از لنگ درازت خجالت بکش!

صد بار بنویسید «ازدواج در ۲۴ سالگی»
این جریمه‌ی برادر کوچک من است که امسال به کلاس سوم دبستان رفته است. دیروز در درس «من بزرگتر شده‌ام» آقای معلم کلی درباره‌ی ازدواج در ۲۴ سالگی صحبت کرده و گفته کسی که در این سن ازدواج نکند، نشاط و امید و انگیزه‌اش را از دست می‌دهد. برادر کوچک من گفته «آقا اجازه؟! داداش من ۲۵ سالشه، ازدواج هم نکرده، اما نشاط و امید و انگیزه‌اش هم برقراره»
آقای معلم هم به دلیل ساز مخالف زدن و بدآموزی، جریمه‌اش کرده که صد بار بنویسد «ازدواج در ۲۴ سالگی»

نامردی بود که برایش ننویسم. او به خاطر دفاع از مواضع من جریمه شده بود. این شد که نوشتم و متنبه شدم!
صدمین بار که نوشتم «ازدواج در ۲۴ سالگی» رفتم سراغ پدر جان و گفتم: آیا می‌دانید بهترین سن ازدواج ۲۴ سالگی است؟!
پدر جان گفت: برو دهنت بوی شیر میده.
گفتم:  توی کتاب نوشته.
پدر جان گفت: صد بار بهت گفتم از اینجور کتاب‌ها نخوان. بدآموزی داره!
گفتم: «این کتاب آموزشیه. در نتیجه آموزنده است!» بعد هم ماجرای جریمه‌ی «ازدواج در ۲۴ سالگی» را نشانش دادم. گفتم «اگه ازدواج نکنم، دستم تاول میزنه و هی باید جریمه بنویسم!»
اما پدر جان گفت که من هنوز بچه‌ام و فقط لنگم درازشده.

امروز پدر جان با لبخند گفت: پسرم تو دیگر بزرگ شده‌ای و باید ازدواج کنی. از لنگ‌های درازت خجالت بکش.
این که در طول یک روز، من بزرگ و آماده‌ی ازدواج شده‌ام، مرهون تلاش ها و رایزنی های مادرجان بود.
احتمالا دیروز پدرجان محاسبه‌ی مالی کرده و دیده آه در بساط ندارد. اما بعد که مادرجان پس‌اندازش را رو کرده، به این فکر رسیده که «نان‌خور کمتر، زندگی بهتر»
از بچگی هم پدرجان مواضع دوگانه داشته است و ما آخر هم نفهمیدیم که ما بچه ایم و دهانمان بوی شیر می‌دهد یا اینکه بزرگ شده‌ایم؟!
مثلا وقتی سینی چایی وسط می‌آمد و تعداد چای‌ها کم بود، پدرجان از چای برداشتن من جلوگیری می‌کرد و می‌گفت «چای برای بزرگترهاست»
چای که اضافه می‌آمد، پدر جان می‌گفت «بیار اینجا. پسر من بزرگ شده!»

یا وقت استفاده از میخ و چکش پدرجان می‌گفت «بچه‌ای. صبر کن بزرگتر که شدی.» چند دقیقه بعد مادر جان به پدرجان ماموریت می داد که برود نان بخرد. پدرجان این مسئولیت را به پسرجانش می‌سپرد و می‌گفت «پسرم بزرگ شده، برو باباجون چند تا نون بخر بیا»
همین الان هم وقت ماشین گرفتن پدرجان ما را فینگیلی می‌بیند. اما برای شستن ماشین می‌گوید: «پسر بزرگ کرده‌ام برای همین روزها دیگه!»

حالا حکایت کتاب‌های درسی است. فعلا در محاسبه‌ی کتاب درسی برادر کوچکتر ۲۴ سال یعنی مرد، و باید برود ازدواج کند. البته فکر می‌کنم تا آن موقع رشد جمعیت یک جوری بشود که باز بگویند «فرزند کمتر، زندگی بهتر» و بعد بنویسند «۳۴ سالگی، سن ازدواج»
ما آخر نفهمیدیم باید به کدام ساز، در چه دستگاهی و با چه ریتمی باید برقصیم!40cheragh-539

منتشر شده در
هفته‌نامه‌ی «چلچراغ» | ۲۰ مهر ۹۲ | شماره‌ی ۵۳۹

در این باره بخوانید:

۵ پاسخ

  1. بیتا گفت:

    این داستان داداش ومعلم و کلاس سوم واقعی بود اون وقت؟!

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۵:۳۱ ب.ظ:

    موضوع «کتاب اجتماعی و درس ازدواج در ۲۴ سالگی»، بله.

    بیتا پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۹:۵۹ ب.ظ:

    آفرین به داداش شما…چه خوبن این نسل جدید که بلدن بگن نه …اینجوریم نیست….مگه نه؟

  2. Mohsen گفت:

    دوست عزیز نوشته هایت عالیه و از خواندنشان لذت میبرم
    با تشکر فراوان
    م

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۵:۳۳ ب.ظ:

    ممنون از لطفت 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *