روزهای آفتابی با روزنامه آفتابگردان
فراخوان همکاران و مخاطبان «آفتابگردانی»

پنج سال پیش از حادثه کوی دانشگاه در سال ۱۳۷۸، ۱۸ تیر برای من روزی خاص بود.
۱۸ تیر ۷۳ نخستین روزنامهی کودکان و نوجوانان ایران «آفتابگردان» منتشر شد و ۸۱۸ قدم پیش رفت. درست تا روز سهشنبه ۳۰ اردیبهشت ۷۶، سه روز پیش از دوم خرداد و انتخاباتی که پیروزش «محمد خاتمی» بود.
حتی پیروزی خاتمی، با همهی شیرینیاش، تلخی توقیف روزنامهی آفتابگردان را نکاست. تا جایی که افزون به زنگهایی که به دفتر روزنامه میزدیم و برای دلتنگی دوری از روزنامه شعر میگفتیم و مطلبها مینوشتیم، روز ۱۸ تیر ۷۶ در دفتر روزنامه در فرمانیه ما خبرنگاران افتخاری آفتابگردان جمع شدیم تا هیات تحریریه روزنامهمان احساس دلتنگی نکنند. اما وقتی با فریدون عموزاده خلیلی و باقیماندهی کارکنان روزنامه دور هم جمع شدیم، خودمان به گریه افتادیم تا بزرگترها را هم به گریه بیندازیم. نه برای روزنامهی ۸ صفحهای. بلکه برای اتفاقی که هر چه از آن فاصله گرفتیم؛ بیشتر به اهمیتش پی بردیم.
آن روز آقای خلیلی، شعر طنز من را از میان آثار نوجوانان بیرون آورد و داد تا برای همه بخوانم. عنوانش بود: «تهمت نبین چه ریزه!»
خبرنگار افتخاریاش بودم با افتخار. و توی چندین همایش و جشنوارهاش شرکت کردم. شش ماه پیش از توقیف در مسابقهی طنز و کاریکاتور برنده شدم. جایزهام چند جلد دورههای هفتهنامهی «گلآقا»، طنز ایران از مشروطه تا انقلاب و عضویت در تحریریه روزنامه!
اعتراف میکنم امروز هر چه هستم، حاصل طلوع هر روزهی «آفتابگردان» در سالهای ۷۳ تا ۷۶ است.
حالا نوجوانانی که در روزنامهی آفتابگردان کارت خبرنگار افتخاری داشتند و سنشان از ۱۷ سال بیشتر نبود، هر یک در روزنامهای صفحهای را رونق میدهد. یا هفتهنامهای را مدیریت میکند. یا در روابط عمومی نهادی یا در شبکهی بیبیسی گزارش و خبر برایمان میخواند.
آفتابگردان مثل باشگاهی که بازیکن میسازد، چنان تاثیری بر نسل آن روزهای جامعهی ایران گذاشت که نتیجهاش تا سالها یا دهههای آینده باقی خواهد بود.
یادم هست انتخاب هفت نوجوان از ایران برای شرکت در کنفرانس جهانی نوجوانان دوستدار محیط زیست در ایستبورن انگلستان به عهده روزنامهی ما بود. بعدها گزارشهایی که از حضور بچههای ایران در آن کنفرانس در روزنامه بازتاب یافت، حاکی از شگفتی خارجیها بود. شگفتی از اینکه در ایران برای نوجوانان روزنامه چاپ میشود. آنهم روزنامهی رنگی. پلیسی که با روزنامهی آفتابگردان عکس گرفته بود، گفته بود: ما در انگلستان هم برای نوجوانان روزنامهی رنگی نداریم.
پس چرا این نخستین روزنامه کودکان و نوجوانان ایران توقیف شد؟ هنوز بهت و پرسشم باقی است. افزون به عنوان نخستین روزنامهی کودکان و نوجوانان، پرتیراژ و موفق نیز بود. بعدها «گنبدکبود» را در آوردند، اما دیگر آن نشد. بد نگفتهاند که هر گردی گردو نمیشود! و حیرت بزرگتر برای بهانهی توقیف که کلاغ «خبرچین» بود، ستون طنز روزنامه. فکر میکنم «شادی صدر» مینوشت. مسئول صقحهی «ستارهها» هم بود که بعدها شد «پیک و پیام». صفحهای که آثار ما، نوجوانان ایران را چاپ میکرد. چقدر توی این صفحه چقدر بزرگ شدیم. اولین بار که اثری از من در روزنامهای چاپ می شد، در روزنامهی آفتابگردان بود. یک داستان کوتاه که هنوز هم دارمش و هنوز فکر میکنم یکی از کارهای خوب من است. دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۷۳ در شمارهی ۴۳٫ خودم ندیده بودمش. دکهی نزدیک خانهمان گاهی روزنامهی ما را نمیآورد. یک روز پاکت بزرگی آمد به خانهی ما با نشان روزنامهی «همشهری». و این نامهها و پاکتها چقدر بزرگمان کرد. هر چند اگر هم سن و سالهایمان به ما میخندیدند که «آفتابگردان» میخوانی؟ راستی بعدها «آفتابگردان» را آبونمان شدم. تکشمارهاش ۵۰ ریال بود. برای هر ماه ۲۰۰ تومان میدادم که شمارهای از دستم نرود.
کلمهی توقیف را از همان روزها تجربه کردیم و چقدر این اتفاق، ما مخاطبان کم سن و سال را غمگین کرد. میتوان از تاثیرهای عمیق فرهنگی این روزنامه نظر پوشاند، اما نمیدانم به تاثیرهای منفی این تعطیلی بر روح و روان و اندیشهی مخاطبان کودک و نوجوان فکر نکرده بودند؟
اگر آفتابگردان هنوز منتشر میشد، امروز ۱۵ سالگیاش را جشن میگرفتیم. امروز «آفتابگردان» آنچنان تاثیراتی بجا گذارده بود، که شاید در نگاه عدهای همان بهتر که نیست! سه سال فعالیت این همه نیرو به جامعه ارائه کرد. طبیعی است که ۱۵ سال فعالیت با مجموعهای از بهترین نویسندگان کودک و نوجوان تاثیرش شگرف بود.
شاید در روزهای آینده باز هم دربارهی صفحهها و محتوی روزنامه نوشتم. اما اکنون مایلم بیشتر از سرنوشت دوستان پرشماری مطلع شوم که آن روزها با نام هم در بخش نامههای رسیده آشنا شده بودیم. کسانی که هنوز اسمشان و نام شهرشان را حفظم.
میخواهم یکبار دیگر آن اسمها را در کنار یکدیگر ببینم. بعضی از دوستان آفتابگردانیام را میبینم، میخوانم یا میشنوم.
سمیرا قیاسی از نهاوند را با وبلاگش «دلنوشتههای یک دانشجو»، سارا سیاوشی از نهاوند با وبلاگش که مدام عوض میکند، و بچههای تهران حدیث لرزغلامی با نوشتههای شاعرانهاش در دوچرخه و شعرهایش در وبلاگ «کو»، اویس طوفانی – گویا دبیر سرویس یکی از روزنامهها، هوتن ابوالفتحی – مدیریت اجرایی هفتهنامهی چلچراغ، پناه فرهاد بهمن با گزارشهایش در بیبیسی، یا فریدون عموزادهی خلیلی صاحبامتیاز و مدیرمسئول هفتهنامهی «چلچراغ»، غلامحسین کرباسچی که حالا دبیرکل حزب است و کاندیدای معاوناولی کروبی بود…
اما از خیلیها بی خبرم. (بیخبریم).
هر نسبتی با روزنامهی آفتابگردان داشتهاید، اعلام کنید. فقط مخاطب آن بودید؟ حتی برای یک شماره! باز هم بگویید. اگر با آن همکار بودهاید، چه اعضای تحریریه، یا خبرنگار افتخاری بگویید. اگر خودتان نسبتی نداشتهاید ـ که خیلی بد است ـ اما احتمالا کسانی را میشناسید که با این روزنامه همکاری داشتهاند، در بخش نظرها به وسیلهی ایمیل اعلام کنید. اگر در بخش نظرها باشد، دیگر دوستانمان را نیز همراه میکند.
و درخواست دیگر اینکه برای پانزده سالگی روزنامهی کودکان و نوجوانان ایران، چیزی بنویسید و در وبلاگ یا هر رسانهای که در اختیار دارید، این دعوت بازیابی «آفتابگردانیها» را تبلیغ کنید. شاید نفعی در آن باشد!
میان این همه کلمه گم نشود: آفتابگردان عزیز، تولدت مبارک.
پینوشت
کمکم بچههای آفتابگردانی به حرف میآیند، با هم گپ میزنند و با یکدیگر وارد پرسش و پاسخ میشوند. پس امکان پاسخگویی «تو در تو» به نظرها را فعال کردم.
پنجره
امروز آفتابگردانی نیست | شیدا شیرازی



سلام. بابا پس این برنامه دور هم جمع شدن چی شد؟ اقای مومنی من با قاطعیت می گم که هر کاری واسه این گردهمایی از دستم بر بیادو انجام میدم. بهم بگو چیکار کنم؟ بالاخره چند نفر باید دست به دست هم بدن که بتونیم کاری کنیم و با هم باشیم. میلمو که دارین. درسته؟ baranmandegar2008@gmail.com و gandomak1981@yahoo.com
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹ ۱۴:۴۶:
برگزاری همایش که در موقعیت کنونی کمی دور از نظر است. اگر هم قرار بر همایش باشد، شاید در یکی از شهرستانهای استان تهران امکان بیشتری داشته باشد.
اگر موفق به برگزاری همایش نشویم، آنوقت میتوانیم به یک نشست دوستانه فکر کنیم.
[پاسخ]
shima پاسخ در تاريخ فروردین ۲۲م, ۱۳۸۹ ۰۹:۵۴:
مهم اینه که دور هم باشیم. نمی خواد که یه همایش پر سر و صدا بشه. همدیگه رو که پیدا کردیم، خیلی کارا میتونیم بکنیم. اول ببینیم چند مرده حلاجیم، بچه ها میان؟ بعد همایش برگزار کنیم. باز هم ریش و قیچی دست شماست جناب!
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۳م, ۱۳۸۹ ۰۲:۱۶:
خوبه. دعا کن کمی زنده باد مخالف من بشه، یک کمی عاطفهها بیشتر بشه، زلزله هم نیاد تهران رو صاف کنه! آمریکا هم اینقدر شاخ و شونه نکشه، ایشالا برای تیر ماه نزدیک سالروز انتشارش خوبه؟ یا اینکه خیلی عجله داری؟
[پاسخ]
سلام دوست عزیزم!
منم منتظرم …
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۹ ۰۰:۴۶:
علیرضا جان، من خودم هم منتظرم!
امیدوارم برای تیر ماه رمق باشد و فضا باشد که بشود!
[پاسخ]
سلام!
چه خبره اینجا …!
منم هستم؟؟
نگین دیر رسیدم ها!
همیشه هستم
با آفتابگردان .. دوچرخه ..
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۹ ۰۲:۴۳:
شما میپرسی «منم هستم؟» ما باید بپرسیم «شما هم هستی؟!» امیدوارم بشود کاری کرد. پرسش و پاسخ این نوشته را بخوانی یک چیزهایی دستگیرت میشود.
[پاسخ]
من می نویسم
من همون خبرنگار تبریزی هستم که هنوز می نویسم
اونقدر یاد آقای خلیلی هست که نگو……
از همون کوچیکی فهمیدم فقط بلدم بشینم ترک دوچرخه و بنویسم!
الان می نویسم
شاد .. غمگین ..
اما همیشه برای گذشته وقت دارم، حتی بیشتر از وقتی که برای آینده دارم!
خوب … چی مکار باید بکنیم؟!
[پاسخ]
دوباره سلام!
منظورم از منم هستم، این بود که من هم آفتابگردانی محسوب می شم؟ با اینکه اون موقع هنوز خیلی نشریه ای نشده بودم…
اما بعد دوچرخه ای شدم … اینقدر که عمو خیلی، عموی خوب و قد بلندم شد و بعد از “دوچرخه طلایی” دست از سر کچل روزنامه نگاری ور نداشتم!
این نشریه، اون نشریه، دوره، کلاس، تخصص، و الان روزنامه نگاری می خونم!
جدی شد برام و علتش یه ذره آفتابگردان و خیلی ذره دوچرخه بود.
همیشه مدیون اون دوران هستم
کاش دست به دست بدیم و دوباره یه همچنین نشریه ای راه بندازیم.
من هم هستم!
با تمام توان ….
[پاسخ]
woooow
وای ببین کی ها اینجا هستن .گل مهر کازری و شیما رشنوادی .گل مهر که لطف کرد و اسم خیلی ها رو اورد .اگر درست یادم مونده باشه سوده غفاری بعد از جشن سبز یه نوشته داشت در مورد دلتنگی بچه های جشن سبز .بچه هایی که دلهاشون رو پیش هم و توی اتاقهای هتل جا گذاتشه بودند.حالا بازم اسم ها رو که می خونم دلتنگ میشم .انگاری سالها گذشته باشه .دلم می خواد ببینم بچه ها رو .شاید زمان به عقب برگرده وبوی اون روزها بیاد
سارا سیاووشی
[پاسخ]
انیس پاسخ در تاريخ شهریور ۳۰م, ۱۳۸۹ ۰۸:۲۶:
وای سارا
کجایی؟
من دارم دنبالت می گردم
حتما با من تماس بگیر
anis.ranjbar@yahoo.com
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ شهریور ۳۱م, ۱۳۸۹ ۱۸:۳۲:
خانم انیس
وقتی ایمیلت رو در فرو دیدگاه وارد میکنی, هر کس روی همان ایمیل پاسخ بده به ایمیلت ارسال میشه.
یعنی ایمیل نظردهنده ها در هر دیدگاه وجود داره, اما نمایش داده نمیشه.
[پاسخ]
انیس پاسخ در تاريخ مهر ۳م, ۱۳۸۹ ۱۲:۳۵:
میدونستم
[پاسخ]
وای چقدر جالب که شما رو پیدا کردم…چقدر جالب که نسل آفتاب بعد از این همه سال هنوز اون روزهای طلایی رو فراموش نکرده، واقعا آفتابگردان چی داشت که ما این همه عاشقش بودیم و هستیم؟ هنوز جواب این سوال رو پیدا نکردم ولی مطئنم هر چه بود، فراتر از یه روزنامه بود…
من خبرنگار افتخاری آفتابگردان بودم، تو جشن سبز هم شرکت داشتم، این پست شما که مال یه سال پیشه! من بازم دیر رسیدم! نتیجش چی شد؟ بچه ها رو پیدا کردید؟ دور هم جمع شدید؟ اگه خبریه به منم بگید… به شدت مشتاقم!
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱۷:۳۰:
من هم از پیدا شدن شما مجلوبم.
تعدادی از بچههای روزنامه آفتابگردان آمدند و در بخش دیدگاههای همان نوشته، ردی از خودشان به جا گذاشتند.
متاسفانه وقایع پس از انتخابات سال گذشته که دامنهاش همچنان تا امروز کشیده شده، امکان جمع شدنمان را سلب کرد.
اگر…خبر میدهم.
[پاسخ]
سری اول … روزهای روشنی برام به خاطره گذاشت …
[پاسخ]
سلاممممممممممممممممممممممممم نمی دونی چقدر دلم واسه اون روزا تنگ شده یادش بخیر همه چی خراب شد.مشتاق دیدار.۰۵۷۱۲۶۶۳۵۲-۰۹۱۵۸۷۱۱۶۶۲
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ بهمن ۱۲م, ۱۳۸۹ ۲۱:۴۴:
سلام حمید. خوبی؟ تو کجا؟ اینجا کجا؟
دیر آمدی ای نگار سرمست…
[پاسخ]
سلام من اون زمان یه بچه دبستانی بودم منو چنتا از دوستام مخاطبای کوچولوی این روزنامه بودیم یادمه همیشه یکی از روزهای هفته یکی از صفحه های روزنامه مخصوص عکس های چند بعدی بود و باید خیلی تمرکز می کردی تا بتونی اون تصویرو ببینی توی اون سن اینکار خیلی واسمون جلب بود و هیجان داشت خیلی روزنامه دوستداشتنی ای بود صفحه هاشو بایگانی می کردم وقتی روزنامه توقیف شد هنوز معنی توقیف شدنو نمی دونستم فقط می دونستم که دیگه نیست یه روز وقتی در کابینت اشپزخونمونو باز کردم دیدم مادرم برگه های روزناممو کف کابینت گذاشته خیلی ناراحت شدم ولی دیگه واسه گله کردن دیر شده بود دیگه در مورد روزنامه افتابگردان چیزی نشنیدم تا زمانی که از تلوزیون سریال محاکمه علنی(نمی دونم چی بهشمیگن!)یا رسیدگی به اتهامات شهردار تهران اقای کرباسچی توسط اقای محسن ازه ای پخش می شد اسمی هم از این روزنامه برده شد …..بگذریم
به هر حال واسه من توی اون سن یه افتخار بود که واسه خودم مثل بزرگترها یه روزنامه دارم تازه از روزنامه ادم بزرگا جالبتربود!
[پاسخ]