عینهو اسب

سوار یه ماشین شدم. توی جاده پیچید که بره توی جایگاه سوخت‌گیری.
بهش گفتم: آقا من عجله دارم. اگر میشه بعدا بنزین بزن.
گفت: نمیشه، بنزین ندارم. صد متر بیشتر راه نمیره. اگه می‌خوای توی راه بمونیم، نزنم!
همین که وارد جایگاه شد و صف طولانی خودروها رو دید، «اوه اوه» غلیظی گفت، دور زد و فرمود: خیلی شلوغه، ولش کن!

و خودرو محترم، رو به غروب، همچون اسب می‌تازید!

در این باره بخوانید:

۴ پاسخ

  1. آقا جان، چرا پشت سر اسب زبون بسته حرف درمیارید؟!
    خداییش اسب دروغگوتره یا همونی که همه می‌دونن کیه؟!؟

  2. احتمالا این چیزی که الان عین اسب است قبلا خود اسب بوده و قبل ترش هم قاطر الاغی چیزی بوده!

    اصلاحیه دعای قبلی:
    خدواند روزگار شما را ۱۵ سال یا بیست سال یا هر جقدر که برای موفقیت زدن استین به بالا لازم است به عقب برگرداند انشالا!

  3. بهمن گفت:

    سلام بچه ها بیاد یه کاری کنیم که همه آفتابگردانی ها دور هم جمع شن چطوره

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۸۹ ۶:۳۴ ب.ظ:

    خوبه بهمن. فقط یک معرفی مختصری هم از خودت ارائه می‌کردی بد نبود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *