بدون ماتینه، لوکوموتیوران می‌شدم!

خدایا ماتینه قطره‌ی کوچکی از دریای وب است.
برای نعمت اینترنت تو را سپاس می‌گویم!

چهار روز پیش ۲۲ اردیبهشت «ماتینه» دو ساله شد.
حرفی برای گفتن نداشتم. حالا با تاخیر حرفهایی آمده، سر زبانم. نمی‌توانم تاثیرهای مثبت وبلاگ‌نویسی روی زندگی شخصی‌ام را نگویم. امروز تردید من برای وبلاگ‌ نوشتن در سالهای «پیشاماتینه» به تردید در ننوشتن تبدیل شده است. تردید دارم که ننوشتن مفیدتر باشد.
دوره‌ی سربازی برای من آغاز رکودی بود که تا چند سال روی فعالیت‌های من سایه انداخت. پیش از آن برای آفتابگردان، گل‌آقا و بچه‌ها… گل‌آقا، خانه، سیب و… می‌نوشتم و پیش می‌رفتم. اما دوران سربازی کار را خراب کرد. از نوشتن دور شدم. رابطه‌هایم کمرنگ شد و اینها همه نوعی رخوت در من ایجاد کرد.

ترغیب کردن های آرش را در سال‌های دانشگاه برای وبلاگ‌نویسی نمی‌فهمیدم. تا در سال ۸۷ بالاخره با تردید شروع کردم. نمی‌فهمیدم که اصلا برای چه باید وبلاگ نوشت؟ راستش به چشم یک جور پز نگاهش می‌کردم. اما حالا فکر می‌کنم، وبلاگ‌نویسی، برایم ضرورت دارد.
تا سال ۸۷ نت گردی‌ام با فاصله‌های بسیار زیاد بود. فکر می‌کردم اینترنت یک جایی است که باید هر از چند گاهی به آن سر زد. فکر نمی‌کردم اینهمه هر روز در آن می‌نویسند و هر لحظه می‌شود یک نوشته‌ی تازه‌ی خواندنی از آن بیرون کشید.
کاشکی با توصیه‌ی آرش در همان دوره‌ی دانشجویی شروع کرده بودم.

البته «ماتینه» در دوران دانشگاه راه افتاد. اما اینجوری نبود. مجله‌ی کاغذی بود با گرایش ادبی – فلسفی. من و آرش سردبیرش بودیم.
سه شماره‌ی ماتینه خوب و پرمایه از کار در آمد. فرق می‌کرد با بعضی مجله‌های خانه‌زنکانه‌ی دانشجویی (بیشتر هم در دانشگاه آزاد) که فرت و فرت عکس شریعتی حواله‌ می‌کنند و گمان می‌کنند شریعتی تنها متفکر و روشنفکر ایران بوده است. فرق می‌کرد با نشریاتی که طنزشان همچنان به موش‌های خوابگاه لبخند می‌ِزند و حرفشان مدام ازدواج‌های دانشجویی و جزوه است.
اینکه مقاله‌هایش تکرار همان جزوه‌های دانشجویی باشد، که هیچ چیز از آن در نیاید، تهوع‌آور بود.

در همه‌ی این سال‌ها از آرش بسیار آموخته‌ام. آرش بدون تعارف همیشه چند قدم از من پیش است.
مسخرگی همین شوی سالانه‌ی کتاب را همان موقع به ما می‌گفت. اما من می‌گفتم به عنوان یک کار فرهنگی که خوب است! حالا دو سه سال است که جا در جای پای آرش گذاشته‌ام، برای این بزرگترین نمایشگاه کتاب جهان!

خلاصه اینکه آن ماتینه‌ی کاغذی سه شماره منتشر شد. سه شماره در دو سال. این دیرکرد و گرفتن جان ما از سوی دانشگاهی بود که به نظرم هیچ علاقه‌ای به کار درست و درمان نداشت و ندارند.
وقتی در دو سال بودنمان آنقدر با بی‌میلی و دیرکرد‌ روبرو باشیم، معلوم است که در نبودنمان ماتینه باید غاز می‌چراند. پس من ماتینه نجات دادم و آوردم اینجا.

ما فقط برای جلد شماره‌ی سوم به پنجاه مسئول محترم توضیح دادیم که یک کفش روی جلد چه می‌کند و چرا فهرستش ابتدای مجله نیست و یک صفحه به آخر است!
فهرست را یکبار بصورت طبیعی در صفحه‌ی یکی به آخر و یک بار به صورت معکوس پشت جلد کار کرد بودم. مثل شیشه‌ای شده بود که رویش چیزی می‌نویسی و از آن طرف معکوس می‌بینی‌اش. می‌گفتند چرا صفحه را حرام می‌کنید؟ در آن یک مطلب مفید بنویسید!

حتی برای نام مجله بارها رفتیم کمیته فلان و بخش چنان که چرا ماتینه؟ این اسم فمینیستی است و شما می‌خواهید فلان کنید. چرا؟ چون ماتینه یعنی متن مادر، متن زاینده. (این یعنی از زبان خودم بودها!)
در این دو سال کسانی در همین وبلاگ پرسیدند: «ماتینه یعنی چه؟» همان معنی مختصر را داشته باشید تا در نوشته‌ای جداگانه مفصل توضیح بدهم.

می‌خواهم از کسانی که ماتینه را در این دو سال خواندند و سبب شدند که من با نگاه آنها از آن رکود پیشاماتینه‌ای فاصله بگیرم، تشکر کنم.
کسانی که دیدگاهشان در پای نوشته‌ها آنقدر برایم ارزشمند بود و هست که در انتقال ماتینه، از بلاگفا به هاست شخصی، آنها را دانه به دانه به اینجا آوردم.
… و کسانی که برای ماتینه پیوندی برقرار کردند.
شاید اگر این حلقه‌ها به هم وصل نمی‌شدند، الان من در بهترین حالت لوکوموتیوران بودم! هفته‌ی گذشته انسان خوش قلبی به من رانندگی قطار پیشنهاد کرد! (به نظرتان قبول کنم؟!)

اتفاق‌های سال گذشته برای کسی با یکسال تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی، حجم وسیعی داشت. این یکسال را فراموش نمی‌کنم.
پربازدیدترین نوشته‌های من شیوه‌نامه‌های طنزی بود برای نمازجمعه اولی‌ها، راهپیمایی ۱۳ آبان و روز قدس و ماه محرم که در آی طنز هم منتشر شدند. «بغض حاشیه‌ها» و بیانیه‌ای که به پیشنهاد محمود فرجامی در «اعتراض به تغییر نام بلوار ایرج میرزا در مشهد» نوشتم، نیز، جزو پربازدیدها بودند. بیانیه البته پردیدگاه و پر امضا هم بود. جالب اینکه کسی یقه‌ام را نگرفت که تو چکاره‌ی طنزی!

امیدوارم سال سوم ماتینه سال بهتری باشد؛ آینه‌ی رزوهای آغاز دهه‌ی سوم زندگی.

خدایا ماتینه قطره‌ی کوچکی از دریای وب است. برای نعمت اینترنت تو را سپاس می‌گویم!

پی‌آمد
سلام بچه‌های ماتینه. سلام آرش الله‌وردی، سلام زهرا میرزایی، سلام حبیبه زمانی که تصویر جلدها را هم اسکن کردی و فرستادی!

  • ::: خوابگرد
    اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۰۰:۳۳ | #1

    خب مبارک باشه دیگه مؤمنی جان!
    ایشالله عروسی‌اش خدمت برسیم، خودت که انگار از دست رفته‌ای!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ ۱۲:۰۲:

    اگر جوانمرگ، یا نوجوانمرگ نشود!

    [پاسخ]

  • مهدی
    اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۹ | #2

    سلام محمد جان دو سالگی ماتینه را تبریک می گویم . راهی را که انتخاب کرده ای ( منظورم وبلاگ نویسی است ) بدون هیچ گونه تردیدی ادامه بده . هر چند بنا به حال زمانه مجبوری گاهی انچه می خواهد دل تنگت ننویسی . آفرین بر همتت . مطمئن هستم روزگاری ماتینه بر تارک دنیای مجازی خواهد درخشید و صد البته محمد علی مومنی نیز هم . البته برای ما نشر اندیشه هامان و بیداری جامعه مان از هر چیزی مهمتر است . گاه گاهی به خانه ات سر می زنم . ۷ خرداد ازمون مهمی دارم – پایان نامه هم هست بنابرابن سرم شلوغه .بیشتر بهت سر می زنم . مانا باشی

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ ۱۲:۰۱:

    ممنونم ازت. تو هم بر تارک پایان‌نامه‌ها مانا باشی انشالله به حق پنج تن

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۲۶ | #3

    ایشالا چرخش برات بچرخه

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ ۰۳:۴۳:

    ایشالا کروموزوم‌های تو هم بیشتر و بیشتر بشه!

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۲۱:۵۱ | #4

    مبارک باشد. البته شما چنان بخوانید که گویی چهار روز پیش نوشته شده باشد.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ ۰۳:۴۳:

    خوب اینم خوبه دیگه. چهار روز به نفعمونه کاکه جان

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۲۲:۵۷ | #5

    انشاالله تن درستی کار بزنی!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ ۰۳:۴۴:

    این که الان گفتی یعنی چه؟

    [پاسخ]

  • حبیبه زمانی
    اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۲۳:۲۳ | #6

    آغاز سه سالگیت مبارک ماتینه جان
    بقول فرشته که همیشه به این جمله اش میخندم همیشه زحمتامون گردن شما بوده حالا این بار زحمت ماتیته به گردن من و باز یه جمله کلیشه ای دیگه که “اصلا قابل تو رو نداشت اسکن ها”

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ ۰۳:۴۵:

    البته من خودم ماتینه نیستم. باباشم. یا مامانشم.

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۰۹:۲۱ | #7

    سلام.خوب من تازه ماتینه خوان شدم.در آستانه دو سالگیش.مبارک باشد.مانا باشی.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۰۳:۱۳:

    خوشحالم از آشنایی شما با ماتینه و ماتینه با شما! و سپاس برای تبریک. شما ماناتر باشی :)

    [پاسخ]

  • پروانه زهرایی
    اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۱۴:۵۵ | #8

    A million network slaves
    In an Advertising new age
    You do not need a crystal ball to sell ya

    HAPPY BIRTH DAY MATINEE

    Happy returns to you.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۰۳:۱۴:

    بله دیگه! :D

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۴۵ | #9

    امیدوارم ماتینه روسفید و سربلند، ۳۰ ساله شود.
    زیر سایه شما بزرگتر مهربانش .
    تولدش مبارک .

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۰۳:۱۶:

    البته اگر زیاد روش سفید بشه و هی سفید بشه و بی رنگ بشه که دیگه نباشهع در واقع روش کم میشه!
    ممنون از لطفت

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۱۶:۰۱ | #10

    مبارک بادااااااااا!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۰۳:۱۶:

    ایشالا…

    [پاسخ]

  • حبیبه زمانی
    اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۲۱:۳۸ | #11

    اگه تبریک انگلیسی هم ننویسی ما شما رو به عنوان دوست خارجیمون قبول داریم!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۰۳:۱۷:

    بابا اینجا خارجی می نویسین، پس فردا برای من شر درست می‌کنید، میشیم عامل فتنه. آخه کاره این؟

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹ در ۲۱:۴۸ | #12

    این حرف رو زمانی می زنن که طرف وسیله ی جدیدی خریده باشه. حالا ربطش چی بود که من الان گفتم، الله اعلم!!!!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۰۳:۱۹:

    مطمئنی کلا ربط داره؟ نمی‌خوای یه بار بری چک کنی؟

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۸ | #13

    سلام
    دیر شد ولی جشن تولدتون! مبارک…
    راننده ی قطار- لوکوموتیوران- شدن هم بد نیستا؟!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۹ ۰۲:۰۷:

    بله همینطوره. اتفاقا فکر می‌کنم کار جالبی هم باشه.
    اما فکر می‌کنم جای من اونجا نیست.

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۲ | #14

    اتفاقا چون ربطی نداشت گفتم فقط خدا ربطش رو می دونه. من و تو کی باشیم که بخوایم تو این کارا دخالت کنیم! خدا خودش منظورمو گرفت!!! حالا اینکه چه منظوری داشتم به من و شما ربطی نداره!
    در ضمن، هر کسی که یه حرفی همینجوری بزنه شما انقدر پیگیر میشی؟! شما تو ایران زندگی نمی کنی؟ شما فرمایشان مسئولان رو نمی شوی؟ حالا گیر دادی به یه جمله ی من؟! منم یه حرفی چند روز پیش زدم دیگه. پیگیر نشو!
    نشریه ی دانشجویی هم از اون چیزای جالبه. ما هم یه گاهنامه داریم تو دانشگامون. اول می خواستم باهاشون همکاری کنم ولی وقتی یه شمارش دراومد و دیدم مقاله از رئیس دانشگاه و از این دست چیزها هست بیخیال شدم. نشریه ی دانشویی که زیر نظر رئیس دانشگاه باشه جای من نیست! معلومه چه خط مشی داره دیگه.
    وبلاگتون میره تو سه سال و شما هم گویا میرین تو سی سال. روزهای جالبی باید در پیش باشه!

    [پاسخ]

  • اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹ در ۲۱:۰۴ | #15

    تبریک می گم آقای مومنی! امیدوارم سالهای با ماتینه سفر کنید.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ خرداد ۱م, ۱۳۸۹ ۱۷:۵۸:

    متشکرم

    [پاسخ]

  • قیصاری
    خرداد ۲م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۱۹ | #16

    موقعی که به محمد رانندگی لو کو موتیو پیشنهاد شد من کنارش بودم، صدای بوق قطار رو از گوشش شنیدم(مدل موش و گربه) امیدوارم تا مجرده در زمان سختیها کنارش باشم ،واقعا سخت بود بعد از این همه خون دل خوردن خودت رو در هیبت یک لو کو موتیو ران تصور کنی . البته لوکوموتیورانی شغل شریف و پر درآمدی است.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ خرداد ۳م, ۱۳۸۹ ۰۱:۳۰:

    یعنی فقط وقتی مجردم همراهی؟! بابا ای ول.
    واقعا همراهی، مشورت‌ها و انرژی‌های مثبتت در همه‌ی سالهای گذشته کمکم بوده. و حتی گاهی تحملم. واقعا ممنونت هستم.

    [پاسخ]

  • خرداد ۳م, ۱۳۸۹ در ۱۴:۳۸ | #17

    سلام.ببخشید که با تاخیر آمدم. اما تبریک میگویم. امیدوارم این سه سالگی برای ماتینه دوست داشتنی و طناز خوش یمن باشد.
    همچنین برای شما که دغدغه های جدی در طنز و نوشتن دارید آرزوی موفقیت و مانایی می کنم.

    [پاسخ]

  • وحیده
    خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۱ | #18

    افق تاریک
    دنیا تنگ
    نومیدی توان فرساست
    میدانم
    ولیکن ره سپردن در سیاهی
    رو به سوی روشنی
    زیباست.
    میدانی؟
    “مرحوم فریدون مشیری”

    با کلی تاخیر تولد ماتینه مبارک!امیدوارم که همیشه پدر یا مادر خوبی برای ماتینه باشی.البته من معتقدم مادرشی.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ خرداد ۶م, ۱۳۸۹ ۰۱:۵۱:

    الاهی مادر!

    [پاسخ]

  • سارا
    خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۵ | #19

    میدونم که خیلی دیره ولی من همین امروز با ماتینه آشنا شدم
    تولدت مبارک با تاخیر زیاد

    [پاسخ]

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>