روزهای آفتابی با روزنامه‌ آفتابگردان

فراخوان همکاران و مخاطبان «آفتابگردانی»

روزنامه آفتابگردان

پنج سال پیش از حادثه‌ کوی دانشگاه در سال ۱۳۷۸، ۱۸ تیر برای من روزی خاص بود.

۱۸ تیر ۷۳ نخستین روزنامه‌ی کودکان و نوجوانان ایران «آفتابگردان» منتشر شد و ۸۱۸ قدم پیش رفت. درست تا روز سه‌شنبه ۳۰ اردیبهشت ۷۶، سه روز پیش از دوم خرداد و انتخاباتی که پیروزش «محمد خاتمی» بود.

حتی پیروزی خاتمی، با همه‌ی شیرینی‌اش، تلخی توقیف روزنامه‌ی آفتابگردان را نکاست. تا جایی که افزون به زنگ‌هایی که به دفتر روزنامه می‌زدیم و برای دلتنگی دوری از روزنامه شعر می‌گفتیم و مطلب‌ها می‌نوشتیم،‌ روز ۱۸ تیر ۷۶ در دفتر روزنامه، در فرمانیه، ما خبرنگاران افتخاری آفتابگردان جمع شدیم تا هیات تحریریه روزنامه‌مان احساس دلتنگی نکنند. اما با «فریدون عمو‌زاده‌ خلیلی» و باقی‌مانده‌ی کارکنان روزنامه، خودمان به گریه افتادیم و بزرگترها را هم به گریه انداختیم. نه برای روزنامه‌ی ۸ صفحه‌ای؛ برای اتفاقی که هر چه از آن فاصله گرفتیم؛ بیشتر به اهمیتش پی بردیم.

آن روز آقای خلیلی، شعر طنز من را از میان آثار نوجوانان بیرون آورد و به من داد تا برای همه بخوانم. عنوانش بود: «تهمت نبین چه ریزه!»

خبرنگار افتخاری‌اش بودم. در چندین همایش و جشنواره‌اش شرکت کردم. شش ماه پیش از توقیف در مسابقه‌ی «طنز و کاریکاتور»ش برنده شدم. جایزه‌ام چند جلد دوره‌های هفته‌نامه‌ی «گل‌آقا»، «طنز ایران از مشروطه تا انقلاب» و «عضویت در تحریریه روزنامه!» بود.

اعتراف می‌کنم امروز هر چه هستم، حاصل طلوع هر روزه‌ی «آفتابگردان» در میانه‌ی سال‌های ۷۳ تا ۷۶ است.

حالا نوجوانانی که در روزنامه‌ی آفتابگردان «کارت خبرنگار افتخاری» داشتند و سن‌شان از ۱۷ سال بیشتر نبود، هر یک در روزنامه‌ای صفحه‌ای را رونق می‌دهد. یا هفته‌نامه‌ای را مدیریت می‌کند، یا در روابط عمومی نهادی یا در شبکه‌ی بی‌بی‌سی گزارش و خبر برایمان می‌خواند.

آفتابگردان مثل باشگاهی که بازیکن می‌سازد، چنان تاثیری بر نسل آن روزهای جامعه‌ی ایران گذاشت که نتیجه‌اش تا سال‌ها یا دهه‌های آینده باقی خواهد ماند.

یادم می‌آید انتخاب هفت نوجوان از ایران برای شرکت در «کنفرانس جهانی نوجوانان دوستدار محیط زیست» در ایستبورن انگلستان به عهده روزنامه‌ی ما بود. بعدها گزارش‌هایی که از حضور بچه‌های ایران در آن کنفرانس در روزنامه‌ بازتاب یافت، حاکی از شگفتی خارجی‌ها بود. شگفتی از اینکه در ایران برای نوجوانان روزنامه چاپ می‌شود. آنهم روزنامه‌ی رنگی. پلیسی که با روزنامه‌ی آفتابگردان عکس گرفته بود، گفته بود: ما در انگلستان هم برای نوجوانان روزنامه‌ی رنگی نداریم.

پس چرا این «نخستین روزنامه کودکان و نوجوانان ایران» توقیف شد؟ هنوز بهت و پرسشم باقی است. افزون به عنوان نخستین روزنامه‌ی کودکان و نوجوانان، پرتیراژ و موفق نیز بود. بعدها «گنبدکبود» را در آوردند، اما دیگر آن نشد. بد نگفته‌اند که هر گردی گردو نمی‌شود!

حیرت بزرگترم بهانه‌ی توقیف روزنامه بود: کلاغ «خبرچین»، ستون طنز روزنامه. فکر می‌کنم «شادی صدر» آنرا می‌نوشت.
مسئول صقحه‌ی «ستاره‌ها» هم بود که بعدها شد «پیک و پیام». صفحه‌ای که آثار نوجوانان ایران را چاپ می‌کرد. توی این صفحه چقدر بزرگ شدیم. اولین اثرم در روزنامه‌ها در همین «آفتابگردان» بود. داستان کوتاه «مترسک اسمی نداشت» در روزنامه‌ی دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۷۳، شماره‌ی ۴۳ که هنوز هم دارمش.

خودم ندیده بودمش. دکه‌ی نزدیک خانه‌مان گاهی روزنامه‌ی ما را نمی‌آورد. یک روز پاکت بزرگی آمد به خانه‌ی ما با نشان روزنامه‌‌ی «همشهری». و این نامه‌ها و پاکت‌ها چقدر بزرگمان کرد. هر چند که هم‌سن و سال‌هایمان به ما می‌خندیدند که «آفتابگردان» می‌خوانی؟
بعدها «آفتابگردان» را آبونمان شدم. تکشماره‌اش ۵۰ ریال بود. برای هر ماه ۲۰۰ تومان می‌دادم که شماره‌ای از دستم نرود.

«توقیف» را از همان روزها تجربه کردیم و چقدر این اتفاق، ما مخاطبان کم سن و سال را غمگین کرد. می‌شود پذیرفت که از تاثیرهای عمیق فرهنگی این روزنامه نظر چشم پوشی کنند، اما نمی‌دانم به تاثیرهای منفی این تعطیلی بر روح و روان مخاطبان کودک و نوجوان فکر نکرده بودند؟

اگر آفتابگردان هنوز منتشر می‌شد، امروز ۱۵ سالگی‌اش را جشن می‌گرفتیم. امروز «آفتابگردان» آنچنان تاثیراتی بجا گذارده بود، که شاید در نگاه عده‌ای همان بهتر که نیست! سه سال فعالیت، این تعداد، استعداد معرفی کرد. طبیعی است که ۱۵ سال فعالیت، با مجموعه‌ای از بهترین نویسندگان کودک و نوجوان، تاثیرش شگرف بود.

شاید در روزهای آینده باز هم درباره‌ی صفحه‌ها و محتوی روزنامه نوشتم. اما اکنون مایلم بیشتر از سرنوشت دوستان پرشماری مطلع شوم که آن روزها با نام هم در بخش «نامه‌های رسیده» آشنا بودیم. کسانی که هنوز اسمشان و نام شهرشان را حفظم.

می‌خواهم یکبار دیگر آن اسم‌ها را در کنار یکدیگر ببینم. بعضی از دوستان آفتابگردانی‌ام را می‌بینم، می‌خوانم یا می‌شنوم.

سمیرا قیاسی از نهاوند را با وبلاگش «دل‌نوشته‌های یک دانشجو»، سارا سیاوشی از نهاوند با وبلاگش که مدام عوض می‌کند، و بچه‌های تهران «حدیث لرزغلامی» با نوشته‌های شاعرانه‌اش در دوچرخه و شعرهایش در وبلاگ «کو»، اویس طوفانی – گویا دبیر سرویس یکی از روزنامه‌ها، هوتن ابوالفتحی – مدیر اجرایی هفته‌نامه‌ی چلچراغ، پناه فرهاد بهمن با گزارش‌هایش در بی‌بی‌سی، یا فریدون عموزاده‌ی خلیلی صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول هفته‌نامه‌ی «چلچراغ»، غلامحسین کرباسچی که حالا دبیرکل حزب است و کاندیدای معاون‌اولی کروبی بود…

اما از خیلی‌ها بی خبرم. (بی‌خبریم).

هر نسبتی با روزنامه‌ی آفتابگردان داشته‌اید، اعلام کنید. فقط مخاطب آن بودید؟ حتی برای یک شماره! باز هم بگویید. اگر با آن همکار بوده‌اید، چه اعضای تحریریه، یا خبرنگار افتخاری بگویید. اگر خودتان نسبتی نداشته‌اید ـ که خیلی بد است ـ اما احتمالا کسانی را می‌شناسید که با این روزنامه همکاری داشته‌اند، در بخش نظرها به وسیله‌ی ایمیل اعلام کنید. اگر در بخش نظرها باشد، دیگر دوستانمان را نیز همراه می‌کند.

و درخواست دیگر اینکه برای پانزده سالگی روزنامه‌ی کودکان و نوجوانان ایران، چیزی بنویسید و در وبلاگ یا هر رسانه‌ای که در اختیار دارید، این دعوت بازیابی «آفتابگردانی‌ها» را تبلیغ کنید. شاید نفعی در آن باشد!

میان این همه کلمه گم نشود: آفتابگردان عزیز، تولدت مبارک.

پی‌نوشت
کم‌کم بچه‌های آفتابگردانی به حرف می‌آیند، با هم گپ می‌زنند و با یکدیگر وارد پرسش و پاسخ می‌شوند. پس امکان پاسخگویی «تو در تو» به نظرها را فعال کردم.

پنجره

امروز آفتابگردانی نیست | شیدا شیرازی
طنزی که بهانه‌ توقیف روزنامه آفتابگردان بود | خبرچین
خاطرات ما و نشریات دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ | کافه شکلات

در این باره بخوانید:

۱۳۴ پاسخ

  1. ناشناس گفت:

    من هم اشتراک این روزنامه رو داشتم.
    یه دفعه هم تو مسابقه ی آیه های آخر ین صفحه برنده شدم و ۵ تا کتاب همراه برام جایزه فرستادن.
    یه دفعه هم یه خاطره با تیتر از من تو روزنامه چاپ شد.
    آخخخخخخیی .چقدر اون روزا خوشحال بودم.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۸۸ ۲:۵۲ ب.ظ:

    ۱- تا آنجا که یادم هست، توی آفتابگردان ناشناسی وجود نداشت. در صورت امکان خودتان را معرفی کنی.
    ۲- اگر دسترسی دارید بگویید در کدام شماره آثار شما به چاپ رسید.
    ۳- برای نشر این فراخوان از هر رسانه‌ای که در اختیار دارید، استفاده کنید. حتی از رسانه‌ی زبان.

  2. r.babazadeh گفت:

    آه یادش بخیر چه دورانی داشتیم
    چه مدیر باحالی داشتیم
    چه ساختمون باحالی بود
    اونجا بود که خیلی از خبرنگاران الان تربیت شدند و الان دارند به این کار بعنوان یه حرفه میپردازند
    اونجا جایی بود که هرکی اونجا بود میتونست نشریه درست کنه برای خودش
    در کل اون تنها سابقه همکاری من بود بعنوان خبرنگار افتخاری و یکی از برندگان اولین مسابقه عکاسی آفتابگردون
    اونجا اولین جایی بود که من از یک آخوند خوشم اومد ولی واقعا یادش بخیر

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۸۸ ۳:۰۵ ب.ظ:

    نام، نام خانوادگی و شهرتان را بگویید.
    یک آخوند منظورت «محمد» است دیگر؟! (:

  3. اتفاقا تو اون مسابقه مربوط به اجلاس ایستبورن من هم شرکت کرده بودم و یه داستان فرستاده بودم. کلا من خواننده هر نشریه ای باشم اون نشریه باید پیه توقیف روبه تنش بماله.
    آفتابگردان می خوندیم که توقیف شد. خانه رو یادتون هست دیگه… تازه محمدرضا زائری خودی خودشون بود که توقیف شد.
    روزنامه های اوائل دوران اصلاحات (بالاخص جامعه و خرداد) + شرق + هم میهن + شهروند امروز + کلمه سبز … باور کن چون تا حالا چلچراغ نخوندم هنوز باز مونده
    حدس می زنم شروع کنیم Time‌بخونیم اونم توقیف میشه… Time‌که چه عرض کنم بلکه خانواده سبز هم…

    آقا جان اصلا تقصیر همین آفتابگردانه… اگر نبود که ما گمراه نمی شدیم… چه معنی داره پسر ۱۱-۱۲ ساله روزنامه بخونه… باید برود فعالیتهای سالم انجام دهد مثلا در پایگاههای … مساجد مشغول کشف راههای نفوذ دشمن باشد… یا اصلا در کوچه خیابان لمپن بازی یاد بگیرد تا در آینده از آن استفاده بهینه کند… اصلا همین آفتابگردان باعث شده که از الطاف صدا و سیما که این روزها اینقدر فیلمای قشنگ قشنگ پخش می کنه استفاده نکنیم و هی غرهای غربی بزنیم که Where is my vote?

    آقا من تازه دیروز فهمیدم که مساله تروا و آشیل و … رو از اول غلط فهمیده بودم … نگو طرف دخترش بوده و بحث مهر پدری و این حرفا … نه این که بحث دوئل عشقی باشه نه بابا…

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۸۸ ۳:۲۵ ب.ظ:

    یعنی جزو کسانی بودی که به ایستبورن رفتند؟ یا شرکت‌کننده در مسابقه‌ی انتخاب؟
    من هم مثل تو هستم. باور کن. هر نشریه‌ای را که می‌خوانم، توقیف می‌شود. می‌خواهم یک شرکت توقیف مطبوعات باز کنم و سفارش قبول کنم. شاید هم این مریضی میان من و شما و دیگر همنوعان ما مسری باشد!
    آفتابگردان، آفتاب امروز، خانه و دیگر اقوام.
    من هم داشتم به همین فکر می‌کردم که این آفتابگردان بود که چشم و گوش ما را باز کرد.
    برای نشر این فراخوان از هر رسانه‌ای که در اختیار داری، استفاده کن. حتی از رسانه‌ی زبان.

    مهدی رحیمی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۱:۲۷ ق.ظ:

    نه فقط تو مسابقه شرکت کرده بودم. جو نویسندگی شدیدا حقیر رو در بر گرفته بود و یک داستان بی سرو ته چندین صفحه ای فرستاده بودم.

    جدا دوره کامل داری؟ آقا حفظش کن شدیدا… پیشنهاد می کنم اگر حوصلتون کشید اسکنشون کنید تا یه آرشیو خوب تو اینترنت از آفتابگردان داشته باشیم.

    در مورد این که گنبد کبود یا دوچرخه نگرفتند فکر نمی کنم فقط مساله نوستالژی ما به آفتابگردان باشه. گنبد کبود که با چاپ شدن تو خونواده ابرار اصلا نمی تونست محتوایی مثل آفتابگردان رو ارائه بده . فکر می کنم اینها تو شکل فقط شبیه آفتابگردان شدند و مساله اصلی محتواشون بود. ما (لا اقل من) با خیلی از مسائل، تکنولوژی ها، فکرها و … تو آفتابگردان آشنا شدیم. من هیچی از کامپیوتر نمی دونستم که تو آفتابگردان مطلب کامپیوتری زده می شد. یا مثلا یادمه در مورد تیمهای ورزشی نوجوانان مطلب می زد. خیلی دقیق یادمه یه مطلب در مورد تیم امید فوتبال نیجریه داشت که کاپیتانش اون موقع امانوئل آمونیکه بود.

    شرایط اون موقع ما هم جالب بود. واقعا بی رسانه بودیم. یادمه آفتابگردان ( و حتی خانه) رو از ب بسم الله تا ت تمت کامل می خوندم. اما فکر می کنم با همه دسترسی زیاد بچه های امروز جای نشریه های اونجوری هنوزم شدیدا خالیه.

    آقا جدا قرار بذاریم Newsweek‌ یا زندگی ایده‌آل رو ۲-۳ ماه بخونیم ببینیم جدا بیماری مسریه یا نه؟

  4. سپید گفت:

    اولین شماره یک برگی و چهارتای آفتابگردان را داشتم…دوم ابتدایی…پنجم ابتدایی با آفتابگردان به جشن سبز آمدم…کوچکترین عضو های جشن سبز من و خواهر دوقلویم بودیم…هیییییییی روزگار

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۸۸ ۴:۰۰ ب.ظ:

    پس در جشن سبز هم شرکت داشتی؟ آنهم دو قبضه! پس چرا خودت را معرفی نکردی؟ در صورت امکان از طریق بخش نظرها یا از طریق ایمیل نام، نام خانوادگی و شهر خودت را اعلام کن. شماره‌هایی که مطلبی از شما در روزنامه چاپ شده باشد، به یاد داری؟ آنها را هم بگو.

    من هم در جشن سبز بودم. یادت هست در جشن روز میلاد پیامبر(ص) و امام صادق(ع) مولودی خواندم؟!

    برای نشر این فراخوان از هر رسانه‌ای که در اختیار دارید، استفاده کنید. حتی از رسانه‌ی زبان.

  5. مریم گفت:

    آرشیو آفتابگردانهایم را دارم.گوشه گوشه صفحه هایش هی با خط کج و کوله اسمم را نوشته ام.برای یک تازه باسواد شده نوشتن اسمش اتفاق بزرگی است!
    بعدها پناهمان شد دوچرخه.هنوز هم نوجوانی من جایی لابه لای صفحه های دوچرخه نفس می کشد،همان طور که کودکی ام لا به لای صفحه های آفتابگردان.
    یادآوری خوبی بود،ممنون!

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۶ ب.ظ:

    اما دوچرخه، با همه‌ی خوبی‌هایش، چیزی کم دارد از آفتابگردان. شاید آن، حس نوستالژیکی باشد که به آفتابگردان داریم.
    دوره‌ی کامل «آفتابگردان» در کمد من از جایگاه مهمی برخوردار است و حسابی از آنها محافظت می‌کنم. درست مثل میراث فرهنگی!

    لطفا برای نشر این فراخوان از هر رسانه‌ای که در اختیار دارید، استفاده کنید. حتی از رسانه‌ی زبان.

  6. نه فقط تو مسابقه شرکت کرده بودم. جو نویسندگی شدیدا حقیر رو در بر گرفته بود و یک داستان بی سرو ته چندین صفحه ای فرستاده بودم.

    جدا دوره کامل داری؟ آقا حفظش کن شدیدا… پیشنهاد می کنم اگر حوصلتون کشید اسکنشون کنید تا یه آرشیو خوب تو اینترنت از آفتابگردان داشته باشیم.

    در مورد این که گنبد کبود یا دوچرخه نگرفتند فکر نمی کنم فقط مساله نوستالژی ما به آفتابگردان باشه. گنبد کبود که با چاپ شدن تو خونواده ابرار اصلا نمی تونست محتوایی مثل آفتابگردان رو ارائه بده . فکر می کنم اینها تو شکل فقط شبیه آفتابگردان شدند و مساله اصلی محتواشون بود. ما (لا اقل من) با خیلی از مسائل، تکنولوژی ها، فکرها و … تو آفتابگردان آشنا شدیم. من هیچی از کامپیوتر نمی دونستم که تو آفتابگردان مطلب کامپیوتری زده می شد. یا مثلا یادمه در مورد تیمهای ورزشی نوجوانان مطلب می زد. خیلی دقیق یادمه یه مطلب در مورد تیم امید فوتبال نیجریه داشت که کاپیتانش اون موقع امانوئل آمونیکه بود.

    شرایط اون موقع ما هم جالب بود. واقعا بی رسانه بودیم. یادمه آفتابگردان ( و حتی خانه) رو از ب بسم الله تا ت تمت کامل می خوندم. اما فکر می کنم با همه دسترسی زیاد بچه های امروز جای نشریه های اونجوری هنوزم شدیدا خالیه.

    آقا جدا قرار بذاریم Newsweek‌ یا زندگی ایده‌آل رو ۲-۳ ماه بخونیم ببینیم جدا بیماری مسریه یا نه؟

  7. سلام
    از آفتابگردانی های پر وپا قرص بودم که بعد ها با دوچرخه که به نظر من اشل اصلی آن در همان آفتابگردان ریخته شد شروعی دوباره داشتیم
    بچه های قدیمی دوچرخه را هم می توانید در وبلاگ ما پیدا کنید…از کسانی که آفتابگردانی هستند و در تبریز می شناسم فرینوش اکبرزاده و ناهید زمانی هر دو خبرنگار نشریات محلی هستند.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۹ام, ۱۳۸۸ ۱:۰۱ ق.ظ:

    ۱- دوچرخه بوی آفتابگردان را می‌دهد. اما روزانه بودن یک نشریه کودک و نوجوان یک چیز دیگری است.

    ۲- لطفا به این دوستان تبریزی یا هر کس دیگری که دسترسی داری، اطلاع بده که سری به این فراخوان بزنند. از آنها بخواه که در این اطلاع‌رسانی کمک کنند. در صورت امکان در وبلاگ «دوچرخه» به فراخوان لینک بده و مطلبی بنویس.

    ۳- خوشحال می‌شوم اگر چند نمونه از آثاری که از شما در آفتابگردان به چاپ رسید ـ با ذکر شماره – نام ببری.

  8. شیدا گفت:

    با آفتابگردان بزرگ شدم. از همان وقت که پنجشنبه ها با همشهری در می آمد. خبرنگار افتخاریش شدم به نام شیدا…. . سال ۷۶ همزمان با توقیف آفتابگردان ، ایران را ترک کردم و هرگز بازنگشتم. امروز خبرنگار بین المللی و منتقد فیلم هستم.

    این مطلب پایین را هم قبلا در وبلاگم برای آفتاب گردانم نوشته بودم.

    آفتاب گردان برای من نوستالژی وطنی است که پشت سر گذاشته ام..

    ..

    امروز خوب و خوش بودم. سر حال و سبک بال. از همون روزهایی بود که دلم می خواست به همه سلام کنم، بگم و بخندم و شیدا باشم. نمی دانستم که این سر خوشی از اثرات آفتاب کمرنگ زمستان است یا مزه مزه لذت زنده بودن در صبح آفتابی یک روز زمستانی در ینگه دنیا. سرخوشانه سر راهم ایستادم و برای اولین بار پس از مدتها روزنامه ای خریدم، مدتها بود که روزنامه نخریده بودم.
    سالهاست که اینترنت جای روزنامه را برایم پر کرده است و دیگر کمتر به سراغ روزنامه رفته ام.
    حس خوبی بود گرفتن روزنامه در دست و خواندن آن کلمات ریز بر آن سطح کدر. چه دستان من آشنا هستند با آن کاغذ های کاهی و چه مشام من آشناست با آن بوی خوش روزنامه داغ داغ تازه از تنور چاپ در آمده. گرفتن روزنامه در دستم مرا به سالها پیش برد. به روزهایی آفتابی “آفتاب گردان”. همیشه پنجشنبه ها در می آمد.
    پنجشنبه ها انتظار پدرم را بی تابانه تر می کشیدم، می آمد همشهری به دست. ” آفتابگردان” میان صفحات همشهری منتظرم بود.
    پنجشنبه ها غروب را با آفتابگردان سعی میکردم.
    بعدها آفتابگردان ” روزنامه” شد . آدمی شد برای خودش. اولین روزنامه نوجوانان ایران . و من شدم خبرنگار افتخاری آفتابگردان و گزارش کردم که شهردار مدرسه مان چطور انتخاب شد. روزهای خوشی بود.

    آفتابگردان اولین جایی بود که درش چیزی نوشتم و چاپ شد. روزی که آفتاب گردان زیر تیغ توقیف رفت برایم عزیزی بود که بیگناه به جوخه ا عدامش سپرده اند.

    دگر آفتابی نبود که گل نو شکفته ما رو به سویش برگرداند. تب دوم خرداد داغ بود و آفتابگردان ویژه نامه مخصوص خاتمی بیرون داده بود و من سودای سفر در سر داشتم.

    امروز آفتابگردانی نیست که برای خاتمی ویژه نامه چاپ کند و آن دختر سرخوشی نیست که از در و دیوار برای آفتابگردان مطلب جمع کند و با افتخار کارت خبرنگاری اش را به همکلاسی هایش نشان دهد و فخر به فروشد که من ” خبرنگار افتخاری آفتابگردان هستم”.
    آن دختر آفتابگردانی دگر از آن ملک گذر هم نکرد و از آن روزنامه نافرجام خبری هم نگرفت……

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۹ام, ۱۳۸۸ ۱:۲۰ ق.ظ:

    خانم شیدا
    خاک به تنهایی هیچ ارزشی ندارد. آنچه در خاک با عوامل انسانی رخ می‌دهد، به آن خاک ویژگی می‌دهد.
    دلخوشی‌ها شاید همین چیزهای کوچک باشند برای ماندن. یکی از آنها همین «آفتابگردان».
    کاش آفتابگردان تعطیل نشده بود تا امروز می‌دیدند که چه تاثیرات شگرفی گذاشته است.

    در صورت امکان به این فراخوان در وبلاگت لینک بده و برای ۱۵ سالگی آفتابگردان در «یک شیدا» بنویس.

  9. منیره گفت:

    یادش بخیر. آفتابگردان! یار کودکی. هنوز روزنامه های افتابگردان رو دارم و گه گاه به آن سر می زنم. من نسبت خاصی با افتابگردان نداشتم به جز مخاطب پر و پا قرصش. یادم نمی آد نامه ای برای روزنامه ای یا رسانه ای نوشته باشم مگر برای افتابگردان که در آن کودکی به کمک برادرم نامه ای برای بازگشایی مجدد افتابگردان نوشتم. یادش بخیر زمانی که جواب نامه برام اومد کلی ذوق کردم هنوز هم نامه رو نگه داشتم. آرزوی کودکی ام بود که دوباره افتابگردان باز بشه.
    تولد آفتابگردان رو به همه افتابگردانی ها تبریک میگم.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۹ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۵ ب.ظ:

    چه نوستالژی عمیقی دارد.
    خوشحالم از آمدنتان. برای بازیابی هر چه بیشتر «آفتابگردانی‌ها» از هر رسانه‌ای که امکان دسترسی داری، استفاده کن و این فراخوان را منتشر کن. حتی از رسانه‌ی زبان هم می‌شود استفاده‌های بزرگی کرد.

  10. مریم گفت:

    من مخاطب بودم فقط.ماجراهای آفتاب و عزیز خانم و…،آن داستان دنباله داره اسمش چی بود؟خانه ای روی آب؟
    ظاهرا تنها کاری که از دستم برمی آید انتشار این فراخوان است.
    فکر کنم از بچه های آفتابگردان خیلی ها به دوچرخه پناه بردند.این فراخوان را می گذارم روی وبلاگ دوچرخه.

  11. r.babazadeh گفت:

    اقای رحیمی یه سوال چرا هر چی که ما میخوندیم بسته شد
    مشکل از ما بود یا از اونا
    اگه از ماست که همه با هم بریم کیهان بخونیم شاید که هنوز اثری داشته باشه

    آه خانه کجایی که یادت بخیر مخصوصا با اون سر رسیداش که خیلی باحال بود , اون اولین سر رسیدی بود که توش کاریکاتور داشت

    مهدی رحیمی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۱:۲۰ ق.ظ:

    حدس می زنم اشکال از ما است.
    می خوای بگی چی اشکال از دولته … وای
    از مجلسه … وای
    از سیستمه … وای
    من بوی مخمل بازی رو از شما حس می کنم. بابا خطیب محترم هفته قبل جمعه گفت ماه رجبه توبه کنید. وای وای … الهم انی اتوب الیک … و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

    نه بابا کیهان بخونیم میان خودمونو میگیرن ضمنا من یکی اعصاب کیهان رو ندارم.
    در همین انتخابات یک گوشی موبایل و چندین ظرف رو از شدت عصبانیت ناشی از درفشانی های کلامی و عملی کاندیدای مورد حمایت کیهانیون (که همانا کاندیدای مورد عنایت خدا باشد) به دیار باقی بفرستادم می ترسم کیهان بخونم بدنم رو به دیار باقی بفرستم.

    لذتی که می بردم اون موقع از امثال آفتابگردان و خانه هنوز زیر زبونمه. حیف شد اون دوران … حیف

  12. آرش گفت:

    من انصافا با دوتا چیز بزرگ (قدکشیدن!) شدم:
    – زندگی با روزنامه آفتابگردان
    – زندگی در شبکه BBS پیام
    آفتابگردان رو از شماره اولش میخریدم، با خر ذوقی، اون موقع راهنمایی بودم، از پیش شماره اش، از زمانی که لایی همشهری بود، همشهری ای که اسلگوانش اون زمان این بود: نخستین روزنامه رنگی کشور!
    هر روز خریدم، مشترک شدم، با پستچی دعوا میکردم که چرا دیر میره، وقت زیر در خیس بود و آفتابگردون رو مینداخت با سشوار و اتو خشکش میکردم، اگر کثیف میشد میرفتم یکی دیگه میخریدم که آرشیو تمیز باشه! بعد شدم خبرنگار افتخاری، جزوه و … بعد پام به دفترش باز شد، خانم کلهر و … وای چه روزایی بود، چه خر ذوقیی، مسابقه برای ایستبورن و …
    بعد آفتابگردان خیلی جاها رفتم، خانه روزنامه نگاران جوان، خانه، خانه دوست، حیات نو، آفتاب یزد، همشهری، ایرنا، سینا، عصرارتباط، هموطن سلام، تحلیلگران، اعتماد ملی حتی ایستنا رو زدم، ولی هیچی ذوق و انرژی آفتابگردون رو برام نداشت! عالی بود! روزگاری بود! بزرگم کرد!
    من عاشق دو برند شدم و هنوز لوگوی قشنگ هر دو برند تنها لوگوهایی هست که تو اتاق ام دیده میشن:
    – روزنامه آفتابگردان
    – صاایران
    هر دو تا الان باهامن، آفتابگردان من را به خبرنگار فناوری اطلاعات و ارتباطات تبدیل کرد و صاایران به یک مهندسک الکترونیک عاشق مخابرات، تلاقی این دو همان شد که شدم خبرنگار فناوری اطلاعات و ارتباطات و ادامه تلاقی این دو آن شد که شدم فاحشه اپراتورها، در هر سه اپراتور تلفن همراه تجربه کردم و حالا هم روزگار دارد تجربه مدیریت روابط عمومی ایرانسل را بهم میچشاند!

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۹ام, ۱۳۸۸ ۹:۳۳ ب.ظ:

    ۱- چقدر شبیه هم هستیم، برای آفتابگردان.
    گویا این روزنامه عادت‌های مشترکی هم به وجود آورده بود. درست مثل شما آفتابگردان برایم مهم بود و نمی‌گذاشتم خال به آن بیفتد. خانواده‌ هم مثل من مشتری پر و پا قرص بودند. همیشه بزرگترها روزنامه می‌برند خانه، اما آفتابگردان کاری کرد که نوجوان‌های اهل مطالعه بزرگتری کنند. خودباوری یعنی همین. نه شعارهایی که دم به ساعت سر داده می‌شود.

    ۲- همراه اول که واقعا نشان داد، موبایل وسیله‌ای برای لحظه‌ها و روزهای ضروری نیست. یا اصلا نشان داد با اینکه خودش آمده برای ارتباطات، اما هنوز معنای آنرا در عصر ارتباطات نمی‌داند. دنبال بهانه بودم که به ایرانسل بپیوندم. چه بهانه‌ای بهتر از یک آفتابگردانی. کرباسچی، عموزاده خلیلی و هیات تحریریه آفتابگردان بیاید به مخاطبانشان ببالند که هر کدام در جغرافیای خود، از بهترین‌هاست.

    ۳- توی آفتابگردان مطلبی هم از شما چاپ شد؟ در برنامه‌ها شرکت داشتی؟

    ۴- آرش جان. اول اینکه نام خانوادگی‌ات را هم بگو. دوم:حالا که در امر ارتباطات تخصص داری برای نشر هر چه بیشتر این فراخوان و بازیابی دوستان آفتابگردانی کمک کن.

    ناشناس پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۱:۳۱ ب.ظ:

    ما همه شبیه هم هستیم، ناسلامتی عضو یک خانواده بودیم و یک جور بزرگ شدیم.

    من حتی روزنامه استوک را هم قبول نمیکردم، باید تای اول میبود…

    لطف دارید…

    بله، با داستانکهایی شروع کردم و بعد شیفته خبر و گزارش شدم، در برنامه جشن سبز و دو بازارچه کتاب و فرهنگسرای خاوران و …اوووووه

    آرش کریم بیگی هستم…صبح قبل از اینکه از منزل خارج شوم این عکس ها را از کتابخانه ام گرفتم برایت:

    با موبایله!

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۲:۰۰ ب.ظ:

    جشن سبز ۹ تا ۱۳ مرداد ۱۳۷۵
    جمعه بازار کتاب در فرهنگسرای اندیشه
    جمعه بازار کتاب در فرهنگسرای خاوران

    پس چرا همدیگر رو ندیدیم؟ برای بازیابی حافظه تاریخی باید برم سراغ دوره‌های آفتابگردان. عکس رو کردی مجبورم عکس رو کنم!

    ناشناس پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۵:۳۰ ب.ظ:

    اصلا من چرا تو رو ندیدم؟
    اهک!

    راستی یاد خانم کیارستمی مهربون به خیر!

    رو بنما! تهدید میکنه!

  13. سلام

    واییییییییییی! یادش بخیر! هنوز هم خیلی از شماره هاشو دارم… من الان یک عکاس خبری هستم و توی دانشکده خبر خبرنگاری می خونم. اگه آفتابگردان و دوچرخه و خانه و سروش نوجوان وبچه ها گل آقا و… نبودن من الان اینجا نبودم…عکاس نبودم و معلوم نبود رشته ام چی بود!

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۳ ق.ظ:

    پس هر جا رفتیم با هم رفتیم.
    ادعای بزرگی نیست که در نقطه‌ای هستیم، آن روزنامه‌ی کوچک نقشی بزرگ دارد.
    برای نشر این فراخوان با هر رسانه‌ای که ممکن است همراه شو. خواه وبلاگ، سایت یا حتی زبان.

  14. بابا نوستالژی!! یادش بخیر. منم آفتابگردان می خواندم.

  15. حباب گفت:

    سلام…من هم آفتابگردانی بودم…آرشیو آفتابگردانم رو ترک دیوار استخر همسایه ازم گرفت(همون روز برای اولین بار زن خمسایمن رو دیدم و با گریه کلی داد و بیداد کردم براش…اون هم با بهت بهم گفت…im sorry.a cont speak farsi
    به هر حال آفتابگردان رو می خوردم…گاهی براش نامه هم می نوشتم.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۲:۳۱ ب.ظ:

    پس خورد و خوراکت از بچگی به راه بوده؟
    تو اگر آفتابگردانی نبودی که:
    ۱- نمی‌تونستی دوست من باشی
    ۲- شهیدت می‌کردم!

  16. اولین مصاحبه‌ای که با من به عنوان نویسنده کودک و نوجوان شد در آفتابگردان بود. در سال هفتاد و سه کتاب «مار و پله» من کتاب سال مجله سروش نوجوان شد و به همین مناسبت مهرداد غفارزاده با من مصاحبه کرد و بعد برای عکاسی به دفتر مجله در خیابان افریقا رفتم و خیلی از این بابت خوشحال بودم. از آن اولین هایی که در ذهن می‌ماند.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۱ام, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۶ ب.ظ:

    امیدوارم چرخ‌های دوچرخه خوب بچرخد. حتما دوچرخه هم مخاطبان خوبی دارد که سال‌ها بعد برای دوچرخه در حضور خودش جشن تولد ۱۵ سالگی بگیرند. البته نه برای هفته‌نامه‌ی دوچرخه، برای روزنامه‌ی دوچرخه.
    من هم که گفتم پراکنده کارم بیایم توی روزنامه.
    یعنی می‌شود؟

  17. سها گفت:

    من هم تا جایی که یادم می آید، از شماره های نخست شروع به خواندن آفتابگردان می کردم. و تا روز های آخر حتی با ان بودم. مثل اینکه آفتابگردان کارش را از آن جا شروع کرد که روزنامه همشهری پنج شنبه ها یه نسخه چاپ می کرد و بعدها توانست به عنوان روزنامه مستقل چاپ شود. واقعاً روزنامه بی نظیری بود. نوع چیدمان و طراحی قالب آن خیلی زیبا و خلاقانه بود
    یادش به خیر

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۲ام, ۱۳۸۸ ۱:۲۴ ب.ظ:

    ابتدا در قطع کتابی بود. بیشتر برای کودکان. بعد بزرگتر شد و گرایشش به نوجوانان بیشتر شد. تا اینجا ضمیمه‌ی هفتگی «روزنامه‌ همشهری» بود. مثل دوچرخه.

  18. صدیقه اتراکی گفت:

    سلام….. من از آفتابگردان فقط یه کلاغ و ستون خبرچین یادمه!!!!!!!!!!!!!!

  19. فاطمه ستوده گفت:

    خوانننده‌ی آفتابگردان بودم. از همون اولش که ضمیمه‌ی پنج‌شنبه‌های همشهری بود، بعدش هم که روزنامه شد. آفتابگردان و سروش نوجوان، هر دو باعث شدن مسیر زندگی‌ام شکل بگیره. توی خونواده‌ی فرهنگی بودن و با نشر کتاب سر و کار داشتن، همین‌جوری به‌خودی خود به شکل‌دهی ذائقه‌ی آدم کمک می‌کرد، آفتابگردان و سروش هم شدن مزید بر علت. قصه می‌نوشتم و می‌فرستادم واسه سروش. چاپ می‌شد، نقد می‌شد، ذوق‌مرگ می‌شدم. همیشه دیدن اسم حدیث و پناه و عباس تربن و… باعث می‌شد یه‌جورایی بهشون غبطه بخورم. دلم می‌خواست خبرنگار افتخاری بشم، مامانم گفت فعلا درس مهم‌تره. تلاشت رو بکن واسه دانشگاه. دقیقا از سیزده‌سالگی تصمیم گرفتم ارتباطات بخونم. و خوندم. و به اون‌چیزی که می‌خواستم رسیدم. روزنامه‌نگاری خوندم. چلچراغی شدم. همکار هوتن و لیلی و معصومه. اگه تا قبلش عموزاده خلیلی دوست بابام بود، حالا دیگه یه مدیرمسئول مهربون و حرفه‌ای و بااخلاق بود برام. دیگه همکارش شده بودم. و این قصه ادامه داشت و ادامه داشت کم‌و‌بیش با اعتماد و شرق و روزگار و همشهری و هم‌میهن که… دو ساله کار روزنامه رو گذاشتم کنار. بنا به دلایلی که فکر می‌کنم بیشترمون می‌دونیم. توی دفتر انتشارات پدرم کار می‌کنم. دقیقا سوم مرداد پارسال از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدم دفاع کردم. شاید براتون جالب باشه که بدونید موضوعش چی بود: «تحلیل محتوای روزنامه‌ی آفتابگردان، با تاکید بر روزنامه‌نگاری کودک و نوجوان» برای پایان‌نامه‌ام حدودا یک‌سال کار کردم. بیرون کشوندن شماره‌های قدیمی آفتابگردان از بایگانی کتابخونه‌ی کانون پرورش چه شیرین و سخت بود. آخه دسترسی به تمام شماره‌های آفتابگردان چندان آسون نبود. مثلا مصطفی رحماندوست بهم گفت آرشیو کاملی داشتم که دادمش به کتابخونه‌ی کانون. و من مدام فکر می‌کردم که دیگه کیا می‌تونن آرشیو کامل رو داشته باشن؟ من به اون‌چه می‌خواستم رسیدم. حالا دیگه با خیلی از اون آدما دوستم. با شقایق قندهاری. با مژگان کلهر. با آتوسا صالحی. حسین نیلچیان، همسر شادی صدر، هم که اون روزا کارای گرافیکی آفتابگردان رو می‌کرد، الان یکی از بهترین گرافیست‌های کتاب‌های کودک و نوجوانه. روزهای خوبی بودن. آفتابگردان دوست خوبی بود.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۳ام, ۱۳۸۸ ۱:۲۳ ق.ظ:

    درست حدس زدید. موضوع پایان‌نامه‌ی شما برایم جالب بود. یکی از موضوعاتی که به جد برای پایان‌نامه کارشناسی ارشد خودم در نظر دارم، همین روزنامه آفتابگردان است.

    اعلام می‌کنم هر کس برای تحقیق یا حتی زنده کردن خاطرات به این دوره‌ها نیاز داشته باشد، در اختیارش قرار می‌دهم. البته با تضمین‌های خیلی جدی. الان هم از این دوره تحت تدابیر شدید امنیتی نگهداری می‌کنم.

    بازیابی یکی دیگر از محصولات ارجمند آفتابگردان برایم غنیمت است! دیگر دوستان آفتابگردانی را تشویق کنید اینجا پیام بگذارند. شاید سال آینده خواستیم یک جشن برگزار کنیم برای خبرنگاران افتخاری آفتابگردان و از آقای خلیلی، کرباسچی، خرامان، نیلچیان و خانم صدر، کیارستمی، خوش‌نمک، گرجی و خیلی‌های دیگر دعوت کنیم.

    چه سریع پیر شدیم! (:

  20. r.babazadeh گفت:

    یادش بخیر اون اولین نشریه ای بود که من بطور جدی دنبال میکردم واز اینکه عضو خانه بودم لذت می بردم
    یادمه یه روز داداشم که براش سوال شده بود اومدو یکی از افتابگردونا رو خوند (۲ سال از من کوچیکتره)بعد از اون همیشه منتظر بود تا من افتابگردون بگیرم اون بخونه من واقعا برادر بدی بودم که داداشمو موعتاد کردم لطفا منو شطرنجی کنید
    یادمه با اون لباس سفید خانه کلی حال میکردم با اون کلاسورش آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهههههههههه

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۳ام, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۰ ب.ظ:

    چقدر سرعت نوستالژی شدن اتفاق‌ها در ایران زیاد است؟
    می‌توانست رویداد‌ها روندی منطقی تر داشته باشد تا یک حادثه با ۱۵ سال فاصله نوستالژی ما نباشد. گویا ۱۵ سال فاصله برای ما حکم یک تاریخ بلند دارد و انتشار روزنامه آفتابگردان حکم رویایی تکرار نشدنی.
    از بازیابی تو خوشحالم. لطفا نام و نام خانوادگی، شهر و ایمیل‌تان را بنویسید. اگر در روزنامه‌ی آفتابگردان اثری از شما منتشر شده است، نام ببرید.(با ذکر شماره انتشار)

  21. معصومه آقایی گفت:

    من هم مخاطب آفتابگردان بودم . آفتابگردان به من شخصیت می داد من هم کنار برادر و پدرم پا روی هم می انداختم و روزنامه خودم رو ورق می زدم هنوز هم همه شماره های آفتابگردان رو دارم .هر چند حالا اون صفحات شاداب کدر و زرد شدنداماهنوز برام جزو عزیزترین یادگارهای کودکی و نوجوانی اند. راستی تصاویر افسون نگاه یادتان هست؟ چه اعجازی داشت!

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۸۸ ۷:۲۵ ب.ظ:

    خوشحالم از آشنایی شما. اگر در روزنامه آفتابگردان مطلبی از شما منتشر شده است، شماره‌ی آن و نام مطلب را بگویید. آشنایی بچه‌های آفتابگردان بیشتر از راه نوشته‌هایشان بود.
    راستی چرا روزنامه‌ها را صحافی نمی‌کنید؟ با صحافی آفتابگردان یک مجموعه‌ی ارزشمند و تاریخی را بیشتر محافظت کنید.

  22. سميه لشگري گفت:

    سلام دوستان
    من هم خیلی خوشحالم که از این طریق دوستان قدیمم را پیدا کنم
    من و خواهرم دو قلو هستیم و اون موقع هر دو خبرنگار افتخاری آفتابگردان بودیم (سمیه و سهیلا لشگری) از تهران.
    ما هردو تو جشن سبز که در هتل شهر تهران برگزار شد شرکت داشتیم. اون شعری رو که اون موقع می خوندیم رو هم یادمه:
    من ایرانیم میهن سبز دارم . همیشه به دنبال فصل بهارم.
    از هر دومون چند تا مطلب تو آفتابگردان چاپ شده که تاریخ دقیق اونا رو یادم نیست.
    یه بار هم برای فیلم اصفهان داور می خواستند که من تو مرحله اول قبول شدم ولی مرحله دوم نه. و یادمه که آقای اویس طوفانی تو مرحله دوم هم قبول شد.
    تو بازارچه کتاب هم شرکت می کردیم.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۸۸ ۲:۳۱ ب.ظ:

    پس آفتابگردانی‌ها از همان سال ۷۵ و با جشن سبز، بساط سبز را راه انداختند؟!
    سرود قشنگی داشت که همه همخوانی می‌کردند.
    از اینکه پیدا شدید خوشحالم. کمک کنید تا سایر دوستان آفتابگردانی هم بیایند و اینجا ردی از خودشان بجا بگذارند.
    من هم علاوه بر اینجا، بخش جداگانه‌ای ایجاد می‌کنم و اسم بچه‌ها را لیست می‌کنم تا به راحتی بفهمیم کی الان کجاست و چکار می‌کند.

  23. زیبا گفت:

    من نمی دانم افتابگردان را ازکجا تهیه کنم هیجا ازشهر ما افتابگردان نمی اورند می خواستم بپرسم افتابگردان در همشری قرار دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    محمدعلی پاسخ در تاريخ تیر ۳۱ام, ۱۳۸۸ ۶:۲۸ ب.ظ:

    واااای ی ی!‌ منو ۱۴ – ۱۵ سال پرت کردی به عقب!
    این حرفی بود که گاهی بچه‌ها می‌نوشتند و در روزنامه چاپ می‌شد.
    خودم گاهی که روزنامه گیرم نمی‌آمد، می‌رفتم به یکی دو شهر اطراف و به دکه‌های آنجا سر می زدم.

    آفتابگردان روزنامه‌ی دوره‌ی نوجوانی من بود. ابتدا ضمیمه‌ی هفتگی روزنامه‌ی همشهری بود. بعدها دو روز در هفته منتشر شد. از ۱۸ تیر ۱۳۷۳ هم روزنامه‌ شد؛ روزنامه‌ای مستقل از همشهری.
    سال ۷۶ توقیف!

  24. وای من چقدر دیر اومدم!! من رو که خودت زحمت کشیدی معرفی کردی. از اولین پیش شماره آفتابگردان که توی ۱۲ سالگی خریدم و بلعیدمش تا آخرینش هر روز بابام مجبور بود با آفتابگردان بیاد خونه . خبرنگار افتخاری بودم و توی جشن سبز و جشن پدربزرگها و مادربزرگها شرکت داشتم. مطالبم هم همیشه چاپ میشد دیدن تحریریه آفتابگردان چنان هوایی ام کرد که رفتم علوم انسانی خوندم و بعدشم روزنامه نگاری دانشگاه تهران و الانم در حال نوشتن پایان نامه ارشدم توی رشته ارتباطاتم. ۴ سال سردبیر یه ماهنامه محلی بودم البته بعد از تعطیلی آفتابگردان رفتم خانه روزنامه نگاران و سروش نوجوان و باران و… که هیچکدوم دوام نداشتند . بوی آفتابگردان رو نمیداد. دوستای زیادی داشتم کاش میشد پیداشون کنیم: شیما رشنوادی از ایلام که صنایع دستی خونده – فرزانه قلمی از گلپایگان که ادبیات خوند و یه دختر خوشگل داره-سارا و سولماز فلاح پور از ساری-ساناز و سولماز میری از شیراز-گل مهر کازری از تهران که شنیدم یه جایی وابسته به سازمان ملل کار می کنه و خیلی های دیگه که نمیدونم الان کجان؟!
    کاش میشد دوباره دور هم جمع بشیم
    کاش می شد

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ مرداد ۴ام, ۱۳۸۸ ۱۱:۱۳ ب.ظ:

    سمیرا قیاسی از نهاوند… این نامی بود که بارها در روزنامه‌ آفتابگردان تکرار شد. پای نوشته‌ها و البته در ستون نامه‌های رسیده که هول هولکی می‌خواندیم ببینیم نامه‌ی ما رسیده است و آیا اسم ما چاپ شده یا نه. یعنی چاپ اسممان توی همین ستون هم افتخارآمیز بود. اصلا خیلی‌ها را همینجوری شناختیم. یعنی در به در دنبال اسم خودمان می‌گشتیم، چشممان به اسمهای دیگر هم می‌خورد. وقتی معادل بیرونی آن اسمها را در جشن سبز، پدربزرگها، مادر بزرگها سلام و… می‌دیدیم، برایمان خیلی جالب بود.
    امشب یادم افتاد… شماها فرشته سمیعی را می‌شناختید؟ از اراک. تا چند سال پی هم طنزهایش را در بچه‌ها…گل‌آقا می‌دیدم؛ اما خیلی وقت است ناپیداست.

    برای نشر این فراخوان کمک کن. مثلا در وبلاگت لینکی بده، چیزی بنویس… شاید اگر تعداد مناسبی جمع شدیم، یک روز جایی جمع شدیم و مثل پیرمردها و پیرزن‌ها یاد گذشته را زنده کردیم.

    گل مهر کازری پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۸۸ ۱:۴۶ ب.ظ:

    سلام به همۀ دوستان آفتابگردانی،
    انگار من از همه دیرتر آمده ام! من همان گل مهر کازری از تهران هستم که اینجا ذکرش رفته… نمی دانم چه طور تا به حال خبری از اینجا نداشتم… اسم شما یادم نیست ولی سمیرا قیاسی از نهاوند چرا؛ البته انگار خیلی بی معرفت هستم چون هرچی به ذهنم فشار آوردم خودش یادم نیامد! من هم جزو داوران نوجوان جشنواره یازدهم فیلم کودک و نوجوان اصفهان (بخش ویدیویی) بودم که آفتابگردان انتخاب می کرد، هم در جشن سبز و هم چند دوره خبرنگار افتخاری! چندین بار نوشته هایم در آفتابگردان چاپ شد از جمله داستان “آش شن” که بعد از چاپش ،برای تشویقم هم یک کتاب و یک آبرنگ با پست فرستادند و هم در شمارۀ بعد “شادی صدر” که آن زمان مسئول صفحه آثار نوجوان بودند یک یادداشت توی همان صفحه چاپ کردند که به من تبریک گفته بودند! باورم نمی شد! هنوز هم جمله هایش را به یاد دارم و هروقت احساس می کنم حسابی اعتماد به نفسم را از دست داده ام، سراغ گنجینه ام می روم و دستخط خانم صدر را یک بار می خوانم!… سمیرا جان آن جایی که نوشته ای وابسته به سازمان ملل است، UNDP، برنامه عمران سازمان ملل است که مدتی در آنجا مشغول بودم که آژانس مادر در بین آزانس های فعال در ایران است. از بین دوستان آفتابگردانی هم با فرزانه قلمی، نگار خلج، نگار مرتضوی، اویس رضوانیان، مریم پالیزبان، سوده غفاری و چندتایی دیگر بیشتر از طریق اینترنت و فیس بوک در ارتباط بوده ام. با آقای عموزاده خلیلی، لیلا رستگار، آتوسا رقمی، شیوا حریری ، خانم کیارستمی و هوتن ابولفتحی هم مدتی در مرکز بین المللی گفت و گوی تمدن ها، بخش بچه های زمین و همین طور در دوچرخه همکار بوده ام که باعث افتخارم است.
    یادم رفت بنویسم که من کارشناس ارشد ادبیات نمایشی (تئاتر) هستم که احتمالاً به آفتابگرانی بودنم بی ربط نیست!
    آرشیو من هم هنوز سالم است!
    خوب و خوش باشید

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۳۷ ق.ظ:

    حالا که آرشیو کامل «آفتابگردان» را داری به این شماره‌ها نگاه کن:
    شماره‌ی ۴۳ – دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۷۳ – صفحه‌ی ۶ ستاره‌ها – مترسک اسمی نداشت

    شماره‌ی ۵۱۴ – صفخه‌ی ۴ – کاش مدرسه‌ی ما قدیمی و قشنگ و هنرمندانه بود.(مدرسه‌ی دلخواه من)

    شماره‌ی ۷۳۵ – صفحه‌ی ۶ – شوخی با ضرب‌المثل‌ها

    و… تقریبا در ۴۵ شماره‌ی روزنامه نوشته‌هام چاپ شد. اینها دم دستم بود. خواستم نشانی آفتابگردانی بدهم، شاید یادت بیاید.
    آدمهای مشترکی هم هنوز میان ما هستند. ممنون از اینکه آمدی. شاید اینجا به مرور اسم خیلی‌های دیگر را به خود ببینید. پس کمک کن و به کسانی که دسترسی داری اطلاع بده!

  25. آفتابگردان گفت:

    من هنوز هم گلچینی از آرشیو اون روزنامه را نگه داشتم. برای یک نوجوان مثل من،آفتابگردان یک روزنامه بی نظیر بود. یادمه تو مسابقه
    ” پدربزرگ مادربزرگ سلام” هم جزو ۱۵۰ نفر برگزیده بودم که به جشن دعوت شدند.
    هنوز هم اون خاطره برای من تکرار نشدنیه! اون روز با مادربزرگم به اون جشن دعوت شدم اما امروز تنها خاطره مادربزرگ و اون روزنامه به عنوان یادگار شیرینی از اون روزها برام باقی مونده.
    یادش بخیر

    شیما رشنوادی پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۹ ب.ظ:

    سلام گل مهر جونم، سلام سمیرای گلم، سلام اقای مومنی و سلام همه بچه های افتابگردونی که یه روز دلمون می خواست مثل ادم بزرگا حرف بزنیم. گلی جون تو اخرین نفر نبودی، من اخرین نفرم: شیما رشنوادی. دلم واسه همه اتون تنگ شده. کاش بشه دیدتون. یعنی میشه؟ منم تهرانم. ارشد مرمت بناها و بافتهای تاریخی می خونم. منم هنوز افتابگردونامو دارم. مگه میشه دورشون انداخت؟؟؟خیلی دلم میخواد همه رو ببینم: فرزانه قلمی، سمیرا، ساناز و سارا و گلمهر با اون اش شنش که هیچ وفت یادم نمیره_ چقد بت حسودیم شد اون موقع… ایدین میلان با اون اعتماد به نفسش تو حرف زدن، و خیلیهای دیگه. راستی امروز ۱۳ ابان ماهه که دارم می نویسم. هستین همه اتون؟

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۳ ق.ظ:

    پیشنهاد خیلی خوبیه. دنبال این قضیه هستم. باید سعی کنیم تعداد بیشتری از بچه‌های روزنامه‌ی آفتابگردان رو پیدا کنیم، بعد میشه دور هم جمع شد و برنامه های مختلفی اجرا کرد.
    من هم واقعا از خواندن پیامت خوشحال شدم. اگر به کسانی دسترسی داری که هنوز نشانی از خودشون در بخش نظرهای این نوشته نگذاشتن، بهشون خبر بده.
    باز هم ازت ممنونم.

  26. shima rashnavadi گفت:

    salam manam umadam ke begam hastam: shima rashnavadi. yadesh bekheyr un ruzaye suratiye bachegi v adam bozorg budan… delam mikhad cheshmam dobare bekhandan…

  27. آفتابگردان(اكرم موسويان) گفت:

    آره فکر خیلی خوبیه. کاش بشه یه برنامه گذاشت و همه را دعوت کرد. راستی یادتونه اون روزه هر چند وقت یک بار یک نمایشگاه کتاب میذاشتیم و کتابامونا با هم عوض میکردیم؟
    چه روزهای تکرارنشدنی بود

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۱۶ام, ۱۳۸۸ ۶:۱۲ ب.ظ:

    من در جمعه بازار کتاب خاوران و اندیشه غرفه داشتم. چه جهت‌‌گیری‌های خوبی شکل گرفته بود که ناگهان آتش گرفت!
    خوشحالم از حضور شما در این پست آفتابگردانی.
    من متاسفانه نام شما به یادم نمانده. اگر ممکن است یک نشانی چیزی بدهید که بهتر بشناسمتان. مثلا چند شماره که در آن مطلب داشتید را بگویید یا …

  28. اكرم موسويان گفت:

    راستش من اون زمان سوم راهنمایی بودم و فقط خواننده آفتابگردان. اما سعی میکردم تو تمام برنامه هاش شرکت کنم. تو مسابقه ” پدربزرگ مادربزرگ سلام” هم جزو ۱۵۰ نفر دعوت شده به مراسم بودم. راستش خاطرات خیلی خوبی از اون روزنامه دارم و خوشحالم که آفتابگردان تو ذهن خیلی ها موندگار شده… کاش یکی بتونه دوباره اون مسیر را احیا کنه

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۱۸ام, ۱۳۸۸ ۱:۰۷ ق.ظ:

    در جشن «پدر بزرگها، مادر بزرگها، سلام» من هم شرکت داشتم.
    خودمان احیا می‌کنیم.

  29. حامد گفت:

    چه مطلب جالبی .
    منم حدود دو الی سه سال پیش داستان مینوشتم و دو سه مطلب هم برای هفتنامه دوچرخه فرستادم ولی بعد دیدم این هفته نامه اون طور که باید باشه نیست چون نوجوونا نمی نوسند!!!!
    حالا اگه شما خودت موافقی میشه این روزنامه رو اینترنتی کرد؟ که باید وقت گذاشت. شایدم کردی؟ نوجوون زیاده

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۱۹ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۳ ق.ظ:

    حامد عزیز
    با تعدادی از دوستان دوچرخه و تفکراتشان آشنا هستم. شاید از نوع خاصی از کارها خوششان بیاید، اما اینجور نیست که از آثار نوجوانان استفاده نکنند. اتفاقا آثار نوجوانان در دوچرخه جایگاه ویژه‌ای دارد.
    راه‌اندازی مجله‌های اینترنتی ویژه‌ی نوجوانان ایده‌ی جالبی است. اما خودم فعلا نمی‌توانم در چنین پروژه‌‌ای داخل شوم.

  30. اكرم موسويان گفت:

    سلام
    میبینم که فعلا همه برنامه ها در حد حرف و خاطرست!
    کاش “دستی از غیب برون آید و کاری بکند”!
    مثلا یک ماهه دیگه یه تاریخی را تعیین کنیم و یه جایی قرار بذاریم که تمام افرادی که به نحوی با آفتابگردان آشنا هستند دور هم جمع بشند. این میتونه سرآغاز یک شروع دوباره باشه. شاید تو اون جمع بشه کسی را پیدا کرد که حاضر باشه برا نوجوونای این دوره! یه روزنامه در بیاره!
    بالاخره همه چیز با یه قدم کوچیک شروع میشه…
    نظزتون چیه؟

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۷ ق.ظ:

    طبیعی است که مقدماتی نیاز است. بعد از پراکندگی ۱۲ ساله باید نخست بچه‌های آفتابگردانی را پیدا کرد. از نظر زمان هم باید انتخاب درستی کرد که جمع بیشتری بتوانند حضور پیدا کنند.
    فکر می‌کنم ۱۸ تیر که سالروز تولد آفتابگردان است انگیزه‌ی خوبی در آنها ایجاد کند و یک ترغیب حسی باشد.
    تا آن زمان هم باید جمع بیشتری از خبرنگاران افتخاری و دیگر دستاندرکاران آفتابگردان را یافت و هم برای آن روز فکر کرد که چه باید کرد.
    از پیگیری‌ات ممنون. چقدر خوب…

  31. نیما بحرینی گفت:

    می تونم بگم از شمارهای اول و شاید همزمان با روزی که شروع به خریدن همشهری برای خانه کردم آفتاب گردان هم برای خودم می خریدم به پیشنهاد یکی از دوستان که همیشه ازش ممنون و متشکرم که من رو با مجله ای آشنا کرد که شبهای تابسان هم که خوابم نمی برد یواشکی زیر نور مهتاب مطالعه می کردم می تونم بگم تعداد اندکی از شماره هاش رو از دست دادم و الان آرشیو خوبی از این روزنامه در زیرزمین خانه مان دارم 🙂

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۸۸ ۱۱:۴۳ ب.ظ:

    آخ آخ! دست نذار روی دلم…
    هی دارد این نوستالژی قوی‌تر می‌شود.
    آقا چرا توی زیرزمین؟!

    حسن بحرینی پاسخ در تاريخ آبان ۲۵ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۰ ب.ظ:

    بابا سالها بود توی خونه بود دیگه مامان شاکی شد و خلاصه یا جای من تو زیرزمین بود یا جای روزنامه ها :))

  32. آرزو گفت:

    آرزو
    سلام به همه آفتابگردانی ها
    من هم خبرنگار افتخاری آفتابگردان بودم من هم در مسابقه های آفتابگردان ، همایش خبرنگارانش ، جشن سبزش شرکت کردم . اصلا همین آفتابگردان باعث شد که من حالا هم خبرنگار باشم دلم برای دوستان آفتابگردانیم تنگ شده برای حدیث ، سوده، محیا، نگار، پناه، هوتن، آیدین، نینا، برای همه اونها که اسمشان یادم رفته ولی تصویرشان در ذهنم می چرخد یادش بخیر . به آقای عموزاده خلیلی هم سلام می رسانم او هم رئیس ما بود در آفتابگردان و هم بالاخره همشهری ماست . دوستتان دارم

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۹ ب.ظ:

    تا همین الان توی ذهنم نام یک آرزو از سمنان می‌چرخید. نمی‌دانم آرزو کاشی؟!
    خیلی خوشحالم که یک آفتابگردانی دیگر را می‌خوانم! و این یکی هم مثل سایر آنها موفق.‌
    عجب نوستاژی شده است!
    به دیگر دوستان آفتابگردانی هم خبر بده که اینجا اعلام موجودیت(!) کنند.
    شاید برنامه‌ای در پیش باشد.

    آرزو پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۸۸ ۹:۳۷ ب.ظ:

    سلام آقای مومنی . بله من آرزوکاشی هستم اشک در چشمانم جمع شد که آفتابگردانی ها هنوز مرا یادشان هست . دلم خیلی برای همه آفتابگردانی ها تنگ شده خوشحالم که با شما حرف زدم.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۸ ق.ظ:

    من هم خوشحال شدم.
    جان لاک ریشه‌ی هویت انسان را در خاطره‌هایش می‌داند. آرزو کاشی هم بخشی از خاطرات ماست!

  33. نگاه گفت:

    سلام. من آفتاب گردان را همیشه دنیال میکردم اون موقع که هنوز روزنامه ی مستقلی نشده بود و ضمیمه ی همشهری بود. به خصوص یادمه عاشق صفحه ی آخرش بودم… یادمه وقتی قرار شد روزنامه بشه و از ما همه پرسی کردند من فرستادم موافق نیستم! چون میدونستم که دکه ی روزنامه فروشی خیلی به خونمون دوره و اینکه بابا همشهری را از اداره می آورد اما آفتابگردان روزانه در اداره ی بابام جایی نداشت. روم نمیشد این را بگم پس برای مخالفتم گفتم اگر روزانه بشه به درسمون آسیب میرسه! همون طور که فکر میکردم وقتی روزنامه شد دیگه مثل قبل تک تک شماره ها را نمیتونستم کلکسیون کنم و هر صفحه اش را بیست بار بخونم. آفتابگردان هفته نامه برای ساختن روزنامه دیواری خیلی کمک بود. و من تنها کسی بودم در بین دوستام که همچین مجله ی گرانبهایی داشتم! بادش به خیر… نوشته ی شما من را برد به سالهای خیلی خیلی دور…

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۹ ق.ظ:

    عامل توقیف روزنامه ی آفتابگردان پیدا شد!

  34. شباویز گفت:

    این نامه‌ها و پاکت‌ها چقدر بزرگمان کرد….
    اما نمی‌دانم به تاثیرهای منفی این تعطیلی بر روح و روان و اندیشه‌ی مخاطبان کودک و نوجوان فکر نکرده بودند؟…

    داشتیم با افتابگردان بزرگ می شدیم ،شکل می گرفتیم ، و با همین افتابگردان بود که برای اولین بار سیلی محکم خورد توی صورتمان که بفهمیم سیاست چقدر بی پدر و مادر است که حتی به یک روزنامه ی ۵ تومانی کودکان هم رحم نمی کند .کاش از کتابهای هفته اش هم می نوشتی .به جز یکی همه اش را دارم .ان یکی را هم هدیه دادم به کسی که سخت شیفته اش شده بود .

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ بهمن ۷ام, ۱۳۸۸ ۷:۳۴ ب.ظ:

    کتاب‌های دوشنبه را واقعا فراموش کردم، از بس که این بچه همه کاره بود! یک فرصت دیگر شباویز!

  35. شباویز گفت:

    ووووای .ببین یک یها اینجا هستند .اروز کاشی از سمنان .گل مهر کازری .شیما رشنوادی .سمیرا قیاسی (که با هم جشن پدربزرگها مادربزرگها سلام هم رفیتیم )

    یه حس خیلی خوب و محکم و قوی به ذهن ادم هجوم میاره .خیلی خوب میشه که باز هم بتونیم یه جا جمع شیم و با هم حرف بزنیم .من اون موقع نهاوند بودم .با یه دوست دیگه ی افتابگردانی-مهدیه صالح – خبرنگار افتابگردان بودیم .با هم چند باری هم مصاحبه رفتیم .
    چه روزهای خوبی بود .این دوستمون خوب گفته .چرا ما دست به هر چی می زنیم توقیف میشه؟ ؟دستمون خیر داره یه مدت کیهان هم بخونیم کاش :دی

    راستی محمد علی من هی وبلاگم رو عوض نمی کنم ها .یه بار یکی داشتم فیلتر و بعدش هم نابود شد رفت پی کارش .الان خیلی وقته شباویز رو دارم .حالا بگذریم تنبل شدم و توش نمی نویسم ولی فعلا هستم .میگم ها .پیشنهاد می کنم یه فراخوان درست و درمون بنویسیم بذاریم توی گودر و فیس بوک و باقی جاها .مرتب و تر و تمیز باشه .عکس کارت خبرنگاری و ایناها رو هم میشه توش استفاده کنیم که حسابی خاطره انگیزه .یه کار بهتر هم اینه که توی فیس بوک یه گروه درست کنیم و اعضامون رو پیدا کنیم .ما هر چی که باشه اولین نسل بچه هایی بودیم که روزنامه ی خودمون رو داشتیم و کلی باهاش بزرگ شدیم

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ بهمن ۷ام, ۱۳۸۸ ۸:۴۹ ب.ظ:

    پیشنهاد خوبیه که میشه طی چند مرحله اجرا کرد. مثلا فیس بوک رو زودتر. و مراحل آخرش رو تیر ماه. نزدیک سالگرد انتشار

  36. شباویز گفت:

    وای چقدر غلط تایپی داشتم من :دی اقا شرمنده .اسمم رو هم این پایین بنویسم محض اطلاع .اون موقع ها که افتابگردانی بودیم رسم نبود اسم و رسممون رو عوض کنیم .خود خودمون بودیم .سارا سیاووشی

  37. شباویز گفت:

    زمین خدا بیش از اندازه است
    برای همه جا در این خاک هست
    خدا دشتها را به دست که داد ؟
    به کی چشمه ساران خود را سپرد ؟
    مگر سهم ناچیز و ناقابلی
    از این خاک را کرم خاکی نبرد

    اگر جوجه گنجشکی آواره بود
    برایش بیا فکر جایی کنیم
    و یا شب اگر سرد و تاریک بود
    برای مترسک دعایی کنیم

    یادته محمد علی ؟روی بروشورهای سورمه ای رنگ .توی کوله پشتی های سبز رنگمون .ما از همون موقع ها سبز بودیم ها

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ بهمن ۷ام, ۱۳۸۸ ۸:۵۸ ب.ظ:

    زلیخا گفتی و کردی کبابم. این شعر خیلی خاطره‌انگیزه. منم حفظم. گاهی اینور و اونور می‌خونمش.
    همون دیگه. از سال ۷۵ ذهن شماها رو شستشو دادن که الان سبزین دیگه. داری هنوز این کوله‌پشتی‌ها و هدایای جشن سبز رو؟

    انار پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۸۸ ۶:۳۸ ب.ظ:

    چقدر من خنگ بودما!!تا حالا به رنگ سبزی که اون موقع همراهمون بود توجه نکرده بودم …پس ما جوانه های سبز امروز بودیم !

  38. شباویز گفت:

    اره .از اسمی هم که واسمون گذاشته بودن معلوم بود چه اهداف شومی تو سرشونه .:دی از رنگ کوله پشتیمون هم معلوم بود …اره دارمش .دم دست هم هست .حتی اون پلاک کوچولوی روهم که می زدیم روی سینه هامون .لباس زرد رنگمون …بچه ها توی هتل شوخی می کردن می گفتن شدیم رنگ برادر رفتگر .

  39. انار گفت:

    از اولین شماره ها مهمان آفتابگردان بودم و بعدها به جمع خبرنگاران افتخاری اش پیوستم….اوایل مطالب طنز میفرستادم و کم کم به گزارش نویسی و نقد و شعر روی آوردم .
    چهار سال یقبل هم به یاد آفتابگردان شعری برای دوچرخه که ظاهرا امده تا جای آفتابگردان را پر کند فرستادم که چاپ شد و حال و هوای اون روزها رو حسابی در من زنده کرد …
    مدتی هم در مجله اطلاعات جوانان کار کردم ..در کسوت نویسندگی داستان و ….
    امروز هم یه جای کاملا نامربوط به علایقم مشغول هستم و روزگار میگذرانم ..
    خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم.

  40. چه‌قدر خاطره زنده شد با لوگوی روزنامه، اسامیِ دوستانِ خبرنگار افتخاری، آن کارت‌های دوست‌داشتنی و سیزده‌سالگی من …

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶ام, ۱۳۸۸ ۱:۳۴ ق.ظ:

    در وبلاگ شما، در به در دنبال نام احتمالا آشنای شما گشتم نبود.

  41. shima گفت:

    سلام. بابا پس این برنامه دور هم جمع شدن چی شد؟ اقای مومنی من با قاطعیت می گم که هر کاری واسه این گردهمایی از دستم بر بیادو انجام میدم. بهم بگو چیکار کنم؟ بالاخره چند نفر باید دست به دست هم بدن که بتونیم کاری کنیم و با هم باشیم. میلمو که دارین. درسته؟ baranmandegar2008@gmail.com و gandomak1981@yahoo.com

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۸۹ ۲:۴۶ ب.ظ:

    برگزاری همایش که در موقعیت کنونی کمی دور از نظر است. اگر هم قرار بر همایش باشد، شاید در یکی از شهرستان‌های استان تهران امکان بیشتری داشته باشد.
    اگر موفق به برگزاری همایش نشویم، آنوقت می‌توانیم به یک نشست دوستانه فکر کنیم.

    shima پاسخ در تاريخ فروردین ۲۲ام, ۱۳۸۹ ۹:۵۴ ق.ظ:

    مهم اینه که دور هم باشیم. نمی خواد که یه همایش پر سر و صدا بشه. همدیگه رو که پیدا کردیم، خیلی کارا میتونیم بکنیم. اول ببینیم چند مرده حلاجیم، بچه ها میان؟ بعد همایش برگزار کنیم. باز هم ریش و قیچی دست شماست جناب!

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۳ام, ۱۳۸۹ ۲:۱۶ ق.ظ:

    خوبه. دعا کن کمی زنده باد مخالف من بشه، یک کمی عاطفه‌ها بیشتر بشه، زلزله هم نیاد تهران رو صاف کنه! آمریکا هم اینقدر شاخ و شونه نکشه، ایشالا برای تیر ماه نزدیک سالروز انتشارش خوبه؟ یا اینکه خیلی عجله داری؟ 😉

  42. علیرضا گفت:

    سلام دوست عزیزم!
    منم منتظرم …

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۴۶ ق.ظ:

    علیرضا جان، من خودم هم منتظرم!
    امیدوارم برای تیر ماه رمق باشد و فضا باشد که بشود!

  43. فرینوش اکبرزاده گفت:

    سلام!
    چه خبره اینجا …!
    منم هستم؟؟
    نگین دیر رسیدم ها!
    همیشه هستم
    با آفتابگردان .. دوچرخه ..

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۸۹ ۲:۴۳ ق.ظ:

    شما می‌پرسی «منم هستم؟» ما باید بپرسیم «شما هم هستی؟!» امیدوارم بشود کاری کرد. پرسش و پاسخ این نوشته را بخوانی یک چیزهایی دستگیرت می‌شود.

  44. فرینوش اکبرزاده گفت:

    من می نویسم
    من همون خبرنگار تبریزی هستم که هنوز می نویسم
    اونقدر یاد آقای خلیلی هست که نگو……
    از همون کوچیکی فهمیدم فقط بلدم بشینم ترک دوچرخه و بنویسم!
    الان می نویسم
    شاد .. غمگین ..
    اما همیشه برای گذشته وقت دارم، حتی بیشتر از وقتی که برای آینده دارم!
    خوب … چی مکار باید بکنیم؟!

  45. فرینوش گفت:

    دوباره سلام!
    منظورم از منم هستم، این بود که من هم آفتابگردانی محسوب می شم؟ با اینکه اون موقع هنوز خیلی نشریه ای نشده بودم…
    اما بعد دوچرخه ای شدم … اینقدر که عمو خیلی، عموی خوب و قد بلندم شد و بعد از “دوچرخه طلایی” دست از سر کچل روزنامه نگاری ور نداشتم!
    این نشریه، اون نشریه، دوره، کلاس، تخصص، و الان روزنامه نگاری می خونم!
    جدی شد برام و علتش یه ذره آفتابگردان و خیلی ذره دوچرخه بود.
    همیشه مدیون اون دوران هستم
    کاش دست به دست بدیم و دوباره یه همچنین نشریه ای راه بندازیم.
    من هم هستم!
    با تمام توان ….

  46. شباویز گفت:

    woooow
    وای ببین کی ها اینجا هستن .گل مهر کازری و شیما رشنوادی .گل مهر که لطف کرد و اسم خیلی ها رو اورد .اگر درست یادم مونده باشه سوده غفاری بعد از جشن سبز یه نوشته داشت در مورد دلتنگی بچه های جشن سبز .بچه هایی که دلهاشون رو پیش هم و توی اتاقهای هتل جا گذاتشه بودند.حالا بازم اسم ها رو که می خونم دلتنگ میشم .انگاری سالها گذشته باشه .دلم می خواد ببینم بچه ها رو .شاید زمان به عقب برگرده وبوی اون روزها بیاد

    سارا سیاووشی

    انيس پاسخ در تاريخ شهریور ۳۰ام, ۱۳۸۹ ۸:۲۶ ق.ظ:

    وای سارا
    کجایی؟
    من دارم دنبالت می گردم
    حتما با من تماس بگیر
    anis.ranjbar@yahoo.com

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ شهریور ۳۱ام, ۱۳۸۹ ۶:۳۲ ب.ظ:

    خانم انیس
    وقتی ایمیلت رو در فرو دیدگاه وارد میکنی, هر کس روی همان ایمیل پاسخ بده به ایمیلت ارسال میشه.
    یعنی ایمیل نظردهنده ها در هر دیدگاه وجود داره, اما نمایش داده نمیشه.

    انيس پاسخ در تاريخ مهر ۳ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۳۵ ب.ظ:

    میدونستم

  47. افروز طهماسبی گفت:

    وای چقدر جالب که شما رو پیدا کردم…چقدر جالب که نسل آفتاب بعد از این همه سال هنوز اون روزهای طلایی رو فراموش نکرده، واقعا آفتابگردان چی داشت که ما این همه عاشقش بودیم و هستیم؟ هنوز جواب این سوال رو پیدا نکردم ولی مطئنم هر چه بود، فراتر از یه روزنامه بود…
    من خبرنگار افتخاری آفتابگردان بودم، تو جشن سبز هم شرکت داشتم، این پست شما که مال یه سال پیشه! من بازم دیر رسیدم! نتیجش چی شد؟ بچه ها رو پیدا کردید؟ دور هم جمع شدید؟ اگه خبریه به منم بگید… به شدت مشتاقم!

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۸۹ ۵:۳۰ ب.ظ:

    من هم از پیدا شدن شما مجلوبم.
    تعدادی از بچه‌های روزنامه آفتابگردان آمدند و در بخش دیدگاه‌های همان نوشته، ردی از خودشان به جا گذاشتند.
    متاسفانه وقایع پس از انتخابات سال گذشته که دامنه‌اش همچنان تا امروز کشیده شده، امکان جمع شدنمان را سلب کرد.
    اگر…خبر می‌دهم.

  48. کاوه پژوهان گفت:

    سری اول … روزهای روشنی برام به خاطره گذاشت …

  49. حمید قانعی -سبزوار گفت:

    سلاممممممممممممممممممممممممم نمی دونی چقدر دلم واسه اون روزا تنگ شده یادش بخیر همه چی خراب شد.مشتاق دیدار.۰۵۷۱۲۶۶۳۵۲-۰۹۱۵۸۷۱۱۶۶۲

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ بهمن ۱۲ام, ۱۳۸۹ ۹:۴۴ ب.ظ:

    سلام حمید. خوبی؟ تو کجا؟ اینجا کجا؟
    دیر آمدی ای نگار سرمست…

  50. میرزاپور گفت:

    سلام من اون زمان یه بچه دبستانی بودم منو چنتا از دوستام مخاطبای کوچولوی این روزنامه بودیم یادمه همیشه یکی از روزهای هفته یکی از صفحه های روزنامه مخصوص عکس های چند بعدی بود و باید خیلی تمرکز می کردی تا بتونی اون تصویرو ببینی توی اون سن اینکار خیلی واسمون جلب بود و هیجان داشت خیلی روزنامه دوستداشتنی ای بود صفحه هاشو بایگانی می کردم وقتی روزنامه توقیف شد هنوز معنی توقیف شدنو نمی دونستم فقط می دونستم که دیگه نیست یه روز وقتی در کابینت اشپزخونمونو باز کردم دیدم مادرم برگه های روزناممو کف کابینت گذاشته خیلی ناراحت شدم ولی دیگه واسه گله کردن دیر شده بود دیگه در مورد روزنامه افتابگردان چیزی نشنیدم تا زمانی که از تلوزیون سریال محاکمه علنی(نمی دونم چی بهشمیگن!)یا رسیدگی به اتهامات شهردار تهران اقای کرباسچی توسط اقای محسن ازه ای پخش می شد اسمی هم از این روزنامه برده شد …..بگذریم
    به هر حال واسه من توی اون سن یه افتخار بود که واسه خودم مثل بزرگترها یه روزنامه دارم تازه از روزنامه ادم بزرگا جالبتربود!

  51. نگار خلج گفت:

    سلام ،از یادداشت های شما یه ۳ سالی گذشته ولی من امروز این مطالب دیدم و انگار پرت شدم تو یه دنیایی دیگه .دنیایی که پر بود از روزهای خیلی خوب ،روزهای رنگی
    من باور دارم که تولد آفتابگردان تو دوران نوجوانی من بهتر اتفاق زندگی بود .چیزهای که اونجا یاد گرفتیم ،سوگندی که در اولین اردو خبرنگاران در پایگاه منظریه خوردیم ((که قلم خود را به نام ،نان نفروشیم ….)) همه باعث شد که مخاطبان آفتابگردان و خبرنگار نوجوان اون آدم های متفاوتی باشد .
    تنها برای همه عمر از آقای عموزاده خلیلی و همه تیمی که با ایشان همکاری می کردند سپاسگزارم.
    راستی خیلی دلم می خواد همه اونای که اون روزا خبرنگار هستند رو ببینم البته اگه ایران باشند.
    راستی آقای مومنی سپاس زیاد برای یادآوری روزهای خوب

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ دی ۱ام, ۱۳۹۱ ۲:۱۶ ب.ظ:

    امیدوارم بشه یه روز یه جا جمع بشیم. 🙂

    فروغ قراگوزلو پاسخ در تاريخ مرداد ۱۶ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۳۹ ق.ظ:

    من عکساتو دارم نگار جون خواستی واست میفرستم

  52. عمران خرم آبادی گفت:

    سلام
    یاد اون روزا به خیر .
    من خبرنگار افتخاری روزنامه بودم .
    حدود سی مطلب توروزنامه چاپ کردم هنوز دارمشون”

  53. فروغ قراگوزلو گفت:

    یادش بخیر
    اون سالها با چه دک و پزی کارتم رو به همه نشون می دادم و می گفتم خبرنگارم؛ تو همه همایش ها بودم از اردوی خبرنگاری در منظریه که دوران رفسنجانی بود و چه همایش جوانان و گفت و گوی تمدن ها که دوره خاتمی بود و چه حیف که دیگه روزنامه ای مثل اون نیومد حتی دوچرخه که اینقدر سعی داره مثل اون باشه و همینطور وقتی مجله ایران جوان بسته شد و چقدر سعی شد چلچراغ مثل اون باشه و نشد
    یه چیزایی هیچ وقت بدل ندارن

  54. روشن نوروزی گفت:

    سلام. در حال نوشتن یادداشتی از آفتابگردان برای یک روزنامه بودم که به این پست وبلاگی برخورد کردم. خاطرات خوب دوران کودکی برایم زنده شد. آرشیو ۸۱۸ شماره آفتابگردان هنوز در کتابخانه ام جا خوش کرده است و ورق زدنش یاد آن سالها را حسابی زنده می کند. یادش بخیر.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۳۱ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۵۹ ق.ظ:

    از آشنایی با یک آفتابگردانی دیگه، خوشحالم.

  55. Hady گفت:

    سلام!
    منم از وقتی روزنامه آفتابگردون ضمیمه روزنامه همشهری بود (یه مدت قبل از اینکه روزنامه مستقل بشه، مثل دوچرخه ضمیمه روزنامه همشهری بود) تا یکی دو ماه قبل از توقیف شدنش مشترک اون روزنامه بودم.
    اولین شماره اش رو یادمه در مورد جام جهانی ۱۹۹۴ نوشته بود. آخرین شماره ای که گرفتم مربوط به اردیبهشت ۷۶ بود
    خیلی دلم براش تنگ شده. خاطره‌های زیادی با روزنامه آفتابگردون دارم.
    خوشحالم که جایی هست که هنوز یادش اون روزنامه زنده نگه داشته

  56. آیان گفت:

    سلام. من یکی از خوانندگان آفتابگردان بودم. بچه بودم… و از داشتن اون روزنامه مغرور می شدم. مخصوصا که پدرم هم روزنامه نگار بود و شب من هم کنارش می نشستم و روزنامه ام رو ورق می زدم.
    از دیگر آفتابگردانی های عزیز یک سوال داشتم. توی صفحه داستان روزنامه… یک بار قصه ای منتشر شد به نام – آش شن ـ . داستانی از زبان دختری به نام ساره که غمگین ترین داستان جهان بود. من این داستان رو سالهای سال نگه داشتم… ولی الان دیگه ندارمش. هنوز به این داستان احتیاج دارم. شما به خاطرتون می یاد این داستان؟… اسم نویسنده اش رو می دونید؟

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ شهریور ۲۵ام, ۱۳۹۳ ۸:۵۵ ب.ظ:

    سلام
    خوشحالم از بودن یک آفتابگردانی دیگه.
    من خودم یادم نیست. ولی اگر به چشمم خورد خبر میدم.

  57. بهزاد گفت:

    با سلام خدمت دوستان وآقای مومنی عزیز که بحق یاد آور خوبی در مورد این روزنامه ای شدن که تمام نوجوونا عاشقش بودن خصوصا اون کتاب دوشنبه هاش،حیف که دیر قدرشو دونستم و خیلی از شماره هاشو از دست دادم ، راستی آقای مومنی میشه با کمک همدیگر آرشیو اسکن شدشو در نت قرار بدیم و کاملش کنیم.

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۳ ۱:۱۰ ق.ظ:

    خیلی اتفاق خوب و مفیدیه اگر این کار انجام بشه.
    فقط کار سنگینه. هم اسکن کردن و هم وب‌سایتی که بخواد آرشیو این همه اسکن باشه.

  58. طاهره گفت:

    من اون موقع که آفتابگردان توقیف شد پنجم دبستان بودم… هنوز یه سری از روزنامه های آفتابگردان و چند تا از کتابهای دوشنبه رو دارم… چند روزه یه فکری افتاده تو سرم… اونم اینه که کتابهای دوشنبه ای ه دارم رو به صورت کتاب صوتی دربیارم… و بفرستم برای اینجا : http://attarlibrary.ir/
    اما لپ تاپم خراب شده و فعلا برام مقدور نیست….

  59. حسنی گفت:

    سلام من همیشه تو سرویس سال ۱۳۷۵ این نشریه رو دست دوستام میدیدم تو سریال زیزیگولو هم یه سکانس بچه نشسته تو سرویس داره آفتابگردون میخونه زیزیگولو پیششه. خودم هیچوقت نخریدم زمان انتشار ۵ دبستان و زمان توقیف ۳ راهنمایی بودم.
    ولی سال ۱۳۸۴ یه سالنامه پیدا کردم از آفتابگردون ویژه وقایع سال ۱۳۷۴ و نوروز ۱۳۷۵ هنوز دارمش. خیییییییییییییییییییییییییییلی باحاله منو میبره به دوره بی غمی کودکی و نوجوانی.
    ای کاش نویسنده میگفت چرا توقیف شد.

    mamali پاسخ در تاريخ دی ۲۱ام, ۱۳۹۴ ۸:۵۶ ق.ظ:

    روزگار خوبی بود.
    اینجا دلیل توقیف را توضیح داده‌ام که یک طنز بود و متن طنز را هم آورده‌ام.
    http://maatine.com/88-04-20_khabarchin/

  60. مصطفی توفیقی گفت:

    هی اینا رو میخونم و هی گریه می کنم. خیلی خیلی کوچولو بودم. هنوز مدرسه نمیرفتم. بابام با یه دسته سبزی آوردش خونه. دیوونه ش شده بودم. هر روز می خریدمش. یه دکه روزنامه فروشی سر کوچه مون بود. روزنامه فروش پیر فهمیده بود که من چقدر خرم. خیلی وقتا تا نمیرفتم دو کوچه اون طرف تر براش نون بخرم و بیارم، بهم روزنامه نمیفروخت. آی آفتابگردون، بچه محل بامعرفت، کجایی؟

    mamali پاسخ در تاريخ دی ۲۱ام, ۱۳۹۴ ۸:۵۴ ق.ظ:

    می‌فهمم. اتفاق خوبی بود که با حماقت به باد رفت 🙁

  61. مصطفی توفیقی گفت:

    برای من بیشتر از یک اتفاق خوب بود. بوی روزنامه بارون خورده بود و عشق بزرگ کلمات. بوی نون داغ و فقر و دنبال کلمات گشتن. اون موقع ها هر کی بهم میگفت میخوای چه کاره بشی، میگفتم روزنامه نگار. شدم. ولی سرم به سنگ خورد.

    mamali پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۴ ۱۰:۳۱ ب.ظ:

    و ما استادان پا انداختن جلو هر حرکت خوب و آینده‌داریم!

  62. میلاد گفت:

    سلام بله این روزنامه فوق العاده بود من موقعی که به دوره راهنمایی می رفتم اونو می خریدم البته اون زمان تهیه پول هر روزش برام سخت بود .. من همیشه ناراحتم از اینکه بستنش واقعاً مایه تاسفه …
    یه مورد دیگه امکان داره یشه جایی به نسخه های قدیمیش دسترسی پیدا کرد ؟
    ممنون میشم اگه راهنمایی کنید حتی اگه الکتریکی و اسکن باشه

    mamali پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۴ ۱۰:۳۸ ب.ظ:

    افسوس از اتفاقی که اون همه نیروی خوب تربیت کرد.
    من خودم همه شماره‌ها رو دارم.
    اگر یک اسکنر بزرگ باشه می‌شه همه شماره‌ها رو اسکن کرد و یک سایت راه‌اندازی کرد برای نسخه الکترونیکش.
    حتی اگر چند گروه مسئول اسکن باشن که کار زودتر هم پیش می‌ره.

  63. میلاد گفت:

    کمکی از دست من اگه برمیاد خواهشا بگین .. اون صفحات خود نوجونی کلی آدم دهه شصتیه … واقعن ارزشمندن ..
    من همه جوره در خدمتم

    mamali پاسخ در تاريخ اسفند ۴ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۲۶ ب.ظ:

    سپاس ازت 🙂

  64. مهیار اردیبهشت گفت:

    سلام من مهیار اردیبهشت هستم ؛ خبرنگار افتخاری روزنامه بودم آن سالها – برای مصاحبه با آقای کرباسچی شهردار تهران هم انتخاب شدم – عکسش را دارم ولی روزنامه اش را نه – اگر کسی کمک کند تاریخ دقیقش را داشته باشه یا عکسی پی دی افی چیزی از مصاحبه ما با آقای کرباسچی داشته باشه ممنون میشم من رو خبر کنه. من توی اردوی هتل شهر هم بودم – خیلی دوست دارم کسانی که با من توی این اردو بودند رو ببینم و یادآوری روزهای خوب اون سالها رو داشته باشیم با هم.
    mahyar6125@gmail.com

  65. نیما گفت:

    آه خدا، یادش بخیر کمیک استریپ پارک ژوراسیک با آن طرح های نیست درجهانش و یا داستان یوسف و برادرانش با آن طراحی های آوانگارد را هر پنجشنبه از آغوش همشهری جدا می کردم، آن موقع آفتابگردان ویژه نامه همشهری بود خاطرتان هست؟ عشق می کردم با قدو بالایش داستان های من و بابام که درباره یک پدر و پسرعشق سینما بود که هر بار برای تهیه پول بلیط سینما کارهای عجیبی ازشان سرمی زد از فروختن گل خرزهره در سر چهار راه تا حفر تونل به زیر سینما ، چه دیوانه هایی بودند، از آنجا بود که از – داشتن -عشق سینما در دل، خوشم آمد و تماشای هر فیلم را از آن وقت به بعد، اندوختن سرمایه معنوی می شمردم. آفتاب و عزیز خانم که بعدها سریال شد را اول آنجا خواندم و سریال ذهنی خودم را کارگردانی کردم.
    حال و روز خانواده ما آن موقع خیلی آشفته بود رنگ ها و شادی هایش یخ زده بود و اوضاع دل من مثل ته مداد جویده شده حسابی ریش ریش بود. هر هفته مرحم خاطر من آفتابگردان عزیز بود خیلی دوستش داشتم. هم صحبتم بود، همنشینم بود، سنگ صبورم و رفیق خوبی شد برایم یادت بخیر : چه حرف های قشنگی می زدی چه داستان ها که نمی گفتی و آن روزگار برای من مثل صفحه سرچ گوگل همیشه هزار حرف تازه داشتی. رفیق خیلی خیلی تو را دوست می داشتم بسیار دلتنگ کاغذ کاهیت شده ام. کجایی کاش باز هم بیایی حال این پیچاره را بپرسی آن موقع نه قرص اعصابی مصرف می کردم نه این تیک های عصبی گاه و بیگاه سراغم می امدند. نه کابوس های همیشگی را می دیدم ونه…
    بازهم حال می کنم این جمله را برایت تکرار کنم دلم خیلی برایت تنگ شده رفیق عزیز.
    کلاس پنجم یا اول راهنمایی بودم که سکه پنج تومنیِ سنگینِ و قطورِ زرد رنگ را کف دستم محکم نگه می داشتم و تا دکه مطبوعاتی به تاخت و ذوق می رفتم و با گردنی افراشته و گام های اسلوموشن که انگار فتح استالینگراد را در کارنامه خود داشتم همشهری را می خریدم و از دلش آفتابگردان مهربانم می شکفت و بالهای رنگرنگیش را می گسترد و مرا سوار وبا خودش به جهان دیگری سفر می برد….
    هر پنج شنبه می آمدی و یک بار هم نشد نیایی سر قرار. خاطرت هست که آن روز که خیره بر تو پیاده رو، در پرواز بودم یک هو پایم رفت داخل یک ابر نرم و حسابی همه چیز افتضاح شد ؟ یه کپه گچ نرم الک شده کنار ساختمانی نیم ساز حواسم را از تو گرفت!
    کجایی رفیق کاغذی من کجایی دلم شورت را می زند هنوز از یاد تو بغضم می گیرد آن موقع تازه برنامه های تلوزیونِ غَمبـاف واَشکــزایِ اندوهفشانِ ایران داشت قد راست می کرد! صبح بخیر ایران – تا هشت و نیم – سی و نه – ساعت خوش – گربه های فضایی و سر آخر سری اول فوتبالیست ها سرو کله شان از این و ر و آن ور پیدا شد تلوزیون مرامش مثل تو نبود مثل تو نبو تو دروغ نداشتی و وآن هیچی ندار، داشت تو از روشنی می گفتی و او …..
    بعدها که روزنامه شدی دیگه ما رو تحویل نمی گرفتی و با اشاره سر فقط جواب من را می دادی چقدر از دست کارهای هم دیگه می خندیدیم!

    بعدها هفته نامه دوچرخه همشهری هم جا پای تو گذاشت هنوز هم به عادت هوای تو پنج شنبه بیتابی باستانی ام آغازمی شود، هم قد تو چاپش می کنند لُپ و چشم و ابرویش به تو رفته . یه کمی هم مثل تو سعی می کند قدم بردارد . آخه هرچی باشد اون همم خون تو در رگهایش آواز می خواند اما کو تا به شکوه تو برسد.
    دست عزیزان گرداننده چرخ دوچرخه در دست بخت و روشنی باد
    رابطه من وتو شاید سوژه خوبی برای جناب مسعود کیمیای باشد برای یک فیلم دیگر با طعم
    رفاقت!خدا را چه دیدی : زد و در فیلم استاد همبازی شدیم! آنجا من با استاد شرط محکمی می بندم که به جای صدای تو فقط و فقط ، باید و باید خانم مریم شیرزاد با آن صدای غُروبرَنگ و اقسانه ای، حرف بزند. هر چه باشد نا سللامتی فیلم در باره توست، همینجوریا که نمی شود. اصلا اگه اقا مسعود قبول نکرد که خانم شیرزاد جای تو حرف بزند من نمی گذارم این فیلم سربگیرد، از حالا گفته باشم …
    با سپاس از شما که یاد آفتابِ پویای همیشه در پیگرد دانایی و فرهنگ ((آفتابگران)) را دوباره به آسمان ابری این روز گار فراخواندید.
    هرگزاز شوخی کودکانه ام درباره جناب کیمیایی و خانم شیرزاد عزیز قصد بی حرمتی و تمسخر نداشتم احترام به هنر این گرامیان همیشه در من جاری خواهد بود.

    این ایمیل و وبسایت من غلط است همینجوری نوشتم تا ارسال با مشکل مواجه نشود

  66. نیما گفت:

    می بخشید درباره متنی که نوشته ام یک توضیح دارم همانطور که در متن هست در باره مصرف اجاباری برخی داروها نوشته ام من آفتابگردان را فکر کنم با دوچرخه قاطی کردم نمی دانم آفتابگردان بود که روزما مه شد یا یکی مثل او بود که شبیهش چاپ می شد معذرت می خواهم .حوالی دوره آقای خاتمی بود شاید خاطرات من نتاسفانه به هم ریخته متاسفم این داروها همه چیز را از من گرفته لطفا مرا از اشتبا نجات دهید آیا آنطور که یائد دارم افتاب ما هیچوت روزانه شد یا نه من به باسازی مغزم احتیاج دارم یکی از دوستان افتابگردان را اگر اطلاعات غلط داد ببخشید ((روز های سخت بیماری )) تمامی ندارد

    mamali پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۶ ۱۲:۲۰ ب.ظ:

    امیدوارم سلامتی کامل رو به دست بیاری.
    آفتابگردان روزنامه شد. دوچرخه همچنان هفته‌نامه است.

  1. ۱۹ تیر ۱۳۸۸

    […] روزهای آفتابی با روزنامه آفتابگردان | فراخوان همکاران و مخاطبان […]

  2. ۲۰ تیر ۱۳۸۸

    […] روزهای آفتابی با روزنامه آفتابگردان | فراخوان همکاران و مخاطبان […]

  3. ۲۵ اسفند ۱۳۸۸

    […] نوجوانی خیلی دوست داشتم کاری برای شهرم بکنم. وقتی خبرنگار افتخاری روزنامه‌ی آفتابگردان بودم بیشتر درباره‌ی شهرم می‌نوشتم تا مثلا داستان و طنز. […]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *