چقدر سیب‌زمینی بهت نمیاد!

ما همه جور موجی دیده بودیم، به‌جز موج «سیب‌زمینی نخواهی»! آن هم از مبدا تا مقصد!
محصول سیب‌زمینی را که برداشت کردیم، بابا گفت «خاک بر سرت که آخر عمری باعث سرشکستگی شدی. عمری با آبرو زندگی کردم! آخه بعد از برجام کسی سیب‌زمینی و پیاز و شلغم و اینجور محصولات عامه‌پسند می‌کاره؟ رامبوتان، جاک‌فروتی یا لانگستی بکار، تا کامروا شوی!»
شبانه سیب‌زمینی‌ها را می‌بردم به بازار که پلیس فرمان ایست داد. ایستادیم. سگ‌های سیب‌زمینی‌یاب جوگیر شدند و پریدند توی بار و اعلام کردند «واق!» یعنی که سیب‌زمینی پیدا کردیم.
فکر نکنید زبان سگ بلدم. واقش معنی دیگری نمی‌توانست داشته باشد.

پلیس گفت «خجالت نمی‌کشی با این همه سیب‌زمینی تردد می‌کنی؟! می‌خوای نتایج انتخابات رو دستکاری کنی، هان؟! بزن کنار!»
+ ولی ما اصلا نامزد انتخاباتی نداریم!
– دیگه بدتر. باید نامزد انتخابات بشی، که توقیف بار قانونی باشه! با ما همکاری کن، که بهت تخفیف بدیم، مشتری بشی!
تعهد دادم طرح «فروش نامحسوس سیب‌زمینی» را اجرا کنم.
چند تن سیب‌زمینی را چپاندم توی کیسه‌های یک کیلویی و با چهار پنج تا کیسه رفتم که آب‌شان کنم.

یکهو یادم افتاد سال‌ها پیش، از یکی از همسایه‌ها چند تا سیب‌زمینی قرض گرفته بودم. بهترین زمان بود که بارم را سبک کنم!
سوار تاکسی شدم. موقع پیاده شدن، با کرایه یکی از بسته‌ها را به راننده دادم. گفت: این خیلی زیاده، همین بسه. سیب‌زمینی خیلی استراتژیکه. سرنوشت یه عده با اینا رقم می‌خوره. ما که شرکت می‌کنیم. این رو به یه آدم مستحق برسون که تحریم کرده!
هزار تومان برداشت و سیب‌زمینی را پس داد. جوری که انگار دوست داشت بزند توی صورتم!

پیاده شدم، رفتم در خانه همسایه قدیم. آمد دم در. شناخت. شروع کرد به زنجموره کردن. گفتم: بذار اول بگم چیکار دارم، بعد قرشمال‌بازی کن.
گفت: این روزها همه یادشون افتاده که چند سال پیش از من چند تا سیب‌زمینی قرض گرفته‌ان. سیب‌زمینی اون موقع ارزشی نداشت، رشوه نبود. الان بفهمن من از تو سیب‌زمینی گرفته‌ام، کارم ساخته است. جهان عوض شده. تا کسی ندیده‌ات، زود بزن به چاک!

باید سیب‌زمینی مانده را خرج یک دوست می‌کردم. به خانه یک دوست قدیمی رفتم. چنان از من متنفر شد که می‌خواست سیب‌زمینی‌ها را بگیرد و پرت کند توی جوب آب. ولی چون خشکسالی شده و آب برای خوردن هم نداریم، دستش بسته بود. فقط گفت «بروم که ریختم را نبیند.»

امکان انداختن سیب‌زمینی‌ها منتفی بود. فروشگاه بزرگ سیب‌زمینی راه انداختم. اولین مشتری که آمد، گفت «سیب‌زمینی دارید؟!»
– ۶۳ درصد این مغازه رو سیب‌زمینی برداشته. نمی‌بینی؟
+ دیگه چی دارین؟!
– محصول انحصاری ما سیب‌زمینیه.
+ انحصار حال می‌ده. یه کیلو بدین!
تا کیسه را گرفت، شروع کرد به جیغ کشیدن. حنجره‌اش که ورم کرد، گفت: خجالت بکش. سیب‌زمینی می‌دی به مردم؟!
+ خودت خواستی!
– حالا من گفتم، تو باید سوء استفاده کنی؟!
خلاصه «از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود»
ولی خوشحال بودم که سیب‌زمینی دیگر وسوسه‌انگیز نیست!
حکیمی رد می‌شد، گفت: لازم نکرده خوشحال باشی. سیب‌زمینی هنوز هم وسوسه‌انگیزه. بستگی داره چه کسی بده! هر کس باید چیزی بده که به قیافه‌اش بیاد. چیزی که تو باید می‌دادی، سیب‌زمینی نبود!

مجله خط خطی | شماره ۶۹ | ویژه‌نامه نوروز ۱۳۹۶

در این باره بخوانید:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *