رستم و سهراب انتخابات ۸۸


تمامی ندارد این داستانهای عجیب و اتفاقهای مهیب ایران ما. شگفتی قدم به قدم از دوران اساطیری به زمانهی عقلگرایی یا همین عصر گذار ایران ما پیش آمدهاست. انگار رستم وسهراب، اسفندیار و کیکاوس و افراسیاب، تهمینه و کتایون بارها زنده میشوند و زیست میکنند. نه فقط در عرصهی ذهن، بلکه در عینیت جامعهی ایرانی. بارها سوگنامهها، بزمنامهها و رزمنامهها تکرار میشوند. داغ تهمینه تازه میشود. مویههای رستم بر بالین سهراب انعکاس مییابد و مویه در مویه میشود.
درست پیش چشمت اتفاق میافتد. در متن همین شمارهای که به ۱۳۸۷ رسیدهاست. صحنهی رزم و سوگ هم میشود انتخابات! کاش جانشینی برای واژهی انتخابات مییافتم که این سطرها بوی سیاست نگیرند؛ هرچند که قهرمان داستان، «خاتمی» باشد و سوی دیگر آن «میرحسین» که نه خود سوی میدانگاه سیاست میروند. و ای کاش میان صفحهصفحهی رزمنامه و سوگنامه، جایی برای بزمنامه نیز گشوده شود، برای ما که دل نگران چشم به دهان نقال دوختهایم.
بر همهی عجایب دوران گذار ایران باید داستان انتخابات سال ۱۳۸۸ را مو به مو به دیده کشیم. داستانی که آغازش به سوگ بود. خدا کند در پس این داستان خردمندی همچون فردوسی بزرگ نشسته باشد.
نمیدانم چرا وقتی نام «میرحسین و خاتمی» به میان آمد، مدام داستان «رستم و سهراب» در ذهنم تداعی شد. نمیخواستم(و البته نیازی هم نبود) که سایر اجزاء داستان این دو را با داستان آن دو متناظر کنم. اما وقتی خاتمی به دیدار میرحسین رفت و پس از آن اعلام کاندیداتوری کرد و میرحسین هم انزوای ۲۰ سالهاش را در انزوا رها کرد و به میدان آمد، برایم سوگنامهی «رستم و سهراب» تا حدی چنین شد. میرحسین شد رستمی که بارها هنگام نبرد، از پی او، به زابلستان میروند و او هر بار آنچنان به تعجیل رفتار نمیکند. از پیوند او با «تهمینه»، «سهراب» دیده میگشاید. نشانهای به تهمینه میسپارد تا به بازوی نتیجهی اشتراکشان«سهراب» ببندد و خود راه خلوت خود ،زابلستان، را در پیش میگیرد. همچون موسوی و خلوت سالهاش، تا هر بار به وقت نبرد سراغش بروند.
اما خاتمی برایم پهلوان جوان، سهراب، است. او پهلوانزاده است. فرزند رستم که در آغوش تهمینه(مردم) بالید. پس سهراب دوم خرداد ۷۶ همچون سهراب تهمینه پهلوانی شد تنومند؛ تا هشت سال بعد، برای ایران سراغ پدر را بگیرد. پدر در زابلستان میماند و باز هم به تعجیل روی خوش نشان نمیدهد تا در کارزار ۸۸ پدر و پسر، رو در روی یکدیگر قرار بگیرند.
رویارویی آن دو پهلوان و اسطورهی ایرانی دراماتیک بود و غمانگیز. باید از براعت استهلال این تراژدی به پایان غمانگیزش پی میبردیم؛ آن زمان که خاتمی گفت:«یا من میآیم یا میرحسین». آنچنان که حکیم توس در بیتهای آغازین سوگنامهی رستم و سهراب از تندبادی سخن میگوید که: «اگر… برآید ز کنج/ به خاک افکند نارسیده ترنج»
داستان «میرحسین و خاتمی» آنقدر جذاب، حماسی و البته غمانگیز بود که ذهن مخاطب را پابهپای خود پیش برد.
پهلوان در حماسه:
۱- متضمن جنگاوری، بهادری و شهسواری است.
۲- مافوق طبیعی و هیولاکش است.
۳- دشواریهای فراوان را از سر میگذراند و دست به اعمال بزرگ میزند.
بناندارم این رویداد را به همپوشانی کامل و جزء به جزء با تعریف «دکتر سیروس شمیسا» در کتاب انواع ادبی، حماسه بخوانم. اما هنوز در ایران، دوران قهرمانها و اتفاقهای شگرف پایان نیافتهاست. هنوز قهرمانها متمرکزند و از تکثر در پهنهی مردم فاصله دارند. پس میتوان در مقیاسی معین و در صحنهای دیگر به آن تعریفها و نمونههای بیرونیاش نظر داشت. باز هم بنا ندارم مصداقی از تعاریف ارائه شده از شخصیت پهلوان در مقیاس «میرحسین – خاتمی» ارائه بدهم. نمیخواهم فضای این نوشتار بوی سیاست بگیرد. پس ترجیح میدهم این رویداد را از دریچهی نشانهشناسی بنگرم. اگر دو شخصیت مورد بحث فرهنگی نبودند، هرگز نامشان به این نوشتار راه پیدا نمیکرد. پدر و پسری که سرنوشت را از میدان اصلی انتخابات و در حضور دیگران به میدانگاهی دور از چشمها کشاندند. مرگ پهلوان بعنوان انسان- خدا نباید در انظار عموم باشد. پس خاتمی و میرحسین به خلوتگاهی میروند، آنگونه که رستم و سهراب برای رزم.
سهراب جوان و پاکاندیشه، برای تفهیم خواستهی خود و یافتن «رستم» برای ایران، بسیار کوشید. اما کوشش او بیسرانجام بود. مثل کوشش خاتمی! هر آنقدر که هجیر و دیگران، حتی خود رستم، تقلا و نشانههای سهراب را به کنارهی نادیدگی کشاندند، کارزار انتخابات دهم ریاست جمهوری نیز با خاتمی چنین کرد. سهراب امروز در سال ۱۳۷۶ به نام رستم و به نشان بازوبندی که از او به یادگار داشت، شناختهشد.
اما بازوبند سهراب از دیدهی رستم و گویا نشان اصلاحات از دیدهی میرحسین پنهان ماند و کوشش سهراب و خاتمی برای پیوند با رستم و میرحسین بیسرانجام ماند.
فردوسی هم تعجب میکند. هم از رستم و هم از سهراب که:
جهانا شگفتی ز کردار توست
هم از تو شکسته هم از تو درست
از این دو یکی را نجنبید مهر
خرد دور بد، نجنبید مهر
همی بچه را باز داند ستور
چه ماهی به دریا، چه در دشت گور
رستم خواستهی سهراب را، برای امتناع از مبارزه، نپذیرفت و در پاسخ به سهراب که از رستم سراغ گرفت گفت: رستم شخص دیگری است!
سهراب انتخابات ۸۸ در نبردهای نخستین ـ نظرسنجیهاـ پیروز شد. تا اینکه رستم به یکی از صفات پهلوانی رجوع کند: فریب|۱|.
«یکی از ابزار جنگ فریب است. مکار بودن در معنی مثبت از صفات پهلوانان است و حیله و چاره به معنی اندیشه هم هست… اسفندیار به رستم میگوید:
تو مردی بزرگی و زورآزمای
بسی چاره دانی و نیرنگ و رای»
(سیروس شمیسا – انواع ادبی – صفحهی ۸۳)
سرانجام سهراب به چارهاندیشی رستم نقش بر زمین شد و دیدگان تماشاچیهای این داستان پر ز اشک. رستم نشان خود را تا زمانی که سهراب بر دامان او آرمید، ندید.
خاتمی در گفتار پایانیاش همچنان از میرحسین موسوی ـ پدرـ گفت. همچنان که سهراب از رستم. خاتمی از نامزدی انتخابات کنارهگیری کرد. نامهی میرحسین موسوی به خاتمی کم از مویههای رستم بر بالین سهراب ندارد. نامهای غمانگیز و جانکاه.
همیشه نبرد میان حق و باطل نیست. گاهی نبرد میان دو حق است. اینجاست که تراژدی اتفاق میافتد و دیدگان مخاطب را پر ز اشک و دل و جان آنها را غرق در آه و حسرت و افسوس می کند. حتی مخاطب فردوسی از رستم دلگیر هم میشود. اما دلگیری ناروایی است. زخم خنجر فقط سهراب را به خون نیالودهاست. بلکه روان و جان رستم نیز غرق در خون است. هر دو تسلیم طبیعت و تقدیر میشوند. در نبرد دو حق، هیچیک بر دیگری پیروز نمیشود. این طبیعت است که بر هر دو چیره میشود. رستم باید بماند. رستم یعنی ایران.
مخاطبان جوان به حکم عاطفه، دل در گرو سهراب دارند که پهلوانی جوان و نوخاسته است. رستم باید نوشدارویی بیابد. میرحسین نیز! نه برای سهراب، که به حکم طبیعت (جبر تاریخی) باید مغلوب میشد، بلکه برای دلبستگان او؛ پیش از آنکه دیر شود و دل و جان آنها چون سهرابشان به خون نشیند.
اگر به همپوشانی داستان رستم- سهراب و میرحسین – خاتمی باشد، باید به تراژدی اندیشید. در داستان شاهنامه با «نادانی» و خاماندیشی هم روبرو هستیم. اگر در داستان انتخابات ۸۸ و دوگانهاش با دانایی روبرو باشیم، فارغ از مشابهتهای دو داستان، باید سرنوشت متفاوتی را انتظار کشید. پهلوانان از پیش پایانی را تدارک دیدهاند، خوش! مقابل دیدگان مخاطب یکدیگر را در آغوش میگیرند یا اینکه رزم میکنند و یکی بر دیگری غلبه میکند. اما نوشدارو اینبار پیش از مرگ میرسد، پهلوانی به خون نمینشیند و پهلوانی خون نمیگرید.
یاد سهراب، عزیز! که همواره در ذهن خواننده شور میآفریند و تداعیکنندهی جوانمردی و پاکدامنی است. ابرهای غم که بگذرد، داستانهای شاهنامهی حکیم توس ادامه مییابد:
بدین داستان من ساختم سخن
بکار سیاوش پرداختم…
و رستم همچنان رستم است. رستم کران تا کران شاهنامه.
پینوشت:|۱| آقای خاتمی پس از مذاکرات متعدد با مهندس موسوی در گفتگو با خبرنگاران گفته بود: «یا من میآیم یا موسوی». اما اردیبهشت را (به پیشنهاد موسوی) برای تصمیمگیری و اعلام آن دیر میدانست . پس اعلام کاندیداتوری کرد که گویا حاصل تصمیمگیری مشترک آنها بودهاست. پس از چند روز آقای موسوی هم به میدان انتخابات قدم گذارد.
خاتمی با استناد به این گفتهی خود که «یا من میآیم یا موسوی»، از کاندیداتوری انصراف داد.


سلام
جالب و خواندنی بود …ممنون
درضمن به وبلاگ http://nightpoet.blogfa.com/ هم سری بزن
منتظر نظرت هستم
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۸م, ۱۳۸۸ ۰۹:۰۹:
سر زدم. خواهم نوشت. بیکاری هم عالمی داردها!
[پاسخ]
سلام. خیلی تحلیل جالبی بود. جدی جدی دلم نمی خواست از این رستم طرفداری کنم، ولی از این زاویه هیچ وقت بهش نگاه نکرده بودم. ما یه نشریه دانشجویی تو دانشگاه اصفهان داریم، اجازه میدین اگه شد این مقاله رو با ذکر منبع بچاپیم( منظورم اینه که چاپ کنیم!)
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۱۱م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۶:
اینروزها خیلیها کارهای دیگران را بدون سر و صدا میچاپند. از شما که با اطلاع قصد انتشار این یادداشت را دارید متشکرم. لطفا پس از چاپ یک نسخه از نشریه را برایم ارسال کنید.
[پاسخ]
نه. من ناشناس نیستم! یادم رفت اسم بنویسم!
[پاسخ]
با این توصیفات نمی شود به آخر این ماجرا خیلی دل خوش بود . شاید هم این بار داستان عوض شود شاید
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۱۱م, ۱۳۸۸ ۱۵:۲۶:
یعنی به نظرت شاهنامه آخرش خوش است؟!
[پاسخ]
باشه چشم. اگه اتفاق خاصی نیفتاد و ما تونستیم شماره بعدی رو در بیاریم براتون میفرستیم.
[پاسخ]
سلام آقای مومنی
مطلب رو ذخیره کردم سر فرصت بخونم
حتما مثل همیشه جالبه
ممنون از خبرتون
پاینده باشید
[پاسخ]
ممنون از حسن نظرتان جناب. سالی خوش آرزومندم. یا علی***لوتی
[پاسخ]
۱-توی رستم و سهراب قصد جنگ از پیش وجود داره اما تو این داستان قصد جنگ یا وجود نداره یا اگر هم داره مثل رستم و سهراب آشکار نیست. ا گر چنین مکری وجود داره پس دیگه خبری از تراژدی نیست یا یکی از اینها دروغ می گن یا هردو بالاخره هردوشون محق نیستن.
۲-نتیجه داستان رستم و سهراب چی بود؟ می تونی روی این بازی کنی و نتیجه حسین و محمد را هم پیشبینی کنی.
۳-تو به هرحال با تراژدی طرف نیستی. د اری یک قیاس نزدیک به هم رو توی شروع داستان با هم میسنجی پس ابهاماتی وجود داره که باید توی مقاله آشکار شن.
۴-می تونی از ترکیب تراژدی معکوس استفاده کنی و ثابت کنی که هردو محق نیستن اینجا یکی داره خراب کاری می کنه یا اینکه ماجرا برخلاف رستم و سهراب از نادانی سرچشمه نمی گیره یه آگاهی عظیم فراماسونری پشتش هست.
۵-تو مجبور نیستی این مطلب رو با شباهت های متناظر دو داستان پیش ببری .الهامتو گرفتی. شروع هر دو داستان یکیاند. می تونی یک شباهت رو با تفاوت هاشون بسنجی ببین چه تفاوت هایی بین دو داستان وجود داره و بعد خلا بینشون رو باز کن و پر کن با پاسخ هایی که می دی
۶-تفاوت مولف های هر دو روایت.
[پاسخ]
سلام…اومدم…نم به زخم آدم می پاشی؟
[پاسخ]
تو هم اه محل کارت پیام می نوشتی ک نمک رو جا می انداختی!
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۰:۲۲:
پیام اصلاح پیام پیشینت هم نیاز به اصلاح دارد.
البته آن پیام اول اول خطای کمتری داشت و خواننده متوجه کلمهی صحیح میشد. اما پیام اصلاحیه بیشتر ایراد داشت.
پیام نخست: سلام…اومدم…نم به زخم آدم می پاشی؟
اصلاحیه: تو هم اه محل کارت پیام مینوشتی ک نمک رو جا می انداختی!
پیام نخست با اصلاح: سلام…اومدم…نمک به زخم آدم میپاشی؟
اصلاحیه با اصلاح: تو هم اگه در محل کارت پیام مینوشتی ک نمک رو جا می انداختی!
[پاسخ]
دیدم اهل اصلاحاتی گفتم بی کار نمونی…(اینو خونه نوشتم).
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۱۹م, ۱۳۸۸ ۲۲:۲۲:
اهل با اصلاحات تناقض دارد! یعنی کسی که اهل باشد اهل اصلاحات نیست، کسی هم که اصلاحطلب باشد، زبانم لال (فکر کنم) اهل نیست!
حالا من یک چیزی گفتم، بازی با کلمهها بود دیگر. اگر این اهالی اصلاحات ولمان کردند.
[پاسخ]
سلام. ببخشید که دیر خدمت رسیدم. دید و بازدیدهای اینترنتی عید حسابی وقتگیر شده!
ممنون بابت تبریک و لینک. جشنواره که احتمالا اشتباه شده. من اشتباهی بودم!
در مورد انتخابات هم… برنامه ها دارم برای بزرگترین اتفاق سیاسی دوران علاقمندیم به طنزنویسی. فقط چند روز دیگر!
تا چند روز دیگر، فعلا خدانگهدار
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۰م, ۱۳۸۸ ۱۸:۲۵:
خدا بهخیر کند!
[پاسخ]
این بار، رفت رستم و اسفتدیار ماند
سیمرغ نیز، مکر و فسونش اثر نکرد
و آن تیر گز- به ترکش مان آخرین امید-
این بار اثر به دیده ی آن خیره سر نکرد
دانسته بس پدر، دل فرزند بر درید
کاری که هیچ تهمتنی با پسر نکرد
شد تشت پر ز خون سیاووش ها، ولی
یک تن به پای مردی اینان، خطر نکرد
چون موریانه، بیشه ی ما را، ز ریشه خورد
کاری که کرد تفرقه با ما، تبر نکرد.
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۶:
فعلهای جملههایت سرگیجه دارند؛ خانم حبیبه!
[پاسخ]
میتونید منا درباره توصیف در داستان رستم و سهراب راهنمایی کنید
[پاسخ]
محمدعلی مومنی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ ۰۱:۰۵:
یکی از ویژگیهای برجستهی شاهنامه، توصیفهای آن است.
هنگام خواندن داستانهای مختلف، همراه با سایر اجزا به توصیفهای متن هم توجه کردهام و از آن لذت بردهام. اما برای آنچه شما میگویید یا نوشتن مقاله توجهی بیش از آنچه گفتم، میطلبد.
کار دشواری نیست. اما باید وقت بگذارید.
[پاسخ]