سفرت به خیر، اما…
دکتر شفیعی کدکنی از ایران رفت.
این خبر بزرگ با کلمهای کم یا زیاد، دلنگرانی آورد و پریشانی و حس غربت؛ نه برای کدکنی که از وطن دور میشود. برای خودمان که توی خاکمان دلمان گرفته است؛ خاک گرفته است!
کلمهای و حدسی و گمانی کمحرفی ملالآور این خبر را که: «او به دعوت یکساله دانشگاه پریستون به آمریکا سفر کرده است.» افزون میکند. معلوم نیست این گمان مهیب از کجا آمده است که: «چون شفیعی گرین کارت دارد، قصد کرده سالهای بیشتری در آمریکا بماند.»
برای دوگانهی مهدی اخوان ثالث و محمدرضا شفیعی کدکنی روزهای شهریوری گویا روزهای رفتن است. اخوان، چهارم شهریور، با همهی تلخکامیها و ناامیدیهایش از دنیا رفت. عنوان «امید» را از آن خود کرده بود و خود نقض آن میکرد. اما شفیعی از امید میگوید. یا اگر یاسی باشد، فرجام کار را خوش تصویر میکند که دل نترکانیم! نه مانند اخوان که دل آدم را خون میکند و از امید، نه به راه و نه انجام راه، دم نمیزند.
حالا شفیعی کدکنی هم، نه از دنیا که از وطنش، کوچ کرده است. شاید این تلنگری باشد که به سرعت آثار نخواندهی او را بخوانیم و منتظر بمانیم که از این پس آثار جدیدش از غربت به دست ما برسد.
شاید این نشانهای بزرگ برای دورهای تازه از فرار مغزها باشد. نمیدانم نهادی، دانشگاهی، جایی هست که در کنار این همه تایید و تکذیب، از سفر یکی از ادیبان برجستهاش نشانی بدهد و آن گمان آزاردهندهی گرین کارت را تکذیب کند؟!
حالا شفیعی کدکنی شاعر، محقق و منتقد برجستهی زمان ما هست و در میان ما نیست.
سفرت به خیر اما…
پنجره
بازنشر در: رادیو کوچه





ما خودمون دکتر داریم ان رییس دانشکاه داریم زیاد استاد داریم ریاد
به شکوفه به باران حتا به ریگ بیابان بزرگوار برسان ندای ما را
[پاسخ]
امید دارم به روزی که شکوفه و باران در سرزمینمان باز هم بروید،
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پروازرا علامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که میبرید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟
[پاسخ]
سلام
چه حیف چه مردی دارد می رود
واقعا حیفا ین مرد است که دارد می ورد
به قول شما دارم توی خاک خودم احساس غربت میکنم
[پاسخ]
محمدعلی مومنی در شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۳۶:
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشتهست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
هوشنگ ابتهاج – گزیدهای از یک غزل
[پاسخ]
رفته سلاممون رو
به شکوفه ها
به باران
برسونه!
[پاسخ]
سلام
خوشحالم!
برای استاد آرزوی سلامتی می کنم و خوشحالم که رفت تا یه پله بالاتر باشه..تا حالش و هواش بهتر باشه!…و امیدوارم یه روزی که دیر نیست همین جا پلکانی برای استاد و اساتید دیگه داشته باشیم…همینجا حال و هوای خوبی برای استاد داشته باشیم.خوشحالم اما بغض می کنم از سر دلتنگی!
[پاسخ]
متأسفیم برای خودمان و همه. تازه اولش است.
[پاسخ]
به شکوفه ها به باران، نرسان سلام ما را خودم دارم میرم میرسونم
[پاسخ]