رادیاتور داشتن هنر نمی‌باشد!

40cheragh-573-jhiyan

«کجاست این آفتابه؟!»‌ پرسش تابستانی خانه‌ی ما بود. ربط مستقیم به تابستان نداشت. ربطش به سفر بود. تا صحبت از سفر می‌شد باباجان می‌گفت: یادمان باشد آفتابه را ببریم.
مامان جان می‌گفت: داداشم را هم ببریم.
پدر جان می‌گفت: داداشت دیگه چرا؟
بعد از این پرسش توافق می‌شد که هم آفتابه و هم دایی جان را به سفر ببریم.
باباجان در به در، دنبال آفتابه می‌گشت و می‌گفت: تا آفتابه پیدا نشه، مسافرت بی‌ مسافرت.


دایی جان که یکی از مفاد طرف توافق بود، می‌گفت: حالا این همه مردم می‌روند مسافرت، حتما آفتابه می‌بندند روی باربندشان؟
باباجان که منتظر بود به آن یکی مفاد توافق گیر بدهد گفت: خودت که می‌دونی، برای خودم نمی‌خوام. این ژیانه. توی راه داغ می‌کنه. باید یکجور خنکش کنم؟
دایی جان می‌گفت: ژیان که رادیاتور نداره. با هوا خنک میشه. من خودم ژیان‌شناسم.
باباجان می‌گفت: حالا چون رادیاتور نداره، نمیشه از آفتابه استفاده کرد؟ حتما باید رادیاتور پیکانت رو به رخ من بکشی؟
تا توانی دلی به دست آور/ رادیاتور داشتن هنر نمی‌باشد!
در ضمن بالاخره من باید بدونم کجاست یا نه؟ انگار آب شده رفته توی زمین!
دایی‌جان گفت: آفتابه که آب می‌گرفتی همه عمر / دیدی که چگونه آب، آفتابه گرفت؟!
بابا که جواب نداشت بدهد، نگاهی به ما کرد و یکهو تشرمان زد که «برین کنار ببینم. توی دست و بال نباشین»
آقاجون که آمد توی حیاط من جرات کردم که اعلام کنم آفتابه را من برداشته‌ام…

متن کامل در
هفته‌نامه «چلچراغ» | ۱۴ تیر ۱۳۹۳ | شماره ۵۷۳

در این باره بخوانید:

یک پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *