کلاس «شاهنامه‌خوانی مهری بهفر» در کارنامه

به زودی در موسسه‌ی فرهنگی – هنری «کارنامه» کلاس‌های شاهنامه‌خوانی با حضور «مهری بهفر» برگزار می‌شود.
در صورت تمایل به حضور در این کلاس با تلفن‌های ۲۲۷۴۵۱۷۷ تا ۷۹ و ۲۲۷۵۱۴۱۰ تماس بگیرید. ثبت نام از ۱۹ دی آغاز شده است.

از مهری بهفر تا کنون دو کتاب «نقدی بر عاشقانه‌های معاصر؛ عشق در گذرگاه‌های شب‌زده» و «نقدهایی بر ادبیات داستانی معاصر ایران» (اثری مشترک با فرزانه‌ کرم‌پور) در حوزه‌ی نقد ادبی و نیز «شاهنامه‌ی فردوسی» منتشر شده است.
دنباله‌…

سه شنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

قصه از کجا شروع شد؟!

امروز انتشار عکس‌هایی از «اصغر فرهادی» در جشنواره‌ی «گلدن گلاب» خونی تازه به رگ‌های سینمای ایران و علاقمندانش بود تا پس از روزهای پرتب خبرها، گفت‌وگوها و نامه‌نگاری‌ها درباره‌ی سرنوشت خانه‌شان، شاهد حضور یکی از نمایندگان خود در جمع برجسته‌ترین سینماگران جهان باشند.
حالا آن تب گویا اندکی فروکش کرده. نمی‌دانم. شاید آرامش قبل از طوفان باشد. شاید هم باید آخرین گفته‌های وزیر ارشاد را پذیرفت که «از نظر ما کار خانه‌ی سینما تمام شده است.»
پاسخی که در حافظه‌ی تاریخی ما باقی می‌ماند.

در روزهایی که سینماگران برای دفاع از خانه‌ی خود به میدان آمدند، هر کس به شکلی از مسئولان وزارت ارشاد خواست که ویرانی این خانه را به نام خود ثبت نکنند. وزارت ارشاد هر روز برخواسته‌اش تاکید کرد تا اینکه بزرگان سینما هم به میان آمدند.
درخواست نجیبانه‌ی عزت‌الله انتظامی و هوشنگ مرادی کرمانی هم پاسخی نیافت و آقای وزیر اعلام کرد که «از نظر ما کار خانه‌ی سینما تمام شده است.»
این بخش از حرف‌های مرادی کرمانی در برنامه‌ی تلویزیونی «پارک ملت» را بخوانید: «من با وزیر ارشاد آقای حسینی همشهری هستم و با آقای سجادپور دوستم.
خطاب به این دونفر می گویم جوری عمل نکنند که انحلال خانه سینما گردن آنها بیافتد. این برای ما کرمانی‌ها خوب نیست. جوری جفت وجور کنند و سعی کنند یک تعادلی به وجود آید.»
واقعیت اینکه همه‌ی بهانه‌ی من برای نوشتن این سطرها، همین درخواست نجیبانه‌ی آقای انتظامی و مرادی کرمانی بود. اما پاسخ دوست و همشهری هوشنگ مرادی کرمانی چه بود؟!

به گمانم نه فقط آقای وزیر و وزارتخانه‌ی متبوعش، بلکه بسیاری از ما دچار فراموشی شده‌ایم. فراموشی قرارها و قراردادهای اولیه‌ای که بر مبنای آنها رابطه‌ی بین ما تنظیم شده است.
مثلا این قرار اولیه که نهادها برای تسهیل کارها، ارائه‌ی خدمات و هماهنگی به وجود آمده‌اند. بالاترین شخص در این نهادها هم عنوان «مسئول» دارند که اگر به همان معنای مسئول هم دقت بشود، نیازی به بازتعریف قراردادهای اولیه نیست.

نقطه‌ی آغاز در یک جامعه‌ی بدوی را در نظر بگیرید. هرج و مرج انسان را خسته کرده و حالا آدمها دور هم جمعه می‌شوند که برای آسایش همه، قرارهایی بگذارند. یک نفر را هم از میان خودشان انتخاب می‌کنند، برای اینکه کارهایشان را رتق و فتق کند. آدمها بخشی از دارایی‌شان را در اختیار این مقام مسئول می‌گذارند که بتواند کاری کند و البته بعد هم پاسخ بدهد که دارایی‌ها را چگونه خرج کرده و نتیجه‌ی کارهایش چه بوده؟
اما ناگهان این شخص ار قرارهای اولیه سربرمی‌تابد و حتی رو در روی کسانی سینه سپر می‌کند که او را انتخاب و استخدام کردند که در خدمتشان باشد.

مثلا نمایندگان مردم در مجلس باید بطور مستمر به متن جامعه بازگردند و پی‌در‌پی نظر و دیدگاه موکلان خود را دریافت کنند و همان را بعنوان قانون تصویب کنند. آنچه که در این نهاد بعنوان قانون تصویب می‌شود باید برآیند خواست و نظر مردم باشد؛ نه صلاحدید آنها برای اجرا از سوی مردم. یا در شوراهای شهر که نمایندگان باید راههای مشارکت مردم را هموار کنند و مستمر نظرهای آنها را دریافت کنند.

همین وضعیت در وزارت ارشاد و دیگر نهادها باید حاکم باشد. نگاه دستوری که «من چیزی می‌گویم و همه باید بپذیرند»، ره به جایی نمی‌برد. سینماگران کنار هم بودند و بر جمع خودشان نامی گذاشتند. آن جمع است که خانه‌ی سینماست. چنان که به قول بهمن فرمان‌آرا «هر جا سینماگران جمع باشند، همانجا خانه سینماست»

——————–
طرح: حمیدرضا بیدقی

یکشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

این همه آش می‌پزی، از جهت رضای کی؟!

سدممد وزیر و معاون‌هایش به ترتیب ایستاده بودند کنار سفره. گفتند بفرمائید سر سفره. آش‌ها آماده شدند. بهمن (دری – معاون فرهنگی وزیر) گفت: آش آنطرف سفره را بچه‌های ما آماده کرده‌اند.  بخورید که سرد می‌شود.
بعد با آرنجش زد به پهلوی محمد الهیاری (مدیر اداره‌ی کتابش) و گفت: ممدجان! تعارف‌شان کن آنطرف سفره.

میرزمانی سرفه‌ای کرد، صدایش را بالا برد و گفت: آقایان و خانم! بچه‌های دفتر موسیقی هم خیلی زحمت کشیده‌اند. آش تازه‌ای داریم که از آن هم بخورید.

جواد (شمقدری – معاون سینمایی وزیر) برای اینکه از قافله عقب نماند بدو بدو آمد جلو و گفت: مال من را هم بخورید. اگر نخورید به خدا نمی‌گذارم پایتان را از اینجا بیرون بگذارید.

آقای وزیر کتش را مرتب کرد و گفت: مال همه را بخورید. همه زحمت کشیده‌اند. این همه آش برایتان پخته‌اند. این همه تدارک دیده‌اند. پس جعفر کوش؟

جعفر(محمدزاده – معاون مطبوعاتی) و دوستان با دیگی بزرگ وارد شدند. هر هفت – هشت تایشان تلو تلو می‌خوردند؛ بس که دیگ بزرگ بود. جعفر گفت: این هم آش جدید ما. داغ داغ.

وزیر دست‌هایش را به هم فشرد و گفت: این بچه‌های معاونت مطبوعاتی که همیشه زحمت می‌کشند. کار امروز و دیروز نیست. همیشه دست‌شان به کار است.

بخار از سر و ته سفره بلند می‌شد. فضا رویایی شده بود. عینهو حمام فین کاشان. خدا رحمت کند امیرکبیر را. فضا را بگذارید بخاری گرفته بود که یاد آن مرحوم افتاده بودم.
الحق که این بچه‌های ارشادی همیشه دستشان توی کار است. از کار بیکار نمی‌شوند. آنقدر تدارک دیده‌اند که آدم می‌ماند کدام را بخورد؟!
جواد مدام گفت: اول مال من را بخورید. به ویژه سینمایی‌ها. مال من را بخورند!

البته از محبت دوستان ارشادی است. اما خوب آدم هنگ می‌کند از خوردن این همه آش. به آقای وزیر گفتم: چرا اینقدر زحمت کشیده‌اید؟ راضی به زحمت نبودیم.
آقای وزیر گفت: حرف نباشه. بخور!
شمقدری گفت: مال من را بخورید.
گفتم: جواد جان. فدای آن شکل ماهت. از بچگی به ما گفته‌اند «مال مردم خوردن ندارد» حالا هی بگو.

درپوش کاسه‌ی اول را که برداشتیم، بخارش زد به دستمان. با کشک رویش نوشته‌ بودند: موسیقی.
میرزمانی گفت: به پاس خدمات ارسلان جان، در این ۲۹ سال، پخته‌ایم.
الان وقت استراحت این هنرمند بزرگ است. اما ارسلان می‌خواست تازه در وزرات ما استخدام بشود. ما هم فرستادیمش برود استراحت بکند. اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: کامکار دوستت داریم.

شکمی از بین جمعیت بیرون زد. جوادجان بود که آمد در کاسه‌ای را برداشت و گفت: این مال من است که سینما باید بخورد. الحق آش پر ملاطی است با همان دو وجب روغن معروف.
گفتیم کرکره‌ی خانه‌ی سینما را هم بکشند پایین، که بیایند دور هم خوش بگذرانیم. آش کشک خاله است.

کسی از راه رسید و گفت: آقایان و خانم!
مفتخرم که در این مهمانی تازه‌ترین نوع آش که به دست متخصصان داخلی پخته شده را رونمایی کنم. «آش ملی»
در کاسه را که برداشتد، چیزی جز آب و روغن نبود.
گفتم: پس مخلفاتش کو؟ نخود و لوبیا؟ سبزی‌؟
گفت: مانده تا آش ملی را بخورید. تازه هنوز جا نیفتاده و ما فقط می‌خواستیم به مهمانی برسد.
گفتم: این بسته‌ی اینترنت شما که حرف ندارد. از همه پر و پیمان‌تر، مال شماست.
گفت: خواهش می‌کنم. مال خودتان است.
گفتم: ایجاد سرعت سرعت مطمئنه، اهمیت بالا به کافی‌نت و چشم برنداشتن از آنها با چشم مسلح و غیرمسلح و گل ماجرا همین اینترنت ملی. فیلتر شدن سایت اکبرجان هم سورپرایز خوبی بود.

بهمن با آرنج زد به پهلوی ممد اللهیاری و گفت: بجنب!
ممد سرفه‌ای کرد و گفت: آقایان و خانم! ما در اداره‌ی کتاب فکر کردیم که توی این اداره چه لزومی دارد چند مدل آش بپزیم؟
مثلا برای ترجمه، چند مدل آش داشتیم که تصمیم گرفتیم اینها را یکی کنیم و به یک آش مشترک برسیم. به آشپزها گفتیم هر کدام آششان را پختند و آخر همه را با هم قاطی پاطی کردیم و محصول همین است که می‌بینید. نخورید ناراحت می‌شوم به جان شما.
پرسیدم: همین ماجرای آش ترجمه‌ی کوری؟
گفت: احسنت. یک کاسه بیشتر بدهید خدمت ایشان.
گفتم: همان یک کاسه کفایت می‌کند. ماشاالله یکی – دو معاونت که نیستید. کلی آش داریم برای خوردن. مخصوصا آش شمقدری، که اگر نخوریم، می‌کند توی حلقمان!

از دو نوع سفره معمولا نمی‌شود چیزی خورد. یکی سفره‌ی خالی و یکی سفر‌ی خیلی پر.
داغش به دلمان ماند که یک سفره‌ی معمولی پهن کنند، همه دور هم بنشینیم، لقمه نانی بخوریم. مجلس به این بی‌ریایی، حیف است واقعا.
به سدممد گفتیم: عزیز برادر این معده است. بشکه نیست‌ها. جا نمی‌شود. یک مقدار سرعت خط تولید را پایین بیاورید. یا اینکه به معاونت‌های پرتلاش‌تان بفرمایید یکی یکی آش طبخ کنند، که معده‌ی ما بتواند به وظیفه‌اش عمل کند.
سدممد گفت: حرف نباشه، بخور.
گفتم: از این همه آش یک مقداری را صادر بفرمایید. وگرنه نمی‌شود اینهمه را خورد. ما که رفتیم کنار.
سدممد گفت: یعنی تحریم؟ چشمم روشن! آش ما را تحریم می‌کنی؟
گفتم: پس آن آهنگ معروف برادر پویا را هم پخش بکنید که احساس خوشبختی‌مان فول بشود. با اینهمه آش می‌چسبد.
سدممد گفت: ما به نظرات اهالی فرهنگ و هنر و رسانه احترام می‌گذاریم. همین آهنگ با صدای ممدجان گلریز آماده است.

چند لحظه بعد صدای ممد گلریز در سالن طنین آنداز شد: من و اینهمه خوشبختی محال است، محال است، محال است…

پی آمد:
تقدیم به عرصه‌ی فرهنگ و هنر که اینقدر پربار و در طول یک هفته آنقدر خبرساز است که نمی‌شود گردش را هم جمع کرد!

فراخوان جشن مجازی یلدا

پنج شب دیگر، هم اینکه باید جوجه‌هایمان را به رسم هر آخر پاییزی بشماریم و هم طولانی‌ترین شب سال را جشن بگیریم.
اینکه شب طولانی باشد، آیا شادی دارد یا غصه؟ پاسخ همان شادی است. شب یلدا هر چند طولانی است، اما دیگر همین است که هست. طولانی تر از آن نمی‌شود. برای گذر از این شب طولانی اما، با هم بودنمان ضروری است.

من و دوستانم در یک کانون ادبی به نام یلدا، کرمی داشتیم به مدت شش برای برگزاری «جشن ادبی یلدا» که هر چند که پیر و خسته دل و ناتوان هم شدیم، اما جشن خوبی بود و جای شما هم خالی بود. سال آغازش ۸۱ بود و پایانش ۸۶

درباره‌‌ی آن جشن‌ها پیش از این نوشته‌ام و شب یلدای امسال هم می‌نویسم. اما فعلا غرض از مزاحمت همین جشن یلدای امسال است.
گویا بعد از تعطیلی آن جشن یلدا در سال ۸۶ دچار «رجعت کرم» شده‌ام. امسال می‌خواستم در یکی از سالن‌ها تکرارش کنم. البته کار دشواری بود و همین روزهای ماه محرم و صفر هم برای انصراف کافی بود. اما حالا می‌خواهیم جشن ادبی یلدا را در همین فضای مجازی تجربه کنیم.

برای این جشن صفحه‌ای در فیس‌بوک و برای این صفحه برنامه‌هایی تدارک دیده شده و می‌خواهم شما را هم به این جشن دعوت کنم.
اما پیش از آن می‌خواهم اگر پیشنهاد، طرح یا نظری دارید حتما و به سرعت آنرا اعلام کنید تا وقت کافی برای تدارک داشته باشیم.
اما در این صفحه می‌خواهیم هر اثر هنری و فرهنگی مرتبط با موضوع یلدا و آغاز زمستان را جمع کنیم و در واقع در آستانه‌ی زمستان، برای هم توشه بیاوریم.
از شعر و موسیقی گرفته تا یادداشت، طنز، کاریکاتور و عکس تا کلیپ، قطعه فیلم، طرح و هر اثر دیگر که مرتبط با شب یلدا و آغاز زمستان باشد.
حتی می‌توانید از جشن یلدای خودتان و حاشیه‌هایش یا تاثیر این جشن ملی و باستانی در شهر و روستاها و بازارها عکس یا فیلم تهیه کنید. پس لطفا از همین امروز کار را آغاز کنید که خیلی کار داریم!

برای این جشن مجازی خیلی‌ها را دعوت می‌کنیم. از صاحبان آثار هنری تا علاقمندان و مخاطبان حرفه‌ای یا غیرحرفه‌ای هنر و ادبیات.
حتی ممکن است یکی از شاعران سرشناس، برایمان فال بگیرد و فیلمش را روی صفحه بگذاریم.
در تدارک یک بازی وبلاگی – فیس‌بوکی هم هستیم. در این زمینه حتما پیشنهاد بدهید.
تا صحبت از وبلاگ شد این را بگویم که وبلاگ‌ها هم در چرخه‌ی جشن یلدا حضور دارند. کسانی که به هر دلیل نمی‌خواهند یا نمی‌توانند در صفحه‌ی جشن حاضر باشند، در همان خلوت خودشان در وبلاگ کاری کنند و ما در صفحه پیوندی برقرار می‌کنیم که انشاالله مبارک‌مان باد!

از یکی دو روز دیگر این صفحه فعال می‌شود. می‌توانید همانجا درخواست حضور بدهید. اگر پرسشی در میان بود، یا همینجا برایم بنویسید یا ایمیل کنید.

این جشن می‌تواند تجربه‌ی خوبی برای همه‌ی ما باشد. البته اگر اینترنت آن شب قصد جانمان نکند!

شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

اندر ماجرای درآمدن CD رستم!

سرنوشت: دو هفته‌ی پیش به خاطر یکی از طنزهایم از «اطلاعات» با من تماس گرفتند. «رضا رفیع» اطلاعاتی بود! البته نه این اطلاعات، آن اطلاعات بود و نه این رفیع اطلاعاتی از آن اطلاعاتی‌ها. منظور روزنامه‌ی اطلاعات است. وگرنه چه چیز باید می‌شد «کیهاااان»!

رضا رفیع یکی از طنزهای قدیمی من را بیرون کشیده بود و قرار بود در روزنامه‌ی اطلاعات چاپش کنند. اما این متن پروسه‌ای چهار ساله را طی کرده تا به «ماتینه» رسیده است.

سال ۸۶ یکی از نویسندگان آیتم طنز «مرشد و بچه مرشد» در برنامه‌ی تلویزیونی «سیب سفید شب» بودم. این متنِ یکی از چند قسمتی است که من نویسنده‌ی آنها بودم.
اما سال ۸۹ همین متن را به جشنواره‌ی «طنز طهران» فرستادم.
سال ۹۰ سر از ضمیمه‌ی ادب و هنر روزنامه‌ی اطلاعات در آورد.
حالا ۱۲ روز پس از انتشار در اطلاعات با عنوان «چو CD بیاید، نگاهش مکن» + طنز «بوق» در ماتینه سبز شد!
رضا رفیع است و قابلیت‌هایش. از آن زیر یک چیزی را بیرون می‌کشد که خودت هم بیرون نکشیده بودی! سپاس رفیع!

***

بچه مرشد: مرشد بیا که خوب موقعی رسیدی. یه CD گرفتم، ببین عجب فیلمیه!
مرشد:(در حالیکه لبخند بر لب دارد آهسته آهسته به سمت لپ‌تاپ می‌رود.  CDرا برمی‌دارد، به طرف بالا می‌گیرد و آنرا ورانداز می‌کند. مشغول کار با لپ‌تاپ می‌شود) صبر کن باباجان، بذار ببینم. اِ پس چرا اینقدر تصویرش تیره و کدره؟ انداختیش توی خاک و خول؟ صداش هم خفه است. نکنه CD رو انداختی توی آب؟ شانس آواردی نسوخته! یا کلاً محتویاتش تو آب حل نشده!
ـ مرشد جان، این حرفا چیه که میزنی؟ شما که آخر مدرنیته‌ای، اصلا پست‌مدرنی! این فیلمو از رو پرده برداشتن دیگه!
مرشد: پرده از چه چیزی برداشته باباجان؟
ـ مرشد این فیلم تازه یکی دو روزه که اومده رو پرده و تازه داره اکران میشه.
مرشد: پس دست تو چکار می‌کنه؟

ـ خوت میدونی که من بی تقصیرم. من نه دوربین دارم، نه گوشی دوربین‌دار. حالا اینکه چیزی نیست. اون یکی دیگه از روی پرده نیست. کیفیت داره آآ، مثل آیینه. از رو CD اصل کپی شده. خیالت راحت. اونو با کیفیت می‌تونی ببینی!
مرشد: ای روزگار لامروت! بچه تو خوشت میاد همون موقعی که من دارم نقالی می‌کنم CD کارم پخش بشه و دیگه هیچکس نایسته کارمو ببینه؟ اصلا CD کیلو چنده؟ دیدن خود منه که لطف داره!
ـ زرنگی‌ها مرشد. افتادی به تعریف کردن از خودت.

مرشد: دِ خوب تعریف دارم دیگه. خودت چی که داری بحثو عوض می‌کنی؟ یه روزگاری با یه فاصله بعد از اکران CD فیلمها میومد. بعدها یه جوری شد که فیلمو از رو پرده بر می‌داشتن همون در حال اکران CD فیلمو پخش می‌کردن ، حالا در حال اکران از روی CD اصل کپی می‌کنن. می‌ترسم اینجوری که پیش میره یه جوری بشه که فیلمساز بخت برگشته مجوز که گرفت، فرداش CD همون فیلم در بیاد. هر چی کارگردان داد میزنه آقا قبول نیست، من که هنوز نساختم، دادش به هیچ جا نمی‌رسه که نمی‌رسه. اینکه سهله چنان به روز بشن و از روز هم جلو برن که طرح اولیه فیلم به ذهن کسی رسید، بگن CD‌اش در اومد! قرن بیست و یکه دیگه!
ـ ای ولله مرشد، همین الان  فیلم جدیدی که داره اکران میشه دیروز طرحش به ذهن من رسیده بود. ناقلاها چه تر و فِرزَن. سریع قاپیدن و رفتن ساختنش.

مرشد: بچه مرشد اینجا رو باش. یه نامه علیه قاچاق CD و این قضیه توی یه سایته. تا حالا ۴۰ میلیون نفر امضاش کردن. اینجا رو. یه آمار در مورد CD فیلمهای روی پرده. نوشته از روی این فیلم جدید… ای داد میدونی چند نسخه فروش رفته؟
ـ نه مرشد، چند نسخه؟
مرشد: ۴۰میلیون نسخه بچه مرشد!
ـ باز خدا رو شکر ۳۰ میلیون نفر نخریدن. میگم ولی خودمونیم چقدر فیلم ببین داریما.
مرشد: این CD‌ها رو تا قانون کپی رایت اجرا نشده برو یه جا سر به نیستشون کن.
ـ راستی اون فیلم خارجیه که تو دنیا داره اکران میشه، اون هم هست.
مرشد: اونو دیگه از کجا خریدی؟

ـ اینو بچه‌ها از پشت شهرداری برلین خریدن، واسم فرستادن.
مرشد: تا پای پلیس بین‌الملل رو اینجا باز نکنی ، خیالت راحت نمیشه؟ اینم از رو پرده است؟
ـ نه مرشد! خیالت راحت این از رو CD اصله. CD اصل تو کیف CD یه نفر بوده. رفیقش رفته ازش CD بگیره، اینو اشتباه داده به اون.
مرشد: صدای چیه؟ تلویزیون لپ‌تاپ نگاه می‌کند. پلیس بین‌الملله. بدو برو قایم شو. بجنب.
ـ چی میگن؟ حرف حسابشون چیه؟
مرشد: این نشانه‌ای که می‌بینی، نشانه‌ی همون پلیس بین‌الملله. ایمیل دادن. میگن نمیخواد خودتو تسلیم کنی. چون خودت به دردمون نمی‌خوری، همون CD رو می‌خوایم. سریع تحویل پلیس بین‌الملل بده.
ـ ناقلاها میخوان ببین‌ها!

مرشد: بذار من جوابشونو میل کنم اول. نوشتم چشم جناب سروان. فردا صبح علی‌الطلوع با پست ویژه محصولات الکترونیکی می‌فرستم خدمتتون. اینم از این.حالا بچه مرشد گوش کن به این قصه‌ای که میخوام واسه‌ات تعریف کنم. (دستهایش را بهم می‌کوبد ، دور می‌گیرد)

کسی یک زمان، نزد رستم برفت/ به کف داشت CD به تعداد هفت
بپرسید رستم چیست این؟/ برایم چرا آشنا نیست این؟
بگفتا که ای رستم پهلوان / بود این همان CD فیلمتان!
چو بگذشت ز عهدت هزاران هزار/ هنرها شود به وصفت قطار
شود قصه‌ات سوژه‌ی یک کتاب/ دل هر مخاطب برایت کباب
و CD فیلمت در آید برون/ و این CD از پس آن قرون!

رستم از اینکه فیلمی که هزاران سال بعد از او ساخته شده و CD اون اینقدر زود در آمده خشمگین و متعجب شد. تعجب از اینکه : بابا شما چقدر نامردین دیگه! بذارین اول شاهنامه نوشته بشه! سینما به وجود بیاد، CD اختراع بشه بعد!

منتشر شده در
روزنامه‌ی اطلاعات، ضمیمه‌ی ادب و هنر | ۸ آذر ۱۳۹۰ | شماره‌ی ۲۵۱۸۹

یکشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

پایان‌نامه‌ی تعطیلات شش و هشت ماتینه

این روزها که نسیم دل انگیز «تسخیر» وزیدن گرفته، متوجه شده‌ام که «ماتینه» هم در معرض تسخیر است. چند روز است که ماتینه مورد حمله قرار گرفته. آن هم از آن سوی مرزها، از سوی کشور دوست و همسایه «روسیه» که همیشه‌ی تاریخ لطفش شامل حال ما شده است. البته نیازی به تسخیر هم نبود. زیرا خودم در یک حرکت خودجوش ۶۸ روز پیش ماتینه را تسخیر کردم و بعد هم به نشانه‌ی اعتراض به خودم ماتینه را به حالت نیمه تعطیل در آوردم. البته رابطه‌ام را قطع نکردم و بالاخره چهار تا لینک هم می‌دادم.

در گذشته اینگونه بود که برای تجربه کردن کارهایی، فضایی مجازی درست می‌کردند و ابزارهایی مجازی می‌آوردند که بچه دق‌دلی‌اش را آنجا خالی کند. مثل همین بازهای بکش بکش، یا درشهربازی‌هایی که سوار ماشین می‌شوند و فرت و فرت به تیر و تار هم می‌زنند، یا تیراندازی با تفنگ‌های نوری یا حتی تفنگ‌های آبپاش!

حالا هکرها و حمله‌کنندگان اینترنتی شنیده‌اند که اینجا فضا مجازی است. اما این مجازی با آن مجازی توفیر دارد. باید به فکر یک «فضای مجازیِ» مجازی برای اینها باشیم که بروند بدون آنکه هزینه‌ای روی دست کسی بگذارند، هی وبلاگ و سایت هک کنند و پهنای باند را اشغال کنند و بعد هم بخورند!

در گذشته ماتینه را هک کردند. حفره‌ها را بستیم. آمدند شروع کردند به خوردن پهنای باند. البته باند ما پهنایش زیاد است و من تعجب می‌کنم که این پهنا را چگونه می‌خورند و اصلا چگونه در دهانشان جا می‌شود؟! اما خوب آدم که خوش اشتها باشد، می‌خورد، دو لپی هم می‌خورد.

به ناچار IP «پهنای‌باندخواران» را مسدود کردم و به لیست سیاه فرستادم.
ممکن است IP کسانی هم به اشتباه مسدود شده باشد. حتی IP خودم! اگر IP شما هم مسدود شده و این متن را در ایمیل‌، شبکه‌های اجتماعی، گوگل‌ریدر یا هر کجای دیگر می‌خوانید و هنگام مراجعه به ماتینه با این پیام روبرو شده‌اید:

Forbidden
You don’t have permission to access / on this server.
Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.

آی‌پی‌تان را به من اعلام کنید تا از لیست سیاه در بیاوردم.
حتی پهنای‌باندخواران هم می‌توانند این درخواست را بدهند. اما خوب باید بدانند که دیگر چیزی برای خوردن باقی نمانده و برای خوردن باید به جاهای دیگری بروند.

اما برای اینکه بدانید IP شما چه عددی است، روی این پیوند کلیک کنید. در صفحه‌ی مقصد IP شما با رنگ آبی و در اندازه‌ای بزرگ درج شده. همان را به من اعلام کنید.

والا من که خودم داوطلبانه خودم را تسخیر کردم و ۶۸ روز در اعتراض به خودم ماتینه را نیمه تعطیل اعلام کردم. حالا درست است که عدد تعطیلی ماتینه ۶ و ۸ است. اما خوب ما برای تسخیر یک چیزی هستیم در مایه‌های مالدیو و گینه‌ی بیسائو و امثالهم. حتما باندهای پهن‌تری برای اشغال کردن و تسخیر کردن و خوردن وجود دارد.

آنقدر صحبت از پهنا و خوردن و تسخیر شد که داشت یادم می‌رفت. از اینکه پیگیر حال من و ماتینه بودید و به روز نشدن‌مان را محکوم کردید، سپاسگزارم. اشک توی چشم آدم جمع می‌شود، واقعا!

پی‌نوشت
ای مزدور مجازی، خجالت، خجالت! | هک شدن پیشین ماتینه!
همزمان با ماتینه به عبید شاکی هم حمله‌ی خشمگینانه‌ی تسخیرخواهانه شد.

پنجشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی

فاک‌نت

پندار ما این است که ما ماندیم و اینترنت به فاک رفت؛ اما حقیقت آن است که اینترنت به جای خویش باقی ماند و ما به فاک رفتیم!

شنبه, ۹ مهر ۱۳۹۰ | محمدعلی مومنی