خدمت‌هایی که کردم

پدرجان می‌گفت: پسرم اگر کارت پایان خدمت نداشته باشی، همین عباس آقا سوپری هم به تو چیزی نمی‌فروشه!»
پدرجان راست می‌گفت. با هماهنگی پدرجان با عباس آقا سوپری، از وقتی فهمیده کارت پایان خدمت ندارم، ماست هم به من نمی‌فروشد!

روز اول که رفتیم پادگان یک سرباز عصبانی دستور داد: «پا بکوبید.» گفتیم «آقا اجازه؟!» گفت «ورندل*» گفتم «داداش…» گفت: «شرپنل*! دو روز اضافه خدمت براش بنویس. باید بگی جناب سرهنگ»
گفتم «لباست که شبیه ماست» گفت «من پخ‌ام از توی آش‌خور بالاتره» پرسیدم «چیت؟» گفت: «پخ‌ام، پایه‌ی خدمتم. اینجا بلبل زبانی موقوفه. اینجا محل خدمته.»
البته بیرون از اینجا کسانی که شوق خدمت داشتند، زیاد حرف می‌زدند و زیاد مصاحبه می‌کردند.
گفت: «درس اول: کسی که پخ‌اش از تو بیشتر باشه، دستور میده. تا میله پرچم بشمار سه کلاغ‌پر میری و برمی‌گردی. بشمار یک…»
*
جناب سرهنگ اصلی که آمد، گفت: اینجا شایسته سالاری حاکمه. هر کس بگه چه کاری بلده، که از توانمندیش استفاده بشه.
آشپزها به آشپزخانه رفتند، مکانیک‌ها به تعمیرگاه، راننده‌ها به ترابری، کیسه‌کش‌ها به گرمابه، عشق تفنگ‌ها هم به اسلحه‌خانه.
هنر نویسندگی در خدمت در دسته‌ی «قرتی‌بازی» جا دارد. جناب سرهنگ گفت «اینجا جای اینجور کارهای تر و تمیز و بهداشتی نیست»
پس برای ساخته شدن و آبدیده شدن به واحد نگهبانی معرفی شدم! اولین پستم نگهبانی از سرویس بهداشتی بود.
آشنایی پیدا کردیم که توصیه کرد «با توجه به توانمندی‌های ایشان، محل خدمت تغییر کند»
از فردا شب نگهبانی از کتابخانه‌ به من سپرده شد.
*
پدرم همیشه می‌گفت «شرایط هر چی سخت‌تر باشه، خدمتت بیشتر ارزش داره.
البته من پست و مقام را دوست ندارم و بعد از سربازی به همان کار فرهنگی خودم باز می‌گردم. همه‌ی خدمتگزاران اینگونه‌اند. اما برای ایجاد شرایط سخت‌تر، روزی چند بار روی زمین می‌خوابیدم و غلت می‌زدم!
آخرین بار جناب سرهنگ صحنه را دید و گفت: «دیدی حالا کرم از خودته؟ بشمار سه تا میله پرچم کلاغ پر!»
*

روز تقسیم گفتند «یک پست در بانک مرکزی داریم. چه کسی می‌رود؟!»
سربازها جملگی اعلام آمادگی برای خدمتگزاری کردند. گفتند «واسه‌ی دبیرکلی بانک مرکزی نیست‌ها. واسه نگهبانی ورودی سرویس بهداشتی بانک مرکزیه»
سربازها جملگی دست بالا بردند. جناب سرهنگ گفت: شما لیاقت انتخاب کردن ندارید. بشمار سه، کلاغ پر تا میله پرچم!
توی مسیر میله پرچم فکر کردم این فقط بانک مرکزی است که از پست دبیرکلی تا نگهبانی سرویس بهداشتی و راننده‌ی دبیر کل شدنش اینقدر خواهان دارد!
*
تقسیم شدیم. من را فرستادند به کتابخانه ملی. خوشحالم که به توانایی و علاقه‌ی من توجه شد. جناب سرهنگ برایم آرزو کرد که در کتابخانه‌ی محل خدمت، زمین را خوب تی بکشم و شیشه‌ها را خوب پاک کنم.
بابک را فرستادند به بانک مرکزی که راننده دبیر کل بانک مرکزی بشود و در زمینه‌ی «آب دست» برای شمردن پول کمک کند.
جناب سرهنگ گفت اگر رشد کنی می‌توانی پول هم بشماری. بابک بعدها زیادی رشد و حالا دیگر پول‌های خودش را هم نمی‌تواند بشمرد.
چند سرباز را هم فرستادند که بلیت پاره کنند. بعدها که بلیت‌ها الکترونیک شد، سربازهای اتوبوسی نمی‌دانستند دقیقا چه چیزی را باید پاره کنند!
بقیه سربازها را هم فرستادند بروند نقاط مرزی عشق و حال. سیامک هم در این گروه بود. همیشه بدجور گرد و خاک می‌کرد. نه اینکه بزن بهادر باشد. قنداق تفنگش کشیده می‌شد روی زمین. به سیامک می‌گفتند «کوچولو»
آموزش‌ها آنقدر همه‌جانبه بود که از توی سربازها، هم آدم فرهنگی در آمد، هم اقتصادی، هم آدمهایی که بروند قاچاقچی‌ها را به سزای اعمال‌شان برسانند!
*
اولین روز خدمت در کتابخانه، با تی کشیدن زمین مشغول خدمت به کشورم و هموطنانم بودم که یکی از خانم‌های کارمند جیغی کشید و به من گفت «اینو بنداز بیرون»
از اینکه زمینه‌ای برای خدمت بیشتر به هموطنانم به وجود آمده بود، خوشحال شدم. کارهای بزرگ را دوست دارم. کارهای بزرگ، آدم بزرگ می‌سازد. البته بعد فهمیدم که کارهای کوچک هم در ردیف خدمت به هموطن به شمار می‌آید و آدم را می‌سازد. حتی اگر کشتن و بیرون انداختن یک سوسک باشد!
*
در محل خدمت باید خیلی مواظب باشید که نفهمند از شرایط راضی هستید و عشق و حال می‌کنید. لذت بردن و راضی بودن نشانه‌ی خدمت نکردن است! البته یک دلیلش رقابت بر سر خدمت کردن است. علاقه به خدمت سربازها را تا مرز «زیر آب زدن» پیش می‌برد. سربازها هم که کشته و مرده‌ی مرز. مدام از این یکی مرز رد می‌شوند!
*
زمینه برای خدمت بسیار زیاد بود. برای جناب سرهنگ خرید می‌کردم. ماشین جناب سروان را می‌شستم. قسط‌های سرگروهبان را می‌بردم پرداخت می‌کردم. کفش‌های سرباز پخ بالاتر را واکس می‌زدم. صبحانه برایشان آماده می‌کردم و دهها خدمات دیگر.
خوشحالم که برای انجام این کارها وارد فاز رفیق‌بازی نمی‌شدم. چون اینها دستور بود. اگر انجام نمی‌دادم، جای دیگر زمینه‌ی سه ماه خدمت بیشتر برایم فراهم می‌شد.
البته آنها آدمهای قدرشناسی هستند و می‌گفتند: این سرباز خیلی خوب ماشین رو می‌شوره! استعدادش خوبه. این سرباز خوب می‌دونه میوه چی بخره. این سرباز خیلی خوب میره قسط پرداخت می‌کنه! این خدمت‌های تو به سرزمینت، واقعا ارزشمنده!

—————————–
کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه:
شِرِپنِل: گلوله‌ای که سال ۱۸۰۳ اختراع شد. ناسزای نظامی!
وَرَندِل: نوعی تفنگ که در اواخرقاجاریه در ایران معمول بود. ناسزای نظامی!هفته‌نامه‌ی «چلچراغ» | ۱۸ آبان ۹۲ | شماره‌ی ۵۴۳

منتشر شده در
هفته‌نامه‌ی «چلچراغ» | بخش «ریسه» | ۱۸ آبان ۹۲ | شماره‌ی ۵۴۳

در این باره بخوانید:

۲ پاسخ

  1. الهام گفت:

    ممنون مندلی
    نوشته هات و دوست دارم…
    بابک رو هم خوب اومدی…دست مریزاد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *