولین پستخانه‌ی مبارکه در هر کشور. یعنی وقتی آدم سفارش یک داستان مربوط به عید را به نویسندگانش می‌دهد و چند روز بعد از عید به دستش می‌رسد، و اتفاقا خیلی بانمک است، چاره‌ای ندارد جز اینکه آن را در شماره‌های بعد از عید چاپ کند. چنین مقدمه‌ای بنویسد و بهانه هم بیاورد که «خواستیم حال و هوای عید از سرتان نیفتد!»<br />
این بود مقدمه‌ی بی‌ربط ما درباره‌ی این داستان!</p>
</blockquote>
<blockquote><p><strong>منتشر شده در</strong><br />
<img class="alignnone" src="http://maatine.com/wp-content/plugins/mylinksdump/images/icon_arrow_sm.gif" alt="" width="9" height="9" /> هفته‌نامه‌ی «بچه‌ها&#8230;گل‌آقا» | ۱۵ اردیبهشت ۱۳۷۹ | شماره‌ی ۵۰</p></blockquote>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/65d3e1f5c5ba002fc43aadc2413b612c?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>فرشته جنیدی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/comment-page-1/#comment-3043">۱۱ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							چقدر زیبا و جالب خاطره ی خود را شاخ برگ داده اید    .زیبا بودن مطلب یک طرف و جالب بودن ان  در طرف دیگر. خوشحالم که یک همشهری ( من نیز در پیشوا زندگی می کنم) مانند من به کار های ادبی و  فرهنگی علاقه دارد  و انها را در دید مردم قرار میدهد.

با ارزوی  موفقیت برای شما 


جنیدی

11 / 1  /  90
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/477122e0f624ee5faa081d239ad4e3e4?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>محمدعلی مومنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/comment-page-1/#comment-3044">۱۲ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							سلام.
ممنونم ازت
هستند کسانی که مثل من و شما به ادبیات و کارهای فرهنگی علاقه دارند و هستند کسانی که به علم، موسیقی، تاتر، هنرهای تجسمی و ... علاقه دارند.
من هم خوشحالم که شما (گویا با 9 سال سن) به نوشتن علاقه داری.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3583">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/91-01-08-haftsin-bache-nahang/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پا به پای بهار</title>
		<link>http://maatine.com/91-01-07-pa-be-paye-bahar/</link>
		<comments>http://maatine.com/91-01-07-pa-be-paye-bahar/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Mar 2012 15:50:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[در وب]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[آیین]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[باحال]]></category>
		<category><![CDATA[بهار]]></category>
		<category><![CDATA[جشن]]></category>
		<category><![CDATA[شادباش]]></category>
		<category><![CDATA[فضاسازی]]></category>
		<category><![CDATA[نشانه]]></category>
		<category><![CDATA[نوروز]]></category>
		<category><![CDATA[همگرایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3549</guid>
		<description><![CDATA[سلام، رسیدن نوروز و بهار را شادباش می‌گویم. امیدوارم «صد سال به (از) این سالها» داشته باشید! نمی‌دانم شما هم از کسانی هستید که فکر می‌کنید «عید دیگه صفای اون وقتا رو نداره»؟ کسانی که میگن: «عید اون موقعا یه جور دیگه بود؛ باصفاتر و باحال‌تر بود! آدم کلی شور و شوق داشت.» زمانی فکر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.4shared.com/all-images/NBOfxmnd/Nowrooz-dushanbe_25Tth_of_Marc.html" target="_blank" title="(209 hits)"><img class="aligncenter size-full wp-image-3557" title="جشن جهانی نوروز | 6 فروردین 1391 | نوروزگاه . دوشنبه . تاجیکستان | برای دیدن تصاویر بیشتر از این جشن، روی عکس، کلیک کنید." src="http://maatine.com/wp-content/uploads/2012/03/Nowrooz-dushanbe-25Tth-of-March.jpg" alt="" width="450" height="298" /></a><br />
<object width="455" height="19" classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="src" value="http://maatine.4shared.com/embed/1303647438/92ee69ca" /><param name="allowfullscreen" value="false" /><param name="allowscriptaccess" value="always" /><embed width="455" height="19" type="application/x-shockwave-flash" src="http://maatine.4shared.com/embed/1303647438/92ee69ca" allowfullscreen="false" allowscriptaccess="always" /></object></p>
<p style="text-align: justify;">سلام، رسیدن نوروز و بهار را شادباش می‌گویم. امیدوارم «صد سال به (از) این سالها» داشته باشید!<br />
نمی‌دانم شما هم از کسانی هستید که فکر می‌کنید «عید دیگه صفای اون وقتا رو نداره»؟ کسانی که میگن: «عید اون موقعا یه جور دیگه بود؛ باصفاتر و باحال‌تر بود! آدم کلی شور و شوق داشت.»<br />
زمانی فکر می‌کردم این حسرت محصول «نوستالژی‌بازی»های ماست. اما وقتی «امیرحسین» خواهرزاده‌ی ۱۵ ساله‌ام این حرف را تکرار کرد، فکر کردم همه‌ی دلیل این نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم دیگران دنبال چه حس و حالی هستند و باید چه بشود؟ اما من حالا چند سالی است که با بهار رابطه‌ای دو طرفه دارم. منتظر نیستم فقط بهار حرف بزند و برایم حس و حالی بیاورد. من هم برای بهار حرف‌ها دارم و می‌خواهم چیزی به بهار و نوروز بدهم.<br />
این رابطه‌ی دوطرفه همیشه بوده و هست. این آدم‌های پیش از ما بودند که به نوروز و بهار معنا دادند و از بهار هم حس و حالی می‌گرفتند. با توجه به اتفاق‌ها و رویدادها معنایی به آن اضافه می‌کردند. بخشی را پر رنگ می‌کردند و بخشی را کمرنگ.</p>
<p style="text-align: justify;">طبیعی است که باید بنا به نیاز زمانه و آنچه که می‌خواهیم، هر بار بهار و نوروز را روزآمد کرد و چیزی به آن افزود. غیر از این باشد، بهار و نوروز چیزی جز یک رسم تکراریِ بیهوده نخواهد بود.<br />
از طرفی مفهوم «نوروز» برای سنین مختلف، متفاوت است. این مفهوم با افزایش سن باید تغییر و رشد کند. اگر برای کودکان «بوی عیدی، بوی توپ و بوی کاغذ رنگی» می‌هد، حتما برای جوان، میانسال و انسان پا به سن گذاشته، مفهوم دیگری در میان است. اینکه در یک دوره‌ی سنی دنبال حس و حال دوره‌ی دیگر سنی باشیم، نتیجه‌اش ناامیدی است. مثلا اینکه در میانسالی دنبال حال و هوای کودکی هستیم!</p>
<p style="text-align: justify;">اما به گمانم دلیل بخشی از این حس و حال از دست رفته، فرو کاستن نوروز از «آیین» به «رسم» باشد.<br />
نوروز فروکاسته شده به شلوغی‌های شب عید و خرید چهار تکه لباس(که خیلی‌ها توان همین کار را هم ندارند) و بعد هم خزیدن به کنج خانه‌ها.<br />
خانه‌های کوچکی که روز به روز هم کوچکتر می‌شوند و دیگر اجازه‌ی دید و بازدیدهای گروهی و خانوادگی را هم نمی‌دهد. اتفاقی که به عید نوروز بیشتر رونق می‌داد و حالا در خانه‌های کوچک چیزی جز یک مهمانی کوچک معمول و مرسوم نیست. اتفاقی که در روزهای دیگر سال هم می‌افتد.<br />
در این کوچک شدن خانه و جشن، نهادهای اجتماعی باید در تدارک جشنی می‌بودند که بشود نام آیین بر آن گذاشت. تدارک جشن‌هایی که طیف‌های مختلف اجتماعی را گرد یک مفهوم و فرهنگ جمع کند و لذت شادی جمعی را نصیب آنها کند.</p>
<p style="text-align: justify;">شهرهای کشور ما «ایران» چقدر حال و هوای نوروزی دارند و چقدر با نشانه‌پردازی و فضاسازی تمایز این عید با روزهای دیگر را برجسته می‌کنند؟ اتفاقی که حس همگرایی اجتماعی را تقویت خواهد کرد.<br />
نمونه‌های انگشت‌شمار این فضاسازی و میل به برگزاری «آیین نوروز» را در شهرهایی مثل <strong><a href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.4shared.com/all-images/1pux41rB/esteghbal-az-bahar91-mashhad.html" target="_blank" title="(124 hits)">مشهد (استقبال از بهار)</a></strong> یا بصورت محدودتر در تهران ببینید. فضاسازی شهری شوری برانگیخته می‌کند و شهروندان را گرد یک مفهوم، به شادی، جمع می‌کند. وحدت و همگرایی اجتماعی و پس از آن همگرایی ملی، موضوعی نیست که با شعار به دست آید. آیین‌ها و نمادها کارکردهای روشن و مهمی دارند که از آن غفلت می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">نگاه کنید به <strong><a href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.4shared.com/all-images/NBOfxmnd/Nowrooz-dushanbe_25Tth_of_Marc.html" target="_blank" title="(209 hits)">جشن جهانی نوروز که دیروز در «نوروزگاه» دوشنبه‌ی خودمان، در تاجیکستان، برگزار شد</a></strong>. آیین پرشوری که برای یک سال شوق دست و پا می‌کند و مردم را به هم نزدیک می‌کند. و نگاه کنید به جشن جهانی نوروز که سال پیشین در کشور ما برگزار شد و محدود شد به مراسمی که در یک سالن بصورت محدود برگزار شد.</p>
<p style="text-align: justify;">تاجیک‌ها هم‌آیین‌های پارسی‌زبان ما هستند که نوروز چه به نام آنها، چه به نام ما و چه به نام افغان‌ها در دنیا شناخته شود، تفاوتی نمی‌کند و راه دوری نمی‌رود. ولی برای پیشگیری از شکایت‌های پسین می‌گویم که ما همیشه عادت داشته‌ایم که چیزی را از دست بدهیم و بعد ناله و فغان کنیم.<br />
شاید چند سال دیگر بخواهیم طومارهای اینترنتی امضا کنیم که ما هم در آیین نوروز سهیم بوده‌ایم!</p>
<p style="text-align: justify;">آیین‌ها و از جمله «نوروز» کارکردشان همین بوده و هست که تعداد پرشماری را در یک زمان و در یک حس دلخواه، از جمله شادی آغاز بهار، شریک کند.</p>
<p style="text-align: justify;">وجودتان سرشار از حس تازگی بهار. دوستتان دارم.<br />
محمدعلی</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>پی‌آمد</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><img class="alignnone" src="http://maatine.com/wp-content/plugins/mylinksdump/images/icon_arrow_sm.gif" alt="" width="9" height="9" /> آهنگ زیبای ابتدای این نوشته، «نوروزخوانی» است با اجرای <strong><a href="http://maatine.com/go.php?http://ajammusic.com/index.html" target="_blank" title="(102 hits)">گروه «عجم»</a></strong><br />
<img src="http://maatine.com/wp-content/plugins/mylinksdump/images/icon_arrow_sm.gif" alt="" width="9" height="9" /> با کلیک روی عکس نخست، یا <strong><a title="جشن جهانی نوروز | 6 فروردین 1391 | نوروزگاه . دوشنبه . تاجیکستان (209 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.4shared.com/all-images/NBOfxmnd/Nowrooz-dushanbe_25Tth_of_Marc.html" target="_blank">همین‌جا</a></strong> تصاویر جشن نوروز در دوشنبه را ببینید.<br />
<img src="http://maatine.com/wp-content/plugins/mylinksdump/images/icon_arrow_sm.gif" alt="" width="9" height="9" /> در متن، لینک تصاویر <strong><a title="مشهد (124 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.4shared.com/all-images/1pux41rB/esteghbal-az-bahar91-mashhad.html" target="_blank">طرح «استقبال از بهار»</a></strong> را هم گذاشته‌ام.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>بازنشر</strong><br />
<a title="تیتر از سی‌میل (98 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.30mail.net/weblog/2012/mar/26/mon/16402" target="_blank">فروکاستن نوروز از «آیین» به «رسم»</a> <strong>|</strong> <a title="تیتر از سی‌میل (98 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.30mail.net/weblog/2012/mar/26/mon/16402" target="_blank">سی‌میل</a></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3549">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/91-01-07-pa-be-paye-bahar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من از یک حسرت بزرگ حرف می‌زنم!</title>
		<link>http://maatine.com/90-12-16-hasrate-bozorg/</link>
		<comments>http://maatine.com/90-12-16-hasrate-bozorg/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Mar 2012 18:54:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[در وب]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[خاتمی]]></category>
		<category><![CDATA[راه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مخالف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3497</guid>
		<description><![CDATA[فرض را بر این گذاشته‌ام که راه من و خاتمی از هم جدا شده است. فرض که من و خاتمی، حالا پس از سال‌ها، دیگر مخالف هم هستیم. خوشحالم! باور کنید خوشحالم. از اینکه حالا کسی مخالف من است، که برایم زندگی می‌خواهد و در برابر من شعارش و عملش این است: زنده باد مخالف [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class=" wp-image-3542 alignleft" style="border: 2px solid white; margin: 0px 25px 15px 0px;" title="محمد خاتمی" src="http://maatine.com/wp-content/uploads/2012/03/khatami-raft.jpg" alt="" width="157" height="271" /></p>
<p style="text-align: justify;">فرض را بر این گذاشته‌ام که راه من و خاتمی از هم جدا شده است. فرض که من و خاتمی، حالا پس از سال‌ها، دیگر مخالف هم هستیم.<br />
خوشحالم! باور کنید خوشحالم.<br />
از اینکه حالا کسی مخالف من است، که برایم زندگی می‌خواهد و در برابر من شعارش و عملش این است: زنده باد مخالف من.</p>
<p style="text-align: justify;">سال‌ها در حسرت مخالفی بودم که متین و عاقلانه حرف‌هایم را بشنود. حالا اگر خاتمی و من مخالف یکدیگر باشیم هم، راه دوری نمی‌رود!<br />
این یک متن رمانتیک نیست. دفاعیه‌ای برای خاتمی نیست. حرف سیاسی هم نیست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>من از یک «حسرت بزرگ» حرف می‌زنم!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span id="more-3497"></span><br />
</strong></p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>پی‌نوشت:</strong><br />
دشمن دانا که غم جان بود <strong>|</strong> بهتر از آن دوست که نادان بود  «سعدی»</p>
</blockquote>
<blockquote><p><strong>بازنشر</strong><br />
<a title="30mail (161 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://30mail.net/weblog/2012/mar/07/wed/15541">این یک متن رمانتیک نیست</a> <strong>|</strong> <a title="30mail (161 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://30mail.net/weblog/2012/mar/07/wed/15541">سی‌میل</a></p></blockquote>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5dddcc9149c5f628cdf59eacad843ca0?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>seyyed mostafa:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-12-16-hasrate-bozorg/comment-page-1/#comment-3039">۰۹ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							سلام محمد جان بعد از ذیدار نوروزی به سایت مراجعه کردم کلی مطلب خواندم و مثل همیشه از نوشته هایت استفاده کردم و لذت بردم .قلمت برافراشته باد.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/477122e0f624ee5faa081d239ad4e3e4?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>محمدعلی مومنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-12-16-hasrate-bozorg/comment-page-1/#comment-3041">۱۰ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							سلام جناب طباطبایی عزیز
لطف و مهربانی شما همیشه همراه جوان‌هایی بوده که نگاهشان به شما بوده.
از جسارت‌های عاقلانه‌ی شما در اعتماد به جوان‌ها سال‌هاست می‌آموزیم. همراهی شما با جوان‌هایی که برای نخستین بار پا به عرصه‌ی مبارزات انتخاباتی گذاشته بودند، امیدبخش بود.
به من هم همیشه لطف داشته‌اید. من را از نظرها و نقدتان هم بی‌نصیب نگذارید.
امیدوارم بتوانیم مثل شما باشیم. 
با احترام
محمد
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3497">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/90-12-16-hasrate-bozorg/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اندر ماجرای درآمدن CD رستم!</title>
		<link>http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/</link>
		<comments>http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Dec 2011 14:02:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار]]></category>
		<category><![CDATA[در وب]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطبوعاتی]]></category>
		<category><![CDATA[CD]]></category>
		<category><![CDATA[بین‌الممل]]></category>
		<category><![CDATA[رستم]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه‌ی اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[قاچاق]]></category>
		<category><![CDATA[نقالی]]></category>
		<category><![CDATA[پلیس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3371</guid>
		<description><![CDATA[سرنوشت: دو هفته‌ی پیش به خاطر یکی از طنزهایم از «اطلاعات» با من تماس گرفتند. «رضا رفیع» اطلاعاتی بود! البته نه این اطلاعات، آن اطلاعات بود و نه این رفیع اطلاعاتی از آن اطلاعاتی‌ها. منظور روزنامه‌ی اطلاعات است. وگرنه چه چیز باید می‌شد «کیهاااان»! رضا رفیع یکی از طنزهای قدیمی من را بیرون کشیده بود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>سرنوشت:</strong> دو هفته‌ی پیش به خاطر یکی از طنزهایم از «اطلاعات» با من تماس گرفتند. «رضا رفیع» اطلاعاتی بود! البته نه این اطلاعات، آن اطلاعات بود و نه این رفیع اطلاعاتی از آن اطلاعاتی‌ها. منظور روزنامه‌ی اطلاعات است. وگرنه چه چیز باید می‌شد «کیهاااان»!</p>
<p style="text-align: justify;">رضا رفیع یکی از طنزهای قدیمی من را بیرون کشیده بود و قرار بود در روزنامه‌ی اطلاعات چاپش کنند. اما این متن پروسه‌ای چهار ساله را طی کرده تا به «<a href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.com/" target="_blank" title="(908 hits)">ماتینه</a>» رسیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">سال ۸۶ یکی از نویسندگان آیتم طنز «مرشد و بچه مرشد» در <a href="http://maatine.com/go.php?http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=505212" target="_blank" title="(116 hits)">برنامه‌ی تلویزیونی «سیب سفید شب»</a> بودم. این متنِ یکی از چند قسمتی است که من نویسنده‌ی آنها بودم.<br />
اما سال ۸۹ همین متن را به <a href="http://maatine.com/go.php?http://tanzetehran.blogfa.com/" target="_blank" title="(208 hits)">جشنواره‌ی «طنز طهران»</a> فرستادم.<br />
سال ۹۰ سر از <a title="چو CD بیاید، نگاهش مکن! (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-22-11.htm" target="_blank">ضمیمه‌ی ادب و هنر روزنامه‌ی اطلاعات</a> در آورد.<br />
حالا ۱۲ روز پس از انتشار در اطلاعات با عنوان «چو CD بیاید، نگاهش مکن» + <a title="قرائت‌های مختلف از بوق (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-23-01.htm" target="_blank">طنز «بوق»</a> در ماتینه سبز شد!<br />
<a href="http://maatine.com/go.php?http://kamitaghesmatijedi.persianblog.ir/" target="_blank" title="(216 hits)">رضا رفیع</a> است و قابلیت‌هایش. از آن زیر یک چیزی را بیرون می‌کشد که خودت هم بیرون نکشیده بودی! سپاس رفیع!</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">***</p>
<p style="text-align: justify;">بچه مرشد: مرشد بیا که خوب موقعی رسیدی. یه CD گرفتم، ببین عجب فیلمیه!<br />
مرشد:(در حالیکه لبخند بر لب دارد آهسته آهسته به سمت لپ‌تاپ می‌رود.  CDرا برمی‌دارد، به طرف بالا می‌گیرد و آنرا ورانداز می‌کند. مشغول کار با لپ‌تاپ می‌شود) صبر کن باباجان، بذار ببینم. اِ پس چرا اینقدر تصویرش تیره و کدره؟ انداختیش توی خاک و خول؟ صداش هم خفه است. نکنه CD رو انداختی توی آب؟ شانس آواردی نسوخته! یا کلاً محتویاتش تو آب حل نشده!<br />
ـ مرشد جان، این حرفا چیه که میزنی؟ شما که آخر مدرنیته‌ای، اصلا پست‌مدرنی! این فیلمو از رو پرده برداشتن دیگه!<br />
مرشد: پرده از چه چیزی برداشته باباجان؟<br />
ـ مرشد این فیلم تازه یکی دو روزه که اومده رو پرده و تازه داره اکران میشه.<br />
مرشد: پس دست تو چکار می‌کنه؟</p>
<p style="text-align: justify;">
ـ خوت میدونی که من بی تقصیرم. من نه دوربین دارم، نه گوشی دوربین‌دار. حالا اینکه چیزی نیست. اون یکی دیگه از روی پرده نیست. کیفیت داره آآ، مثل آیینه. از رو CD اصل کپی شده. خیالت راحت. اونو با کیفیت می‌تونی ببینی!<br />
مرشد: ای روزگار لامروت! بچه تو خوشت میاد همون موقعی که من دارم نقالی می‌کنم CD کارم پخش بشه و دیگه هیچکس نایسته کارمو ببینه؟ اصلا CD کیلو چنده؟ دیدن خود منه که لطف داره!<br />
ـ زرنگی‌ها مرشد. افتادی به تعریف کردن از خودت.</p>
<p style="text-align: justify;">
مرشد: دِ خوب تعریف دارم دیگه. خودت چی که داری بحثو عوض می‌کنی؟ یه روزگاری با یه فاصله بعد از اکران CD فیلمها میومد. بعدها یه جوری شد که فیلمو از رو پرده بر می‌داشتن همون در حال اکران CD فیلمو پخش می‌کردن ، حالا در حال اکران از روی CD اصل کپی می‌کنن. می‌ترسم اینجوری که پیش میره یه جوری بشه که فیلمساز بخت برگشته مجوز که گرفت، فرداش CD همون فیلم در بیاد. هر چی کارگردان داد میزنه آقا قبول نیست، من که هنوز نساختم، دادش به هیچ جا نمی‌رسه که نمی‌رسه. اینکه سهله چنان به روز بشن و از روز هم جلو برن که طرح اولیه فیلم به ذهن کسی رسید، بگن CD‌اش در اومد! قرن بیست و یکه دیگه!<br />
ـ ای ولله مرشد، همین الان  فیلم جدیدی که داره اکران میشه دیروز طرحش به ذهن من رسیده بود. ناقلاها چه تر و فِرزَن. سریع قاپیدن و رفتن ساختنش.</p>
<p style="text-align: justify;">
مرشد: بچه مرشد اینجا رو باش. یه نامه علیه قاچاق CD و این قضیه توی یه سایته. تا حالا ۴۰ میلیون نفر امضاش کردن. اینجا رو. یه آمار در مورد CD فیلمهای روی پرده. نوشته از روی این فیلم جدید… ای داد میدونی چند نسخه فروش رفته؟<br />
ـ نه مرشد، چند نسخه؟<br />
مرشد: ۴۰میلیون نسخه بچه مرشد!<br />
ـ باز خدا رو شکر ۳۰ میلیون نفر نخریدن. میگم ولی خودمونیم چقدر فیلم ببین داریما.<br />
مرشد: این CD‌ها رو تا قانون کپی رایت اجرا نشده برو یه جا سر به نیستشون کن.<br />
ـ راستی اون فیلم خارجیه که تو دنیا داره اکران میشه، اون هم هست.<br />
مرشد: اونو دیگه از کجا خریدی؟</p>
<p style="text-align: justify;">
ـ اینو بچه‌ها از پشت شهرداری برلین خریدن، واسم فرستادن.<br />
مرشد: تا پای پلیس بین‌الملل رو اینجا باز نکنی ، خیالت راحت نمیشه؟ اینم از رو پرده است؟<br />
ـ نه مرشد! خیالت راحت این از رو CD اصله. CD اصل تو کیف CD یه نفر بوده. رفیقش رفته ازش CD بگیره، اینو اشتباه داده به اون.<br />
مرشد: صدای چیه؟ تلویزیون لپ‌تاپ نگاه می‌کند. پلیس بین‌الملله. بدو برو قایم شو. بجنب.<br />
ـ چی میگن؟ حرف حسابشون چیه؟<br />
مرشد: این نشانه‌ای که می‌بینی، نشانه‌ی همون پلیس بین‌الملله. ایمیل دادن. میگن نمیخواد خودتو تسلیم کنی. چون خودت به دردمون نمی‌خوری، همون CD رو می‌خوایم. سریع تحویل پلیس بین‌الملل بده.<br />
ـ ناقلاها میخوان ببین‌ها!</p>
<p style="text-align: justify;">
مرشد: بذار من جوابشونو میل کنم اول. نوشتم چشم جناب سروان. فردا صبح علی‌الطلوع با پست ویژه محصولات الکترونیکی می‌فرستم خدمتتون. اینم از این.حالا بچه مرشد گوش کن به این قصه‌ای که میخوام واسه‌ات تعریف کنم. (دستهایش را بهم می‌کوبد ، دور می‌گیرد)</p>
<p style="text-align: justify;">کسی یک زمان، نزد رستم برفت/ به کف داشت CD به تعداد هفت<br />
بپرسید رستم چیست این؟/ برایم چرا آشنا نیست این؟<br />
بگفتا که ای رستم پهلوان / بود این همان CD فیلمتان!<br />
چو بگذشت ز عهدت هزاران هزار/ هنرها شود به وصفت قطار<br />
شود قصه‌ات سوژه‌ی یک کتاب/ دل هر مخاطب برایت کباب<br />
و CD فیلمت در آید برون/ و این CD از پس آن قرون!</p>
<p style="text-align: justify;">
رستم از اینکه فیلمی که هزاران سال بعد از او ساخته شده و CD اون اینقدر زود در آمده خشمگین و متعجب شد. تعجب از اینکه : بابا شما چقدر نامردین دیگه! بذارین اول شاهنامه نوشته بشه! سینما به وجود بیاد، CD اختراع بشه بعد!</p>
<p style="text-align: justify;">
<blockquote><p><strong>منتشر شده در</strong><br />
<a title="چو CD بیاید، نگاهش مکن! (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-22-11.htm" target="_blank">روزنامه‌ی اطلاعات، ضمیمه‌ی ادب و هنر</a> <strong>|</strong> <a title="چو CD بیاید، نگاهش مکن! (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-22-11.htm" target="_blank">۸ آذر ۱۳۹۰</a> <strong>|</strong> <a title="چو CD بیاید، نگاهش مکن! (0)" href="http://maatine.com/go.php?http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-29\10-22-11.htm" target="_blank">شماره‌ی ۲۵۱۸۹</a></p></blockquote>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2ce0867146a5c044cff49c5f33552330?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>pereni:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/comment-page-1/#comment-2971">۲۲ آذر ۱۳۹۰</a></small>
							به به ببین کی اینجاست.
پارسال دوست امسال آشنا.
خوب کاری کردی برگشتی.
بازگشتتو بهت تبریک میگم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/477122e0f624ee5faa081d239ad4e3e4?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>محمدعلی مومنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/comment-page-1/#comment-2975">۲۹ آذر ۱۳۹۰</a></small>
							سپاس :)
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3371">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/90-09-20-rostam-cd/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Connect شد، Disconnect شد!</title>
		<link>http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/</link>
		<comments>http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Sep 2011 15:43:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی مومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار]]></category>
		<category><![CDATA[در وب]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطبوعاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[دوچرخه]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[ممنوع]]></category>
		<category><![CDATA[پارسی را فاس بداریم!]]></category>
		<category><![CDATA[چای]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://maatine.com/?p=3297</guid>
		<description><![CDATA[&#160; - الو؟ اونجا شرکت اینترنته؟ الو! آقای اینترنتی، خودتی؟ آقای اینترنتی؟ - چی اینجاست؟ من کی‌ام؟ چرا اینجوری صحبت می‌کنی؟ الو&#8230; الو&#8230; - هیس‌س‌س! یواش آقای اینترنتی. گیر میفتم. - مگه کجایی؟ مشکوکی! ببین پسرجان، پای منو وسط نکش. من حوصله‌ی دردسر ندارم. - ای بابا. مشکوک چیه؟ از کی تا حالا مدرسه مشکوک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="connecting" src="http://maatine.com/wp-content/uploads/2011/09/connecting.png" alt="" width="265" height="223" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a title="دوچرخه در ماتینه (160 hits)" href="http://maatine.com/go.php?http://maatine.com/tag/%d8%af%d9%88%da%86%d8%b1%d8%ae%d9%87/" target="_blank"><img src="http://maatine.com/wp-content/gallery/resane/2charkhe.gif" alt="" width="84" height="28" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- الو؟ اونجا شرکت اینترنته؟ الو! آقای اینترنتی، خودتی؟ آقای اینترنتی؟<br />
- چی اینجاست؟ من کی‌ام؟ چرا اینجوری صحبت می‌کنی؟ الو&#8230; الو&#8230;<br />
- هیس‌س‌س! یواش آقای اینترنتی. گیر میفتم.<br />
- مگه کجایی؟ مشکوکی! ببین پسرجان، پای منو وسط نکش. من حوصله‌ی دردسر ندارم.<br />
- ای بابا. مشکوک چیه؟ از کی تا حالا مدرسه مشکوک شده؟ چرا نگاه شما به مدرسه اینجوریه؟ من الان توی مدرسه‌ام. دارم با موبایل حرف می‌زنم. ممنوعه آقای اینترنت!</p>
<p style="text-align: justify;">- موبایل؟ موبایل چیه دیگه؟<br />
- از همونا که شما هم داری. منم دارم. همه دارن! یعنی نمی‌دونی چیه واقعا؟<br />
- آهان. نکنه تلفن همراه رو میگی؟ خوب  چرا زبان فارسی رو پاس نمی‌داری؟!<br />
- حالا همون! استفاده از تلفن همراه توی مدرسه ممنوعه!<br />
- حالا کارت چیه؟<br />
- در مورد این حرفایی که از قول شما توی روزنامه نوشتن.<br />
- از  قول من؟ چی نوشتن؟<br />
- اگه میخوای تکذیب کنی نگم؟<br />
- بستگی داره. اگر خوب باشه که به شدت تائید می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">- روزنامه‌اش الان اینجاست. مدارکش موجوده! مستنده. همین که گفتی به ۱۰ هزار تا مدرسه قراره اینترنت بدین. می‌خواستم ازتون تشکر کنم.<br />
- مجبور بودی توی این شرایط بحرانی زنگ بزنی و تشکر کنی؟<br />
- بله آقا. مجبور بودیم. بابا و مامانم بهم یاد دادن که هر کس واسه‌ات یه کار خوب انجام داد، ازش تشکر کن. حتی توی بدترین شرایط!<br />
- فکر کنم بچه‌ی درسخونی باشی. احتمالا الان تنها معضل درس خوندنت اینه که مدرسه‌ی شما اینترنت نداره. می‌دونم که تا همین الان هم پژوهش‌هات عقب افتاده. اما خوب چکار میشه کرد؟ نشد دیگه تا حالا.</p>
<p style="text-align: justify;">- وای‌ی‌ی‌ آقای اینترنت چرا بغض کردی؟ اصلا اینترنت شما پاش به مدرسه باز بشه، اینجا گلستان میشه. من که هر روز میرم مدرسه. شما فکرشو بکن. ما میریم سر کلاس اینترنت. هی می‌خواییم Connect بشیم، نمیشه.<br />
-چی بشین؟ یه بار دیگه بگو!<br />
- Connect<br />
-این کلمه فارسیه؟<br />
-بله آقا. این که معلومه. صبح تا شب روزی صد بار میگیم Connect شد، Disconnect شد! یه چیزی مثل پنالتی. هند. اینا مگه فارسی نیستن؟!<br />
- چرا! اینا که معلومه فارسین. خوب بعدش چی؟</p>
<p style="text-align: justify;">- هیچی دیگه، کلی از وقت کلاس که اینجوری می‌گذره. بعد هم که وصل میشه سرعتش پایینه. یعنی همون چیزی که توی رانندگی بهش میگن سرعت مطمئن! یه عکس می‌خوان نشون بدن، فقط نصفش باز میشه. یه سایت میخوان نشون بدن، چپ اندر قیچی میشه. خلاصه اینقدر اینجوری میشه که وقت کلاس تموم میشه. بعد مدیرمون میگه «اینا آموزش‌های پایه است. باید اول اینا رو یاد بگیرین. تا اینا رو یاد نگیرین، کلاس بعدی رو نمیشه شروع کرد.»<br />
-آفرین، آفرین! خوشم اومد از این نگاه مثبتت.</p>
<p style="text-align: justify;">- بله آقا. آدم باید به همه چیز مثبت نگاه کنه. اوه اوه اوه! اومدن؛ آقا ما رفتیم آقای اینـ&#8230;اومـ&#8230;<br />
بوق بوق بوق بوق بوق&#8230;</p>
<blockquote>
<p style="text-align: right;"><strong>منتشر شده در </strong><br />
<strong><a href="http://maatine.com/go.php?http://www.hamshahrionline.ir/news.aspx?id=145019" target="_blank" title="(193 hits)">دوچرخه</a></strong>؛ ضمیمه‌ی هفتگی روزنامه‌ی همشهری | ویژه‌نامه‌ی طنز نوجوان «خرچنگ»<br />
شماره‌ی ۶۱۷ | پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۰</p>
</blockquote>

				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/05528c3b39a1485bd0daeed96902b115?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>بانوی نیمه شب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/comment-page-1/#comment-2918">۲۱ شهریور ۱۳۹۰</a></small>
							چه اینترنت فردوسی صفتی بود...چقدر پارسی رو پاس می داشت!
دستش درد نکنه...کارون به جایی رسیده فناوری به ما متذکر میشه!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/89e67b663582a4f952d7d7ef749271e3?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>فاطمه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/comment-page-1/#comment-2930">۰۵ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							مدرسه! 
اینترنت!
به حق کارهای نکرده...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/dfd6318e5586a39c06539933caeb9297?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>آرش فرهنگ پژوه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/comment-page-1/#comment-2935">۰۸ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							بعد از خیلی وقت سلام
دفعه بعد لطفا حتما به خانوم اینترنت هم تماس حاصل کنید
حتما ایشون هم حرفهای زیادی برای گفتتن دارند!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/05528c3b39a1485bd0daeed96902b115?s=16&amp;d=identicon&amp;r=G' class='avatar avatar-16 photo' height='16' width='16' /><i>بانوی نیمه شب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/comment-page-1/#comment-2937">۰۹ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							درود

واژه " کشک" برای تعریف در دایرة المعارف طنز قرار گرفت...
طنزپردازان فعال جا نمانید.
www.d-m-t.blogfa.com
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://maatine.com/?cof_write=3297">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://maatine.com/90-06-17-connected-disconnected/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

