قرارِ آوازیِ چهارشنبه‌های بی‌قرار

Amoo-Class

عمویم بود و استاد آوازم و چیزی بیش از این.

چهارشنبه‌ها که روز کلاس آواز بود نشد که کلاس تعطیل بشود. منظم بود. حتی روزهای سختی بیماری و حتی این روزهای آخر که نحیف و ناتوان شده بود.
مگر ضرورتی بود که نمی‌آمد. مثل ضرورت مرگ که باعث شد قرار آوازی چهارشنبه‌های ما بی‌قرار بشود.

«محمود مومنی» نمی‌خواست آدم معمولی باشد. از عکاسی کردنش از نوجوانی که هنوز عکاسی تفریح همگانی نبود، پیدا بود. از تلفن زیمنس تمیزی که خریده بود. از ملاطفتش حتی با ماشینی که زیر پایش بود.

به همین خاطر بود که زودتر از موعد، از کار رسمی بیرون آمد و رفت دنبال هنر، پیِ آواز؛ با همان نظم و پشتکار و البته بی‌عجله.
شاید این یکی خیلی هم خوب نبود! شاید اگر کمی عجله می‌کرد، چند آلبوم خوب و حسابی منتشر کرده بود. خیلی اهل ویترین نبود. اهل کار بود.

اولین بار که روی صحنه رفتم و مجری شدم،‌ به حمایت او بود. حمایتی که همیشه بود.

رادیوی ماشین تر و تمیزش همیشه روی موج رادیو فرهنگ بود، به‌هوای من. حتی وقتی به خلوت باغچه‌اش می‌رفت، صدای رادیو را بلند می‌کرد که صدای من را بشنود. از روزی که صدایم را از رادیو نشنید، موجش را عوض کرد و بعد هم آن را خاموش کرد!

ادبیات خاص خودش را داشت. با رگه‌های قوی طنز که در کلام او و البته در کلام خویشاوندان ماست.

جدی و منظم و باجذبه بود. اما مهربان و دلسوز و عاطفی هم بود. رک و صریح بود و شاید این رک بودنش در زمانه‌ای که دو دوزه‌بازی و قایم‌باشک‌بازی کار آدم بزرگ‌ها شده، کمی عجیب و گزنده هم به نظر می‌رسید. اما همان بود که بود: یکرنگ و بی‌شیله پیله بود.

امیدش پایان نداشت. شش سال با بیماری جنگید. حتی همین روزهای آخر، روی تخت بیمارستان، هم امیدوار بود. هر چند که انگار این دو سه روز آخر کمی ترسیده بود.

فکر می‌کنم حتی حالا امیدهایش را با خود، نه به گور، که به دنیایی دیگر برده است.
امید به تنبک‌نوازی علیرضا، به نوازندگی محمدرضا و حامد، به آواز خواندن من، به سمعک گذاشتن آقاجون، به جوشکاری نکردن بابای من بدون عینک، به کباب‌بازی فامیل روی اجاق توی باغچه‌اش، به عمل جراحی زانوی زن‌عمو محبوبه، به هنر را پیشه کردن آرش و مهرداد و مسعود و همه بچه‌های فامیل، به همیشه خندیدن نوه‌هایش صبا و سوگند و یاسمین و حسین و ابوالفضل، به بلند شدن بوی آبگوشت چرب و چیلی، به رفاقت پسرخاله اصغر، به قربان صدقه رفتن‌های آبجی وجیهه و زینت و نرگس، به از ته دل خندیدن و ریسه رفتن، به کمانچه کشیدن ریحانه، به خوشبختی حمیدرضا…

ای… ای… ای عمو جان
حالا هر وقت آواز می‌خوانم یا حتی زمزمه می‌کنم، تو در خاطر منی. صدای تو لا به لای این همه دستگاه و گوشه، حتی گوشه‌های عجیب و غریب که می‌دانستی و می‌خواندی، توی گوش من پیچیده. کاش قرار چهارشنبه‌های آوازی ما مثل گذشته بود…

محمدعلی مومنی
چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۹۵

در این باره بخوانید:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *