جسارت صلح؛ گفت‌وگو با محمود دولت‌آبادی

رویارویی با حرف‌های محمود دولت‌آبادی رویارویی با ذهنیت مرجعی است که از کنار کلمه‌هایش نمی‌توان به آسانی عبور کرد. هر کلمه‌ی او محل توقف و دقت بیش از پیش است. از این روست که در کنار صحبت‌های گونه‌گون، هراسش از آینده را باید جدی گرفت که « یک احتمال خیلی وحشتناک در آینده ما می‌چرخد.» او در گفت‌وگو با هفته‌نامه‌ی شهروند امروز هم پیش‌بینی کرده بود: انتخابات با معضل روبرو می‌شود.

گفت‌وگوی علی‌اصغر سیدآبادی با محمود دولت‌آبادی هفته‌ی گذشته در روزنامه‌ی بهار منتشر شد. آنجا نخواندم و اینجا در وبلاگستان و فضای گودر خواندمش. سیدآبادی در گودر نوشته است «از شانس بد من‌، روزی که این گفت‌و‌گو منتشر شد، سایت روزنامه ما رفته بود هوا». البته بازنشر آن در «خوابگرد» این بدشانسی را رفع کرد؛ هر چند که خوابگرد در دسترس مشترک گرامی نباشد!
اما از آقای سیدآبادی خواستم آنرا در وبلاگی که رنگ فیل+تر را ندیده هم بازنشر دهد، که بتوان به آن لینک داد، برای آنها که هنوز نه گودری هستند و نه اهل شکستن. او اجازه‌ی بازنشر گفت‌وگو را در ماتینه داد برای سایر خوبان نشکن! هر چند که گمان نمی‌کنم تعدادشان زیاد باشد.

با توجه به اهمیت این کلمه‌ها، متن گفت‌وگو را از خوابگرد بازنشر می‌دهم.

علی اصغر سیدآبادی: بسیاری از فضاهایی را که محمود دولت‌آبادی در داستان‌ها و رمان‌هایش از آن‌ها نوشته است، می شناسم و آثار او اگرچه به واقعیت‌های آن فضاها محدود نمانده است و از آن فراتر رفته است، اما برای من و همشهریانم در کنار ارزش‌های ادبی، هم‌چنان ارزش تاریخی نیز دارد. طبیعی است که به خاطر همین فضای مشترک ذهنی از آثار او بیش از هر نویسنده‌ی دیگر ایرانی لذت برده باشم. کلیدر او را در نوجوانی خواندم و یک بار نیز درباره‌ی خواندن آخرین صفحات آن نوشته‌ام. آخرین صفحه‌های کلیدر را در حالی می‌خواندم که آفتاب می‌دمید و منظره‌ی روبه‌روی من «سوزنده» بود. آنان که کلیدر را خوانده‌اند سوزنده را می‌شناسند.

محمود دولت‌آبادی همشهری من است، اما من او را خیلی کم دیده‌ام؛ یکی دوبار گفت‌وگوی تلفنی به ضرورت کار روزنامه‌نگاری و یکی دوبار دیدار گذرا در مراسمی و دیگر هیچ. همیشه فکر می‌کردم او را در آثارش دیده‌ام و دیگر نیازی به دیدارش نیست، اما وقتی هفته‌ی پیش با دیرکردی چندین ساله به دیدارش رفتم و دیرتر از قرار رسیدم، هم‌چنان که از دیر رسیدن شرمنده بودم، از آن دیرکرد چندین ساله نیز پشیمان بودم. منی که او را از آثارش می شناختم، انتظار روبه‌رو شدن با نویسنده‌ای تلخ‌تر را داشتم، اما او تلخ نبود و خیلی زود گفت‌وگو گل انداخت و کشید به موضوع‌هایی که سال‌هاست، موضوع روز ماست و او از نگرانی‌اش گفت. او نگران بود، نگران آینده. او از راه باریکی می‌گفت که ایران را از برخورد نیروها و آن احتمال خطرناکی که در ذهن داشت، بیرون می‌برد، او این راه را راه جسارت صلح می‌خواند و معتقد بود که صلح، جسارت بیش‌تری می‌خواهد تا جنگ.

گفت‌وگوی ما درباره‌ی کتاب تازه‌ی او «نون نوشتن» بود، که مجموعه‌ای از یاداشت‌های سالیان اوست و به طور طبیعی از نظر موضوعی متنوع. این تنوع در موضوع‌های گفت‌وگوی ما هم به ناگزیر دیده می‌شود و شاید به نوعی پراکندگی نیز رسیده باشد، اما آن چه همه‌ی این پراکندگی‌ها را انسجام می‌بخشد، شخصیت نویسنده‌ای ست که روزگارش را با نوشتن از روزگار سپری‌شده‌ی چندین نسل از هموطنانش سپری کرده است.

دنباله‌…

یکشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی
بالای وبلاگ

خودتی!

کسانی با خودشان مشکل دارند و با زمین و زمان سر جنگ! نمونه‌اش آقای گیر!
از دوران مدرسه زیاد دیده‌ایم از اینها. یک روز به کسی متلک می‌اندازند. بعد هر و هر می‌خندند به طرف. بی‌آنکه کسی دلیلی برای خنده دیده باشد. شاید حالشان خوب نیست! بعد هم شروع می‌کنند به تنه زدن.

آقای گیر همه‌ی این کارها را می‌کرد. بعد که می‌دید طرف عین خیالش نیست، به سایر اندامش فشار می‌آمد و شروع می‌کرد به ایجاد آلودگی صوتی و به طرف می‌گفت: روانی، روانی، روانی!
طرف به او می‌گفت: خودتی. خوب بگویی یا بد، خودتی!

آقای گیر که از این پاسخ پاستوریزه ارضا نمی‌شد. انتظار داشت بشنود: «روانی عمه‌اته، روانی هفت کسته» و خلاصه دیگر اقوام، بستگان، دوستان و بازماندگان.
پس برای بی‌استفاده نماندن و حرام نشدن، خودش این گزینه‌ها را به او می‌گفت.

  • حالا هر دو بزرگ شده‌اند. هر دو در همان حال و هوای خودشان.
    آقای گیر وقتی دید همه به خوش نبودن حالش پی برده‌اند و حرفش با بادهای موسمی یکی گرفته می‌شود، رفت و دری و وری‌هایش را بزک کرد و چند اصطلاح از این و آن طرف دست و پا کرد.

حالا وقتی طرف را در کوچه و خیابان می‌بیند، می‌گوید:
disorder Bipolar، disorder Bipolar، disorder Bipolar
طرف به او می‌گوید: خودتی، خوب بگویی یا بد، خودتی!
آقای گیر باز هم انتظار داشت طرف به او بگوید: «disorder Bipolar عمه‌اته، disorder Bipolar هفت کسته» و باز هم پای دیگر اقوام، بستگان، دوستان و بازماندگان را وسط بکشد!

نتیجه می‌گیریم:
۱- آقای گیر انتظار بجایی داشت و طرف به انتظارات او پاسخ درستی نمی‌داد.
۲- آقای گیر نمی‌فهمد خودتی یعنی چه که گیر داده به کس و کار ملت
۳- طرف جواب صدی داده است که نود هم پیش او باشد!
۴- آقای گیر پیشرفت کرده است و طرف نه
۵- خوب است فهمیدیم روانی یعنی چه! و یعنی که!
۶- وقتی در سنین مختلف و جاهای دیگر هم با این نوگلان نورسته روبرو شدید، زیاد جدی نگیرید. بادهای موسمی است دیگر!

————————————————————
disorder Bipolar :اختلال دوقطبی

چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی
بالای وبلاگ

موسیقی و منطقه‌ی هوایی

آدمیزاد می‌خواهد حال و هوا عوض کند، یکی دو هفته زمان می‌برد. از معجزات هزاره‌ی سوم اینکه استانی در فاصله‌ی یکی دو روز حال و هوا عوض می‌کند به چه قشنگی!

دوشنبه اعلام می‌کنند: «کنسرت همایون شجریان در تبریز به دلیل حضور دو نوازنده‌ی زن لغو شده است.» و می‌گویند: « این استان ویژگی‌های خاصی دارد و چون اینجا دارالمومنین است ما نمی‌توانیم مثل بعضی از استان‌های دیگر عمل کنیم. به هرحال هر استان برای خودش حال و هوایی دارد.»
بماند که آن استان های دیگر هم جملگی می‌گویند: اینجا دارالمومنین است.

همایون شجریان روز سه‌شنبه نامه‌ای خطاب به مردم می‌نویسد و سه‌شنبه این موضوع می‌رود به همین چهار تا دانه مطبوعات.

چهارشنبه اعلام می‌شود: «کنسرت همایون شجریان در همان تاریخ در تبریز برگزار می‌شود»

و اینگونه یکی دو روزه حال و هوای  استانی دگرگون می‌شود. حالا این به کنار. تکلیف آن دارالمومنین چه می‌شود؟ بالاخره هست یا نیست؟

پنجشنبه, ۶ اسفند ۱۳۸۸ | محمدعلی مومنی
بالای وبلاگ

مملکته داریم؟-۲

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که نگذارند ما بنویسیم. این چند روز می‌خواستم بنویسم:

چله بزرگه تموم شد و یه زمستون سخت و سرد و سوزانی ردیف نشد و یه باد و برف و بوران مشدی نیامد که لااقل خاطره‌هامون جنبه‌ی سمبلیک و استعاری پیدا کنه. مملکته داریم؟

که فرتی هوا سرد شد!
نه حالا خدا وکیلی زمستونه داریم؟ جهانه داریم؟ مملکته داریم؟!

.

معجزه‌ی اینترنتی تا حالا ندیدی؟ روی این ماسماسک Add to Google Reader or Homepage کلیک کن!

بغض حاشیه‌ها

ذهنم مدتی است که درگیر کشف نوع رابطه‌ی محافظان با شخصیت‌های سیاسی شده و این ماهها بیشتر مشغول محافظان کروبی و موسوی. شاید یک کنجکاوی داستانی باشد. نوع رابطه‌ی میان حاکمیت، محافظان و این دو نفر برایم مبهم است؛ چرخه‌ای که محافظان حلقه‌ی میانی آن هستند. خوب طبیعی است که سوال‌ها بی‌پاسخ بماند. اما دیشب با دیدن این تصویر پاسخ بخشی از پرسش‌هایم را گرفتم. نه پاسخ فنی و منطقی. بلکه پاسخ عاطفی. تا چشمم به این عکس افتاد، کلمه‌هایی ذهنم را پر کرد که رضا شکراللهی شبیه آنها را ریخته بود پای عکس.

یک پیوند عجیب نقطه‌ی تمرکز عکس را از میرحسین جدا و پرتاب کرده است کمی آنسوتر. جایی که محافظ همیشه همراهش، همسر خواهرش و پدر شهید «موسوی حبیبی» را در آغوش گرفته است. حاشیه‌های برجسته کننده‌ی متن در ماههای رفته، اینجا توی این عکس بغضشان شکسته است. حاشیه‌هایی که در روزهای سکوت و فریاد و بیانیه و مصاحبه و خشم و هیاهو همراه موسوی بوده‌اند و داستان را مو به مو در حافظه دارند.

محافظی و پدری داغ‌دار در این عکس به هم رسیده‌اند. یکی برای وظیفه‌ای و کاری همراه است و دیگری به حکم پیوند عاطفی و خانوادگی. اما توی این عکس انگار مرزهایشان در هم ادغام شده است تا شاید برای یک نما جای خالی حلقه‌های میانی را پر کنند که جایشان در کنار میرحسین خالی است. حلقه‌های میانی که پیوندشان با او هم از روی عاطفه است و هم برای انجام وظیفه و کار. کسانی مثل علیرضا بهشتی. حالا که آنها میانه‌ی داستان نیستند، دو حلقه‌ی وظیفه و احساس همدیگر را تنگ در آغوش گرفته‌اند.

چند ماه تصویر او را فریم به فریم با یکی از شخصیت‌های اصلی داستان دیده‌ایم. اما نگاهمان به این بوده است تا آن. از کنار تصویرش گذشته‌ایم، بس که پر بوده از جدیت و تا حدودی خشونت. حالا احساس می‌کنم عاطفه‌ی محافظش بعد از چند ماه توی این عکس زده است بیرون؛ تا شک من به یقین بدل شود که رابطه‌‌اش با نخست وزیر پیشین ایران، بیش از هر چیز عاطفی است. محافظ موسوی بخشی از وجود موسوی شده است!

اما پای پرسش‌های دیگری هم در میان است. شاید یک روز باز هم عاطفه و احساس پرده از پاسخ آنها بردارد. اینکه آیا این محافظان مامور دولت نیستند؟ بیشتر گوششان به حرف کجا بدهکار است؟ میرحسین یا دستگاهی که حقوقشان را می‌دهد؟ اگر گوش به هر کدام ندهند چه؟ او چه می‌کند و آن دستگاه چه؟ تضمین آنها برای حفاظت چیست؟ در لحظه‌های حساس اگر کمک بخواهند نیروهای دولتی به کمک آنها خواهند رفت؟ آنها خوب می‌دانند که او با که رابطه داشته است و با که نداشته است. آیا مثلا گزارش‌های این محافظان نمی‌تواند پایان این همه تهمت و مناقشه باشد؟ حرف این ماموران دولت برای دولت مقبول نیست؟ راستی آیا محافظان او هم سبز هستند؟ روز ۲۵، ۲۸ یا ۳۰ خرداد چه در دلشان گذشته است؟ توی دلشان شعار می دادند؟!

شاید این عکس فرصت خوبی باشد تا پاسخ بخشی از پرسش‌هایم را بگیرم. پاسخ‌هایی که، باز هم به قول خوابگرد، جان می‌دهد برای نوشتن یک رمان پر فراز و فرود. اما بیش از همه شاید فرصتی باشد که ما هم پرده از احساس‌مان کنار بزنیم و از کوشش آنها برای حفاظت از میرحسین تشکر کنیم. هر چه نباشد موسوی دلخوشی میلیون‌ها ایرانی است و بخشی از خاطره‌های نسل اول و دوم و حالا سوم انقلاب.

فید ماتینه http://maatine.com/feed/ | درباره‌ی فید