سوءتفاهمی به نام شاهنامه‌پژوهی

گفت وگو با مهری بهفر

مدت هاست منتظریم کسی بیاید و دستان پربصیرتش را بر متون کلاسیک و گنجینه های ما بکشد، اماهنوز کسی نیامده است و ما مدام به دنبال علت این خشک بختی می گردیم؛ همه چیز را بهانه مـــــــــی کنیم الا تنبلی خودمان… چرا ما خودمان به نقد و بازخوانی این آثار نمی پردازیم و نامی از آن ها نمی بریم؟ مهری بهفر، منتقد و پژوهشگر جوانی که سال هاست به شاهنامه پژوهی، نقد ادبی و تدریس در دانشگاه های کشور مشغول است، پاسخی را در مقابل سؤال همیشگی ما می گذارد و همچنین پرسش و پاسخ های دیگر که گفت وگوی مختصر زیر حول محور شاهنامه فردوسی را شکل می دهد.

آرش الله‌وردی

به نظر شما، لزوم شاهنامه خوانی برای ایرانی امروز چیست؟
به این سؤال با احتیاط جواب می دهم برای این که توصیه آمیز به نظر نرسد. چون قصد توصیه کردن درکار نیست. این که ایرانی امروز لازم است چه بخواند یا نخواند چیزی نیست که من یا هرکس دیگری تعیین کند. شاید کار پژوهشگر در زمینه های مختلف فرهنگی، نه توصیه که به وجود آوردن امکاناتی است که خواننده بتواند به کمک آن متون گذشته را بهتر درک کند. اما شاهنامه کسانی را که یاد گرفته اند لذت ادبی را تجربه کنند، دست خالی نمی گذارد و بیش از آنچه خواننده آثار معاصر (مدرن و پست مدرن) می تواند تصور کند، خواندنش رضایت بخش است. جدا از لذت و تجربه ناب ادبی، اگر ایرانی امروز می خواهد بداند ایرانی امروز بودن یعنی چه و که و چگونه و چطور و اگر می خواهد بداند که ایرانی امروز چرا چنین است و نه چنان باید شاهنامه بخواند.

نظرتان درباره پژوهش های شاهنامه شناسی و آثاری که درباره شاهنامه نوشته شده است، چیست؟
در یک کلام نه چندان رضایت بخش؛ شاهنامه شناسی هم مانند دیگر زمینه های پژوهش ادبی، غالباً غیرحرفه ای و غیرتخصصی است، پر از کلی گویی و انشانویسی های مطول به جای اندیشه و بررسی و تحلیل. در یک طرف پر است از احساسات مثبت که نویسنده اش با همه توان می کوشد شاهنامه را کانون و سرمنشأ هر باور و رویه نیک انسانی، هر اندیشه ژرف و عمیق بشری و هر کردار سودمند انسانی بداند. در طرف مقابل، نویسنده باز هم پر از احساسات، البته این بار منفی و کلافه از بت سازی.
این دو رویه همزاد و به ظاهر متقابل که در عمل همچون یکدیگر بی عمل و همانند هم ناسودمندند، نه تنها در آثاری که در زمینه شاهنامه نوشته می شود بلکه در همه موضوعات و زمینه های ادبی، هنری و فرهنگی آشکارا تمام فضا را اشغال کرده است. یک نگاه ۱۰۰ درصد اثباتی و یک نگاه ۱۰۰ درصد انکاری در پس پشت اغلب آثار انتقادی و تحلیلی در زمینه فرهنگ و ادبیات وجوددارد.
در آثار تحقیقی که در این سال ها درباره شاهنامه منتشر شده یک ویژگی قابل توجه است، این که اغلب این آثار از سوی کسانی که کار دوم شان ادبیات است و تحصیلات و تجارت و کار اولشان در رشته ها و زمینه های دیگر است، نوشته شده است. برای نمونه مؤلف «فرهنگ آرایه ها و صور خیال در شاهنامه» تعریف دقیق و درستی از فنون بلاغت و آرایه های ادبی در ذهن ندارد و ذیل کنایه، استعاره آورده است. گذشته از آن، ابیاتی هم در این کتاب ذیل آرایه های ادبی مختلف آمده که هیچ صورخیالی درآن نیست. کتاب دیگری به نام «شاهنامه و فمینیسم» قابل ذکر است که در بخش نخست آن نویسنده به تعریف فمینیسم و تبیین تاریخ و کلیات مباحث آن پرداخته و گونه های مختلف فمینیسم را شرح داده است در نیمه دوم کتاب، بی هیچ ربط، اتصال و پیوندی نویسنده رفته است به سراغ زنان شاهنامه و زن ها را به ۳ رنگ سفید، سیاه و خاکستری تقسیم کرده است. در حالی که مقصود از سفید، سیاه و خاکستری بودن شخصیت های زن در کلیات بخش یکم مورد اشاره قرار نگرفته است. میان بخش اول تاریخچه فمینیسم در ۲۰۰سال پیش و تلاش های زنان جنبش فمینیسم در غرب و بخش دوم کتاب که به زنان شاهنامه مربوط است، کم ترین رابطه ای برقرار نشده است و اصلاً معلوم نیست چطور و چرا می بایست این دو بخش، بخش های یک کتاب واحد باشند. این دو تنها نمونه ای بود و در این جا طبعاً نه قصد و نه دقت نقد آثار مرتبط با شاهنامه وجوددارد.

نظرتان درباره بحث اسطوره ضحاک که ابتدا علی حصوری و سپس احمد شاملو مطرح کرد، چیست؟
به نظر من، این دو به دسته دوم یعنی دسته نویسندگان انکاری تعلق دارند؛ با این توضیح که مثلاً اگر این دو نویسنده به نظام اشتراکی که از قرن ۱۹ در جهان شیفتگان و طرفدارانی یافت علاقه دارند، هرطور هست آن را می جویند حتی شده به ضرب زور و از زیر سنگ آن را می یابند. آن ها با بازخوانی نقادانه و انکاری و بت شکنانه ای که آنتی تز رویه اول است، سعی می کنند از دورانی بس دور و گم در پشت دیوار تاریخ، ایدئولوژی جذاب و موردپسندشان را بیابند.
جالب است که وقتی شاملو بحث های علی حصوری مربوط به اوایل دهه ۵۰ را تکرار کرد آن قدر سروصدا شد و جالب تر آن که شاملو فردوسی را جعال می نامد که در روایت حماسی ایران «ریگی به کفش داشته» و ضحاک حامی توده ها را مار دوش و سفاک جلوه داد. اما خود جابه جا در همان سخنرانی می گوید: در ایران خودمان، توده ملتمان در تمام طول تاریخش امکان تعقل، امکان تفکر، امکان به کار گرفتن چیزی را که بهش می گویند «مغز» نداشته است» (دنیای سخن، شماره ،۳۳ ص۲۰) و باز در همین سخنرانی می گوید: «حافظ که تاج سر همه شاعران در همه زبان ها و در همه زمان هاست، وقتی در دسترس توده قرار گرفت، سرنوشتش واقعاً چه می شود جز این که «ای حافظ شیرازی فال مرا بگیر» (همان).
و برای من جالب است که کسی با چسب و کاغذ و قیچی درباره اسطوره ضحاک چنان چیزهایی – در هر دو روایت شاملو و حصوری اش – بنویسد و آن وقت که دست جاعل و دروغ پرداز بورژوایی مثل فردوسی را – که روایت توده های مردم را تحریف کرده – رو کند، آن وقت خودش عمیقاً از «توده» متنفر باشد. گذشته از این بحث، به نظرم جالب است که ضد توده ترین اشخاص میهن ما، نامی از موضوع ضدیت خودشان، برخود گذاشته باشند. ضحاک در روایت فردوسی و طرحی که او از حماسه و اساطیر ایران در انداخته، شخصیتی جوش خورده و پیوسته و تنیده با کلیت این متن است. کلیت درونمایه جهان بینی و اسطوره ای که ارائه می شود؛ جزئی است در پیوستگی با دیگر اجزا و نمی شود او را از ساختمان روایت بیرون کشید و با یک جمله از بیرون، چنین تعبیرات دور از ذهن و نامعقولی را بدان بربست.

این که شاملو گفته شاهنامه نظم است…
خوب مگر شاهنامه به عنوان یک اثر حماسی قرار بود چه باشد؟
در ساده ترین و دم دست ترین تعریفی که از ژانر حماسه صورت گرفته، آمده است: حماسه اثری است منظوم… حالا من نمی دانم نظم در ذهن شاملو چرا می بایست در مقابل شعر، ضدشعر، و در نتیجه بد و غیر هنری باشد. نظم کارکرد خودش را همیشه داشته و دارد و یکی از ادبی ترین ساخت های ادبی است. از سوی دیگر، به این نکته هم باید توجه داشت که منتقدان یکی دو قرنی است این را مطرح کرده اند که میان Poem و Poetry تفاوت وجوددارد و بخشی از هر شعر، سروده است و در بستر سروده شعر تجلی پیدامی کند و سراسر یک سروده شعر ناب نیست، ازجمله در شعر شاملو.

روایت یکی از اصلی ترین مباحث طرح شده اخیر در باب شاهنامه است. نظر شما در این باره چیست؟
شاهنامه یک متن ادبی کلاسیک است. بدیهی است که اشکال اولیه روایت فارسی در آن موجود باشد. به این معنی نیست که چون فرم روایت کلاسیک است ساده نیز باشد. چند روایت متوازی و چندلایه مدام وجوددارد. دانای کل کارش را می کند اما در عین حال هر شخصیتی نیز حرف خودش را می زند و وارد متن می شود. گاه ایجاد تضاد می کند، این تضادها به نوبه خود برداشتی کنایی و تمثیلی را موجب می شوند. به هرحال، شاهنامه قدیمی ترین شکل روائی زبان فارسی است و نویسنده های امروزی باید برای نوشتن اصیل و برآمده از خود و زمانه خود، متکی به شاهنامه و روایات متنوع و کلاسیک آن باشند، تا این که منابع الهامشان آثار مدرن و پست مدرن ترجمه شده باشد. از دل این روایات کلاسیک و اصیل است که روایات متنوع، مدرن و پسامدرن خوب و بدیهی بیرون می آید.

از وضعیت نفوذ و اثرگذاری شاهنامه در ادبیات جهان بگویید.
همان طور که گفتم،شاهنامه یک متن ادبی کلاسیک است که روایاتش از دوران ادبیات شفاهی سده ها پیش از فردوسی به وجود آمده و زودتر از دیگر متون کلاسیک فارسی موردتوجه جهانیان قرار گرفته و ترجمه شده است. نخستین بار در قرن هفتم هجری ابوالفتح بنداری اصفهانی آن را به زبان عربی ترجمه کرد.
در دوره معاصر، توجه تمام مراکز و دپارتمان های ایران شناسی را نه فقط به عنوان یک متن ادبی بلکه از وجوه فرهنگی، عادات و باورهای اسطوره ای ایران به خود جلب کرد. تا به حال، به زبان های مختلفی ترجمه شده و حتی گاه در یک زبان چندین بار مورد ترجمه قرار گرفته است.
نخستین بار جیمز ات کینسون و بعد برادران وارنر آن را به انگلیسی ترجمه کردند و ماتیو آرنولد به داستان سهراب توجه می کند و آن را با روایتی تازه و مخصوص به خود ارائه می دهد. ژول مول فرانسوی هم کار ترجمه را در کشور خود پی گرفت. وولف در آلمان به کار عظیمی دست زد و «فرهنگ بسامدی لغات شاهنامه» را در سی و چندسال پیش به پایان رساند که این کتاب هنوز که هنوز است در ایران ترجمه نشده است و شکل افست آن موجود است. باید این را گفت که در ایران هنوز کسی با آگاهی وولف روی شاهنامه کار نکرده است.
برای درک تأثیرگذاری شاهنامه بر ادبیات جهان باید تمام آثار منتشر شده جهانی را مطالعه کرد.
چندتن از نویسندگان ایرانی با الهام از داستان های شاهنامه آثاری نوشته و به زبان های دیگر ترجمه کرده اند که این امر می تواند یا شاید بتواند همراه با موفقیت باشد. کسی می تواند پاسخگوی این سؤال باشد که از آثار ادبی تولیدشده در زبان های دیگر آگاه باشد و من آن اندازه باخبر نیستم.

چرا در نقد ادبی روز جهان شاهنامه به عنوان یک مرجع نه مورد مطالعه قرار می گیرد و نه اسمی از آن برده می شود. مثلاً شاهنامه می تواند برای نورتروپ فرای منتقد که گرایش های اسطوره ای نیز دارد مرجع خوبی باشد، چرا این اتفاق نمی افتد؟
ما نباید بپرسیم چرا منتقدان جهان به شاهنامه نپرداختند و تفسیر خود را ارائه ندادند، بهتر است بگوییم: ما چرا نباید به آن بپردازیم؟ شاید برای کسانی چون فرای محدودیت شناخت و دانش زبان فارسی موجودبوده که شاهنامه را از قلم می اندازد. منتقدان و اسطوره شناسان به متن اصلی نیاز دارند و به ترجمه ها اعتماد نمی کنند. این سؤال ها ما را به جایی نخواهندرساند، اما چرا ما منتقدانی نداشتیم در حد فرای که آثارمان را بررسی کنند؟ این سؤال مهم است. پس از این سؤال باید به خودمان بیاییم که چقدر در این زمینه فقیریم. ما در زمینه های علوم انسانی فقط ترجمه داریم و در حیطه نقد ادبی، تنها کسانی که کوشش می کنند مترجمان اند که بد و خوبش در اینجا موردنظر من نیست.
چرا نقد ادبی در کشور ما به صورت اصیل تولید نمی شود؟ تولید نقد ادبی متأسفانه کمتر از ترجمه است و ازنظر کمی و کیفی با نقدهایی ضعیف و رقیق روبروییم. سرانجام باید گفت کسانی که نقد می نویسند با حداقل کوشش و دانسته ها این کار را انجام می دهند. مثلاً در روزنامه «شرق» مطالبی به عنوان نقد نوشته می شد که در بهترین حالت معرفی کتاب بود نه نقد ادبی، تازه در آن هم بارها جای قاتل و مقتول عوض می شد و پر از بی دقتی بود. ما منتقد حرفه ای نداریم و نمی شود در میان این جماعت منتظر کسی چون فرای بود. فرای حاصل دانشگاه ها و آموزش های متفاوتی است.
منتقد باید از قوانین ژانرها مطلع باشد و تمام آثار مرتبط را مطالعه کرده باشد تا بتواند نقدی بر یک رمان یا شعر بنویسد. متأسفانه، در دانشگاه های ما تا دوره لیسانس تنها ۲ واحد نقد ادبی وجوددارد که اصلاً کافی نیست. نه آموزش آکادمیکی وجود دارد و نه کارگاه های خوب نقد و نه نمونه‌های فارسی درخشانی، پس این انتظار بی جایی است که شاهنامه موردبررسی منتقدانی غیرفارسی زبان قرار بگیرد. نه متون کلاسیک شناخته خواهندشد و نه قرائت جدیدی از آن ها به دست ما خواهدرسید، حتی بهترین متون و شاهکارهای ادبی ما هم در این وضع کرختی و سکون سترون خواهندشد. چون منتقدی وجودندارد که آن ها را به دیگران بشناسد و ما آن ها را در صندوقچه هایمان حفظ می کنیم و اجازه نمی دهیم که این ذخایر در فرهنگ امروز ما باززایی شوند.
نهایت کلام این که ما ضرر می کنیم نه این شاهکارها، چون با سترون کردن آن ها عملاً حیات فرهنگی خود را به خطر انداخته ایم.

در این باره بخوانید:

۱۸ پاسخ

  1. خواندم.حرف ندارد!یک کم گنگ می شه،مخصوصاآخرش که نظری و عملی داره! اما در کل قشنگه که این همه حرف از حرف در آوردی!

