شلیک به ویرایش

به خوابگرد، ویراستار جان بر کف!

* * *

باید به دفتر انتشارات می‌رفت. دیروز ناشر زنگ زده بود و گفته بود کار جدیدی برایش دارند.
مرد ویراستار شبی سخت را به صبح رسانده بود. دو پسرش را بوسید. همسرش با حجاب کامل و رعایت موازین آرمیده بود. دلش می‌خواست او را هم ببوسد. اما یادش نمی‌آمد در فیلمی کسی همسرش را بوسیده باشد!

بند کفش‌هایش را که بست، کسی صدایش زد. همسرش بود، نگران و آشفته. پرسید: باز هم ویراستاری؟ بس‌ات نیست؟!
مرد ویراستار رویش را برگرداند. چشمهای همسرش به او کلی لیچار می‌گفتند که «آخر مرد حسابی این هم شد کار؟»
– عزیزم، من برای آینده‌ی تو و بچه‌ها باید ویراستاری کنم. لطفا درک کن.
– اما تو به من قول دادی. من پول‌های آنچنانی نمی‌خواهم. درست است که ویراستاری پول خیلی تپلی دارد. اما نه! خواهش می‌کنم. اگر به فکر آینده بچه‌ها هستی ویراستاری نکن. من می‌ترسم، می‌فهمی؟
-اما حالا اوضاع فرق کرده. حالا من محافظ دارم. آنها از جان من محافظت می‌کنند.
-نگو که محافظ داری. آخرین بار که کتابی را ویراستاری کردی، ماشینت را منفجر کردند.
-آه، همسرم! من هم مثل دانشمندان هسته‌ای. آیا جان من عزیزتر است؟

اشک در چشمان زن حلقه زد. گفت: آن شب که به خواستگاری من آمدی، پدرم شغلت را پرسید. پدرم گفت: من دخترم را با لباس سفید به خانه‌ات می‌فرستم و با لباس سفید پس می‌گیرم. نمی‌خواهم با لباس مشکی ببینمش! بعد هم پرسید: شغلت خطرناک است؟ خلاف نباشی. شر نباشی. اهل چاقو و آلات قتاله نباشی!
گفتی: نه پدرجان. سر و کار ما با قلم است.
گفت: مواظب دستت باش؛ خطر دارد. انصاف را رعایت کن. اما اگر با مردم مدارا کنی، خطری نیست. قصاب خوب، کم پیدا می‌شود!
گفتی: قلم و خودکار را می‌گویم.
پدرم ابروهایش را در هم کشید و گفت: خطر ندارد؟
گفتی: ما خودمان که مولف نیستیم. غلط غلوط نویسندگان را می‌گیریم!
پرسید: خطر ندارد؟
گفتی: نه. روشنفکری است. یک گوشه‌ی خلوت، بدون دغدغه می‌نشینم و غلط‌گیری می‌کنم.
بغض گلوی زن را فشرد. به روزهایی فکر می‌کرد که همسرش به خاطر ویراستاری یک کتاب آشپزی تهدید به مرگ شده بود. گفت: این بود آن چیزی که گفتی؟ ده سال از ازدواج من و تو می گذرد. آه، پدر! چقدر دلم برایت تنگ شده. کاش می‌بودی…

مرد ویراستار گفت: اما ویراستاری…
زن رویش را برگرداند و گفت: کمتر غلط‌شان را بگیر. چرا به فکر من و بچه‌هایت نیستی؟ ببین چه معصومانه خوابیده‌اند؟ مردم هم غرور دارند برای خودشان. معلوم است وقتی هی غلط غلوط‌شان را می‌گیری، اسلحه می‌کشند. گونه‌ات هنوز درد می‌کند؟
– نه خیلی!
-نامردها! این را برای چه زدند؟
-برای نیم‌فاصله!
-حالا باید بروی؟
-بله. ناشر ما را بیمه کرده است. بیمه‌ی ویراستاری. بعد از من، تو و فرزندانم زندگی سختی نخواهید داشت.
زن نتوانست اشک‌هایش را پنهان کند. مرد از خانه بیرون رفت. محافظانش گرد او را گرفتند. از بیرون صدای شلیک‌های پی در پی شنیده می‌شد!

پی‌نوشت:
رضا شکراللهی در خوابگرد نوشته است:
«برای ویرایش کتک نخورده بودم که شکر خدا نمردم و خوردم.»

در این باره بخوانید:

۶ پاسخ

  1. خوابگرد گفت:

    همه‌اش یه طرف، اون شلیک‌های پی‌در‌پی یه طرف!
    :)))))))))))))))))))))))))
    کتک خوردم این‌جوری شکفتی یهو، اگه بکشندم چه خلاقیتی بزنه بیرون ازت محمدعلی 😉

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۰ ۹:۳۴ ب.ظ:

    عواطف بشری تحریک شد، سید!
    اتفاقا داشتم فکر می‌کردم، اگر قرار باشد که خلاقیت از من بیرون بزنه، اما اون طرف دیگران شل و شیت بشن، فایده نداره.
    گر توانی دلی به دست آور!
    🙂

  2. فریده اشرفی گفت:

    آقای مومنی عزیز، خیلی خیلی جالب بود، مثل همیشه لذت بردم. مانا باشید و قلم تون سبز.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۰ ۳:۰۰ ب.ظ:

    سپاس از لطف همیشگی‌تان به من 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *