خاطره‌های عبوری

تهران برای من محل گذر بود، از کودکی. رد بشویم برویم خانه دایی مهدی در قلهک، محله زعفرانیه.
یا برویم کوکاکولا خانه «خانوم تهرانی» که موهای سفید بلند داشت و خودِ خودِ مادربزرگ توی قصه‌ها بود.
رد بشویم برویم دندانپزشکی، که توی شهر ما نبود. خیلی چیزها نداشتیم و باید از خیابان‌های تهران رد می‌شدیم و می‌رسیدیم به امکانات.
اما کم‌کم از خانه دایی مهدی در قلهک چشمم افتاد به کوه‌های شمال تهران که ما اسمش را گذاشته بودیم «کوه دایی مهدی»
کم‌کم زیبایی‌های تهران به چشمم آمد و بعد حیفم آمد از روزهایی که هی از خیابان‌های تهران رد شدیم و فقط رد شدیم.

هر پنجشنبه می‌رفتیم باشگاه بانک سپه، در تخت‌طاوس، و این همه پنجشنبه برای بازگشت، از میدان بهارستان رد می‌شدیم.
بابا گفته بود این مجلس شورای ملی است. اما برایم مهم نبود. شاید چون کتاب تاریخ مدرسه را به یادم می‌آوردم و ترجیح می‌دادم که فراموش کنم.
و این همه پنجشنبه زیبایی مجلس شورای ملی، مسجد باشکوه سپهسالار و بازار تهران و … را از دست دادم.

اما کم‌کم فهمیدم تهران فقط یک شهر شلوغ و پلوغ نیست که باید سریع رد بشوی و بروی.
زیبایی‌های تهران به چشمم آمد و من دلبسته تهران شدم.
نه دلبسته شیک‌سازی و مدرن‌سازی‌های جدید تهران. دلداده مرکز شهر، و هر اثری که از دهه‌های قبل به جا مانده بود.
دوست دارم در دهه چهل تهران می‌بودم. پس هر وقت به تهران‌گردی می‌رفتم توی ذهنم چند دهه عقب می‌رفتم و تهران دهه چهل را بازسازی می‌کردم.

یکی از قرارهای همیشگی من با تهران در خیابان جمهوری بود. جایی در فاصله چهار راه مخبرالدوله (مترو سعدی) تا چهار راه فردوسی.
شلوغ بود و خیلی از مغازه‌ها شیک و پیک شده بودند. اما یک ساختمان پلاسکو بود که بار همه نوستالژی مورد نیاز من را تامین می‌کرد. حتی اسمش.
حالا نمی‌دانم وقتی که تنش را از روی زمین جمع کنند، دفعه بعد، خیابان جمهوری برایم چه حال و هوایی دارد.

شاید شبیه به حال و هوای نبودن ساختمان چهار طبقه خانه عمه وجیهه که کودکی ما آنجا سپری شد و بعدها واگذارش کردند و ما یک شب رفتیم که سری به آن بزنیم و چشم و گوش و وجودمان را پر از خاطره کنیم. تا نگاه‌مان را پرت کردیم، رفت و رفت و به هیچ کجا نرسید. جای آن خانه خالی بود. هیچ بود.

هفته‌نامه چلچراغ | شماره ۶۹۵

در این باره بخوانید:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *