من و میرحسین و فروغ فرخزاد!
سال گذشته در چنین روزی میرحسین موسوی به شهرستان ورامین و پیشوا آمد. من مجری مراسم سخنرانی او در پیشوا بودم. (و نیز مجری سخنرانیاش در اسلامشهر و باقرآباد شهرری)
برنامههای سخنرانی او در پیشوا خیلی خوب، آرام اما با هیجان پیش رفت. طوری که دکتر نجفقلی حبیبی هم به وجد آمده بود. روزهای آغازین سفرهای میر بود و شاید این برنامه یکی از برنامههای گرم و باهیجان بود، دست کم در مقایسه با برنامه ورامین و قرچک. در سالی که گذشت منتظر بهانهای بودم که به اتفاقها و حاشیههای آن سفر بپردازم که مجری برنامهی سخنرانی بودم و البته در متن برنامههای استقبال. امروز ۱۱ اردیبهشت ۸۹ سالروز آن سفر است در هوای بارانی. دوستان اصلاحطلب پس از سفر در سه مورد من را توبیخ کردند و نشست بررسی ِ سفر، در عمل، به نشست گیر دادن به من تبدیل شد. یکی از جرمهایم خواندن شعر فروغ فرخزاد بود. حالا این روزها که خبر از حذف نام فروغ بر اساس دیپلماسی دولتی است، و در سالروز آن سفر بهانهها جمع آمدهاند.
یکی دیگر از علتهای توبیخ من مربوط به طراحی بنر پشت زمینه و دیگری جملهای بود در استقبال از ورود آقای موسوی به عرصهی انتخابات که به کف زدن مردم در مسجد انجامید.
در هر سه توبیخ نکتهی مشترکی میبینم و آن بیهمتی ما در اصلاح باورهایی است که رویدادهای بزرگ را شکل میدهند. اما بسیاری از ما همچنان دنبال فردی میگردیم که بیاید و از بالا همه چیز را بشوید و البته زحمتی هم به ما ندهد که ما بتوانیم برویم پی کارمان.
کوشیدم برنامه را با هیجان اجرا کنم. گویا چنین هم شد و شاید هیجانش زیاد هم شد، که وقتی خطاب به آقای موسوی گفتم: «پایان صبوری تو، آغاز امیدواری ما» مردم در مسجد شروع کردند به کف زدن.
انکار نمیکنم که از کف زدن مردم در مسجد خوشحال شدم و به هیجان آمدم. البته از آنها خواستم به همین یکبار بسنده کنند! ما پیشنهاد داده بودیم برنامه در سالن آمفی تاتر هلال احمر برگزار شود. اما خوشحال بودم از اینکه میدیدم به اعتقادات و تعصبات بیاساس و پایه تلنگری زده میشود. خوشحال از اینکه مسجد دست کم برای دو ساعت روح واقعیاش را بازیافته بود. مسجد قلب تپندهای شده بود. قلب ایران در آن ساعت در مسجد امام خمینی میتپید. مسجد باید همین باشد. به گاه خوشحالی در آن کف بزنند، سلیقههای مختلف در آن با یکدیگر گفتوگو کنند و محل تحمل و اندیشهورزی باشد.
وقتی حتی به خاطر حضور عکاسان زن در قمست پایین (نه آن بالا، دور از دسترس، تبعیدگاه زنان) کاغذی به من میدهند که اعلام کن «خواهران عکاس به طبقهی بالا بروند و از همانجا عکس بگیرند!» آیا به اصلاح نیاز نداریم؟
اما برای طراحی بنر پس زمینه هم قصهها داشتیم. خواستم تصاویر بنر روایتی باشد از ایران، تاریخ معاصر و چهرههای تاثیرگذارش. نمیشد تصویر محمدرضا پهلوی را هم در آن آورد. اما عکس مصدق، بازرگان و پاسارگاد (مقبرهی کوروش) را که نمیشد نیاورد.
پیش از مراسم کلی غر زدند که این تصویرها را نباید میزدی و میخواستند با کاغذ روی آنها را بپوشانند؛ که با مقاومت من چنین کاری نکردند. اتفاقا وقتی آقای موسوی جلو این بنر نشست و تصویر بازرگان و تصویر او در یک کادر جای گرفت، عکاسان پی در پی عکس گرفتند و این بنر کلی سوژه برای آنها دست و پا کرد.
در این برنامه «هدیه»ی فروغ را هم خواندم که بعد از آن نه محافظهکارها و مسجدیها که دوستان اصلاحطلب، آنهم یکی دو معلم ادبیات، خرده گرفتند که فروغ وجههی خوبی در جامعه ندارد. چرا خواندی؟
تعجب کردم و برایم سوال شد که پس ما چه چیز را میخواهیم اصلاح کنیم و از کی؟ آیا منتظر هستیم که موسوی رئیس جمهور بشود و از فردای آن، که خرمان از پل گذشت، خود او همه چیز را اصلاح کند؟ حتی اگر زورش رسید ماجرای شعرهای فروغ را هم سر و سامانی بدهد و در دیپلماسی دولتیاش فروغ را هم راه بدهد! در حالی که پروسهی اصلاح نه صرفا در بالادست که باید از هر لحظهای که در آن هستیم و از متن جامعه آغاز شود. باید باورها اصلاح شود که در مسجد هم میتوان هیجان داشت و در استقبال از سخنی به وجد آمد و کف زد. میتوان در مسجد نه یک سخن که سخنهای مختلف را شنید. باید باورها اصلاح شود که مصدق تنها با شلوغکاریهای رسانهای رفته است آن سوی خط قرمزهای فرضی. باید باورها اصلاح شود که اگر تصویر بازرگان یا مقبرهی کوروش را در رسانهی ملی نمیبینیم، دلیلی بر ممنوعیت تصویری آنها نیست. باید باورها را اصلاح کرد که فروغ آنچه شما میگویید نیست. فروغ آبروی شعر معاصر ماست. البته اگر اصلا فروغ را بشناسند که بعد اتهامهای دیگری هم به او روا کنند!
باور کنید اکثر کسانی که در مسجد بودند یا فروغ را نمی شناختند یا اگر میشناختند تصویری منفی از او در ذهن نداشتند. شاید آن معلم ادبیات قصد داشت ضمن معرفی به آنها بگوید که فروغ وجههی خوبی ندارد!
وقتی یک معلم ادبیات نمیتواند از یک شاعر و از ادبیات دفاع کند، چگونه میخواهد از چهرهی سیاسی مورد علاقهاش دفاع کند؟
وقتی در عرصهی ادبیات که عرصهای بیخطر است و برای دفاع از شاعری توبیخ و یا هزینههای دیگر در کار نیست، سکوت میکنیم؛ چگونه در عرصهی سیاست که بلاخیز و پرخطر است، میخواهیم از آزادیهای فردیمان دفاع کنیم؟
و حالا وقتی فروغ از کتاب ِ نمیدانم شاعران ِ کجا حذف میشود، آیا آن معلم ادبیات میتواند از خواهرش، فروغ فرخزاد، دفاع کند و سخن بگوید؟ راستی! معلم ادبیات، بدون فروغ و بدون شعر، به چه کار میآید؟
البته با شعری که من خواندم، فروغ تا چند روز سوژهی حرفها بود و خیلیها دستِکم با نام فروغ آشنا شدند.
غیر از شعر فروغ دو شعر دیگر هم خواندم. یکی «با تو بگذار…» از امیری اسفندقه (که بعدها گفت: من این شعر را برای آقای خاتمی گفته بودم و حالا آنرا پس میگیرم!) و دیگری ترانهی بانمک اما تلخ «گلدون شکسته» یا «داداشی» از عبدالرضا رضایینیا که گویا موسوی را به خنده انداخته بود. این دو شعر و ترانه را اینجا میگذارم؛ برای آنها که رونوشتی از آنها را از من خواستند.
پیشوا شهر کوچکی است، که آنرا مذهبی هم میدانند. از این رو اتفاقهای سفر آقای موسوی به این شهر من را به هیجان آورد و منتظر بهانهای ماندم برای بازگو کردن آنها.
۲۰ تصویر از آن سفر اینجا میگذارم که ببینید.
پنجره
بخشی از اجرای من در برنامهی سخنرانی آقای موسوی در پیشوا
تصاویر سفر موسوی به ورامین و پیشوا در فایل zip
پینوشت
منتقد فروغخوانیام، در دورهی دبیرستان معلم من بود. این سطرها نه به نقد شخص او، که به نقد یک تصور و ذهنیت است. به او احترام میگذارم.






















خیلی خوشم آمد؛ “باید باورها اصلاح شود” … همه جا نشانه های رشد خردگرایی به وضوح به چشم می خورد. خوب شد که میر رییس جمهور نشد تا به این چیزها بیشتر فکر کنیم …
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ ۰۰:۵۸:
حالا اگر هم به عنوان رئیس جمهور اعلام میشد که ما نمیخواستیم همهی کارها را بیندازیم گردن آن بندهی خدا.
[پاسخ]
“صلوات و مسجد و فوقانی و قرائت” با فروغ جور در نمی آید و کارهای کشور هم به هیچ روی با مذهب سازگاری ندارد.
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ ۰۰:۵۵:
یادمه توی اجرا به طبقهی بالا گفتم فوقانی. اما قرائت یادن نیست گفته باشم. میپذیرم فوقانی اشتباه است. اصلا همان مکانش هم اشتباه است. نادانی بود و کمی هم جو برنامه!
[پاسخ]
سلام آقای مومنی.
نوشته شما ولی بغض منو سنگین تر کرد.درست قبل از اومدن به خونه وخوندن مطلب شما پای درد دل یه دختر دانشجوی۱۹ساله نشسته بودم.ازین میگفت که مامور حراست چند بار بهش تذکر داده.اینهمه نوجوون این ور اون ور دنیا شاد ورنگارنگ به جلو نگاه میکنن با یه حق انتخاب وسیع وبالا به اندازه سکوهای المپیک .دانشجوی ما توی این سن وتوی دانشکده ای که همه دانشجوهاش دخترن بدون یک ذره آرایش با مقنعه ای که تمام تارهای موهاش رو پوشونده بابت مانتو طوسی که توی آفتاب نازک بوده !!!!و کفشهای کرمی که همرنگ پوست بوده ان!!!آنچنان سرزنش میشه که بگه انقدر ناراحت بودم که می خواستم ول کنم برم شهر خودم….(آخه من چه دلداری بدم به این دختر نوزده …؟به خدا دق کردیم…)
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ ۰۱:۰۱:
امان از این مامورها که باید متخصصانی باشند در حوزهی روانشناسی و علوم اجتماعی و غیره و غیره تا دست کم بدانند چگونه باید با دانشجو رفتار کرد.
اما گاهی حتی خصمانه و حتی از روی نوعی حسادت با دانشجو رفتار می کنند. دانشجو چه کند؟ شاید این آمار خودکشیها برایشان به اندازهی یک ارزن هم ارزش ندارد.
[پاسخ]
کاش یکی از شعرهای خودت را خواده بودی که حذفت کنند و هم آنها یک نفس راحت بکشند هم ما!
[پاسخ]
هفته ی پیش با مانتوی سفید رفتم دانشگاه مامور محترم حفاظت قیزیکی جلو ظاهر شد و گفت دیگه این مانتو رو نپوش!با تعجب گفتم آخه اینکه نه تنگه نه کوتاه!گفت رنگش سفیده…این رنگ ممنوعه!!!!!(فکر میکردم فقط رنگ سبز ممنوع به حساب میاد)
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ ۰۱:۱۹:
فکر میکنم مشکل بیشتر با آدم توی لباسه. حالا هر رنگی میخواد باشه!
[پاسخ]
ای وای(با لحن حسینی توی دربارهء الی) از بابت فروغ
و ای وای از بابت خاطراتی که تازه شد…
[پاسخ]
سلام
مطلب تان بسیار جالب بود. به نظر من ، بزرگترین امتیاز جنبش سبز این بود که به ما یاد آوری کرد : چشمها را باید شست ،جور دیگر باید دید.
محسن مخملباف در قسمتی از مقدمه کتابی که جشنواره سوردل سور اسپانیا به زبان اسپانیایی درباره او منتشر کرده است می نویسد :
وقتی ۱۵ ساله بودم همزمان با فرانکوی اسپانیا، شاه در ایران دیکتاتوری می کرد و من به مبارزه سیاسی روی آوردم به این امید که با تغییر حکومت به عدالت و آزادی خواهیم رسید. در ۱۷ سالگی به زندان رفتم . در آنجا بود که دریافتم حتی زندانیان سیاسی که برای عدالت و آزادی زیر شکنجه بودند در هر فرصتی بر یکدیگر حکومت می کردند.. معلم بزرگ همه ما در فاشیسم، فرهنگ ما بود که از ما حتی در حالت مبارزه علیه فاشیسم یک فاشیست می پروراند. وقتی انقلاب پیروز شد و ما از زندان آزاد شدیم ، تمام دوستان نزدیک من وکیل مجلس و وزیر و حتی رئیس جمهور شدند. (دوران رجایی دومین رئیس جمهور ایران پس از انقلاب) اما من آنها و سیاست را ترک کردم و سراغ سینما آمدم. به این امید که از طریق تاثیر بر فرهنگ، به جامعه ایران برای رسیدن به آزادی کمک کنم. بعد ها کتاب های و فیلم هایی از من توقیف شد و فیلمنامه های بسیاری از من رد شد. توسط همان دوستانی که روزی با هم برای عدالت و آزادی در زندان شکنجه می شدیم.
یکی از آنها روزی به من گفت: درست است که ما برخی از فیلم های تو را در جامعه نمایش نمی دهیم اما آنها را با زن و بچه هایمان در خانه می بینیم و یاد دوران زندان می افتیم و می گوییم ما یک روزی با این فیلمساز در یک زندان زیر شکنجه بودیم. بعد آن دوست قدیمی دوستانه به من توصیه می کند برای جاودانه شدن کمی لازم است به دولت نزدیک شوم، می گوید اگر مردم فیلم هایت را نبینند، کم کم فراموش می شوی . انگار که اصلانبوده ای. من به او جواب می دهم: عمر فیلم های من از عمر دولت شما بیشتر است…
[پاسخ]
مومنی جان خیلی حال کردم دمت گرم …
[پاسخ]
سلام و درود فراوان بر شما
دریچه به روز شد ، این بار با خدای زیبایی ها و مهربانی ها …
[گل] …
[پاسخ]
سلام ودرودی فراوان و بیکران بر شما_دوستداران فروغ جونم
پیروز و سربلند و جاودان باشید
با سپاس _ به وب منم سری بزنید
(من عااااااااااااااااشق فروغم)
[پاسخ]
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد.
می دانم، می دانم، می دانم…
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد !
[پاسخ]