ترکیدن و ترکاندن در مکتب پوریا عالمی!

هشت سال پیش سه داستان کوتاه به‌هم پیوسته نوشتم که یکی از آنها در «مسابقه‌ی سراسری داستان‌نویسی» که «انتشارات علمی فرهنگی» برگزار می‌کرد رتبه آورد و در کتاب داستان‌های برگزیده با عنوان «آبروی از دست رفته» منتشر شد. داستانی با عنوان «حکایت دلدادگی است». شرح دلدادگی چند دانشجو که خودمان بودیم و بیان حال و هوای‌مان. «آقاجون و مامان‌سادات» من هم پای ثابت این سه‌گانه بودند. اما ناگهان پای «محمد خاتمی» هم به آن داستان‌ باز شد:

«… گفتم: زیتون که فاتحه‌اش خوانده شده. دیگر کسی از این حرف‌ها خوشش نمی‌آید. زیتون، صلح، دوستی. مردم فکر می‌کنند هر کس از این‌جور حرفها می‌زند، یک تخته‌اش کم است؛ یا اینکه حتما آدم شل و وارفته‌ای است.
نمونه‌اش همین خاتمی خودمان! یک کلام گفت: گفتگو کنید. گفتند: عرضه ندارد، شل است. نمی‌دانند اگر آخر شل‌بازی هم که باشد، می‌تواند حال دو نفر را که بگیرد. به جان شما نباشد، به جان خودم، یکبار حال من را گرفت.»

«حکایت دلدادگی است»،‌ محمدعلی مومنی، ۱۳۸۵

نام خاتمی در طنزهایم پربسامد بود. با خیال آسوده پایش را به طنزها باز می‌کردم!
icon_arrow_sm icon_arrow_sm icon_arrow_sm

امروز برای بار چندم وقتی کتاب «سیبیل بابا نامیزونه!» نوشته‌ی «منوچهر احترامی» را می‌خواندم به داستانکی رسیدم که در آن «خاتمی» موضوع چاخان چهار پسربچه است. داستانکی با عنوان «احمد چاخان»

… مصطفی گفت: «بابای من رئیس است. همه‌ی رئیس‌ها زیردست بابای من کار می‌کنند. فقط آقای خاتمی زیردست بابای من کار نمی‌کند.»
من گفتم: «بابای من هم رئیس است. همه‌ی رئیس‌ها زیردست بابای من کار می‌کنند. آقای خاتمی هم زیردست بابای من کار می‌کند.»

«سیبیل بابا نامیزونه»، منوچهر احترامی

نویسنده شروع کرده به نوشتن و حواسش به ساختار داستان بوده و ذهنش درگیر محاسبه نبوده که چکار کنم که به کسی برنخورد؟! از ناخودآگاهش نام «خاتمی» روی کاغذ آمده و شده کلام چند کودک که دارند برای هم چاخان می‌کنند!

این اتفاقی است که برای هر صاحب‌قدرتی بیفتد، باید کلاهش را بالا بیندازد که به ذهن و زبان اهل هنر، ادب و طنزنویس‌ها و مردم راه یافته. گاهی نقدش می‌کنند. گاهی با او شوخی می‌کنند و گاهی پایش را به داستان‌های کودکان باز می‌کنند. خلاصه هر چه می‌کنند دغدغه ندارند که چه می‌شود؟!
خاتمی سیاستمدار خوشبختی است که طنزخورش خوب است!
icon_arrow_sm icon_arrow_sm icon_arrow_sm

«احمد چاخان» را که می‌خواندم یاد «پوریا عالمی» افتادم. یاد طنزهایش که هم حرفی برای گفتن داشت و هم بانمک بود. دو اتفاق که برای هر طنزنویسی نمی‌افتد و هر کدام به سمت یکی از آن دو ویژگی می‌رود.
پوریا با قلم روان، منعطف و بانمکش تلاش کرد که مخاطبش نترکد و نترکاند! پوریا مثل رفیق‌هایی است که دست روی شانه‌ی مخاطبش می‌گذارد، او را به سمتی می‌برد که با هم قدم بزنند و کمی با او خوش و بش کند که کمی آرام شود.
پوریا حتما می‌توانست مقاله‌نویسی بشود که تند و تیزترین کلمه‌ها را استخدام کند و با آن سیبیل‌های آویزان چپ کند.
این روزها که تولد «پوریا عالمی» بود، خواستم تولد مبارکی برایش بنویسم. چشممان به راه بود که از «دربند» بازگردد و باز هم دست روی شانه‌های مخاطبش بگذارد که نترکاند! نشد!

در این باره بخوانید:

۵ پاسخ

  1. m گفت:

    سلام,
    مرسی که از پوریا و خاتمی و خیلی چیزهای دیگر یاد کردی.
    دلم برای وبلاگ قشنگش تنگ شده, برای اون طنز زیباش…:'(
    (لطفاً کامنتمو منتشرنکن)

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۹:۳۲ ب.ظ:

    سپاس. وظیفه‌ام بود.
    نظرها (کامنت) بی‌درنگ منتشر میشن. اما من می‌تونم حذف کنم که به نظرم ضرورت نداره.
    اما برای پیام شخصی به من از بخش تماس استفاده کن.

  2. روزنامه نگارهای ما همه آزادند , اما به قید سند.

  3. salma گفت:

    من دلم میخواد پوریا عالمی رو از طلا بگیرم…

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۴۴ ق.ظ:

    خوش به حال پوریا 😉

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *