تو که چشمات خیلی قشنگه، چرا؟

ghalibafمستند داستانیِ
تفکیک جنسیتی در بهشتِ* قالیباف!

با هنرمندیِ
آقا محمدباقر خانِ قالیباف
جهان پهلوان حسین رضازاده
الهه راستگو معروف به الی گوراست
احمد مسجدجامعی
مهدی چمران
فاطمه دانشور
و جوانک کت و شلوارپوش!

موسیقی: آقا عبدالحسین مختاباد
مشاور طرح: رضا شکراللهی
پخش از ماتینه

 

 

از آسمان کاغذ می‌بارید؛ با سربرگ شهرداری تهران، در یک روز گرم تابستان!
الهه راستگو (معروف  به الی گوراست) پشت پنجره نشسته بود، نوشیدنی خنک می‌نوشید و در این فکر بود که از آسمان و زمین نشانه‌ی خدمت می‌بارد. حتی میز خدمت. لا به لای کاغذها، یک میز هم گروپ پایین افتاد!

توی همین فکر‌ها بود که فاطمه دانشور در اتاق را به تندی باز کرد و از همان دور شروع کرد به جزع و فزع که «الی جان کجایی؟ بیا که قالیباف داره اسباب و اثاثیه همه‌ی ما رو می‌ریزه توی خیابون.»
الهه راستگو گفت: «اوا، پس این کاغذها که از آسمون می‌بارید، کار محمدباقر بود؟ خاک به سرم. نکنه اسباب و اثاثیه‌ی من رو هم پخش خیابون کرده باشه؟»
فاطمه دانشور گفت: همه رو!

الی گفت: رای بهش دادم که این کارها رو بکنه؟ حرفش چیه؟
– می‌گه خانم‌ها نباید توی شهرداری بمونن.
– پس چی کار به کار شورا داره؟
– چه می‌دونم خواهر. اینا رو از خودش بپرس. بدو قربونت برم. قالیباف از تو حرف‌شنوی داره. سر اون رای که باید به هاشمی می‌دادی و به اون دادی، مدیونته. بیا ببین چشه؟

دانشور و راستگو بدو بدو رفتند طبقه‌ی بالا. اعضای شورای شهر مثل گود زورخانه دور سالن ایستاده بودند و قالیباف عصبانی و برافروخته را تماشا می‌کردند که هی می‌گفت: باید برن پی کارشون. من در قبال بنیاد خانواده مسئولم!
الی راستگو رفت جلو گفت: آقا محمدباقر! منم، من، الهه راستگو… رای تعیین‌کننده… چشماتو باز کن. ببین منو. یادت می‌آد؟
باقر گفت: راستگو برو کنار. خودت هم باید جمع کنی بری.
راستگو تا این حرف را از قالیباف شنید چهره‌اش در هم رفت و گفت: از کی تا حالا شهردار واسه شورای شهر تعیین تکلیف می‌کنه؟

باقر به یک جوان کت و شلوارپوش گفت: چنده؟
جوان یک تابلو نشان داد. باقر بیشتر آمپر چسباند و گفت: بفرما، ما داریم وقت خدمتگذاری رو از دست میدیم.
مسجدجامعی گفت: آقاباقر، خدمتگزاری با «ذ» نیست، با «ز» است.
قالیباف گفت: شما از توی گفتار هم غلط املایی می‌گیرین؟

راستگو قالیباف را باد زد. به چمران و رضازاده اشاره کرد که بیایند کمکِ بادی بدهند، بلکه حالش جا بیاید. رضازاده گفت: خانوم راستگو! من تخصصم کارهای قدرتیه. بادزدن کسر شأنه واسه ما.
راستگو گفت: جهان پهلوان جان! قربون مدال‌های طلات برم! اینم نیاز به قدرت داره. من از کت و کول افتادم. اصلا در ساختار قدرت، باد خیلی اهمیت داره. بیا بزن پهلوون.
مسجدجامعی با یک لیوان آب خنک جلو رفت، داد به قالیباف. گفت: بیا قالیباف. این «آب خوشه» از طرف ما اصلاح‌طلب‌ها. ما دوست داریم آب خوش از گلوت پایین بره. با ما به از این باش که با اصولگرایانی.
باقر لیوان آب را پس زد و گفت: این آب خنکه. شما دوست دارین من آب خنک بخورم.

فاطمه دانشور به مختاباد گفت: آقا عبدالحسین! الهی پیر بشی. می‌گن موسیقی برای آرامش خیلی مفیده. یه دهن آوازی چیزی بخون، بلکه آقا محمدباقر آروم بگیره.
مرتضی طلایی گفت: آیا وظیفه‌ی شهرداری ترویج موسیقیه؟ «شهاب مرادی» می‌دونه؟
مسجدجامعی لیوان آب را سرکشید و گفت: اگه آب خنکی هست، مال ما. بخون عبدالحسین.
عبدالحسین: به قربون خمِ… به قربون خمِ… زلف سیاهت… زلف سیاهت…
قالیباف گفت: نخون عبدالحسین، نخون. من موهام سیاهه؟ من اصلا زلف دارم که سیاه باشه؟ وظیفه‌ی ما آموزش موسیقیه؟
فاطمه دانشور گفت: حالا آقاعبدالحسین که آموزش نداد. یه دهن آواز خوند. آخه چرا با خودت همچین می‌کنی؟

قالیباف از جوان کت و شلوارپوش پرسید: چنده؟
جوان تابلو را نشان باقر داد. باقر گفت: داره تموم می‌شه. خدا مرگم بده.
مسجدجامعی پرسید: این چی هست قالیباف؟ روزشماره؟
قالیباف گفت: روزشمار چیه؟ ثانیه‌شماره. ثانیه‌شمار انتخابات!
حرف من یه کلامه. خانم‌ها باید برن دنبال کارشون. من از حسین رضازاده که از همه بزرگ‌تره می‌پرسم…
مسجدجامعی گفت: آقای شیبانی از همه بزرگ‌تره.

رضازاده گفت: بالاخره این جهان پهلوان هم بزرگه دیگه. حسین جان! این درسته که ما هی تراکم بفروشیم و به فکر نهاد خانواده نباشیم؟
رضازاده کمی زیر لب محاسبه کرد و گفت: تراکم؟! نه دیگه آقا. واقعا درست نیست.
قالیباف گفت: بفرمایید. این جهان‌پهلوان، دنیادیده است. وظیفه‌ی ما که فقط برج ساختن نیست. ما باید کمک کنیم خانم‌ها برن سر خونه و زندگی‌شون، نهاد خانواده تقویت بشه.
«درست نیست که تعداد ساعت‌هایی که یک نفر با غیرمحرمش توی شهرداری می‌گذرونه، از تعداد ساعتی که با محرمش می‌گذرونه بیشتر بره.» درست می‌گم پهلوون؟
رضازاده گفت: چی بیشتر بره؟!

قالیباف گفت: این‌جاش رو مشهدی گفتم، بیشتر بشه.
رضازاده من و مون کرد و گفت: نامحرم؟!
قالیباف گفت: آره دیگه، نامحرم.
رضازاده چشم‌هاش دو دو زد و گفت: یعنی چند ساعت؟
قالیباف گفت: یا ابالفضل! چی چند ساعت پهلوون؟!

مسجدجامعی رضازاده و قالیباف را از هم نجات داد و گفت: این‌جوری که باید زن و مرد، همه رو، از شهرداری بریزیم بیرون.
قالیباف لبخند انتخاباتی زد و گفت: من خانم‌ها رو عرض کردم.
مسجد جامعی گفت: مردها هم همین‌جوری‌ان دیگه. بیشتر وقت‌شون رو باید توی شهرداری بگذرونن.
قالیباف گفت: ئه؟ خب… اصلاً حالا اگه گذاشتی یه آب خوش از گلوی ما پایین بره؟

احمد حکیمی‌پور گفت: آخه ناسلامتی اینجا بهشته. مردم نمیگن این چه بهشتیه که زن و مردش از هم تفکیک شده‌ان؟
قالیباف گفت: خانم‌ها اگه توی خونه می‌نشستن بچه‌هاشون رو تربیت می‌کردن، این بچه‌ها به من رای می‌دادن، من الان این‌جا نبودم. جای من توی بهشت نیست.
چمران کت و کول باقر را ماساژ می‌داد گفت: همه جاشون تو بهشته. باید برن.

خبرنگاری نوشت: «قالیباف: جای من توی بهشت نیست»
جوانک کت و شلوارپوش نگاهش به تیتر خبرنگار افتاد و گفت: «تشویش اذهان عمومی؟!»

فاطمه دانشور گفت: آقای قالیباف! تو که لباس‌های کاپیتانی می‌پوشی همه شیفته‌ات می‌شن، همون رأیی هم که توی تهران آوردی خانم‌ها بهت دادن. به خاطر خوش‌تیپ بودنت. به خاطر لباس‌های کاپیتانی‌ت. به خاطر چشمای رنگی‌ت. یادت نیست مگه؟ «تو که چشمات خیلی قشنگه…»
قالیباف گفت: توک چشمای مو؟ ببینم توک چشم کجای چشمه؟! راست بگو.
الهه راستگو گفت: راست چیه سردار؟! من راستگو ام، الهه راستگو…

قالیباف باز از جوان کت و شلوارپوش پرسید چنده، و جوان باز هم تابلو را نشان قالیباف داد.
قالیباف گفت: ای وای! چرا این‌قدر کم رفت؟
جوان گفت: کم رفت یا تند قربان؟
قالیباف گفت: می‌گم چرا این‌قدر کم شد؟
جوان گفت: آهان! چون ثانیه‌شماره قربان.
قالیباف گفت: خب اگه روزشمار بود، با این سرعتی که داره می‌ره، الان تموم شده بود، وقت انتخابات بود!

الهه راستگو پرسید: حالا میز من کوش؟ کاغذام کجان؟
محمدباقر گفت: میز کار خانم‌ها و آقایون باید از هم جدا باشه. من دیدم میز شما و آقای ساعی یکیه. منم انداختمش بیرون.
ساعی عصبانی شد و گفت: خوب میز رو جدا می‌کردیم. این چه کاری بود؟
قالیباف گفت: ببین آقا هادی، میز رو که نمی‌شه جدا کرد. مشکل رو باید از بیخ حل کرد. به خانم ابتکار هم شرایط جدید رو اعلام کنید.

حکیمی‌پور گفت: هوا خیلی گرم شده. آقای قالیباف! خانم ابتکار زیر نظر رییس‌جمهوره، نه شهرداری.
مهدی چمران گفت: ایشالا دور بعدی باقر جان. اصلاً غصه نخور.
و باقر باز از جوان کت و شلوارپوش پرسید: چنده؟

و جوان باز هم ثانیه‌شمار انتخابات را نشان داد.

پی‌نوشت:
منظور از «بهشت» ساختمان شهرداری تهران است که به نام خیابانش شناخته می‌شود و به آن می‌گویند «ساختمان بهشت»

در این باره بخوانید:

یک پاسخ

  1. مهتاب سعادت گفت:

    من نمیدونم موضوع سیاست رو از آقایون بگکیرن واقعا بعدش بیشتر به چه موضوعی علاقه نشون میدن و به چه سمتی کشیده میشن!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *