من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ!

سال نهنگ پیشین، درست ۱۲ سال پیش، سال دوم انتشار مجله‌ی «بچه‌ها…گل‌آقا» بود.
این روزها یادی از آن مجله می‌کردم که برای نوروز ویژه‌نامه‌ی مفصلی هم تدارک می‌دید.
من برای آن نهنگ و سالش قصه‌ای نوشته بودم. با عنوان «من و سفره‌ی هفت‌سین و بچه‌نهنگ!» آن موقع ۱۹ ساله بودم.
داستان من نه در ویژه‌نامه «بچه‌ها…گل‌آقا»، بلکه پس از عید منتشر شد؛ با مقدمه‌ای که در آخر داستان آمده بود.
حالا آن داستان را با مقدمه‌ی موخر «بچه‌ها… گل‌آقا» در ماتینه بازنشر می‌کنم.

این داستان کاملا واقعی است. اگر شما قبول ندارید، من چه کار کنم؟
باید سفره‌ی هفت‌سین را آماده می‌کردم. همه‌ی «سین»‌های سفره آماده بود، به غیر از یک «سین» که آن هم ماهی گلی بود! خواستم برای خریدن ماهی به مغازه‌ی حسن‌آقا –بقال محله – بروم که یاد خبرنامه‌ی «بچه‌ها…گل‌آقا» افتادم و این که سال ۷۹ سال نهنگ است. با خودم گفتم: چه بهتر که به جای ماهی، یک نهنگ سر سفره‌ی هفت‌سین بگذاریم. بالاخره هر دو آبزی هستند دیگر! تازه اگر لازم باشد، یک رنگ سرخ به آن می‌زنم!

حسن‌آقا – بقال محله – علاوه بر لواشک، آبنبات و… شب‌های عید، ماهی گلی هم می‌فروخت! به او گفتم که یک نهنگ می‌خواهم! اما او دائم تعارف و احوالپرسی می‌کرد. من هم گفتم: «حسن‌آقا، این تعارف‌ها را بگذار کنار، برویم سر اصل مطلب. بگو نهنگ داری یا نه؟!»
– چند بسته؟
– نخیر، انگار شما فروشنده نیستی!
آقای بقال از حرف‌های من خنده‌اش گرفت. حالا نخند، کی بخند!
-ببین حسن‌آقا، حرف‌های من طنز نیست. اگر طنز بود، آنها را برای بچه‌ها… گل آقا می‌فرستادم!
– آخر نهنگ که در سفره‌ی هفت‌سین جا نمی‌گیرد!
– خوب، بچه نهنگ بده!
– تنگش را از کجا می‌آوری؟!

حسن‌آٔقا راست می‌گفت. چو.ن هیچ جا تنگ نهنگ نداشتند. اما خود حسن‌آقا گفت: می‌توانی به شیشه‌برها بگویی برایت یک تنگ بسازند!
پیشنهاد خوبی بود. به همین خاطر او را به عنوان مشاور خودم پذیرفتم. بعد هم به یک شیشه‌بری رفتم و از او خواستم یک تنگ نهنگ برایم بسازد. شیشه‌بر هم فکر کرد من طنزپرداز «بچه‌ها…گل‌آقا» هستم. برای همین زد زیر خنده! حالا نخند، کی بخند.
بالاخره شیشه‌بر حرف مرا قبول کرد و مشغول کار شد. به پیشنهاد مشاورم – حسن‌آقا بقال – برای تهیه‌ی نهنگ مجبور بودم خودم یکی از دریا شکار کنم. بنابراین به کنار دریا رفتم، اما از نهنگ‌ها هیچ خبری نبود. بالاخره فهمیدم برای روزهای عید رفته‌اند مسافرت!

از ناراحتی زدم زیر گریه. البته فقط گریه نبود. بلکه کمی جیغ هم با آن مخلوط بود!
از صدای جیغ من یک عروس دریایی عصبانی شد، پیش ما آمد و گفت: می‌شود کمتر جیغ بزنی؟! بچه‌هایم را تازه خوابانده‌ام.
من هم جریان نهنگ سفره‌ی هفت‌سین را برای عروس دریایی تعریف کردم. عروس دریایی از این که هنوز سفره‌ی ما تکمیل نشده بود، خیلی ناراحت شد و یک عالمه آبغوره گرفت و گفت: اگر نهنگ پیدا نکردی، من حاضرم به سفره‌ی شما بیایم.
اما من قبول نکردم. چون عروس آخرین حرفش «سین» بود!

او بعد از گشتی که در دریا زد، پیش ما آمد و گفت: یک خبر خوب! یک بچه نهنگ لوس، وقتی که پدر و مادرش به مسافرت می‌رفتند، لج کرده و همین جا مانده است.
من هم از بچه نهنگ خواهش کردم به زبان خوش با ما بیاید و سفره‌ی هفت‌سین ما را تکمیل کند! اول خودش را لوس کرد. اما بعد که من چند تکه لواشک به او دادم، راضی شد. من هم به او اطمینان دادم که لواشک‌ها بهداشتی هستند!

قبل از آمدن بچه‌نهنگ، تنگ را که حاضر شده بود گرفتم و به خانه بردم. بعد هم بچه نهنگ را بردم. حالا دیگر سفره‌ی هفت‌سین ما تکمیل شده بود. هر چند که بابا و مامان دائم غر می‌زدند و مثل بچه‌ها بهانه می‌گرفتند. ولی دیگر کار از کار گذشته بود!

با آغاز عید نوروز و شروع دید و بازدید‌ها، مشکل ما هم آغاز شد. هر مهمانی که به خانه‌ی ما می‌آمد، خیس آب برمی‌گشت. برای همین بچه‌نهنگ بیچاره نه جرات داشت تکان بخورد، نه فواره‌اش را روشن کند!
چند روز که گذشت، بچه‌نهنگ خیلی بهانه گرفت و از جای تنگش می‌نالید. این بار خودش را لوس نمی‌کرد. راست می‌گفت طفلکی!
یک روز تصمیم گرفتم بچه‌نهنگ را به دریا برگردانم. برای همین به پشتش سوار شدم و با او به دریا رفتم. بچه‌نهنگ هم به خانه‌ی خودش یعنی دریا برگشت و من از این موضوع خیلی خوشحال بودم. به هر حال هر کسی باید در خانه‌ی خودش زندگی کند. به قول بابا: «هیچ جایی، خانه‌ی خود آدم نمی‌شود!»
این بود دروغ سیزده من!

*توضیح ضروری بعد از خواندن داستان:
این که مقدمه‌ی یک داستان را بعد از خواندن آن، مطالعه کنیم، اتفاق غیرمنتظره‌ای نیست. سابقه‌اش هم برمی‌گردد به تاسیس اولین پستخانه‌ی مبارکه در هر کشور. یعنی وقتی آدم سفارش یک داستان مربوط به عید را به نویسندگانش می‌دهد و چند روز بعد از عید به دستش می‌رسد، و اتفاقا خیلی بانمک است، چاره‌ای ندارد جز اینکه آن را در شماره‌های بعد از عید چاپ کند. چنین مقدمه‌ای بنویسد و بهانه هم بیاورد که «خواستیم حال و هوای عید از سرتان نیفتد!»
این بود مقدمه‌ی بی‌ربط ما درباره‌ی این داستان!

منتشر شده در
 هفته‌نامه‌ی «بچه‌ها…گل‌آقا» | ۱۵ اردیبهشت ۱۳۷۹ | شماره‌ی ۵۰

در این باره بخوانید:

۲ پاسخ

  1. چقدر زیبا و جالب خاطره ی خود را شاخ برگ داده اید .زیبا بودن مطلب یک طرف و جالب بودن ان در طرف دیگر. خوشحالم که یک همشهری ( من نیز در پیشوا زندگی می کنم) مانند من به کار های ادبی و فرهنگی علاقه دارد و انها را در دید مردم قرار میدهد.

    با ارزوی موفقیت برای شما

    جنیدی

    ۱۱ / ۱ / ۹۰

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲:۱۲ ق.ظ:

    سلام.
    ممنونم ازت
    هستند کسانی که مثل من و شما به ادبیات و کارهای فرهنگی علاقه دارند و هستند کسانی که به علم، موسیقی، تاتر، هنرهای تجسمی و … علاقه دارند.
    من هم خوشحالم که شما (گویا با ۹ سال سن) به نوشتن علاقه داری.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *