روزهای آفتابی با روزنامه‌ آفتابگردان

فراخوان همکاران و مخاطبان «آفتابگردانی»

پنج سال پیش از حادثه‌ کوی دانشگاه در سال ۱۳۷۸، ۱۸ تیر برای من روزی خاص بود.

۱۸ تیر ۷۳ نخستین روزنامه‌ی کودکان و نوجوانان ایران «آفتابگردان» منتشر شد و ۸۱۸ قدم پیش رفت. درست تا روز سه‌شنبه ۳۰ اردیبهشت ۷۶، سه روز پیش از دوم خرداد و انتخاباتی که پیروزش «محمد خاتمی» بود.

حتی پیروزی خاتمی، با همه‌ی شیرینی‌اش، تلخی توقیف روزنامه‌ی آفتابگردان را نکاست. تا جایی که افزون به زنگ‌هایی که به دفتر روزنامه می‌زدیم و برای دلتنگی دوری از روزنامه شعر می‌گفتیم و مطلب‌ها می‌نوشتیم،‌ روز ۱۸ تیر ۷۶ در دفتر روزنامه در فرمانیه ما خبرنگاران افتخاری آفتابگردان جمع شدیم تا هیات تحریریه روزنامه‌مان احساس دلتنگی نکنند. اما وقتی با فریدون عمو‌زاده‌ خلیلی و باقی‌مانده‌ی کارکنان روزنامه دور هم جمع شدیم، خودمان به گریه افتادیم تا بزرگترها را هم به گریه بیندازیم. نه برای روزنامه‌ی ۸ صفحه‌ای. بلکه برای اتفاقی که هر چه از آن فاصله گرفتیم؛ بیشتر به اهمیتش پی بردیم.

آن روز آقای خلیلی، شعر طنز من را از میان آثار نوجوانان بیرون آورد و داد تا برای همه بخوانم. عنوانش بود: «تهمت نبین چه ریزه!»

خبرنگار افتخاری‌اش بودم با افتخار. و توی چندین همایش و جشنواره‌اش شرکت کردم. شش ماه پیش از توقیف در مسابقه‌ی طنز و کاریکاتور برنده شدم. جایزه‌ام چند جلد دوره‌های هفته‌نامه‌ی «گل‌آقا»، طنز ایران از مشروطه تا انقلاب و عضویت در تحریریه روزنامه!

اعتراف می‌کنم امروز هر چه هستم، حاصل طلوع هر روزه‌ی «آفتابگردان» در سال‌های ۷۳ تا ۷۶ است.

حالا نوجوانانی که در روزنامه‌ی آفتابگردان کارت خبرنگار افتخاری داشتند و سنشان از ۱۷ سال بیشتر نبود، هر یک در روزنامه‌ای صفحه‌ای را رونق می‌دهد. یا هفته‌نامه‌ای را مدیریت می‌کند. یا در روابط عمومی نهادی یا در شبکه‌ی بی‌بی‌سی گزارش و خبر برایمان می‌خواند.

آفتابگردان مثل باشگاهی که بازیکن می‌سازد، چنان تاثیری بر نسل آن روزهای جامعه‌ی ایران گذاشت که نتیجه‌اش تا سال‌ها یا دهه‌های آینده باقی خواهد بود.

یادم هست انتخاب هفت نوجوان از ایران برای شرکت در کنفرانس جهانی نوجوانان دوستدار محیط زیست در ایستبورن انگلستان به عهده روزنامه‌ی ما بود. بعدها گزارش‌هایی که از حضور بچه‌های ایران در آن کنفرانس در روزنامه‌ بازتاب یافت، حاکی از شگفتی خارجی‌ها بود. شگفتی از اینکه در ایران برای نوجوانان روزنامه چاپ می‌شود. آنهم روزنامه‌ی رنگی. پلیسی که با روزنامه‌ی آفتابگردان عکس گرفته بود، گفته بود: ما در انگلستان هم برای نوجوانان روزنامه‌ی رنگی نداریم.

پس چرا این نخستین روزنامه کودکان و نوجوانان ایران توقیف شد؟ هنوز بهت و پرسشم باقی است. افزون به عنوان نخستین روزنامه‌ی کودکان و نوجوانان، پرتیراژ و موفق نیز بود. بعدها «گنبدکبود» را در آوردند، اما دیگر آن نشد. بد نگفته‌اند که هر گردی گردو نمی‌شود! و حیرت بزرگتر برای بهانه‌ی توقیف که کلاغ «خبرچین» بود، ستون طنز روزنامه. فکر می‌کنم «شادی صدر» می‌نوشت. مسئول صقحه‌ی «ستاره‌ها» هم بود که بعدها شد «پیک و پیام». صفحه‌ای که آثار ما، نوجوانان ایران را چاپ می‌کرد. چقدر توی این صفحه چقدر بزرگ شدیم. اولین بار که اثری از من در روزنامه‌‌ای چاپ می شد، در روزنامه‌ی آفتابگردان بود. یک داستان کوتاه که هنوز هم دارمش و هنوز فکر می‌کنم یکی از کارهای خوب من است. دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۷۳ در شماره‌ی ۴۳٫ خودم ندیده بودمش. دکه‌ی نزدیک خانه‌مان گاهی روزنامه‌ی ما را نمی‌آورد. یک روز پاکت بزرگی آمد به خانه‌ی ما با نشان روزنامه‌‌ی «همشهری». و این نامه‌ها و پاکت‌ها چقدر بزرگمان کرد. هر چند اگر هم سن و سال‌هایمان به ما می‌خندیدند که «آفتابگردان» می‌خوانی؟ راستی بعدها «آفتابگردان» را آبونمان شدم. تکشماره‌اش ۵۰ ریال بود. برای هر ماه ۲۰۰ تومان می‌دادم که شماره‌ای از دستم نرود.

کلمه‌ی توقیف را از همان روزها تجربه کردیم و چقدر این اتفاق، ما مخاطبان کم سن و سال را غمگین کرد. می‌توان از تاثیرهای عمیق فرهنگی این روزنامه نظر پوشاند، اما نمی‌دانم به تاثیرهای منفی این تعطیلی بر روح و روان و اندیشه‌ی مخاطبان کودک و نوجوان فکر نکرده بودند؟

اگر آفتابگردان هنوز منتشر می‌شد، امروز ۱۵ سالگی‌اش را جشن می‌گرفتیم. امروز «آفتابگردان» آنچنان تاثیراتی بجا گذارده بود، که شاید در نگاه عده‌ای همان بهتر که نیست! سه سال فعالیت این همه نیرو به جامعه ارائه کرد. طبیعی است که ۱۵ سال فعالیت با مجموعه‌ای از بهترین نویسندگان کودک و نوجوان تاثیرش شگرف بود.

شاید در روزهای آینده باز هم درباره‌ی صفحه‌ها و محتوی روزنامه نوشتم. اما اکنون مایلم بیشتر از سرنوشت دوستان پرشماری مطلع شوم که آن روزها با نام هم در بخش نامه‌های رسیده آشنا شده بودیم. کسانی که هنوز اسمشان و نام شهرشان را حفظم.

می‌خواهم یکبار دیگر آن اسم‌ها را در کنار یکدیگر ببینم. بعضی از دوستان آفتابگردانی‌ام را می‌بینم، می‌خوانم یا می‌شنوم.

سمیرا قیاسی از نهاوند را با وبلاگش «دل‌نوشته‌های یک دانشجو»، سارا سیاوشی از نهاوند با وبلاگش که مدام عوض می‌کند، و بچه‌های تهران حدیث لرزغلامی با نوشته‌های شاعرانه‌اش در دوچرخه و شعرهایش در وبلاگ «کو»، اویس طوفانی – گویا دبیر سرویس یکی از روزنامه‌ها، هوتن ابوالفتحی – مدیریت اجرایی هفته‌نامه‌ی چلچراغ، پناه فرهاد بهمن با گزارش‌هایش در بی‌بی‌سی، یا فریدون عموزاده‌ی خلیلی صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول هفته‌نامه‌ی «چلچراغ»، غلامحسین کرباسچی که حالا دبیرکل حزب است و کاندیدای معاون‌اولی کروبی بود…

اما از خیلی‌ها بی خبرم. (بی‌خبریم).

هر نسبتی با روزنامه‌ی آفتابگردان داشته‌اید، اعلام کنید. فقط مخاطب آن بودید؟ حتی برای یک شماره! باز هم بگویید. اگر با آن همکار بوده‌اید، چه اعضای تحریریه، یا خبرنگار افتخاری بگویید. اگر خودتان نسبتی نداشته‌اید ـ که خیلی بد است ـ اما احتمالا کسانی را می‌شناسید که با این روزنامه همکاری داشته‌اند، در بخش نظرها به وسیله‌ی ایمیل اعلام کنید. اگر در بخش نظرها باشد، دیگر دوستانمان را نیز همراه می‌کند.

و درخواست دیگر اینکه برای پانزده سالگی روزنامه‌ی کودکان و نوجوانان ایران، چیزی بنویسید و در وبلاگ یا هر رسانه‌ای که در اختیار دارید، این دعوت بازیابی «آفتابگردانی‌ها» را تبلیغ کنید. شاید نفعی در آن باشد!

میان این همه کلمه گم نشود: آفتابگردان عزیز، تولدت مبارک.

پی‌نوشت

کم‌کم بچه‌های آفتابگردانی به حرف می‌آیند، با هم گپ می‌زنند و با یکدیگر وارد پرسش و پاسخ می‌شوند. پس امکان پاسخگویی «تو در تو» به نظرها را فعال کردم.

پنجره

امروز آفتابگردانی نیست | شیدا شیرازی

طنزی که بهانه‌ توقیف روزنامه آفتابگردان بود | خبرچین

  • ناشناس
    تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۴:۵۰ | #1

    من هم اشتراک این روزنامه رو داشتم.
    یه دفعه هم تو مسابقه ی آیه های آخر ین صفحه برنده شدم و ۵ تا کتاب همراه برام جایزه فرستادن.
    یه دفعه هم یه خاطره با تیتر از من تو روزنامه چاپ شد.
    آخخخخخخیی .چقدر اون روزا خوشحال بودم.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ ۱۴:۵۲:

    ۱- تا آنجا که یادم هست، توی آفتابگردان ناشناسی وجود نداشت. در صورت امکان خودتان را معرفی کنی.
    ۲- اگر دسترسی دارید بگویید در کدام شماره آثار شما به چاپ رسید.
    ۳- برای نشر این فراخوان از هر رسانه‌ای که در اختیار دارید، استفاده کنید. حتی از رسانه‌ی زبان.

    [پاسخ]

  • r.babazadeh
    تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۴:۵۳ | #2

    آه یادش بخیر چه دورانی داشتیم
    چه مدیر باحالی داشتیم
    چه ساختمون باحالی بود
    اونجا بود که خیلی از خبرنگاران الان تربیت شدند و الان دارند به این کار بعنوان یه حرفه میپردازند
    اونجا جایی بود که هرکی اونجا بود میتونست نشریه درست کنه برای خودش
    در کل اون تنها سابقه همکاری من بود بعنوان خبرنگار افتخاری و یکی از برندگان اولین مسابقه عکاسی آفتابگردون
    اونجا اولین جایی بود که من از یک آخوند خوشم اومد ولی واقعا یادش بخیر

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ ۱۵:۰۵:

    نام، نام خانوادگی و شهرتان را بگویید.
    یک آخوند منظورت «محمد» است دیگر؟! (:

    [پاسخ]

  • تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۲۲ | #3

    اتفاقا تو اون مسابقه مربوط به اجلاس ایستبورن من هم شرکت کرده بودم و یه داستان فرستاده بودم. کلا من خواننده هر نشریه ای باشم اون نشریه باید پیه توقیف روبه تنش بماله.
    آفتابگردان می خوندیم که توقیف شد. خانه رو یادتون هست دیگه… تازه محمدرضا زائری خودی خودشون بود که توقیف شد.
    روزنامه های اوائل دوران اصلاحات (بالاخص جامعه و خرداد) + شرق + هم میهن + شهروند امروز + کلمه سبز … باور کن چون تا حالا چلچراغ نخوندم هنوز باز مونده
    حدس می زنم شروع کنیم Time‌بخونیم اونم توقیف میشه… Time‌که چه عرض کنم بلکه خانواده سبز هم…

    آقا جان اصلا تقصیر همین آفتابگردانه… اگر نبود که ما گمراه نمی شدیم… چه معنی داره پسر ۱۱-۱۲ ساله روزنامه بخونه… باید برود فعالیتهای سالم انجام دهد مثلا در پایگاههای … مساجد مشغول کشف راههای نفوذ دشمن باشد… یا اصلا در کوچه خیابان لمپن بازی یاد بگیرد تا در آینده از آن استفاده بهینه کند… اصلا همین آفتابگردان باعث شده که از الطاف صدا و سیما که این روزها اینقدر فیلمای قشنگ قشنگ پخش می کنه استفاده نکنیم و هی غرهای غربی بزنیم که Where is my vote?

    آقا من تازه دیروز فهمیدم که مساله تروا و آشیل و … رو از اول غلط فهمیده بودم … نگو طرف دخترش بوده و بحث مهر پدری و این حرفا … نه این که بحث دوئل عشقی باشه نه بابا…

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ ۱۵:۲۵:

    یعنی جزو کسانی بودی که به ایستبورن رفتند؟ یا شرکت‌کننده در مسابقه‌ی انتخاب؟
    من هم مثل تو هستم. باور کن. هر نشریه‌ای را که می‌خوانم، توقیف می‌شود. می‌خواهم یک شرکت توقیف مطبوعات باز کنم و سفارش قبول کنم. شاید هم این مریضی میان من و شما و دیگر همنوعان ما مسری باشد!
    آفتابگردان، آفتاب امروز، خانه و دیگر اقوام.
    من هم داشتم به همین فکر می‌کردم که این آفتابگردان بود که چشم و گوش ما را باز کرد.
    برای نشر این فراخوان از هر رسانه‌ای که در اختیار داری، استفاده کن. حتی از رسانه‌ی زبان.

    [پاسخ]

    مهدی رحیمی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ ۰۱:۲۷:

    نه فقط تو مسابقه شرکت کرده بودم. جو نویسندگی شدیدا حقیر رو در بر گرفته بود و یک داستان بی سرو ته چندین صفحه ای فرستاده بودم.

    جدا دوره کامل داری؟ آقا حفظش کن شدیدا… پیشنهاد می کنم اگر حوصلتون کشید اسکنشون کنید تا یه آرشیو خوب تو اینترنت از آفتابگردان داشته باشیم.

    در مورد این که گنبد کبود یا دوچرخه نگرفتند فکر نمی کنم فقط مساله نوستالژی ما به آفتابگردان باشه. گنبد کبود که با چاپ شدن تو خونواده ابرار اصلا نمی تونست محتوایی مثل آفتابگردان رو ارائه بده . فکر می کنم اینها تو شکل فقط شبیه آفتابگردان شدند و مساله اصلی محتواشون بود. ما (لا اقل من) با خیلی از مسائل، تکنولوژی ها، فکرها و … تو آفتابگردان آشنا شدیم. من هیچی از کامپیوتر نمی دونستم که تو آفتابگردان مطلب کامپیوتری زده می شد. یا مثلا یادمه در مورد تیمهای ورزشی نوجوانان مطلب می زد. خیلی دقیق یادمه یه مطلب در مورد تیم امید فوتبال نیجریه داشت که کاپیتانش اون موقع امانوئل آمونیکه بود.

    شرایط اون موقع ما هم جالب بود. واقعا بی رسانه بودیم. یادمه آفتابگردان ( و حتی خانه) رو از ب بسم الله تا ت تمت کامل می خوندم. اما فکر می کنم با همه دسترسی زیاد بچه های امروز جای نشریه های اونجوری هنوزم شدیدا خالیه.

    آقا جدا قرار بذاریم Newsweek‌ یا زندگی ایده‌آل رو ۲-۳ ماه بخونیم ببینیم جدا بیماری مسریه یا نه؟

    [پاسخ]

  • سپید
    تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۵۹ | #4

    اولین شماره یک برگی و چهارتای آفتابگردان را داشتم…دوم ابتدایی…پنجم ابتدایی با آفتابگردان به جشن سبز آمدم…کوچکترین عضو های جشن سبز من و خواهر دوقلویم بودیم…هیییییییی روزگار

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ ۱۶:۰۰:

    پس در جشن سبز هم شرکت داشتی؟ آنهم دو قبضه! پس چرا خودت را معرفی نکردی؟ در صورت امکان از طریق بخش نظرها یا از طریق ایمیل نام، نام خانوادگی و شهر خودت را اعلام کن. شماره‌هایی که مطلبی از شما در روزنامه چاپ شده باشد، به یاد داری؟ آنها را هم بگو.

    من هم در جشن سبز بودم. یادت هست در جشن روز میلاد پیامبر(ص) و امام صادق(ع) مولودی خواندم؟!

    برای نشر این فراخوان از هر رسانه‌ای که در اختیار دارید، استفاده کنید. حتی از رسانه‌ی زبان.

    [پاسخ]

  • تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲۲:۰۲ | #5

    آرشیو آفتابگردانهایم را دارم.گوشه گوشه صفحه هایش هی با خط کج و کوله اسمم را نوشته ام.برای یک تازه باسواد شده نوشتن اسمش اتفاق بزرگی است!
    بعدها پناهمان شد دوچرخه.هنوز هم نوجوانی من جایی لابه لای صفحه های دوچرخه نفس می کشد،همان طور که کودکی ام لا به لای صفحه های آفتابگردان.
    یادآوری خوبی بود،ممنون!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ ۲۳:۰۶:

    اما دوچرخه، با همه‌ی خوبی‌هایش، چیزی کم دارد از آفتابگردان. شاید آن، حس نوستالژیکی باشد که به آفتابگردان داریم.
    دوره‌ی کامل «آفتابگردان» در کمد من از جایگاه مهمی برخوردار است و حسابی از آنها محافظت می‌کنم. درست مثل میراث فرهنگی!

    لطفا برای نشر این فراخوان از هر رسانه‌ای که در اختیار دارید، استفاده کنید. حتی از رسانه‌ی زبان.

    [پاسخ]

  • تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۰:۰۵ | #6

    نه فقط تو مسابقه شرکت کرده بودم. جو نویسندگی شدیدا حقیر رو در بر گرفته بود و یک داستان بی سرو ته چندین صفحه ای فرستاده بودم.

    جدا دوره کامل داری؟ آقا حفظش کن شدیدا… پیشنهاد می کنم اگر حوصلتون کشید اسکنشون کنید تا یه آرشیو خوب تو اینترنت از آفتابگردان داشته باشیم.

    در مورد این که گنبد کبود یا دوچرخه نگرفتند فکر نمی کنم فقط مساله نوستالژی ما به آفتابگردان باشه. گنبد کبود که با چاپ شدن تو خونواده ابرار اصلا نمی تونست محتوایی مثل آفتابگردان رو ارائه بده . فکر می کنم اینها تو شکل فقط شبیه آفتابگردان شدند و مساله اصلی محتواشون بود. ما (لا اقل من) با خیلی از مسائل، تکنولوژی ها، فکرها و … تو آفتابگردان آشنا شدیم. من هیچی از کامپیوتر نمی دونستم که تو آفتابگردان مطلب کامپیوتری زده می شد. یا مثلا یادمه در مورد تیمهای ورزشی نوجوانان مطلب می زد. خیلی دقیق یادمه یه مطلب در مورد تیم امید فوتبال نیجریه داشت که کاپیتانش اون موقع امانوئل آمونیکه بود.

    شرایط اون موقع ما هم جالب بود. واقعا بی رسانه بودیم. یادمه آفتابگردان ( و حتی خانه) رو از ب بسم الله تا ت تمت کامل می خوندم. اما فکر می کنم با همه دسترسی زیاد بچه های امروز جای نشریه های اونجوری هنوزم شدیدا خالیه.

    آقا جدا قرار بذاریم Newsweek‌ یا زندگی ایده‌آل رو ۲-۳ ماه بخونیم ببینیم جدا بیماری مسریه یا نه؟

    [پاسخ]

  • تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۰:۲۴ | #7

    سلام
    از آفتابگردانی های پر وپا قرص بودم که بعد ها با دوچرخه که به نظر من اشل اصلی آن در همان آفتابگردان ریخته شد شروعی دوباره داشتیم
    بچه های قدیمی دوچرخه را هم می توانید در وبلاگ ما پیدا کنید…از کسانی که آفتابگردانی هستند و در تبریز می شناسم فرینوش اکبرزاده و ناهید زمانی هر دو خبرنگار نشریات محلی هستند.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۱:

    ۱- دوچرخه بوی آفتابگردان را می‌دهد. اما روزانه بودن یک نشریه کودک و نوجوان یک چیز دیگری است.

    ۲- لطفا به این دوستان تبریزی یا هر کس دیگری که دسترسی داری، اطلاع بده که سری به این فراخوان بزنند. از آنها بخواه که در این اطلاع‌رسانی کمک کنند. در صورت امکان در وبلاگ «دوچرخه» به فراخوان لینک بده و مطلبی بنویس.

    ۳- خوشحال می‌شوم اگر چند نمونه از آثاری که از شما در آفتابگردان به چاپ رسید ـ با ذکر شماره – نام ببری.

    [پاسخ]

  • تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۱:۱۴ | #8

    با آفتابگردان بزرگ شدم. از همان وقت که پنجشنبه ها با همشهری در می آمد. خبرنگار افتخاریش شدم به نام شیدا…. . سال ۷۶ همزمان با توقیف آفتابگردان ، ایران را ترک کردم و هرگز بازنگشتم. امروز خبرنگار بین المللی و منتقد فیلم هستم.

    این مطلب پایین را هم قبلا در وبلاگم برای آفتاب گردانم نوشته بودم.

    آفتاب گردان برای من نوستالژی وطنی است که پشت سر گذاشته ام..

    ..

    امروز خوب و خوش بودم. سر حال و سبک بال. از همون روزهایی بود که دلم می خواست به همه سلام کنم، بگم و بخندم و شیدا باشم. نمی دانستم که این سر خوشی از اثرات آفتاب کمرنگ زمستان است یا مزه مزه لذت زنده بودن در صبح آفتابی یک روز زمستانی در ینگه دنیا. سرخوشانه سر راهم ایستادم و برای اولین بار پس از مدتها روزنامه ای خریدم، مدتها بود که روزنامه نخریده بودم.
    سالهاست که اینترنت جای روزنامه را برایم پر کرده است و دیگر کمتر به سراغ روزنامه رفته ام.
    حس خوبی بود گرفتن روزنامه در دست و خواندن آن کلمات ریز بر آن سطح کدر. چه دستان من آشنا هستند با آن کاغذ های کاهی و چه مشام من آشناست با آن بوی خوش روزنامه داغ داغ تازه از تنور چاپ در آمده. گرفتن روزنامه در دستم مرا به سالها پیش برد. به روزهایی آفتابی “آفتاب گردان”. همیشه پنجشنبه ها در می آمد.
    پنجشنبه ها انتظار پدرم را بی تابانه تر می کشیدم، می آمد همشهری به دست. ” آفتابگردان” میان صفحات همشهری منتظرم بود.
    پنجشنبه ها غروب را با آفتابگردان سعی میکردم.
    بعدها آفتابگردان ” روزنامه” شد . آدمی شد برای خودش. اولین روزنامه نوجوانان ایران . و من شدم خبرنگار افتخاری آفتابگردان و گزارش کردم که شهردار مدرسه مان چطور انتخاب شد. روزهای خوشی بود.

    آفتابگردان اولین جایی بود که درش چیزی نوشتم و چاپ شد. روزی که آفتاب گردان زیر تیغ توقیف رفت برایم عزیزی بود که بیگناه به جوخه ا عدامش سپرده اند.

    دگر آفتابی نبود که گل نو شکفته ما رو به سویش برگرداند. تب دوم خرداد داغ بود و آفتابگردان ویژه نامه مخصوص خاتمی بیرون داده بود و من سودای سفر در سر داشتم.

    امروز آفتابگردانی نیست که برای خاتمی ویژه نامه چاپ کند و آن دختر سرخوشی نیست که از در و دیوار برای آفتابگردان مطلب جمع کند و با افتخار کارت خبرنگاری اش را به همکلاسی هایش نشان دهد و فخر به فروشد که من ” خبرنگار افتخاری آفتابگردان هستم”.
    آن دختر آفتابگردانی دگر از آن ملک گذر هم نکرد و از آن روزنامه نافرجام خبری هم نگرفت……

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۲۰:

    خانم شیدا
    خاک به تنهایی هیچ ارزشی ندارد. آنچه در خاک با عوامل انسانی رخ می‌دهد، به آن خاک ویژگی می‌دهد.
    دلخوشی‌ها شاید همین چیزهای کوچک باشند برای ماندن. یکی از آنها همین «آفتابگردان».
    کاش آفتابگردان تعطیل نشده بود تا امروز می‌دیدند که چه تاثیرات شگرفی گذاشته است.

    در صورت امکان به این فراخوان در وبلاگت لینک بده و برای ۱۵ سالگی آفتابگردان در «یک شیدا» بنویس.

    [پاسخ]

  • منیره
    تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۱:۵۷ | #9

    یادش بخیر. آفتابگردان! یار کودکی. هنوز روزنامه های افتابگردان رو دارم و گه گاه به آن سر می زنم. من نسبت خاصی با افتابگردان نداشتم به جز مخاطب پر و پا قرصش. یادم نمی آد نامه ای برای روزنامه ای یا رسانه ای نوشته باشم مگر برای افتابگردان که در آن کودکی به کمک برادرم نامه ای برای بازگشایی مجدد افتابگردان نوشتم. یادش بخیر زمانی که جواب نامه برام اومد کلی ذوق کردم هنوز هم نامه رو نگه داشتم. آرزوی کودکی ام بود که دوباره افتابگردان باز بشه.
    تولد آفتابگردان رو به همه افتابگردانی ها تبریک میگم.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۵:

    چه نوستالژی عمیقی دارد.
    خوشحالم از آمدنتان. برای بازیابی هر چه بیشتر «آفتابگردانی‌ها» از هر رسانه‌ای که امکان دسترسی داری، استفاده کن و این فراخوان را منتشر کن. حتی از رسانه‌ی زبان هم می‌شود استفاده‌های بزرگی کرد.

    [پاسخ]

  • تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۳:۰۷ | #10

    من مخاطب بودم فقط.ماجراهای آفتاب و عزیز خانم و…،آن داستان دنباله داره اسمش چی بود؟خانه ای روی آب؟
    ظاهرا تنها کاری که از دستم برمی آید انتشار این فراخوان است.
    فکر کنم از بچه های آفتابگردان خیلی ها به دوچرخه پناه بردند.این فراخوان را می گذارم روی وبلاگ دوچرخه.

    [پاسخ]

  • r.babazadeh
    تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۶:۳۰ | #11

    اقای رحیمی یه سوال چرا هر چی که ما میخوندیم بسته شد
    مشکل از ما بود یا از اونا
    اگه از ماست که همه با هم بریم کیهان بخونیم شاید که هنوز اثری داشته باشه

    آه خانه کجایی که یادت بخیر مخصوصا با اون سر رسیداش که خیلی باحال بود , اون اولین سر رسیدی بود که توش کاریکاتور داشت

    [پاسخ]

    مهدی رحیمی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ ۰۱:۲۰:

    حدس می زنم اشکال از ما است.
    می خوای بگی چی اشکال از دولته … وای
    از مجلسه … وای
    از سیستمه … وای
    من بوی مخمل بازی رو از شما حس می کنم. بابا خطیب محترم هفته قبل جمعه گفت ماه رجبه توبه کنید. وای وای … الهم انی اتوب الیک … و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

    نه بابا کیهان بخونیم میان خودمونو میگیرن ضمنا من یکی اعصاب کیهان رو ندارم.
    در همین انتخابات یک گوشی موبایل و چندین ظرف رو از شدت عصبانیت ناشی از درفشانی های کلامی و عملی کاندیدای مورد حمایت کیهانیون (که همانا کاندیدای مورد عنایت خدا باشد) به دیار باقی بفرستادم می ترسم کیهان بخونم بدنم رو به دیار باقی بفرستم.

    لذتی که می بردم اون موقع از امثال آفتابگردان و خانه هنوز زیر زبونمه. حیف شد اون دوران … حیف

    [پاسخ]

  • تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۲۱:۰۲ | #12

    من انصافا با دوتا چیز بزرگ (قدکشیدن!) شدم:
    - زندگی با روزنامه آفتابگردان
    - زندگی در شبکه BBS پیام
    آفتابگردان رو از شماره اولش میخریدم، با خر ذوقی، اون موقع راهنمایی بودم، از پیش شماره اش، از زمانی که لایی همشهری بود، همشهری ای که اسلگوانش اون زمان این بود: نخستین روزنامه رنگی کشور!
    هر روز خریدم، مشترک شدم، با پستچی دعوا میکردم که چرا دیر میره، وقت زیر در خیس بود و آفتابگردون رو مینداخت با سشوار و اتو خشکش میکردم، اگر کثیف میشد میرفتم یکی دیگه میخریدم که آرشیو تمیز باشه! بعد شدم خبرنگار افتخاری، جزوه و … بعد پام به دفترش باز شد، خانم کلهر و … وای چه روزایی بود، چه خر ذوقیی، مسابقه برای ایستبورن و …
    بعد آفتابگردان خیلی جاها رفتم، خانه روزنامه نگاران جوان، خانه، خانه دوست، حیات نو، آفتاب یزد، همشهری، ایرنا، سینا، عصرارتباط، هموطن سلام، تحلیلگران، اعتماد ملی حتی ایستنا رو زدم، ولی هیچی ذوق و انرژی آفتابگردون رو برام نداشت! عالی بود! روزگاری بود! بزرگم کرد!
    من عاشق دو برند شدم و هنوز لوگوی قشنگ هر دو برند تنها لوگوهایی هست که تو اتاق ام دیده میشن:
    - روزنامه آفتابگردان
    - صاایران
    هر دو تا الان باهامن، آفتابگردان من را به خبرنگار فناوری اطلاعات و ارتباطات تبدیل کرد و صاایران به یک مهندسک الکترونیک عاشق مخابرات، تلاقی این دو همان شد که شدم خبرنگار فناوری اطلاعات و ارتباطات و ادامه تلاقی این دو آن شد که شدم فاحشه اپراتورها، در هر سه اپراتور تلفن همراه تجربه کردم و حالا هم روزگار دارد تجربه مدیریت روابط عمومی ایرانسل را بهم میچشاند!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ ۲۱:۳۳:

    ۱- چقدر شبیه هم هستیم، برای آفتابگردان.
    گویا این روزنامه عادت‌های مشترکی هم به وجود آورده بود. درست مثل شما آفتابگردان برایم مهم بود و نمی‌گذاشتم خال به آن بیفتد. خانواده‌ هم مثل من مشتری پر و پا قرص بودند. همیشه بزرگترها روزنامه می‌برند خانه، اما آفتابگردان کاری کرد که نوجوان‌های اهل مطالعه بزرگتری کنند. خودباوری یعنی همین. نه شعارهایی که دم به ساعت سر داده می‌شود.

    ۲- همراه اول که واقعا نشان داد، موبایل وسیله‌ای برای لحظه‌ها و روزهای ضروری نیست. یا اصلا نشان داد با اینکه خودش آمده برای ارتباطات، اما هنوز معنای آنرا در عصر ارتباطات نمی‌داند. دنبال بهانه بودم که به ایرانسل بپیوندم. چه بهانه‌ای بهتر از یک آفتابگردانی. کرباسچی، عموزاده خلیلی و هیات تحریریه آفتابگردان بیاید به مخاطبانشان ببالند که هر کدام در جغرافیای خود، از بهترین‌هاست.

    ۳- توی آفتابگردان مطلبی هم از شما چاپ شد؟ در برنامه‌ها شرکت داشتی؟

    ۴- آرش جان. اول اینکه نام خانوادگی‌ات را هم بگو. دوم:حالا که در امر ارتباطات تخصص داری برای نشر هر چه بیشتر این فراخوان و بازیابی دوستان آفتابگردانی کمک کن.

    [پاسخ]

    ناشناس پاسخ در تاريخ تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ ۱۳:۳۱:

    ما همه شبیه هم هستیم، ناسلامتی عضو یک خانواده بودیم و یک جور بزرگ شدیم.

    من حتی روزنامه استوک را هم قبول نمیکردم، باید تای اول میبود…

    لطف دارید…

    بله، با داستانکهایی شروع کردم و بعد شیفته خبر و گزارش شدم، در برنامه جشن سبز و دو بازارچه کتاب و فرهنگسرای خاوران و …اوووووه

    آرش کریم بیگی هستم…صبح قبل از اینکه از منزل خارج شوم این عکس ها را از کتابخانه ام گرفتم برایت:

    با موبایله!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ ۱۴:۰۰:

    جشن سبز ۹ تا ۱۳ مرداد ۱۳۷۵
    جمعه بازار کتاب در فرهنگسرای اندیشه
    جمعه بازار کتاب در فرهنگسرای خاوران

    پس چرا همدیگر رو ندیدیم؟ برای بازیابی حافظه تاریخی باید برم سراغ دوره‌های آفتابگردان. عکس رو کردی مجبورم عکس رو کنم!

    [پاسخ]

    ناشناس پاسخ در تاريخ تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ ۱۷:۳۰:

    اصلا من چرا تو رو ندیدم؟
    اهک!

    راستی یاد خانم کیارستمی مهربون به خیر!

    رو بنما! تهدید میکنه!

    [پاسخ]

  • تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۲۳:۴۵ | #13

    سلام

    واییییییییییی! یادش بخیر! هنوز هم خیلی از شماره هاشو دارم… من الان یک عکاس خبری هستم و توی دانشکده خبر خبرنگاری می خونم. اگه آفتابگردان و دوچرخه و خانه و سروش نوجوان وبچه ها گل آقا و… نبودن من الان اینجا نبودم…عکاس نبودم و معلوم نبود رشته ام چی بود!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۴۳:

    پس هر جا رفتیم با هم رفتیم.
    ادعای بزرگی نیست که در نقطه‌ای هستیم، آن روزنامه‌ی کوچک نقشی بزرگ دارد.
    برای نشر این فراخوان با هر رسانه‌ای که ممکن است همراه شو. خواه وبلاگ، سایت یا حتی زبان.

    [پاسخ]

  • تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۰۲:۴۱ | #14

    بابا نوستالژی!! یادش بخیر. منم آفتابگردان می خواندم.

    [پاسخ]

  • تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۰۴:۰۱ | #15

    سلام…من هم آفتابگردانی بودم…آرشیو آفتابگردانم رو ترک دیوار استخر همسایه ازم گرفت(همون روز برای اولین بار زن خمسایمن رو دیدم و با گریه کلی داد و بیداد کردم براش…اون هم با بهت بهم گفت…im sorry.a cont speak farsi
    به هر حال آفتابگردان رو می خوردم…گاهی براش نامه هم می نوشتم.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۱:

    پس خورد و خوراکت از بچگی به راه بوده؟
    تو اگر آفتابگردانی نبودی که:
    ۱- نمی‌تونستی دوست من باشی
    ۲- شهیدت می‌کردم!

    [پاسخ]

  • تیر ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۵۶ | #16

    اولین مصاحبه‌ای که با من به عنوان نویسنده کودک و نوجوان شد در آفتابگردان بود. در سال هفتاد و سه کتاب «مار و پله» من کتاب سال مجله سروش نوجوان شد و به همین مناسبت مهرداد غفارزاده با من مصاحبه کرد و بعد برای عکاسی به دفتر مجله در خیابان افریقا رفتم و خیلی از این بابت خوشحال بودم. از آن اولین هایی که در ذهن می‌ماند.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۱م, ۱۳۸۸ ۲۳:۳۶:

    امیدوارم چرخ‌های دوچرخه خوب بچرخد. حتما دوچرخه هم مخاطبان خوبی دارد که سال‌ها بعد برای دوچرخه در حضور خودش جشن تولد ۱۵ سالگی بگیرند. البته نه برای هفته‌نامه‌ی دوچرخه، برای روزنامه‌ی دوچرخه.
    من هم که گفتم پراکنده کارم بیایم توی روزنامه.
    یعنی می‌شود؟

    [پاسخ]

  • سها
    تیر ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۸ | #17

    من هم تا جایی که یادم می آید، از شماره های نخست شروع به خواندن آفتابگردان می کردم. و تا روز های آخر حتی با ان بودم. مثل اینکه آفتابگردان کارش را از آن جا شروع کرد که روزنامه همشهری پنج شنبه ها یه نسخه چاپ می کرد و بعدها توانست به عنوان روزنامه مستقل چاپ شود. واقعاً روزنامه بی نظیری بود. نوع چیدمان و طراحی قالب آن خیلی زیبا و خلاقانه بود
    یادش به خیر

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۳:۲۴:

    ابتدا در قطع کتابی بود. بیشتر برای کودکان. بعد بزرگتر شد و گرایشش به نوجوانان بیشتر شد. تا اینجا ضمیمه‌ی هفتگی «روزنامه‌ همشهری» بود. مثل دوچرخه.

    [پاسخ]

  • صدیقه اتراکی
    تیر ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۰ | #18

    سلام….. من از آفتابگردان فقط یه کلاغ و ستون خبرچین یادمه!!!!!!!!!!!!!!

    [پاسخ]

  • فاطمه ستوده
    تیر ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۰۰:۵۷ | #19

    خوانننده‌ی آفتابگردان بودم. از همون اولش که ضمیمه‌ی پنج‌شنبه‌های همشهری بود، بعدش هم که روزنامه شد. آفتابگردان و سروش نوجوان، هر دو باعث شدن مسیر زندگی‌ام شکل بگیره. توی خونواده‌ی فرهنگی بودن و با نشر کتاب سر و کار داشتن، همین‌جوری به‌خودی خود به شکل‌دهی ذائقه‌ی آدم کمک می‌کرد، آفتابگردان و سروش هم شدن مزید بر علت. قصه می‌نوشتم و می‌فرستادم واسه سروش. چاپ می‌شد، نقد می‌شد، ذوق‌مرگ می‌شدم. همیشه دیدن اسم حدیث و پناه و عباس تربن و… باعث می‌شد یه‌جورایی بهشون غبطه بخورم. دلم می‌خواست خبرنگار افتخاری بشم، مامانم گفت فعلا درس مهم‌تره. تلاشت رو بکن واسه دانشگاه. دقیقا از سیزده‌سالگی تصمیم گرفتم ارتباطات بخونم. و خوندم. و به اون‌چیزی که می‌خواستم رسیدم. روزنامه‌نگاری خوندم. چلچراغی شدم. همکار هوتن و لیلی و معصومه. اگه تا قبلش عموزاده خلیلی دوست بابام بود، حالا دیگه یه مدیرمسئول مهربون و حرفه‌ای و بااخلاق بود برام. دیگه همکارش شده بودم. و این قصه ادامه داشت و ادامه داشت کم‌و‌بیش با اعتماد و شرق و روزگار و همشهری و هم‌میهن که… دو ساله کار روزنامه رو گذاشتم کنار. بنا به دلایلی که فکر می‌کنم بیشترمون می‌دونیم. توی دفتر انتشارات پدرم کار می‌کنم. دقیقا سوم مرداد پارسال از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدم دفاع کردم. شاید براتون جالب باشه که بدونید موضوعش چی بود: «تحلیل محتوای روزنامه‌ی آفتابگردان، با تاکید بر روزنامه‌نگاری کودک و نوجوان» برای پایان‌نامه‌ام حدودا یک‌سال کار کردم. بیرون کشوندن شماره‌های قدیمی آفتابگردان از بایگانی کتابخونه‌ی کانون پرورش چه شیرین و سخت بود. آخه دسترسی به تمام شماره‌های آفتابگردان چندان آسون نبود. مثلا مصطفی رحماندوست بهم گفت آرشیو کاملی داشتم که دادمش به کتابخونه‌ی کانون. و من مدام فکر می‌کردم که دیگه کیا می‌تونن آرشیو کامل رو داشته باشن؟ من به اون‌چه می‌خواستم رسیدم. حالا دیگه با خیلی از اون آدما دوستم. با شقایق قندهاری. با مژگان کلهر. با آتوسا صالحی. حسین نیلچیان، همسر شادی صدر، هم که اون روزا کارای گرافیکی آفتابگردان رو می‌کرد، الان یکی از بهترین گرافیست‌های کتاب‌های کودک و نوجوانه. روزهای خوبی بودن. آفتابگردان دوست خوبی بود.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۳م, ۱۳۸۸ ۰۱:۲۳:

    درست حدس زدید. موضوع پایان‌نامه‌ی شما برایم جالب بود. یکی از موضوعاتی که به جد برای پایان‌نامه کارشناسی ارشد خودم در نظر دارم، همین روزنامه آفتابگردان است.

    اعلام می‌کنم هر کس برای تحقیق یا حتی زنده کردن خاطرات به این دوره‌ها نیاز داشته باشد، در اختیارش قرار می‌دهم. البته با تضمین‌های خیلی جدی. الان هم از این دوره تحت تدابیر شدید امنیتی نگهداری می‌کنم.

    بازیابی یکی دیگر از محصولات ارجمند آفتابگردان برایم غنیمت است! دیگر دوستان آفتابگردانی را تشویق کنید اینجا پیام بگذارند. شاید سال آینده خواستیم یک جشن برگزار کنیم برای خبرنگاران افتخاری آفتابگردان و از آقای خلیلی، کرباسچی، خرامان، نیلچیان و خانم صدر، کیارستمی، خوش‌نمک، گرجی و خیلی‌های دیگر دعوت کنیم.

    چه سریع پیر شدیم! (:

    [پاسخ]

  • r.babazadeh
    تیر ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۱۸:۱۶ | #20

    یادش بخیر اون اولین نشریه ای بود که من بطور جدی دنبال میکردم واز اینکه عضو خانه بودم لذت می بردم
    یادمه یه روز داداشم که براش سوال شده بود اومدو یکی از افتابگردونا رو خوند (۲ سال از من کوچیکتره)بعد از اون همیشه منتظر بود تا من افتابگردون بگیرم اون بخونه من واقعا برادر بدی بودم که داداشمو موعتاد کردم لطفا منو شطرنجی کنید
    یادمه با اون لباس سفید خانه کلی حال میکردم با اون کلاسورش آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهههههههههه

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۳م, ۱۳۸۸ ۲۳:۳۰:

    چقدر سرعت نوستالژی شدن اتفاق‌ها در ایران زیاد است؟
    می‌توانست رویداد‌ها روندی منطقی تر داشته باشد تا یک حادثه با ۱۵ سال فاصله نوستالژی ما نباشد. گویا ۱۵ سال فاصله برای ما حکم یک تاریخ بلند دارد و انتشار روزنامه آفتابگردان حکم رویایی تکرار نشدنی.
    از بازیابی تو خوشحالم. لطفا نام و نام خانوادگی، شهر و ایمیل‌تان را بنویسید. اگر در روزنامه‌ی آفتابگردان اثری از شما منتشر شده است، نام ببرید.(با ذکر شماره انتشار)

    [پاسخ]

  • معصومه آقایی
    تیر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۸ | #21

    من هم مخاطب آفتابگردان بودم . آفتابگردان به من شخصیت می داد من هم کنار برادر و پدرم پا روی هم می انداختم و روزنامه خودم رو ورق می زدم هنوز هم همه شماره های آفتابگردان رو دارم .هر چند حالا اون صفحات شاداب کدر و زرد شدنداماهنوز برام جزو عزیزترین یادگارهای کودکی و نوجوانی اند. راستی تصاویر افسون نگاه یادتان هست؟ چه اعجازی داشت!

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱۹:۲۵:

    خوشحالم از آشنایی شما. اگر در روزنامه آفتابگردان مطلبی از شما منتشر شده است، شماره‌ی آن و نام مطلب را بگویید. آشنایی بچه‌های آفتابگردان بیشتر از راه نوشته‌هایشان بود.
    راستی چرا روزنامه‌ها را صحافی نمی‌کنید؟ با صحافی آفتابگردان یک مجموعه‌ی ارزشمند و تاریخی را بیشتر محافظت کنید.

    [پاسخ]

  • سمیه لشگری
    تیر ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۱ | #22

    سلام دوستان
    من هم خیلی خوشحالم که از این طریق دوستان قدیمم را پیدا کنم
    من و خواهرم دو قلو هستیم و اون موقع هر دو خبرنگار افتخاری آفتابگردان بودیم (سمیه و سهیلا لشگری) از تهران.
    ما هردو تو جشن سبز که در هتل شهر تهران برگزار شد شرکت داشتیم. اون شعری رو که اون موقع می خوندیم رو هم یادمه:
    من ایرانیم میهن سبز دارم . همیشه به دنبال فصل بهارم.
    از هر دومون چند تا مطلب تو آفتابگردان چاپ شده که تاریخ دقیق اونا رو یادم نیست.
    یه بار هم برای فیلم اصفهان داور می خواستند که من تو مرحله اول قبول شدم ولی مرحله دوم نه. و یادمه که آقای اویس طوفانی تو مرحله دوم هم قبول شد.
    تو بازارچه کتاب هم شرکت می کردیم.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۳۰م, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۱:

    پس آفتابگردانی‌ها از همان سال ۷۵ و با جشن سبز، بساط سبز را راه انداختند؟!
    سرود قشنگی داشت که همه همخوانی می‌کردند.
    از اینکه پیدا شدید خوشحالم. کمک کنید تا سایر دوستان آفتابگردانی هم بیایند و اینجا ردی از خودشان بجا بگذارند.
    من هم علاوه بر اینجا، بخش جداگانه‌ای ایجاد می‌کنم و اسم بچه‌ها را لیست می‌کنم تا به راحتی بفهمیم کی الان کجاست و چکار می‌کند.

    [پاسخ]

  • زیبا
    تیر ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱۶:۴۴ | #23

    من نمی دانم افتابگردان را ازکجا تهیه کنم هیجا ازشهر ما افتابگردان نمی اورند می خواستم بپرسم افتابگردان در همشری قرار دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    [پاسخ]

    محمدعلی پاسخ در تاريخ تیر ۳۱م, ۱۳۸۸ ۱۸:۲۸:

    واااای ی ی!‌ منو ۱۴ – ۱۵ سال پرت کردی به عقب!
    این حرفی بود که گاهی بچه‌ها می‌نوشتند و در روزنامه چاپ می‌شد.
    خودم گاهی که روزنامه گیرم نمی‌آمد، می‌رفتم به یکی دو شهر اطراف و به دکه‌های آنجا سر می زدم.

    آفتابگردان روزنامه‌ی دوره‌ی نوجوانی من بود. ابتدا ضمیمه‌ی هفتگی روزنامه‌ی همشهری بود. بعدها دو روز در هفته منتشر شد. از ۱۸ تیر ۱۳۷۳ هم روزنامه‌ شد؛ روزنامه‌ای مستقل از همشهری.
    سال ۷۶ توقیف!

    [پاسخ]

  • مرداد ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۸:۴۹ | #24

    وای من چقدر دیر اومدم!! من رو که خودت زحمت کشیدی معرفی کردی. از اولین پیش شماره آفتابگردان که توی ۱۲ سالگی خریدم و بلعیدمش تا آخرینش هر روز بابام مجبور بود با آفتابگردان بیاد خونه . خبرنگار افتخاری بودم و توی جشن سبز و جشن پدربزرگها و مادربزرگها شرکت داشتم. مطالبم هم همیشه چاپ میشد دیدن تحریریه آفتابگردان چنان هوایی ام کرد که رفتم علوم انسانی خوندم و بعدشم روزنامه نگاری دانشگاه تهران و الانم در حال نوشتن پایان نامه ارشدم توی رشته ارتباطاتم. ۴ سال سردبیر یه ماهنامه محلی بودم البته بعد از تعطیلی آفتابگردان رفتم خانه روزنامه نگاران و سروش نوجوان و باران و… که هیچکدوم دوام نداشتند . بوی آفتابگردان رو نمیداد. دوستای زیادی داشتم کاش میشد پیداشون کنیم: شیما رشنوادی از ایلام که صنایع دستی خونده – فرزانه قلمی از گلپایگان که ادبیات خوند و یه دختر خوشگل داره-سارا و سولماز فلاح پور از ساری-ساناز و سولماز میری از شیراز-گل مهر کازری از تهران که شنیدم یه جایی وابسته به سازمان ملل کار می کنه و خیلی های دیگه که نمیدونم الان کجان؟!
    کاش میشد دوباره دور هم جمع بشیم
    کاش می شد

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ مرداد ۴م, ۱۳۸۸ ۲۳:۱۳:

    سمیرا قیاسی از نهاوند… این نامی بود که بارها در روزنامه‌ آفتابگردان تکرار شد. پای نوشته‌ها و البته در ستون نامه‌های رسیده که هول هولکی می‌خواندیم ببینیم نامه‌ی ما رسیده است و آیا اسم ما چاپ شده یا نه. یعنی چاپ اسممان توی همین ستون هم افتخارآمیز بود. اصلا خیلی‌ها را همینجوری شناختیم. یعنی در به در دنبال اسم خودمان می‌گشتیم، چشممان به اسمهای دیگر هم می‌خورد. وقتی معادل بیرونی آن اسمها را در جشن سبز، پدربزرگها، مادر بزرگها سلام و… می‌دیدیم، برایمان خیلی جالب بود.
    امشب یادم افتاد… شماها فرشته سمیعی را می‌شناختید؟ از اراک. تا چند سال پی هم طنزهایش را در بچه‌ها…گل‌آقا می‌دیدم؛ اما خیلی وقت است ناپیداست.

    برای نشر این فراخوان کمک کن. مثلا در وبلاگت لینکی بده، چیزی بنویس… شاید اگر تعداد مناسبی جمع شدیم، یک روز جایی جمع شدیم و مثل پیرمردها و پیرزن‌ها یاد گذشته را زنده کردیم.

    [پاسخ]

    گل مهر کازری پاسخ در تاريخ آبان ۶م, ۱۳۸۸ ۱۳:۴۶:

    سلام به همۀ دوستان آفتابگردانی،
    انگار من از همه دیرتر آمده ام! من همان گل مهر کازری از تهران هستم که اینجا ذکرش رفته… نمی دانم چه طور تا به حال خبری از اینجا نداشتم… اسم شما یادم نیست ولی سمیرا قیاسی از نهاوند چرا؛ البته انگار خیلی بی معرفت هستم چون هرچی به ذهنم فشار آوردم خودش یادم نیامد! من هم جزو داوران نوجوان جشنواره یازدهم فیلم کودک و نوجوان اصفهان (بخش ویدیویی) بودم که آفتابگردان انتخاب می کرد، هم در جشن سبز و هم چند دوره خبرنگار افتخاری! چندین بار نوشته هایم در آفتابگردان چاپ شد از جمله داستان “آش شن” که بعد از چاپش ،برای تشویقم هم یک کتاب و یک آبرنگ با پست فرستادند و هم در شمارۀ بعد “شادی صدر” که آن زمان مسئول صفحه آثار نوجوان بودند یک یادداشت توی همان صفحه چاپ کردند که به من تبریک گفته بودند! باورم نمی شد! هنوز هم جمله هایش را به یاد دارم و هروقت احساس می کنم حسابی اعتماد به نفسم را از دست داده ام، سراغ گنجینه ام می روم و دستخط خانم صدر را یک بار می خوانم!… سمیرا جان آن جایی که نوشته ای وابسته به سازمان ملل است، UNDP، برنامه عمران سازمان ملل است که مدتی در آنجا مشغول بودم که آژانس مادر در بین آزانس های فعال در ایران است. از بین دوستان آفتابگردانی هم با فرزانه قلمی، نگار خلج، نگار مرتضوی، اویس رضوانیان، مریم پالیزبان، سوده غفاری و چندتایی دیگر بیشتر از طریق اینترنت و فیس بوک در ارتباط بوده ام. با آقای عموزاده خلیلی، لیلا رستگار، آتوسا رقمی، شیوا حریری ، خانم کیارستمی و هوتن ابولفتحی هم مدتی در مرکز بین المللی گفت و گوی تمدن ها، بخش بچه های زمین و همین طور در دوچرخه همکار بوده ام که باعث افتخارم است.
    یادم رفت بنویسم که من کارشناس ارشد ادبیات نمایشی (تئاتر) هستم که احتمالاً به آفتابگرانی بودنم بی ربط نیست!
    آرشیو من هم هنوز سالم است!
    خوب و خوش باشید

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۷م, ۱۳۸۸ ۰۰:۳۷:

    حالا که آرشیو کامل «آفتابگردان» را داری به این شماره‌ها نگاه کن:
    شماره‌ی ۴۳ – دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۷۳ – صفحه‌ی ۶ ستاره‌ها – مترسک اسمی نداشت

    شماره‌ی ۵۱۴ – صفخه‌ی ۴ – کاش مدرسه‌ی ما قدیمی و قشنگ و هنرمندانه بود.(مدرسه‌ی دلخواه من)

    شماره‌ی ۷۳۵ – صفحه‌ی ۶ – شوخی با ضرب‌المثل‌ها

    و… تقریبا در ۴۵ شماره‌ی روزنامه نوشته‌هام چاپ شد. اینها دم دستم بود. خواستم نشانی آفتابگردانی بدهم، شاید یادت بیاید.
    آدمهای مشترکی هم هنوز میان ما هستند. ممنون از اینکه آمدی. شاید اینجا به مرور اسم خیلی‌های دیگر را به خود ببینید. پس کمک کن و به کسانی که دسترسی داری اطلاع بده!

    [پاسخ]

  • آفتابگردان
    مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۰۹:۴۱ | #25

    من هنوز هم گلچینی از آرشیو اون روزنامه را نگه داشتم. برای یک نوجوان مثل من،آفتابگردان یک روزنامه بی نظیر بود. یادمه تو مسابقه
    ” پدربزرگ مادربزرگ سلام” هم جزو ۱۵۰ نفر برگزیده بودم که به جشن دعوت شدند.
    هنوز هم اون خاطره برای من تکرار نشدنیه! اون روز با مادربزرگم به اون جشن دعوت شدم اما امروز تنها خاطره مادربزرگ و اون روزنامه به عنوان یادگار شیرینی از اون روزها برام باقی مونده.
    یادش بخیر

    [پاسخ]

    شیما رشنوادی پاسخ در تاريخ آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۹:

    سلام گل مهر جونم، سلام سمیرای گلم، سلام اقای مومنی و سلام همه بچه های افتابگردونی که یه روز دلمون می خواست مثل ادم بزرگا حرف بزنیم. گلی جون تو اخرین نفر نبودی، من اخرین نفرم: شیما رشنوادی. دلم واسه همه اتون تنگ شده. کاش بشه دیدتون. یعنی میشه؟ منم تهرانم. ارشد مرمت بناها و بافتهای تاریخی می خونم. منم هنوز افتابگردونامو دارم. مگه میشه دورشون انداخت؟؟؟خیلی دلم میخواد همه رو ببینم: فرزانه قلمی، سمیرا، ساناز و سارا و گلمهر با اون اش شنش که هیچ وفت یادم نمیره_ چقد بت حسودیم شد اون موقع… ایدین میلان با اون اعتماد به نفسش تو حرف زدن، و خیلیهای دیگه. راستی امروز ۱۳ ابان ماهه که دارم می نویسم. هستین همه اتون؟

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۱۴م, ۱۳۸۸ ۰۰:۲۳:

    پیشنهاد خیلی خوبیه. دنبال این قضیه هستم. باید سعی کنیم تعداد بیشتری از بچه‌های روزنامه‌ی آفتابگردان رو پیدا کنیم، بعد میشه دور هم جمع شد و برنامه های مختلفی اجرا کرد.
    من هم واقعا از خواندن پیامت خوشحال شدم. اگر به کسانی دسترسی داری که هنوز نشانی از خودشون در بخش نظرهای این نوشته نگذاشتن، بهشون خبر بده.
    باز هم ازت ممنونم.

    [پاسخ]

  • shima rashnavadi
    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۶ | #26

    salam manam umadam ke begam hastam: shima rashnavadi. yadesh bekheyr un ruzaye suratiye bachegi v adam bozorg budan… delam mikhad cheshmam dobare bekhandan…

    [پاسخ]

  • آفتابگردان(اکرم موسویان)
    آبان ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۰۸:۱۴ | #27

    آره فکر خیلی خوبیه. کاش بشه یه برنامه گذاشت و همه را دعوت کرد. راستی یادتونه اون روزه هر چند وقت یک بار یک نمایشگاه کتاب میذاشتیم و کتابامونا با هم عوض میکردیم؟
    چه روزهای تکرارنشدنی بود

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۸:۱۲:

    من در جمعه بازار کتاب خاوران و اندیشه غرفه داشتم. چه جهت‌‌گیری‌های خوبی شکل گرفته بود که ناگهان آتش گرفت!
    خوشحالم از حضور شما در این پست آفتابگردانی.
    من متاسفانه نام شما به یادم نمانده. اگر ممکن است یک نشانی چیزی بدهید که بهتر بشناسمتان. مثلا چند شماره که در آن مطلب داشتید را بگویید یا …

    [پاسخ]

  • اکرم موسویان
    آبان ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۰۸:۱۴ | #28

    راستش من اون زمان سوم راهنمایی بودم و فقط خواننده آفتابگردان. اما سعی میکردم تو تمام برنامه هاش شرکت کنم. تو مسابقه ” پدربزرگ مادربزرگ سلام” هم جزو ۱۵۰ نفر دعوت شده به مراسم بودم. راستش خاطرات خیلی خوبی از اون روزنامه دارم و خوشحالم که آفتابگردان تو ذهن خیلی ها موندگار شده… کاش یکی بتونه دوباره اون مسیر را احیا کنه

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۷:

    در جشن «پدر بزرگها، مادر بزرگها، سلام» من هم شرکت داشتم.
    خودمان احیا می‌کنیم.

    [پاسخ]

  • آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲۲:۵۳ | #29

    چه مطلب جالبی .
    منم حدود دو الی سه سال پیش داستان مینوشتم و دو سه مطلب هم برای هفتنامه دوچرخه فرستادم ولی بعد دیدم این هفته نامه اون طور که باید باشه نیست چون نوجوونا نمی نوسند!!!!
    حالا اگه شما خودت موافقی میشه این روزنامه رو اینترنتی کرد؟ که باید وقت گذاشت. شایدم کردی؟ نوجوون زیاده

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۰:۰۳:

    حامد عزیز
    با تعدادی از دوستان دوچرخه و تفکراتشان آشنا هستم. شاید از نوع خاصی از کارها خوششان بیاید، اما اینجور نیست که از آثار نوجوانان استفاده نکنند. اتفاقا آثار نوجوانان در دوچرخه جایگاه ویژه‌ای دارد.
    راه‌اندازی مجله‌های اینترنتی ویژه‌ی نوجوانان ایده‌ی جالبی است. اما خودم فعلا نمی‌توانم در چنین پروژه‌‌ای داخل شوم.

    [پاسخ]

  • اکرم موسویان
    آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۱ | #30

    سلام
    میبینم که فعلا همه برنامه ها در حد حرف و خاطرست!
    کاش “دستی از غیب برون آید و کاری بکند”!
    مثلا یک ماهه دیگه یه تاریخی را تعیین کنیم و یه جایی قرار بذاریم که تمام افرادی که به نحوی با آفتابگردان آشنا هستند دور هم جمع بشند. این میتونه سرآغاز یک شروع دوباره باشه. شاید تو اون جمع بشه کسی را پیدا کرد که حاضر باشه برا نوجوونای این دوره! یه روزنامه در بیاره!
    بالاخره همه چیز با یه قدم کوچیک شروع میشه…
    نظزتون چیه؟

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۰۷:

    طبیعی است که مقدماتی نیاز است. بعد از پراکندگی ۱۲ ساله باید نخست بچه‌های آفتابگردانی را پیدا کرد. از نظر زمان هم باید انتخاب درستی کرد که جمع بیشتری بتوانند حضور پیدا کنند.
    فکر می‌کنم ۱۸ تیر که سالروز تولد آفتابگردان است انگیزه‌ی خوبی در آنها ایجاد کند و یک ترغیب حسی باشد.
    تا آن زمان هم باید جمع بیشتری از خبرنگاران افتخاری و دیگر دستاندرکاران آفتابگردان را یافت و هم برای آن روز فکر کرد که چه باید کرد.
    از پیگیری‌ات ممنون. چقدر خوب…

    [پاسخ]

  • نیما بحرینی
    آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۰۹:۲۷ | #31

    می تونم بگم از شمارهای اول و شاید همزمان با روزی که شروع به خریدن همشهری برای خانه کردم آفتاب گردان هم برای خودم می خریدم به پیشنهاد یکی از دوستان که همیشه ازش ممنون و متشکرم که من رو با مجله ای آشنا کرد که شبهای تابسان هم که خوابم نمی برد یواشکی زیر نور مهتاب مطالعه می کردم می تونم بگم تعداد اندکی از شماره هاش رو از دست دادم و الان آرشیو خوبی از این روزنامه در زیرزمین خانه مان دارم :)

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲۳:۴۳:

    آخ آخ! دست نذار روی دلم…
    هی دارد این نوستالژی قوی‌تر می‌شود.
    آقا چرا توی زیرزمین؟!

    [پاسخ]

    حسن بحرینی پاسخ در تاريخ آبان ۲۵م, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۰:

    بابا سالها بود توی خونه بود دیگه مامان شاکی شد و خلاصه یا جای من تو زیرزمین بود یا جای روزنامه ها :) )

    [پاسخ]

  • آرزو
    آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۲۲:۵۲ | #32

    آرزو
    سلام به همه آفتابگردانی ها
    من هم خبرنگار افتخاری آفتابگردان بودم من هم در مسابقه های آفتابگردان ، همایش خبرنگارانش ، جشن سبزش شرکت کردم . اصلا همین آفتابگردان باعث شد که من حالا هم خبرنگار باشم دلم برای دوستان آفتابگردانیم تنگ شده برای حدیث ، سوده، محیا، نگار، پناه، هوتن، آیدین، نینا، برای همه اونها که اسمشان یادم رفته ولی تصویرشان در ذهنم می چرخد یادش بخیر . به آقای عموزاده خلیلی هم سلام می رسانم او هم رئیس ما بود در آفتابگردان و هم بالاخره همشهری ماست . دوستتان دارم

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲۳:۳۹:

    تا همین الان توی ذهنم نام یک آرزو از سمنان می‌چرخید. نمی‌دانم آرزو کاشی؟!
    خیلی خوشحالم که یک آفتابگردانی دیگر را می‌خوانم! و این یکی هم مثل سایر آنها موفق.‌
    عجب نوستاژی شده است!
    به دیگر دوستان آفتابگردانی هم خبر بده که اینجا اعلام موجودیت(!) کنند.
    شاید برنامه‌ای در پیش باشد.

    [پاسخ]

    آرزو پاسخ در تاريخ آبان ۲۸م, ۱۳۸۸ ۲۱:۳۷:

    سلام آقای مومنی . بله من آرزوکاشی هستم اشک در چشمانم جمع شد که آفتابگردانی ها هنوز مرا یادشان هست . دلم خیلی برای همه آفتابگردانی ها تنگ شده خوشحالم که با شما حرف زدم.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۹م, ۱۳۸۸ ۰۰:۲۸:

    من هم خوشحال شدم.
    جان لاک ریشه‌ی هویت انسان را در خاطره‌هایش می‌داند. آرزو کاشی هم بخشی از خاطرات ماست!

    [پاسخ]

  • دی ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۰۳:۲۴ | #33

    سلام. من آفتاب گردان را همیشه دنیال میکردم اون موقع که هنوز روزنامه ی مستقلی نشده بود و ضمیمه ی همشهری بود. به خصوص یادمه عاشق صفحه ی آخرش بودم… یادمه وقتی قرار شد روزنامه بشه و از ما همه پرسی کردند من فرستادم موافق نیستم! چون میدونستم که دکه ی روزنامه فروشی خیلی به خونمون دوره و اینکه بابا همشهری را از اداره می آورد اما آفتابگردان روزانه در اداره ی بابام جایی نداشت. روم نمیشد این را بگم پس برای مخالفتم گفتم اگر روزانه بشه به درسمون آسیب میرسه! همون طور که فکر میکردم وقتی روزنامه شد دیگه مثل قبل تک تک شماره ها را نمیتونستم کلکسیون کنم و هر صفحه اش را بیست بار بخونم. آفتابگردان هفته نامه برای ساختن روزنامه دیواری خیلی کمک بود. و من تنها کسی بودم در بین دوستام که همچین مجله ی گرانبهایی داشتم! بادش به خیر… نوشته ی شما من را برد به سالهای خیلی خیلی دور…

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۰۰:۰۹:

    عامل توقیف روزنامه ی آفتابگردان پیدا شد!

    [پاسخ]

  • بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۹:۱۳ | #34

    این نامه‌ها و پاکت‌ها چقدر بزرگمان کرد….
    اما نمی‌دانم به تاثیرهای منفی این تعطیلی بر روح و روان و اندیشه‌ی مخاطبان کودک و نوجوان فکر نکرده بودند؟…

    داشتیم با افتابگردان بزرگ می شدیم ،شکل می گرفتیم ، و با همین افتابگردان بود که برای اولین بار سیلی محکم خورد توی صورتمان که بفهمیم سیاست چقدر بی پدر و مادر است که حتی به یک روزنامه ی ۵ تومانی کودکان هم رحم نمی کند .کاش از کتابهای هفته اش هم می نوشتی .به جز یکی همه اش را دارم .ان یکی را هم هدیه دادم به کسی که سخت شیفته اش شده بود .

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ بهمن ۷م, ۱۳۸۸ ۱۹:۳۴:

    کتاب‌های دوشنبه را واقعا فراموش کردم، از بس که این بچه همه کاره بود! یک فرصت دیگر شباویز!

    [پاسخ]

  • بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۹:۴۵ | #35

    ووووای .ببین یک یها اینجا هستند .اروز کاشی از سمنان .گل مهر کازری .شیما رشنوادی .سمیرا قیاسی (که با هم جشن پدربزرگها مادربزرگها سلام هم رفیتیم )

    یه حس خیلی خوب و محکم و قوی به ذهن ادم هجوم میاره .خیلی خوب میشه که باز هم بتونیم یه جا جمع شیم و با هم حرف بزنیم .من اون موقع نهاوند بودم .با یه دوست دیگه ی افتابگردانی-مهدیه صالح – خبرنگار افتابگردان بودیم .با هم چند باری هم مصاحبه رفتیم .
    چه روزهای خوبی بود .این دوستمون خوب گفته .چرا ما دست به هر چی می زنیم توقیف میشه؟ ؟دستمون خیر داره یه مدت کیهان هم بخونیم کاش :دی

    راستی محمد علی من هی وبلاگم رو عوض نمی کنم ها .یه بار یکی داشتم فیلتر و بعدش هم نابود شد رفت پی کارش .الان خیلی وقته شباویز رو دارم .حالا بگذریم تنبل شدم و توش نمی نویسم ولی فعلا هستم .میگم ها .پیشنهاد می کنم یه فراخوان درست و درمون بنویسیم بذاریم توی گودر و فیس بوک و باقی جاها .مرتب و تر و تمیز باشه .عکس کارت خبرنگاری و ایناها رو هم میشه توش استفاده کنیم که حسابی خاطره انگیزه .یه کار بهتر هم اینه که توی فیس بوک یه گروه درست کنیم و اعضامون رو پیدا کنیم .ما هر چی که باشه اولین نسل بچه هایی بودیم که روزنامه ی خودمون رو داشتیم و کلی باهاش بزرگ شدیم

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ بهمن ۷م, ۱۳۸۸ ۲۰:۴۹:

    پیشنهاد خوبیه که میشه طی چند مرحله اجرا کرد. مثلا فیس بوک رو زودتر. و مراحل آخرش رو تیر ماه. نزدیک سالگرد انتشار

    [پاسخ]

  • بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۹:۴۶ | #36

    وای چقدر غلط تایپی داشتم من :دی اقا شرمنده .اسمم رو هم این پایین بنویسم محض اطلاع .اون موقع ها که افتابگردانی بودیم رسم نبود اسم و رسممون رو عوض کنیم .خود خودمون بودیم .سارا سیاووشی

    [پاسخ]

  • بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۹:۵۸ | #37

    زمین خدا بیش از اندازه است
    برای همه جا در این خاک هست
    خدا دشتها را به دست که داد ؟
    به کی چشمه ساران خود را سپرد ؟
    مگر سهم ناچیز و ناقابلی
    از این خاک را کرم خاکی نبرد

    اگر جوجه گنجشکی آواره بود
    برایش بیا فکر جایی کنیم
    و یا شب اگر سرد و تاریک بود
    برای مترسک دعایی کنیم

    یادته محمد علی ؟روی بروشورهای سورمه ای رنگ .توی کوله پشتی های سبز رنگمون .ما از همون موقع ها سبز بودیم ها

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ بهمن ۷م, ۱۳۸۸ ۲۰:۵۸:

    زلیخا گفتی و کردی کبابم. این شعر خیلی خاطره‌انگیزه. منم حفظم. گاهی اینور و اونور می‌خونمش.
    همون دیگه. از سال ۷۵ ذهن شماها رو شستشو دادن که الان سبزین دیگه. داری هنوز این کوله‌پشتی‌ها و هدایای جشن سبز رو؟

    [پاسخ]

    انار پاسخ در تاريخ اسفند ۱م, ۱۳۸۸ ۱۸:۳۸:

    چقدر من خنگ بودما!!تا حالا به رنگ سبزی که اون موقع همراهمون بود توجه نکرده بودم …پس ما جوانه های سبز امروز بودیم !

    [پاسخ]

  • بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۲۱:۰۷ | #38

    اره .از اسمی هم که واسمون گذاشته بودن معلوم بود چه اهداف شومی تو سرشونه .:دی از رنگ کوله پشتیمون هم معلوم بود …اره دارمش .دم دست هم هست .حتی اون پلاک کوچولوی روهم که می زدیم روی سینه هامون .لباس زرد رنگمون …بچه ها توی هتل شوخی می کردن می گفتن شدیم رنگ برادر رفتگر .

    [پاسخ]

  • اسفند ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۸:۳۶ | #39

    از اولین شماره ها مهمان آفتابگردان بودم و بعدها به جمع خبرنگاران افتخاری اش پیوستم….اوایل مطالب طنز میفرستادم و کم کم به گزارش نویسی و نقد و شعر روی آوردم .
    چهار سال یقبل هم به یاد آفتابگردان شعری برای دوچرخه که ظاهرا امده تا جای آفتابگردان را پر کند فرستادم که چاپ شد و حال و هوای اون روزها رو حسابی در من زنده کرد …
    مدتی هم در مجله اطلاعات جوانان کار کردم ..در کسوت نویسندگی داستان و ….
    امروز هم یه جای کاملا نامربوط به علایقم مشغول هستم و روزگار میگذرانم ..
    خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم.

    [پاسخ]

  • اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۰۰:۰۵ | #40

    چه‌قدر خاطره زنده شد با لوگوی روزنامه، اسامیِ دوستانِ خبرنگار افتخاری، آن کارت‌های دوست‌داشتنی و سیزده‌سالگی من …

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸ ۰۱:۳۴:

    در وبلاگ شما، در به در دنبال نام احتمالا آشنای شما گشتم نبود.

    [پاسخ]

صفحه نظرات

نظر شما چیست ؟

XHTML: شما می توانید از این برچسب ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>