قهقهه در مجلس ختم

گویا با بحران تولید طنز روبرو شده‌ایم و همین روز‌هاست که مجبور بشویم به واردات طنز به کشور. بالاخره گاهی سیب‌زمین، گاهی پیاز یا گوجه‌فرنگی و حالا هم نوبت طنز است!

یکی از کارهای من در «آی طنز» زیر نظر داشتن وبلاگ‌ها و سایت‌های طنز با مساعدت و معاونت گوگل‌ریدر و لینک‌دادن به تازه‌ترین طنزهای وب است.
پیش از انتخابات هر روز با طنزهای پرشماری روبرو می‌شدم. اما این روزهای پساانتخاباتی این وضعیت دگرگون شده‌است و برخی روزها با لیستی روبرو هستم که نشانی از طنزهای تازه ندارد. گویا طنزپردازان نیز مثل همه‌ی مردم رفته‌اند توی لک!
البته شاید طنزهایی هم در کار باشد، اما با این غبارآلودگی فضا پای محافظه‌کاری هم در میان باشد. در هر دو صورت عذر طنزپردازها پذیرفته نیست.
هر چند گاهی بسیاری از نخبگان هم می‌گویند: ما هم مثل همه‌ی مردم هستیم. اما این جمله به حرفه‌‌ی روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان دخلی ندارد. اتفاقا در این عرصه نباید مثل عامه‌ی مردم بود.

گاهی دیده‌ام که اتفاقی برای بچه‌ای می‌افتد. مادر آن بچه پدر بچه را در می‌آورد و بجای حفط تسلط روحی و کمک به فرزندش، زمین و زمان را روی سرش می‌گذارد و آنقدر توی سر خودش می‌زند که بچه‌ی بیچاره…
البته در این مواقع دیگران به داد مادر که نه به داد فرزند رسیده‌اند!
حالا احساس می‌کنم برخی از طنزپردازان به همان عارضه دچار شده‌اند.
زمانی مسئول خانه‌ی فرهنگی بودم. فیلمی برای هنرجوها نمایش دادیم که اشک همه را درآورد. کم نمانده بود یکی از آنها به لقاءالله بپیوندد. سراغ یکی از کارکنان زن رفتم تا از او بخواهم با توجه تجربیاتش به دلداری آن هنرجوی دختر برود. اما وقتی با ایشان روبرو شدم، ترجیح دادم بروم از آن هنرجو بخواهم کمی ایشان را دلداری بدهد.

محافظه‌کاری هم نه تنها با طنز سر ناسازگاری ندارد، که اتفاقا با هم جور هستند. وگرنه حافظ در همان قرن هشتم کشکش را سابیده بود. یا علی اکبر دهخدا یا همین گل‌آقای خودمان.
البته اعتراف می‌کنم خودم طنزی نوشته بودم که در انتشارش بسیار مردد بودم. تعدای از دوستانم آنرا خواندند و همچنان با آن کلنجار می‌روم تا قابل انتشار شود. تا پیش از آن حتما نوشته‌ی من طنزی ندارد.

یکی از پرسش‌های ابوالفضل زرویی نصرآباد، در کارگاه بازخوانی متون کلاسیک طنز، همین بود که «چگونه نکته‌ای طنزآمیز به قلم شخصی اجازه‌ی انتشار می‌یابد و همان نکته به قلم دیگری خیر؟!»او به طنزی اشاره کرد که بعنوان شاهد مثال در کتابی آمده و همین دولت نهم به آن مجوز داده است. در حالیکه به این طنز بصورت مستقل هرگز اجازه‌ی نشر داده نمی‌شود؛ حتی اگر کسی نسخه‌ی غیرمجازش را داشته باشد، می‌تواند برایش دردسر آفرین هم باشد.

سخن کوتاه می‌کنم. دلشکستگی و دلخوری به جای خود. اما طنز درست همان زمانی خلق می‌شود که اوقات آدمی تلخ است؛ تلخ عین برج زهر مار.

با دل خونین لبی خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

یکی از عادت‌های من اینست که هر گاه بحثی یا فضایی بیش از حد جدی شود، نمی‌توانم جلو خودم را بگیرم و دائم می‌خندم. این خصوصیت در مجلس ختم حادتر می‌شود!
طنزپردازان باید بصورت اورژانسی، کمک‌های اولیه را به جامعه ارائه کنند.
مردم‌نیاز حیاتی به امید و سرزندگی دارند. لبخند را از یکدیگر دریغ نکنیم.

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
با دل خونین لبی خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

حافظ

پنجره
خنده توتم ماست | محمود فرجامی

  • تیر ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۲۳:۳۴ | #1

    گاهی هم شاید بهترباشد باکمی فاصله این همه را نوشت.درهرحال اما باید نوشت.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۵م, ۱۳۸۸ ۱:۰۰ ب.ظ:

    یکبار پیامک جالبی برایم آمد:
    گاهی برای رسیدن، نیازی به رفتن نیست. بلکه باید ایستاد به زاه طی شده اندیشید.

    شاید جمله بعدش هم این باشد که پس از اندیشیدن به راه طی شده اما باید تصمیم گرفت. آیا باید راه را بازگشت یا باید پیمود؟

    [پاسخ]

  • تیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۰۱:۱۲ | #2

    نمی دونم وبلاگ من هم در حیطه طنز جا می گیره یا نه. به هر حال اینکه یه آدم سر و مر و گنده یک دفعه ناموجود میشه، طنزه دیگه. نه؟

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱:۳۱ ق.ظ:

    من موجودیت شما را به رسمیت می‌شناسم ای عزیز.
    آمدم به وبلاگت. گویا این وبلاگ تازگی راه‌اندازی شده است. بعد از چند پست و در صورتی که پای طنز هم در میان بود، بگو تا در سایت «آی طنز» یک لینک به شما بدهم که حالش را ببری.

    به این می‌گویند رانت فرهنگی. اینجا وعده‌ی ‌لینک در «آی طنز» می‌دهم!

    [پاسخ]

  • تیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۰۳:۰۱ | #3

    این یه کار رو خوب بلدم….خندیدن رو می گم!

    [پاسخ]

  • تیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۳ | #4

    به به. ممنون که موجودیت ناموجود را به رسمیت شناختید اما خداوکیلی همین که آدم هم موجود باشه هم ناموجود طنزه دیگه. پس از الان وب مرا هم در قلمرو طنز بذار، مثلا طنز اعتراضی یا طنز ماهیتی، نمی دونم یه طنزی هست بالاخره!!

    [پاسخ]

  • تیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۲ | #5

    سلام مومنی عزیز
    اگر نخندیم و نخندونیم که رسماً توی این وضعیت بغض آور خواهیم مرد!
    منم بعد از یه مدت که دست و دلم به نوشتن نمی رفت توی پست آخرم ارتباط بین آلودگی های شدید آسمان ایران رو با گروههای معترض از زبون غلامحسین الهام فاش کردم!!
    شاد باشید

    [پاسخ]

  • مهیار
    تیر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۰۲:۴۱ | #6

    سلام
    من طنزهای ابن محمود رو میخوندم که به این مطلب در قسمت نظرها برخورد کردم انو عینا کپی پیست کردم

    نویسنده: محمدعلی دوشنبه ۱۵ تیر۱۳۸۸ ساعت: ۱۶:۱۶

    من می‌خوام هر چی روزه از اول عمرم گرفتم تجدید کنم و از اول همه رو بگیرم.
    روزه‌ای که با صدای زشت ایشان باز شود، به درد همان بابای موسوی می‌خوره.
    پایینش هم آدرس وب سایت شمارو داده بودن

    اومدم براتون پیغام بدم دیدم در حمایت از شجریان نوشتین
    نمی دونم چجوریه بالاخره. اما از جوابی که براتون آماده کرده بودم منصرف شدم

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲:۵۰ ق.ظ:

    حالا به شجریان و موسوی کار نداریم، اما خداییش باورت شد که می‌خوام روزه‌هایم را تجدبد کنم؟

    اگر بخواهم کمی از زبانی که این روزها انتخاب کرده‌ام و کژی‌های جامعه را با اغراق بیشتری منعکس می‌کنم، باید بگویم که آقای شجریان و موسوی هر دو مورد احترام بنده هستند.

    حالا چه جوابی می‌خواستی بگذاری؟

    [پاسخ]

  • تیر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۰۷:۰۲ | #7

    سلام

    خواندمت … شاد و سربلند باشی

    [پاسخ]

  • تیر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۲۳:۲۳ | #8

    سلام.از وبلاگ ابن محمود به سایتتان آمدم و از مطالعه مطالب عمیق و قابل تاملتان مستفیض شدم.زنده و تندرست باشید.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱۱:۴۵ ب.ظ:

    ممنون از نگاه عمیق‌تان که مطالب عمیق من را کشف کرد!
    (من درست بشو نیستم. همه جا می‌خواهم نمک بریزم. آقای راثی‌پور! شما ببخشید!)

    [پاسخ]

  • قیصاری
    تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۰۰:۰۴ | #9

    هی پسر عجب دل خجسته ای داری تو

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ ۱۲:۳۰ ق.ظ:

    قیصاری جان!
    قربان آن شکلت، من خبر ندارم!

    [پاسخ]

  • مهیار
    تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۰۶:۴۴ | #10

    سلام
    خواستم بگم که ریختن خون حسین(ع) رو تو کربلا با فتوی مفتی زمان مباح کردن و گفتن نوه پیغمبر، پسر زهرا از دین خارج شده، خواستم بگم تا کی تکفیر، تا کی دین بشه تیغ برنده به دست زنگی مست، تا کی شعار وا اسلاما بدن و خون مومن بریزن تا کی، تا کی…..
    اما در مورد شجریان
    تا اونجا که من مطالب رو خوندم و عکسها رو دیدم تو دوره پهلوی که از قاریان خوش الحان قرآن امروزی خبری نبود و همه تو پستو تشریفشون رو داشتن این به اصطلاح خاءن امروز نفر اول قراءت قرآن تو مالزی شده. تا جایی که من خوندم و میدونم کنسرتهای انقلابی این به اصطلاح وطن فروش امروزی در دانشگاه شهید بهشتی (ملی سابق) اولین کارای اجرا شده در اون مقطع بود.
    اما کو انصاف
    اما وقتیی که نخست وزیر ۸ ساله آقای خمینی رو تخریب میکنن دیگه شجریان جای خود داره.
    من نقاشم و خدا میدونه چند هفتس دستم به قلم نمیره.

    افسوس

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ ۷:۰۴ ق.ظ:

    سعدی می‌گوید:
    نام نیک دیگران ضایع مکن
    تا بماند نام نیکت یادگار

    وقتی منطق نباشد، شما بگو: «ایشان قاری قرآن است، ایشان یکی از هنرمندان برجسته‌ی امروز ایران است، ایشان نخست وزیر امام است.» گوشی بدهکار نیست.
    حالا بیا و بگو: «پسر پیامبر!»

    من هم به کارهای الزامی دستم نمی‌رود. اما باید برای بازیابی روحیه مردم تلاش کنیم.

    [پاسخ]

    محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۸ ۷:۱۰ ق.ظ:

    لطفا برای گفت‌وگو و پیگیری آسان بحث، نظرتان را در زیر همان نوشته‌ای ارسال کنید که موضوع سخن شماست.

    [پاسخ]

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>