بالای سرت علامت سوال هست؟
![]()
از بهشت که رانده شد پر از علامت سوال بود که مثل زنبورهای عسل بالای سرش پرسه میزدند. مثل زنبورهای عسل که نیششان گزنده است و عسلشان شیرین. علامتها مثل قلاب انسان را نگاه داشته بودند. برای یافتن راه و بازگشتن باید آنها را نگه دارد. هر سوال مثل چراغی است که راه را روشن میکند.
* *
خاطرت هست؟ چقدر سؤال در کار بود! هر لحظه یکی. گاهی «جواب» پابهپای سؤال پیش نرفت و جا ماند. سؤال اما از نفس نمیافتاد و مثل بچههای بازیگوش تک و تنها میدوید. بیآنکه بایستد، نفسی تازه کند. بیآنکه تنها دلش بگیرد. گاهی جواب سوال یک سؤال تازه بود:« چقدر سؤال میپرسی؟» تو هم به تلافی بیجوابی سؤالت، سؤال آنها را بیپاسخ گذاشتی.
شاید انتظار داشتند از همان لحظه اول همه چیز را بدانی. گاهی حوصلهای برای همراهی سؤال نبود. گاهی دست انسان از قلاب علامت سوال کوتاه میشد و تا میآمد بیفتد دستش را به قلاب دیگری میگرفت. حالا نوبت من و توست. باید به سؤال تازه واردها پاسخ بدهیم. ما که آن همه سؤال بیجواب داشتیم و داریم. دلم برایش میسوزد. برای سؤال! نمیدانم چه سرنوشتی دارد. کاش همیشه بماند. دارم به این فکر میکنم که اگر سؤال نباشد چگونه باید بفهمیم بقال محل چه میفروشد؟ چگونه باید از نانوایی نان بخریم؟ چگونه باید نشانی خانهها را پیدا کنیم. هر روز بارها می گویم: اهدناالصراط المستقیم. کجاست آن راه راست که از خدا میخواهمش. باید جستجو کنم. باید میان اینهمه راه بگردم تا پیدایش کنم. هر راه یک علامت است. یک علامت سوال بزرگ. صراط مستقیم از لابهلای علامتهای سوال در میآید.
* * *
انسان با سؤالهایی که توی ذهنش این پا و آن پا میشود، راحت کنار نمیآید. گاهی پشیمان میشود و بازمیگردد از راه. اما علامت سوال با آن چرخ گرد که دارد راه میافتد از پیاش. آنقدر سماجت میکند که دوباره به راه بیاردش. اگر روزی سؤالهای ما را بیجواب میگذاشتند، حالا خودمان این کار را میکنیم. حالا دیگر خودمان بزرگ شدهایم و میتوانیم خودمان را دعوا کنیم که «آخر این چه سؤالی است که میپرسی؟»
حالا خودمان آنقدر بزرگ شدهایم که قید همه سؤالهایمان را بزنیم و به روی خودمان هم نیاوریم که آیا اصلاً سؤالی درکار بوده یا نه؟! حالا میتوانیم ژست آدمهای همهچیز فهم را بگیریم و…
دیگر رویمان نمیشود سؤال کنیم. «تظاهر به دانستن را به دانستن ترجیح میدهیم»
جای همه چیز عوض شده است. وقتی بیشتر میپرسم، میگویند چیزی نمیداند. وفتی نمیپرسم و ژست آدمهای همهچیزدان را میگیرم، میگویند: همه چیز را میداند که سراغی از سؤال نمیگیرد! گاهی علامت سوال را محکم توی دستهایم میگیرم و میدوم میانهی کلاس. بعضیها با من کلنجار میروند که «چرا و چقدر میپرسی؟ چرا وقت کلاس را میگیری؟ چرا؟» چه جالب! ببینید خودشان من را سوال باران میکنند. راستی پس این کلاسها، این گپها و گفتها برای چیست؟
اما توی کلاس همیشه کسی بود که علامتهایم را ببیند و به این چراغهای روشن، نگاه کند و پاسخ درون چراغ سوال بریزد که همیشه بسوزد. بعد چراغی بزرگتر به دستم میداد. مثل پیامبرهای خدا که همیشه بقچهشان پر از سوال بود و جواب:«که را میپرستی؟ به کدام راه میروی؟»
گاهی احساس میکنم توی آسمان کسی هست که سوسوی چراغ من را میبیند. من نشانههای او را میبینم. نشانههایی روشن مثل ماه، خورشید وگاهی نشانههایی روشنتر از آندو. نگاه من به اوست، نگاه او به من. من دل به او دارم و او دل به من.
* * * *
نمیدانم چرا این روزها، هوای کارتونهای دوران کودکی به سرم زده است، که مثل کارتونهای امروزی چندان هم طبیعی نبودند و اتفاقاً بعضی از آنها بهکندی حرکت میکردند و انگار کمبود تصویر داشتند. اما همان سادهترین کارتونها، خوب در ذهن من نقش بسته است!
یکی از آن صحنههایی که مرا مجبور کرد یاد آن نقاشیهای جاندار بیفتم، ماجرای آن ستارهها و کلاغهایی است که دور سر یک نفر میچرخیدند. یا یک ابر یا علامت تعجب یا علامت سؤالی که بالای سرشان سبز میشد. مثلاً آن ابر پر بود از تصاویر زیبایی که خودشان میتوانستند کارتون جداگانهای باشند. یا آن علامت سؤال حکایتهایی پیدا میکرد که نگو. حالا یاد آن علامتها و نشانهای ساده برایم زنده شده است. یکی از رویاهای کودکانه ما آن روزها این بود که «ای کاش میشد رفت توی دنیای کارتونها» بعضی وقتها در دنیای خواب این اتفاق میافتاد. حالا احساس میکنم یکی از همان علامتهای سؤالی که بالای سر شخصیتهای کارتونی شکل میگرفت، باید بالای سر من باشد. آن علامت سؤالی که ما را روبروی تلویزیون به زمین میخکوب میکرد و به دنبال خودش میکشاند که بفهمیم چه چیزی توی سر اوست و او دارد به چه چیز فکر میکند؟
حالا احساس میکنم بالای سر هر کدام از ما نَه یکی، بلکه باید کلی از این علامتهای سؤال باشد. علامت مفیدی که تاریخ مصرف آدمها را تعیین میکند. علامتی که مثل قلاب از زمین جدایت میکند. میبردت بالاتر که از آنجا درست همه چیز را ببینی. هرچقدر بالای سرت علامت سؤال بیشتری باشد، بیشتر زنده میمانی. تاریخ مصرفت بالا میرود. باید از علامتی به علامت دیگری بپری. اگر به تیزی علامتی گیر کردی، مثل ماهی بیچاره که صید قلاب ماهیگیر میشود، صید علامتی میشوی که همیشه روی هوا معلقت نگه میدارد. و آنوقت که هیچ علامت سؤالی نباشد، آنوقت که چراغ سوال روشن نباشد…؛ آن وقتها علامت سوال که از بین میرفت، کارتون هم تمام میشد!
میبینی چقدر عزیزند این علامتهای سؤال؟ علامتهایی که باید هر کدامشان را برای یک نفر باز کنی. علامتهایی که ای کاش آسانشان لو ندهیم. به حراجشان نگذاریم. انسان بدون آن علامت سؤال دیگر هیچ نگاهی را به دنبال خود نمیکشاند. دیگر هیچ چیز برای کشف شدن، برای کشف کردن، برای پاسخ دادن، برای حرفزدن ندارد. اگر نتوانی کشف بشوی؟ اگر نتوانی حرف بزنی؟ اگر راه را گم کنی؟ بالای سرت علامت سوال هست؟
دوچرخه؛ ضمیمهی روزنامهی همشهری | شمارهی ۵۰۲ | پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۸

باسلام متن بسیار خوب و ادبی بود امیوارم این سوالات افزون شود تاچنین متن هایی خلق گردند.
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۸:۳۰:
«سید مصطفی» برای ما استاد عزیزی است که هر چند فرصت نشستن در کلاسهایش را نداشته ام؛ اما طی سالهای کوتاه آشنایی از او بسیار آموختهام.
تا بحال شده بزرگتری که برایتان عزیز است، سر زده به خانهتان بیاید؟
[پاسخ]
سلام آقای مومنی
خیلی ممنون که تغییر دادن آدرستون رو به من اطلاع دادین.
متن اخیرتون واقعا زیبا بود و شاید میشه گفت یه موضوع جدیدی بود که تابه حال کسی به آن فکر نکرده بود.
من همون مرمر۱۸۸۸ سابقم اما با یه تحول کوچیک در سال جدید، امیدوارم فراموش نکرده باشید.
موفق باشید.
یا علی
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۷م, ۱۳۸۸ ۲۰:۱۵:
فراموش نکردهام. ممنون.
امیدوارم تحول کوچکت به سوی بهترین حالها باشد که در دعای لحظهی تحویل سال آنرا از خدا میخواهیم.
[پاسخ]