  2. راهی گفت:

    سلام
    تبریک میگم
    بازم میام
    بازم بیا

  3. راهی گفت:

    سلام
    تبریک میگم
    بازم میام
    بازم بیا

  4. سلام
    شعر زیبایت را خواندم … مانا باشی

  5. سلام
    شعر زیبایت را خواندم … مانا باشی

  6. سلام
    تبریک می گم چه وب آرومی داریییییییییییی

    به منم سر بزن خوشتون اومد همدیگرو لینک کنیم
    بای

  7. می بینم ات حرف ندارم

    نمی بینمت…حرف دارم

    می بینی ام… حرف ندارم…

    نمی بینی ام … حرف داری …

    نمی بینی ام… حرف دارم

    نمی بینم ات…حرف نداری…

    می بینی ام…حرف دارم

    می بینم ات حرف نداری…

    چقدر

    این رفتار های نامنطقی


    بیا…
    اره من ریشه می زنم همه جا فقط برای اینکه همه جا ببینی ام وبخوانی ام که خوب می دانی فقط وهمیشه برای تو می نویسم…
    ببخشید یک خط ونیم اخر خیلی خصوصی بود….

  8. سلام…ممنون که سرزدید…احساس می کنم آشنایید…لطفا مدارک؟؟؟

  9. سمیرا گفت:

    سلام
    ممنون که اومدید.وبلاگ جالبی دارید.گفتید هم دانشگاهی آیا شما ادبیات میخونید.اگر با تبادل لینک موافق بودید خبرم کنید و بگید که با چه نامی لینکتون کنم.
    حق نگهدار

  10. مهدی گفت:

    سلام
    خوشحالم به وعده ای که داده بودی ( راه اندازی وبلاگ تخصصی ) عمل کردی.تو بزرگتر و تواناتر از آنی هستی که خود می پنداری . موفق باشی . حتما نوشته هایت را پی می گیرم.

  11. زهرا ط گفت:

    سلام ببین اگه یه نفر ذات شعر سرودن نداره مجبور نیست با چیدن کلمات ژیش هم ادعای شاعری کنه بهتر تو فقط به عنوان یه دانشجوی ادبیات شعر بخونی و انتقاد کنی لطفا دیگه شعر و ور نگو
    م.ع.م : متشکرم

  12. راهی گفت:

    سلام
    تبریک میگم
    بازم میام
    بازم بیا

  13. آرش گفت:

    محمد بازی های زبانی خسته کننده ان.هم زبان و هم خودتو ول کن رو صفحه.جدی نگیر.البته نه که چرت و پرت بنویسی.زبان و اصرار بر اهمیت او چیزی جز توتالیتاریسم زبانی نیست.وقته نابود کردنش رسیده . زبان بازی که خودم هم یه روز دنبالش بودم الان دقیقا یک دروغ فاشیستیه که امثال محمود و هیتلر و موسولینی باهاش دنیارو قتل عام کردن.کلمه ، اغوا از طریق کلمه ،وقت نابود کردن اینه.وقت نابود کردن دروغ.

  14. مریم گفت:

    حرف دارد!خوب هم دارد…آرش هم راست میگه..توتواناتر از اینی پسر گلم.هر چند دوستش داشتم…

  15. ? گفت:

    بسیار وقتها با یکدیگر از غم وشادی خویش سخن ساز می کنیم . اما در همه چیز رازی نیست گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست سکوت ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

  1. ۲۶ آبان ۱۳۸۸

    […] فستیوال کشور باشد، یا سیب‌زمینی بودن ذاتی خودمان. یا کلاس‌های نقد بهفر و […]

  2. ۱۵ فروردین ۱۳۸۹

    […] گزیده‌ی گفتگوی آرش الله‌وردی با مهری بهفر سوءتفاهمی به نام شاهنامه‌پژوهی […]

  3. ۲۷ دی ۱۳۹۰

    […] سوءتفاهمی به نام شاهنامه‌پژوهی | گفت‌وگوی «آرش الله‌وردی» با «مهری بهفر» کسی شبیه فردوسی | یادداشت من در سال ۸۷ درباره‌ی مهری بهفر سه شنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۰ برچسب‌ها: آرش الله‌وردی, آموزش, آگاهی‌نامه, بهفر, شاهنامه, نقد ادبی, پژوهش, کلاس RSS نظرات این نوشته نظر شما چیست؟ | دنبالک « قصه از کجا شروع شد؟! دیدگاه شما […]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *