سدممد وزیر و معاونهایش به ترتیب ایستاده بودند کنار سفره. گفتند بفرمائید سر سفره. آشها آماده شدند. بهمن (دری – معاون فرهنگی وزیر) گفت: آش آنطرف سفره را بچههای ما آماده کردهاند. بخورید که سرد میشود.
بعد با آرنجش زد به پهلوی محمد الهیاری (مدیر ادارهی کتابش) و گفت: ممدجان! تعارفشان کن آنطرف سفره.
میرزمانی سرفهای کرد، صدایش را بالا برد و گفت: آقایان و خانم! بچههای دفتر موسیقی هم خیلی زحمت کشیدهاند. آش تازهای داریم که از آن هم بخورید.
جواد (شمقدری – معاون سینمایی وزیر) برای اینکه از قافله عقب نماند بدو بدو آمد جلو و گفت: مال من را هم بخورید. اگر نخورید به خدا نمیگذارم پایتان را از اینجا بیرون بگذارید.
آقای وزیر کتش را مرتب کرد و گفت: مال همه را بخورید. همه زحمت کشیدهاند. این همه آش برایتان پختهاند. این همه تدارک دیدهاند. پس جعفر کوش؟
جعفر(محمدزاده – معاون مطبوعاتی) و دوستان با دیگی بزرگ وارد شدند. هر هفت – هشت تایشان تلو تلو میخوردند؛ بس که دیگ بزرگ بود. جعفر گفت: این هم آش جدید ما. داغ داغ.
وزیر دستهایش را به هم فشرد و گفت: این بچههای معاونت مطبوعاتی که همیشه زحمت میکشند. کار امروز و دیروز نیست. همیشه دستشان به کار است.
بخار از سر و ته سفره بلند میشد. فضا رویایی شده بود. عینهو حمام فین کاشان. خدا رحمت کند امیرکبیر را. فضا را بگذارید بخاری گرفته بود که یاد آن مرحوم افتاده بودم.
الحق که این بچههای ارشادی همیشه دستشان توی کار است. از کار بیکار نمیشوند. آنقدر تدارک دیدهاند که آدم میماند کدام را بخورد؟!
جواد مدام گفت: اول مال من را بخورید. به ویژه سینماییها. مال من را بخورند!
البته از محبت دوستان ارشادی است. اما خوب آدم هنگ میکند از خوردن این همه آش. به آقای وزیر گفتم: چرا اینقدر زحمت کشیدهاید؟ راضی به زحمت نبودیم.
آقای وزیر گفت: حرف نباشه. بخور!
شمقدری گفت: مال من را بخورید.
گفتم: جواد جان. فدای آن شکل ماهت. از بچگی به ما گفتهاند «مال مردم خوردن ندارد» حالا هی بگو.
درپوش کاسهی اول را که برداشتیم، بخارش زد به دستمان. با کشک رویش نوشته بودند: موسیقی.
میرزمانی گفت: به پاس خدمات ارسلان جان، در این ۲۹ سال، پختهایم.
الان وقت استراحت این هنرمند بزرگ است. اما ارسلان میخواست تازه در وزرات ما استخدام بشود. ما هم فرستادیمش برود استراحت بکند. اشکهایش را پاک کرد و گفت: کامکار دوستت داریم.
شکمی از بین جمعیت بیرون زد. جوادجان بود که آمد در کاسهای را برداشت و گفت: این مال من است که سینما باید بخورد. الحق آش پر ملاطی است با همان دو وجب روغن معروف.
گفتیم کرکرهی خانهی سینما را هم بکشند پایین، که بیایند دور هم خوش بگذرانیم. آش کشک خاله است.
کسی از راه رسید و گفت: آقایان و خانم!
مفتخرم که در این مهمانی تازهترین نوع آش که به دست متخصصان داخلی پخته شده را رونمایی کنم. «آش ملی»
در کاسه را که برداشتد، چیزی جز آب و روغن نبود.
گفتم: پس مخلفاتش کو؟ نخود و لوبیا؟ سبزی؟
گفت: مانده تا آش ملی را بخورید. تازه هنوز جا نیفتاده و ما فقط میخواستیم به مهمانی برسد.
گفتم: این بستهی اینترنت شما که حرف ندارد. از همه پر و پیمانتر، مال شماست.
گفت: خواهش میکنم. مال خودتان است.
گفتم: ایجاد سرعت سرعت مطمئنه، اهمیت بالا به کافینت و چشم برنداشتن از آنها با چشم مسلح و غیرمسلح و گل ماجرا همین اینترنت ملی. فیلتر شدن سایت اکبرجان هم سورپرایز خوبی بود.
بهمن با آرنج زد به پهلوی ممد اللهیاری و گفت: بجنب!
ممد سرفهای کرد و گفت: آقایان و خانم! ما در ادارهی کتاب فکر کردیم که توی این اداره چه لزومی دارد چند مدل آش بپزیم؟
مثلا برای ترجمه، چند مدل آش داشتیم که تصمیم گرفتیم اینها را یکی کنیم و به یک آش مشترک برسیم. به آشپزها گفتیم هر کدام آششان را پختند و آخر همه را با هم قاطی پاطی کردیم و محصول همین است که میبینید. نخورید ناراحت میشوم به جان شما.
پرسیدم: همین ماجرای آش ترجمهی کوری؟
گفت: احسنت. یک کاسه بیشتر بدهید خدمت ایشان.
گفتم: همان یک کاسه کفایت میکند. ماشاالله یکی – دو معاونت که نیستید. کلی آش داریم برای خوردن. مخصوصا آش شمقدری، که اگر نخوریم، میکند توی حلقمان!
از دو نوع سفره معمولا نمیشود چیزی خورد. یکی سفرهی خالی و یکی سفری خیلی پر.
داغش به دلمان ماند که یک سفرهی معمولی پهن کنند، همه دور هم بنشینیم، لقمه نانی بخوریم. مجلس به این بیریایی، حیف است واقعا.
به سدممد گفتیم: عزیز برادر این معده است. بشکه نیستها. جا نمیشود. یک مقدار سرعت خط تولید را پایین بیاورید. یا اینکه به معاونتهای پرتلاشتان بفرمایید یکی یکی آش طبخ کنند، که معدهی ما بتواند به وظیفهاش عمل کند.
سدممد گفت: حرف نباشه، بخور.
گفتم: از این همه آش یک مقداری را صادر بفرمایید. وگرنه نمیشود اینهمه را خورد. ما که رفتیم کنار.
سدممد گفت: یعنی تحریم؟ چشمم روشن! آش ما را تحریم میکنی؟
گفتم: پس آن آهنگ معروف برادر پویا را هم پخش بکنید که احساس خوشبختیمان فول بشود. با اینهمه آش میچسبد.
سدممد گفت: ما به نظرات اهالی فرهنگ و هنر و رسانه احترام میگذاریم. همین آهنگ با صدای ممدجان گلریز آماده است.
چند لحظه بعد صدای ممد گلریز در سالن طنین آنداز شد: من و اینهمه خوشبختی محال است، محال است، محال است…
پی آمد:
تقدیم به عرصهی فرهنگ و هنر که اینقدر پربار و در طول یک هفته آنقدر خبرساز است که نمیشود گردش را هم جمع کرد!