حیف است که من بمیرم!

abbas-kiarostami

گفت‌وگوی #عباس_کیارستمی و #آیدین_آغداشلو که در ویژه‌نامه نوروز ۹۲ #روزنامه_شرق منتشر شده بود، از آن گفت‌وگوهای جذاب و خواندنی و پر از شوخی و نکته است. بلندی گفت‌وگو پیش خاطره‌های این دو کم می‌آورد!
روح خیامی در کلمه‌های #کیارستمی موج می‌زند. تلخی و خوش‌باشی همزمان را از توی حرف‌هایش می‌فهمی.
بخش‌هایی از این گفت‌وگو را در «ماتینه» بازنشر می‌کنم. بخش اول بیشتر گرد موضوع «مرگ» می‌گردد. بخش دوم را هم می‌گذارم برای شوخی‌های پراکنده کیارستمی و آغداشلو.
* * *

آغداشلو: مردن امر پیچیده و حساسی است. اینکه آدم باوقار بمیرد، گریه و زاری نکند و آویزان دیگران نشود و نگوید نجاتم بدهید!

کیارستمی: فکر نمی‌کنم ما به این روز بیفتیم. یک بخشی از این، نه به‌‌دلیل خِرد بلکه به‌خاطر کودکی است. ممیز به خاطر اینکه سن و بیماری‌اش را قبول نمی‌کرد، باورش نمی‌شد قرار است بمیرد. مگر بچه‌ها بیماری و سن را قبول می‌کنند؟ به این دلیل فکر نمی‌کنم این خطر ما را تهدید کند که به التماس بیفتیم. البته ما که رفتنی نیستیم. مرگ مال همسایه است!

آغداشلو: بله سرطان را دیگران می‌گیرند!
کیارستمی: فرهادیان می‌گفت «این همه شاهد بودیم دیگران مردند و ما نمردیم. پس دیگر نمی‌میریم!»

آغداشلو: مهدی رضا قلی‌‌زاده تعریف می‌کرد استاد حسین بهزاد بیمار شده بود و دکتر بالای سرش آورده بودند. وقتی دکتر در حال معاینه‌ کردنش بوده، حسین بهزاد یکباره آستین دکتر را گرفته و گفته بود: دکتر نذار من بمیرم، من حیفم!

کیارستمی: احتمالا این را از قول دیگران شنیده بود که #مرگ مال دیگران است، شما حیف هستید و باید زنده بمانید!
آغداشلو: نه، خودش هم ـ البته به‌حق ـ فکر می‌کرد آدم مهمی است.

کیارستمی: به نظرم موقعی این اتفاق می‌افتد که آدم کار ناتمام نداشته باشد. ما که تا آخر عمرمان کارهای ناتمام داریم. اگر قبل از اینکه کارهایمان تمام شود ما را ببرند، یه کمی ناخوشایند است!

کیارستمی: من شنیده‌ام می‌شود در قسمتی از منزل‌تان شما را دفن کنند، مشروط بر اینکه آن مکان را موقوفه اعلام کنید. تو هم می‌توانی اینجا را به دولت واگذار کنی.

آغداشلو: اینجا که متعلق به من نیست!
کیارستمی: تو وصیت کن که می‌خواهی همین‌جا دفنت کنند؛ دولت خودش اینجا را از یارو می‌گیرد!

* درمان‌ جوش صورت و چپ‌گرایی

آغداشلو: زمانی اعتقاد بر این بود که اگر چپ نباشید روشنفکر نیستید.
کیارستمی: در دوران بلوغ صورت شما جوش هم می‌زند ولی نباید آن را به‌عنوان یک اصل اعلام کنید (خنده) وقتی جوش‌های صورت خوب می‌شوند پس در مورد چپ‌گرایی هم می‌شود فکر کرد!

* کرمی که آخ نمی‌گوید!

آغداشلو: یکی از اولین شک‌های فلسفی من در مدرسه جم قلهک شکل گرفت! از یک شوخی خیلی معمولی و بامزه.
آقای نباتی معلم طبیعی ما بود. معلمی متدین بود و در عین حال داروین تدریس می‌کرد و باید داروین را با خودش آشتی می‌داد!
یک‌بار که در حال تدریس بود فکر کرد باید به‌گونه‌ای ما را با این نکته آشنا کند که همه امور جهان همانی نیست که در کتاب دروس طبیعی آمده و چیزهایی هست که علم نمی‌تواند جوابشان را بدهد. پس شروع کرد به گفتن این قصه که اخیرا کرمی عجیب در دنیا پیدا شده که هر قدر زیر اشعه گذاشته‌اندش نمرده! زهر در دهانش ریخته‌اند و باز هم نمرده! در سرمای زیاد هم منجمدش کرده‌اند باز هم نمرده! با حرارت زیاد هم نمرده و…
منتظر بود ما شگفت‌زده شویم و بگوییم جل‌الخالق! که البته این شگفتی برای ما به وجود آمده بود. همکلاسی‌ای به نام بهرامی داشتیم که یک‌باره گفت آقا اجازه! و آقای نباتی هم در اوج هیجان گفت: بله بفرمایید. بهرامی هم گفت آقا اجازه! خُب لگدش کنند! [خنده زیاد]
کیارستمی: خیلی قشنگ بود. فلسفه خوبی داشت.

* وقت، کی طلاست؟!

کیارستمی: بهرامی هیچ‌وقت انشا نمی‌نوشت. آدم بزن‌بهادر و بامزه‌ای بود. معلم انشایمان از او خواست انشایش را در مورد «وقت طلاست» بخواند. او هم شروع به خواندن کرد: «موضوع انشای ما وقت طلاست. همه اعتقاد دارند وقت طلاست، من هم قبول دارم، اما بستگی دارد که در چه مواقعی. مثلا ما منتظر دختر خانمی هستیم و او نمی‌آید. چطور می‌توانیم اعتقاد داشته باشیم که وقت طلاست؟!
اما اگر شما خیال می‌کنید که وقت طلاست، من هم وقت طلای شما را بیش از این نمی‌گیرم و به انشای خود خاتمه می‌دهم.»
بعد که معلم دفترچه‌اش را نگاه کرد، دید انشایش را از روی کاغذ سفید خوانده! [خنده]

* از منیر نترسیدی، از آیدین هم نترس!
کیارستمی: بهمن مستندی که برای «منیر فرمانفرمایان» می‌سازد به هیچ عنوان زمان ندارد. وقتی به بهمن گفتم «چرا درباره آیدین فیلم نمی‌سازی؟!» گفت «از آقای آغداشلو می‌ترسم!» گفتم «تو از منیر نترسیدی، از آیدین می‌ترسی؟»

* طبیعت‌گرا با تمایل به بیابان!
کیارستمی: بعضی‌ها می‌گویند ایراد تو در این است که متعهد نیستی. من می‌گویم فقط به خودم متعهد هستم. روزهایی می‌خواستم فیلم اجتماعی و معترض بسازم، اما الان دیگر جان اعتراض ندارم. جامعه و تعریفم از جامعه دیگر برایم متفاوت شده. زمانی بود که می‌خواستم از حقوق خلق دفاع کنم اما الان تعریف خلق برای من تغییر کرده است.

آغداشلو: الان باید از حقوق خودت در مقابل خلق دفاع کنی! [خنده]

کیارستمی: من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند! زمانی می‌گفتم طبیعت‌گرا هستم و الان می‌گویم می‌خواهم سر به بیابان بگذارم. نحوه بیانش متفاوت است.

* گوساله‌ای در دانشگاه!
آغداشلو: برای من خیال‌انگیز بود که وارد دانشگاه تهران شوم! از آقای «امی» به‌خاطر اینکه در جبر به من یک و در هندسه ۵/۰ داده بود دل‌خوشی نداشتم و حتی کینه نوجوانانه به او داشتم. همین که دیپلمم را گرفتم- و همه دروس طبیعی را مثل شعر از بر کردم تا قبول شوم و نمراتم را با این دروس پر کردم- در دانشگاه تهران قبول شدم.

پیش خودم و در ذهن خامم نیت کرده بودم حالا که دیپلمم را گرفته و وارد دانشگاه شده‌ام اگر آقای امی را در جایی ببینم باید یقه‌اش را بگیرم. جوان و قوی هم بودم و ممکن بود هر بلایی سر آقای امی بیاورم!
قبول شده بودم و داشتم در سایه درختان دانشگاه در پیاده‌رو قدم می‌زدم تا وارد ساختمان دانشکده هنرهای زیبا شوم که از دور آقای امی را دیدم که در حال آمدن به سمت من بود. مثل همیشه کیفی پر و پیمان هم در دستش بود و سلانه سلانه در پیاده‌رو قدم می‌زد. به سرعت به سراغش رفتم تا عهدم را ایفا کنم و او را بزنم!
تا مرا دید نگاهی به من کرد و گفت: گوساله تو اینجا چه کار می‌کنی؟
یک‌مرتبه پروبالم ریخت و مودب شدم و تبدیل شدم به همان محصل کلاس ششم!
گفتم «قربان، من در این دانشکده قبول شده‌ام!»
نگاهی به من کرد و گفت گند بزنند دانشکده‌ای را که تو را قبول کرده! (با خنده) گفتم ببخشید اجازه می‌دهید من بروم؟ گفت: برو گمشو!
من هم با گوش آویزان برگشتم و او هم راهش را ادامه داد و دیگر هیچ‌وقت پس از آن او را ندیدم.

* بازنشر از سالنامه شرق برای نوروز ۹۲

در این باره بخوانید:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *