ما رنگی شدیم!

man-o-babam-2

صبح که بیدار شدم، دیدم همه جا رنگی شده. فکر کردم هنوز خواب می‌بینم. خودم  را نیشگون گرفتم، و گفتم آخ!
بابا روی تختش قل خورد. بابا را تکان دادم. بیدار شد. تا چشمش باز شد چشم‌هایش درشت شد و پتو را کشید روی سرش. پتو را از روی صورتش کنار زدم. هنوز چشم‌هایش درشت بود. گفت: اینجا چرا اینقدر یک جوری شده؟!

با عجله به پشت بام رفت و آنتن را چرخاند. به‌دو پایین آمد. هنوز همه جا رنگی بود. چند بار دیگر روی بام رفت و آنتن را چرخاند، اما سیاه و سفید نشد! دلم برای بابام سوخت. با هیکل چاقش این همه دوید! بابام آخر سر آنتن را کند و انداخت بیرون!
بابا رفت و در کمد لباس‌هایش را باز کرد. جا خورد. در کمد را بست. دوباره باز کرد. توی کمد بابا کلی لباس‌های رنگی بود که تا دیروز همه‌شان یا سیاه بودند یا سفید!
من هم رفتم سراغ قفسه‌های کتاب بابا. آنجا هم کلی کتاب‌ها رنگارنگ بود.

پنجره را هم باز کردم که ببینم بیرون چه رنگی شده. خط‌های رنگی و کمانی توی آسمان بود. بابا کنار من آمد و دست روی شانه من گذاشت و با هم آن را نگاه کردیم!
بعد بابا سراغ صفحه و مهره‌های شطرنجش رفت. مهره‌ها سیاه و سفید مانده بودند. بابا با عجله رفت آنتن را از بیرون برداشت و برد روی بام نصب کرد. اما مهره‌ها رنگی نشدند.
بابا تعجب کرد و گفت: همان بهتر که اینها رنگی نشوند. یادگار آن وقت‌هاست که همه چیز سیاه و سفید بود!

هفته‌نامه چلچراغ | شماره ۶۸۹

در این باره بخوانید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *