تهدیدهای بی‌شرمانه

در زمان‌های قدیم (که البته منظور زمان شاه نیست!) بچه‌ها مودب بودند؛ سر به راه بودند. خیلی بهشان فشار می‌آمد یا می‌خواستند به بزرگترها غر بزنند (که نمی‌زدند)، فوقش تهدید می‌کردند که می‌روند سیگار می‌کشند. با فلان دوست بد می‌گردند. می‌روند خودشان را می‌کشند، یا می‌روند معتاد می‌شوند.

اما متاسفانه در حال حاضر بچه‌ها بسیار بچه‌های بدی شده‌اند و بسیار پررو شده‌اند. تهدیدات آنها فرهنگی شده است که بسیار نرم است.


– نمی‌خری برام؟ حالا که اینطور شد میرم روزنامه‌نگار میشم. بعدا نگی چرا؟‍!
+منو تهدید فرهنگی نکنٰ؛ صداتم بیار پایین. ما توی در و همسایه، آبرو داریم. برو توی هر روزنامه‌ای دلت میخواد، بنویس؛ اما با اسم مستعار. با آبروی من بازی کنی، می‌کشمت!
برو توی «شرق» بنویس، توی «اعتماد» بنویس. چه میدونم! توی «جامعه» بنویس اصلا. الان هم یه روزنامه اومده، اسمش «مغرب»ه! برو به درک!

***

– برام درست نمی‌کنی؟ بد می‌بینی. وقتی رفتم موسیقدان شدم، می‌فهمی.
+موزیسین؟! هه! برو بشو بابا. برو اصلا همه‌اش «شش و هشت» بزن.
برو نوازنده شو. آهنگساز شو. خواننده شو. اصلا «شجریان» شو! فکر کردی من باج میدم بهت؟
تا حالا کم ازت شکایت کردن که «بچه‌ات ساز می‌زنه»؟ کم توی محل آبروی ما رو بردی با اون ماسماسک که دست می‌گیری، میری و میای؟! حالا منو تهدید فرهنگی می‌کنی؟!

***

-دیگه از زندگی خسته شده‌ام. بهتون نشون میدم. وقتی خبر آوردن که بچه‌تون بازیگر شده، فیلمنامه‌نویس شده، کارگردان شده، می‌فهمین.
+های بچه! برو هر هنری که عشقت می‌کشه، انتخاب کن. اصلا برو توی خانه‌ی سینما عضو شو. در خانه‌ی سینما باز، جاده هم دراز. تو فکر کردی من بیدی‌ام که با این بادها بلرزم؟ ته تهش می‌خوای چیکار کنی؟ برو اصلا «اسکار» بگیر؛ من عین خیالمم نیست!

***

-اینقدر به من گیر نده! همین روزاست که برات خبر بیارن: بچه‌ات «شاعر» شده. «نویسنده» شده. اونوقت بزن توی سرت و بگو «بدبخت شدم‌.»
+ نه که تا حالا خیلی سالم زندگی کردی! نه که تا حالا هیچ خلافی نکردی! نه که تا حالا «فروغ» نخوندی، «شاملو» نخوندی، «صادق هدایت» نخوندی! نه که تا حالا «رمان» نخوندی. نه که اتاقت رو کتاب برنداشته.
حالا هم برو شاعر شو، نویسنده شو. منتقد شو. برو کتاب چاپ کن. اگه من گفتم چرا؟!

***

– نمیذارین برم مدرسه؟! کاری بکنم که پشیمون بشین. این خط، اینم نشون. میرم «طنزنویس» میشم. نه! اصلا «کاریکاتوریست» میشم.
+ صداتو بیار پایین. فکر کردی من می‌ترسم؟ برو اصلا شب تا صبح، صبح تا شب با «هادی حیدری» بگرد، کک خیالم هم نیست. با «مانا نیستانی» چت کن. زندگی رو به ما تلخ کردی تو.
برو «ابراهیم نبوی» بخون. اصلا برو شعر‌های «ایرج میرزا» رو بخون. دیگه بدتر از این؟

***

– حالا هر چی من میگم، جدی نگیرین. به خدا میرم «وبلاگ‌نویس» میشم‌ها. حالا ببینید کی گفتم.
وقتی گوگل‌ریدر رو باز کردین دیدین وبلاگم به‌روز شده، می‌فهمین چه خاکی به سرتون شده.
وقتی جایزه‌ی وبلاگ‌نویسی «دویچه‌وله» رو گرفتم، دیگه نمی‌تونید سرتون رو توی در و همسایه بلند کنید.
-وبلاگ‌نویس؟ پسرم! عزیزم! خدا نکنه. قربونت برم. تو هنوز جوانی، چرا باید از این حرف‌ها بزنی؟ تو باید به زندگی امیدوار باشی. بیا پسرم. بیا بریم برات بخرم. بیا عزیزم!

در این باره بخوانید:

۸ پاسخ

  1. آرش گفت:

    نفسها ابر
    هواسنگین
    درختان اسکلتهای بلور آگین
    زمستان است،زمستان است،زمستان است…

  2. سید مصطفی گفت:

    سلام ،دستت درد نکند؛ بسیار زیبا بگو مگو های نسل قدیم و جدید را خیلی جالب و طنز آلود بیان کردی .

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۸:۲۲ ب.ظ:

    سپاس از محبت شما 🙂

  3. اصغر گفت:

    خودت رو یادت رفته ی مدت مدیر ی مرکز فرهنگی بودی خانوادت می خاستن شبانه بار کنن از این مملکت برن دیگه با وساطت دوستان از اونجا اومدی بیرون،چند وقت کمپ خابیدی تا تونستی سه تار رو بذاری کنار،هنوزم از گوشه کنار خبر میرسه گاهی میخونی…بگم بازم بگم بگم…

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۸:۲۱ ب.ظ:

    اصغرجان، من خلافم سنگین بود. آدمیزاده دیگه. اشتباه می‌کنه!

  4. سلام.خسته نباشید.این مطلب واقعا عالی بود.کاش همه بتونن غیر مستقیم منظور خودشون رو مثل شما برسونن.با اجازتون،مطلب شما رو توی وبلاگم با درج منبع و توضیح قرار دادم.

    موفق باشید

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۸:۲۲ ب.ظ:

    سپاس از شما 🙂

  5. نگار گفت:

    خیلی خوب بود لذت بردم 🙂
    امان … امان…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *