عصر قاطعیت تردید
سه چیزی که دیگر باور ندارم؛ بازی وبلاگی ویژهی پایان سال ۸۸
به یک بازی وبلاگی دعوت شدهام، بلاخیز! باید از سه باوری که ناباور شدهاند بنویسم. باور کنید هر چه گشتم باور درست و درمانی نیافتم. کمتر اهل قطعیت بودهام.
درست است که به قول دکتر امینپور زمانهی ما «عصر قاطعیت تردید» است، اما در این سالها باورهای مذهبی و هم باورهای ملی (هر دو) آسیب دیدهاند. نمیدانم چند باور باقی میماند که حالا قرار باشد از سه تای آنها عبور کنم.
میخواهم بیش از تکیه بر باور از کارهایی بگویم که امروز به اشتباه بودنشان معترفم، البته باز هم به تردید! این کارها در زمان خودشان هم از باوری قطعی سرچشمه نمیگرفتند. میتوانم برایشان دو عنصر زمان و مکان را بیاورم و بگویم که اشتباه میکنم که فکر میکنم اشتباه کردهام!
۱- در دوران نوجوانی، و کمی هم جوانی، قاری قرآن بودم. نه تنفننی و برای روخوانی. باور کنید قاری خوبی بودم. صدای خوبی داشتم و (اگر تعریف از خود نباشد) دارم. به سبک مصطفی غلوش کار میکردم. در مسابقههای پرتعدادی رتبه آورده بودم.
قاری قرآن بسیاری از «شبی با قرآن»ها، افتتاحیهها، اختتامیهها و مراسمهای رسمی بودم. دعا هم قرائت میکردم. (با آشنایی نسبت به ردیفهای آوازی)
قسم میخورم که در همان فضا هم گرایشهایی روشن داشتم. هیچوقت از مناسبات حاکم بر این فضاها خوشم نمیآمد. قاری قرآن نماز جمعه بودم، اما با پوشش اسپرت و صورت اصلاح شده میرفتم به مصلا. چند بار هم تذکر دادند که صورتت را اصلاح نکن!
در هیاتی که از بچگی زنجیر میزدم و مثلا بچهی آن تکیه بودم، پنج سال عشق خواندن بودم. کورش کردند. مداح خورهی ما در همهی آن پنج سال میگفت: «انشاالله فردا شب.» آدم باید خیلی نامرد باشد که یک نوجوان ۱۵ ساله را سر کار بگذارد.
دکتر وحید دستجردی از قرائت من در جایی خوشش آمده بود و جایزهای برایم آورده بود. سپرد که به من برسانند. بعد از ۱۵ سال هنوز به دستم نرسیده است.
کلاسهای قرآن (در سطوح بالا) هم میرفتم. آقای بنیادی از بعثهی رهبری برای تعلیم میآمد.
استاد و قاری خوبی بود، اما هر جلسه پشت سر آقای خاتمی صفحه میگذاشت و به من خیلی سخت میگذشت.(آنهم در سال ۷۶)
از آنجا که جاذبهی عزیزان در این وادی خیلی بالاست، من را هم پس زدند. البته امروز حسابی دعایشان میکنم!
اعتراف میکنم باورم به تاثیرگذاری در این زمینه و زمانی که برایش گذاشتم، بیهوده و اشتباه بود.
۲-از نوجوانی خیلی دوست داشتم کاری برای شهرم بکنم. وقتی خبرنگار افتخاری روزنامهی آفتابگردان بودم بیشتر دربارهی شهرم مینوشتم تا مثلا داستان و طنز. جوری که خیلیها در آفتابگردان من را به نام شهرم میشناختند. رادیو محلی، جمعیت زیست محیطی و کانون ادبی راهاندازی و شش دوره «جشن ادبی یلدا» را در شهرم برگزار کردم. مسئول فرهنگی – هنری جشن رمضان بودم و خلاصه هر جا خبری بود، من هم آنجا بودم. شاید اگر بجای آقای فلانجا به آقای داستان یا هر چیز دیگر شناخته میشدم یا اگر بجای کار گذاشتن روی آن انجمنها و کانونها از شهرم بیرون میرفتم، بهتر بود. امروز با آن همه فعالیت در این شهر غریبم. در این شهر ما کاشتیم و دیگران خوردند، هر چند که آنچه دیگران کاشته بودند را هم ندادند ما بخوریم؛ همان دیگران خوردند!
۳-باورهایم دربارهی دعا تغییر کرده و به دعا به آن صورت که یک جمله را صدبار و هزار بار دکلمه کنم، باور ندارم. حتی دربارهی دعا با اعتقاد قلبی هم باورهای دیگری دارم. در اینباره میخواهم مفصل بنویسم. داستانی با موضوع دعا توی ذهنم میچرخد. داستانی که جنبههای زمینی و آسمانیاش رو در رو هستند.
۴-این یکی را هم اضافه مینویسم. ناگهان به ذهنم رسید.
باورهای نوجوانیام دربارهی شاعرانگی را دیگر قبول ندارم. دیگر بعضی از ریخت و قیافهها و ادا و اطوارها توی کتم نمیرود. یا این کشش صدا در دکلمهی شعر یا حتی صحبت کردن. به نظرم اگر بیش از قیافهها و ژستها و کشش صداهامان، به ادبیات فراتر از زنگ تفریح و رمانتیکبازی توجهکرده بودیم، وضعیت دیگری داشتیم. این گزینه دربارهی رشتهی ادبیات در دانشگاهها بیشتر و بیشتر صدق میکند.
این باورها را با تردید میاندازم در آتش چهارشنبه سوری و میگویم: زردی من از تو، سرخی تو از من.

معیار تغییر این باورها در تو چیست ؟ یافته های خودت یا واقعیت ؟ آیا آنچه باورهای گذشته ات را دگرگون کرده، با شاخص های حقیقی و بیرونی تطابق دارد ؟ نکند تلقی شخصی ما از یک رخداد ، حادثه ، برخورد ، جریان و … باعث تغییر جهت ما بشود و بعداً برای خود استدلال بیاوریم که چون اینطور کردند پس باید به این صورت رفتار کرد.
بنظرم باید تغییر رفتار را با شاخص های حتمی و یقینی محک زد و بعد تغییر روش ، دیدگاه و مسیر داد.
پسرم ثابت قدم باش.
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱۹:۰۵:
علی جان
چیزی که در این نوشته خیلی بر آن تاکید داشتم، تردید بود. یعنی این احتمال را هم دادم که روزی به اشتباه بودن استباه پنداشتن این موارد اعتراف کنم!
باور کن هر چه تلاش کردم، چه با همین واژههای توع چه با رفتار نشد. نمیگویم چه کسی مسبب است. من یا دیگری. صحبت از یک روند است. قابل انکار است که بدسلیقگیهای مفرط هم به باورهای مذهبی و هم باورهای ملی آسیب رسانده است؟
البته تهی نشدهام. آنچه گفتم یک دگردیسی در باورهایم بود. آقا اینجا زیاد نمیشود حرف زد!
[پاسخ]
سلام و درود
چه باورهای غم انگیزی
باور شماره یکت خیلی شبیه به زندگی من است من البته قرائت قرآن را وصل کردم به مداحی و تا پایان دانشگاه هم رییس هیات محبین دانشگاه بودم سال ۷۶ نشست تحکیم وحدت در تبریز برگزار شد من هم از طرف دانشگاه خلیج فارس رفتم آنجا و دعای کمیل شب جمعه تحکیم را من خواندم خیلی ها بودند میردامادی و میثم سعیدی و تاجرنیا و … شاید زمانی خاطرات آن روزها را بنویسم. الان چهار پنج سالی می شود که دیگر نه مداحی می کنم نه قرائت قرآن چرایش را باید از بانیان این نظام بی نظم جویا شد. بگذریم
زنده باشید
پیشاپیش سال نو مبارک
[گل]
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱۹:۰۷:
یکی از قاریان قرآن که آن وقتها به نوع پوشش و صورت اصلاحشدهام گیر میداد را چند روز پیش دیدم. موهایش را بلند کرده بود و پوششی مشابه آن روز من داشت. موجی است انگار که دارد بلندتر میشود.
[پاسخ]
اعتراف به تغییر جسارت می خواهد که شما خدا رو شکر از آن بهره مندید
من هم به این بازی علاقمند شدم و در آن شرکت کردم
[پاسخ]
با سلام عزیز و امیدوارم سال موفقی داشته باشی.و اما راجع به چیزائی که نوشتی اینکه اولا همت بلندی داری و خودت رو انسان و بنده خدا میدونی و دوما اینا رو همه رو خدا به عزیز کرده هاش میده تا حیف و میل نشن سوما اینکه برای دعاهات باید شریک یا یه زبون دیگه بگیری اینطوری که تو برای یکی دیگه دعا کنی و اون برای تو اینو من چند بار تجربه کردم برای رفقا عالی جواب داده اگه خواستی برای هم دیگه دعا بخونیم فقط یه اشاره کن.
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۵م, ۱۳۸۹ ۲۰:۳۳:
باوری که دربارهی دعا در من ایجاد شده در واقع کشف تازهای نیست و بر مبنای همین نکتهای است که شما گفتی. یعنی دربارهی همین که برای یکدیگر دعا کنیم. تغییر در باور من دربارهی فرایند استجابت دعاست. مفصل است. تقریبا چند سالی است که این موضوع توی ذهنم میچرخد. منتظر فرصت مناسبی هستم که در چند قالب بنویسم. یکی از آنها داستان است.
از لطف تو سپاسگزارم امین. هر دو یکدیگر را دعا کنیم.
[پاسخ]