پیش به سوی استان کردن!

مرد: باید در اولین فرصت مشغول یک سری تقسیمات کشوری بشویم. آماده باش.
زن: اوا، مگر پستی، سمتی، چیزی گرفتی؟
– صد بار گفتم در انتخاب واژه‌هایت دقت کن. کسی غریب باشد، بشنود، فکر می‌کند من چه چیزی را گرفته‌ام؟ جلو بچه‌ها هم نگو، می‌روند تعریف می‌کنند، وصله سیاسی می‌چسبد به ما. پست و سمت هم نخیر. مگر ما چند تا بچه داریم که انتظار سمت داشته باشم؟ قرار است شهرستان استان بشود. گفته‌اند مشکل جمعیت داریم باید زیاد بشویم. ما هم باید کمک کنیم. مشارکت عمومی است. محض رضای خدا! مثلا خود ما اگر همین پنج – شش تا بچه را نداشتیم، اینجا شهرستان هم نشده بود.

– برای این کارها مجوز باید بگیریم‌ها.
– قبلا بله. الان نه. حالا باید آنها بیایند دم ما را ببینید، که مجوز را صادر کنیم و کارهای لازم را انجام بدهیم.
– ولی من از کارهای سیاسی می‌ترسم.
– کار سیاسی چیه؟ می‌خواهیم شهرستان را بکنیم استان.
– آخر استان شدن خرج دارد. همین الان بچه‌های ما اندازه‌ی بچه‌های پشت کوه هم ادب و شعور ندارند. یکی از یکی بی‌ادب‌تر. چه برسد به اندازه‌ی شهرستان. اصلا شهرستان ما ظرفیت استان شدن ندارد. بزرگ شود دردسر دارد. به قول معروف تو شهرستانت رو بچسب، استان شدن پیشکش!
– الان منظورت از شهرستانت رو بچسب یعنی چه؟
– وا، فکر نمی‌کردم اینقدر ذهنت منحرف باشد! منظورم خودِ خودِ شهرستان بود.
– شهرستان ما لیاقت کشور شدن هم دارد. چه برسد به استان.

– راستی سرورم از خانه‌ی همسایه چند روز است اصوات قبیحه می‌آید. معلوم نیست این زن و شوهر چه غلطی می‌کنند. نکند با هم دچار منکرات بشوند؟!

– این منکر نیست. معروف است! انگار نگرفتی چه شد؟ عزم همگانی برای استان شدن شهرستان است. خدا خیرشان بدهد.
– آخر آقاشان همیشه‌ی خدا دستانش رنگی است. رنگ سبز. فکر کنم کار سیاسی می‌کند.
– نه خانم. بنده‌ی خدا دارد فعالیت جمعیتی می‌کند. بعد می‌رود دستش را رنگی می‌کند. اینها برای رد گم کردن است که جلو در و همسایه خجالت نکشد. نه که این بحث تقسیمات کشوری بحث سیاسی است، دارد رد گم می‌کند ناقلا. اصلا این روزها دقت کنی خیلی‌ها بالاخره یک جایی‌شان سبز است.

– نه بابا. از اقدس خانم شنیدم این سبزها اصلا سیاست دوست ندارند. یک شعار از خودشان در آورده‌اند که – ببین اینور ها کسی نباشد. می‌خواهم نقل قول سیاسی کنم. بچه‌ها هم اینجا نباشند بی‌تربیت بار می‌آیند!- می‌گویند دو تا بچه کافی است!

– یعنی اینکه نمی‌خواهند شهرشان و شهرستان‌شان پیشرفت کند. اما تا دلت بخواهد این آق نعمت شعور سیاسی‌اش بالاست. ماشاالله دائم در کار تقسیمات کشوری است. خدا خیرش بدهد. برای شهرستان شدن اینجا بار سنگینی به دوشش بود.  انصافا خوب هم از پسش برآمد.

– بیچاره سوری خانم.
– خانم همین است دیگر. بالاخره هر کسی باید یک چیزی از خودش نثار آب و خاکش کند. بالاخره سوری خانم هم در حد توان خودش! مثلا این آق نعمت اینقدر در کارش جدی است که از شهرستان‌های دیگر آمدند دنبالش، جذبش کنند، که آنجا هم استان شود؛ نرفت. گفت: من همه چیزم مال اینجاست.

یک بار به آق نعمت گفتم: ناقلا داری می‌روی در سطح ملی. نکند فعالیت‌های تجزیه‌طلبانه بکنی. از سطح ملی هم بزنی بالا در سطوح جهانی…
– نکند تعداد بچه‌ها برود بالا اینجا هم پایتخت بشود؟
– بهتر. تهرانی می‌شویم خوب.
– آخر گفته‌اند تهرانی باید بروند پی کارشان‌ها. در به در می‌شویم. بیا و کمتر به خودت فشار بیاور.
– فشاری روی من نیست خانم. ناسلامتی من مردَم. روی مرد که فشار نمی‌آید؟
– الاهی بمیرم. خسته می‌شوی اینهمه فعالیت می‌کنی، مرد!
– آخر شما نمی‌دانی، موقع کار، آدم چه حسی دارد که. سر از پا نمی‌شناسد. اصلا دیگر نمی‌شود آدم خودش را کنترل کند. از خود بی خود می‌شود. از حق نگذریم تو هم در مراحل قبلی خوب زائیدی!
– آخر همه‌اش یک تنه؟ خاک بر سر جوان‌های امروزی! اصلا مشارکت در توسعه حالیشان نمی‌شود؟ نا ندارند کار کنند. چه به اینکه بخواهند برای استان شدن فعالیت کنند. اما وقتی اینجا استان بشود، باید به پاس زحمات طاقت‌فرسا، یک پستی به شما بدهند‌ها.
– هر کس به اندازه‌ی زحمتی که می‌کشد یک پستی می‌گیرد.
– یک معاونت هم برای من درست کن. بخشی از فشار کار روی من است!
– حرف اضافه نباشد. اصلا شما چرا باید جلو شوهرت بدون حجاب باشی؟ چادرت کو؟ عمه‌ام که نیستی، اینجوری پرسه می‌زنی! نمی‌گویی یک وقت زلزله می‌آید؛ تمام زحمات ما برای استان شدن به باد می‌رود؟!

پی‌نوشت گودری:
۱-این گزینه‌ی «به کلیکی ره گودر برود ماتینه» را می‌خواستم دیگر نیاورم. مایه‌ی دردسر و اعتراض‌های گسترده شد! حالا شما که یکبار ما را به گودر اضافه کرده‌اید. دیگر این قازقلنگ را می‌خواهید چکار؟

۲- به زودی «آموزش گودر به زبان طنز» را می‌گذارم روی وبلاگ. دهانم کف کرد.

در این باره بخوانید:

۱۳ پاسخ

  1. پروانه زهرایی گفت:

    آنها
    حق داشتند که عشق را
    بگذارارند تا در کتاب ها بماند
    شاید عشق
    توان زیستن را در جای دیگر نداشته باشد.

    طنز زیبایی بود

  2. شادی گفت:

    ای بابا….
    چی بگم.((:…
    زندگیمون طنزه به کل.

  3. پوک گفت:

    ببخشید.مشکلی نیست. یک اشتباه کوچولو بوده.ایمیل قبلی من maarine بود.یک اشتباه تایپی.ضمنا وب جالبی داری.یه مدته رفتم شهرستان.ماموریت طولانی کاری بهم خورده بروجن.اینجا اینترنت نیست یا اگه هست من به سختی پیدا می کنم.ولی به روز می کنی خبرمان کن.تهران زندگی می کنی؟ اومدم تهران قراره یه کار تئاتری بزرگ داشته باشیم که من بازیگرشم. بهت پیغام می دم و دعوتت می کنم که بیای دوست ندیده ی ما.

  4. پس چی فکر کردید . همینطور می خواهیم مدیریت جهان را هم به دست آوریم دیگه. وقتی اینقدر زیاد شیم که دیگه تو کشور خودمان جا نشیم مجبورند کل کشور را دنیا اعلام کنند. و ما را هم مدیر آن .
    تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

  5. شباویز گفت:

    ۱-عطف به خط اخر مطلبت من زن هایی رو ددیم که از شوهر و برادرشون رو می گرفتند و می گفتند نباید چیزی دیده بشه چون حرامه .چیزی که شاید به سختی توی مخیلیه ی ما جا بشه .

    ۲-باز خوبه این اعتراضات گسترده نتیجه داد و مجبور نشدیم راه بیفتیم تو خیابون که ماتینه ی ما رو پس بدین

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۵ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۲۴ ق.ظ:

    من بلدم چیکار کنم که ملت توی خیابون‌ها نریزن. اما همه که بلد نیستن.

  6. علی.ش گفت:

    عجب!

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۵ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۲۵ ق.ظ:

    بله خوب!

  7. سلام
    خب از بیکاری که بهتره!!!! جوونها هم برن یه کمی خودشون رو تقویت کنن…….
    خدا آخر عاقبت ما رو ختم به خیر کنه…

  8. نـجم یـــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــانی گفت:

    وااااااااااااای
    سلام محمد
    یه دنیا معذرت
    یه دنیا شرمندگی
    اینقدر سرم……
    نه، بهونه نمیارم. شرمنده!!
    اولا این متنت خیلی خوب که نه، عالی بود تحفه!!
    خیلی خیلی حال کردم
    نشریه هم عالی بود!!
    کدوم؟
    همون دیگه!
    گیر نده!
    اگه این جا رو نخوندی، میلتو که میخونی؟!
    فعلا….

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ خرداد ۱ام, ۱۳۸۹ ۵:۵۹ ب.ظ:

    منظورت از نشریه «ستون آزاد» است؟!

  9. نـجم یـــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــانی گفت:

    بله!
    ستون آزاد

  1. ۲۲ خرداد ۱۳۸۹

    […] زهرایی: ۲۰۱۰-۰۵-۱۱ ۱۰:۵۸:۲۹ آنها حق داشتند که عشق را بگذارارند تا در کتاب ها بماند […]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *