شجریان و ناخودآگاه ایرانی

روزهای گذشته، در یکی از سایت‌های خبری، متنی خطاب به محمدرضا شجریان به چشم می‌خورد که مانند خیابان‌ها، کوچه‌ها و خانه‌های این روزها، تب‌آلود بود و شتابزدگی و خشم از همه جای آن بیرون می‌زد. گمان کردم این روزها روز ملی موسیقی باشد یا روز تجلیل از محمدرضا شجریان که یکی از نمادهای فرهنگی ایران معاصر در دنیاست.

بنا ندارم در نقطه‌ی مقابل آن متن زبان به مدح باز کنم و بگویم که شجریان تو در قلب‌ها فلانی یا گوش‌های ما به ترنم صدای تو بهمان است! اینها قطعه‌های ادبی هستند برای ابراز احساس. اما آنجا که پای بررسی اثر یا کارنامه‌ی هنری یک هنرمند در میان است، باید با دلالت‌های هنری و فنی پا به میدان گذارد. ورنه آن متن یا ناسزانامه است یا نامه‌ی فدایت شوم، که شجریان و فرهنگ ایران از هر دو اینها بی‌نیازند. از طرفی کارنامه‌ی شجریان آنقدر متکثر و متنوع است که در یاداشتی کوتاه نمی‌توان به آن پرداخت.

اما آنچه در آن متن تکیه‌گاه نویسنده بود، نامه‌ی استاد به رییس رادیو و تلویزیون بود که طی آن خواسته بود از پخش آثار ملی او در این روزها خودداری کند. او گفته بود که این آثار ملی با حال و هوای روزهای پیروزی مردم در سال ۵۷ همخوانی داشتند و با حال و هوای این روزها ناسازگارند.

این نکته‌ای انکار ناشدنی است که رادیو و تلویزیون هرگز با موسیقی بعنوان هنر و علمی قانون‌مند روبرو نشده‌است. آثاری از گردونه‌ی پخش حذف می‌شوند، آثاری جرح و آثاری آنقدر تکرار می‌شوند که از چشم و گوش و ذهن مخاطب می‌افتند. در حالیکه اگر به خواسته‌ی ایشان چه در نامه‌ی نخست به آقای لاریجانی ـ رییس وقت رادیو و تلویزیون- و چه به نامه‌ی کنونی او توجه کنیم، نکته‌سنجی موسیقایی و حتی جامعه‌شناختی ایشان را در می‌یابیم.

دستگاه موسیقایی، ریتم و شعر یک اثر شاخصه‌هایی هستند که موقعیت زمانی پخش آنرا تعیین می کنند، حتی تا تعیین ساعت پخش. اما موسیقی در رادیو تلویزیون فقط برای پرکردن وقت یا ماله‌کشیدن بر خرابکاری‌های فنی و غیرفنی پخش می‌شود.

از منظر جامعه‌شناختی و روانشناختی هم توصیه‌ی صحیحی بود. فارغ از نتیجه‌ی انتخابات، وقتی گروهی از مردم نسبت به واقعه‌ای معترض و غمگین هستند، رسانه‌ی ملی وظیفه دارد در کنار توجه به افتخارات ملی به احساسات و عواطف بخش معترض و غمگین جامعه نیز احترام بگذارد.

رسانه‌ی ملی آنگونه که از نامش برمی‌آید باید آینه‌ای باشد برای همه‌ی ایرانیان. پس اینکه شجریان افتخار پیدا کرده‌ باشد که صدایش از رادیو و تلویزیون پخش بشود، کمی مضحک است. رسانه‌ی ملی هویتش را از تک تک مردم و بویژه صاحبان اندیشه و هنر کسب می‌کند. حسابش را بکنید که اگر شجریان‌ها از رسانه‌ها دوری کنند چه می‌شود. واضح است: رسانه شکست می‌خورد.

سالهاست که آثار محمدرضا شجریان در ناخودآگاه مردم جایگاهی ویژه دارد. ناخودآگاه برساخته‌ی تاریخ و اجتماع است و در کوتاه‌مدت و بصورت فردی قابل تغییر نیست. نمی‌شود متنی نوشت و حرفهای خود را از زبان ملت گفت که «مردم از شجریان رویگردان هستند.» و بعد هم به حریم خصوصی او تاخت که چرا چنین می‌کندو چنان نمی‌کند؟ چرا تا این اندازه ورود به حریم خصوصی افراد برای عده‌ای جذاب است؟ به ما چه ربطی دارد که شجریان در حریم خصوصی‌اش چه می‌کند؟ آنچه معیار قضاوت درباره شجریان یا هر کس دیگر است نوع کنش اجتماعی اوست. ورنه همه‌ی ما حریم خصوصی داریم با رفتارها و کارهایی که ضرورتی ندارد برای دیگران بازگو شود.

استقبال از کنسرت‌های شجریان معیار مشخصی از توجه طبع ایرانی به آثار اوست و نیز همراهی ناخودآگاه ایرانی. چند درصد از مخاطبان کنسرت‌های او ـ که البته همه‌ی آنها هم مرفه نیستند ـ از طریق رسانه‌‌هایی مثل رادیو و تلویزیون با او همراه می‌شوند؟ این همان همراهی ناخودآگاه ایرانی است. او در برهه‌های مختلف هنرمند مردمی بوده‌است. منظور از مردمی این نیست که او از فردا صبح توی کوچه و خیابان به همه امضا بدهد. رویکرد اندیشگی و هنر او به اتفاقات و رویدادهای جامعه‌ی ایرانی قضاوت را آسان می‌کند. او در آغاز انقلاب با مردمش همراه شد و آثاری را همراه با گروه چاوش پدید آورد. ربنای او رمضان ما را رمضان می‌کند. نماد رمضان ایرانی ربنای اوست. زلزله‌ی بم در آثارش نمود پیدا کرد و برای احداث باغ هنر بم از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. اکنون با بخشی از مردم در موج سبز همراه شده‌است. باز هم فارغ از نتیجه‌ی انتخابات آیا هنرمند آن نیست که برای تسلی خاطر مردمش با آنان همراه شود؟

هنرمندان و اندیشمندان نمادهای هویتی و فرهنگی هستند. با دقت و ادب بیشتری با آنان روبرو شویم.

پنجره:
شش صحنه حضورِ بی منتِ استاد|حسین پاکدل

بازنشر|سایت خبری هم‌میهن

۸ دیدگاه » تیر ۸م, ۱۳۸۸

زبانم بسته‌است

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است…

۲۲ دیدگاه » خرداد ۲۳م, ۱۳۸۸

چیز، اتفاقا چیز جالبی است!

از متن صحبت‌های میرحسین تکیه کلامی در آمد که به سرعت به متن گفتگوهای مردمی راه پیدا کرد و شعر، جک و حتی آهنگ و ترانه هم برایش ساختند.
این تکیه کلام چیزی نبود جر چیز. چیزی که در کوران رقابت‌های انتخاباتی به تمسخر هم گرفته شد، شاید به گمان اینکه چیز می‌تواند چیزی از رای موسوی بکاهد. پس آنرا تکرار کردند تا چیز درباره‌ی او کارکردی متفاوت، از آنچه در ذهن آنها بود، بیابد و چیز به نشانه‌ی صوتی میرحسین تبدیل شد.

چیز در سیر زبانی و اجتماعی‌اش تبدیل به خرده‌نشانه‌ای شد که به شعر، طنز و موسیقی راه یافت تا بعنوان کلمه‌ای که ما ایرانی‌ها از آن زیاد استفاده می‌کنیم، بارها و بارها ذهن موافق یا مخالف را به میرحسین معطوف کند. چیز نه فقط تکیه کلام موسوی که تکیه کلام همه‌ی ماست. به حرف‌هایتان در طول یک روز دقت کنید. می‌بینید که بارها از چیز استفاده‌های خودآگاه یا ناخودآگاه می‌کنید و حرف‌هایتان کم چیز ندارد و کلی هم چیزی است؟!

چیز کلمه‌ی مبهمی است که گوینده معنی مورد نظرش را روی آن حمل میکند و طرفداران موسوی با ایجاد تقابل بین چیز و ناچیز نشان داد که حتی کلمه‌های مبهم در سیر تحولات اجتماعی و در تطورهای زبانی، با همه‌ی ابهام، چقدر شفاف می‌شوند و طیف گسترده‌ای از معنا را با خود حمل می‌کنند. چیز در برابر ناچیز می‌آید یا چیز در برابر ویژگی‌های اخلاقی نکوهیده قرار می‌گیرد، تا نه تنها چیز، چیزی از میرحسین نکاهد، بلکه  از نظر معنای جنبی در ذهن مخاطب تبدیل به تکیه کلام شیرینی شود که برد او را در اذهان بیش از پیش می‌کند. نگاه کنید به شوخی‌هایی که از زبان طرفداران او با چیز می‌شود و احساس می‌کنند که چیز نه تنها چیز بدی نیست، بلکه اتفاقا چیز خوبی هم هست. در حوزه‌ی طنز کلمه‌های مبهم و کلی کارکرد مهمی دارند. معناهای مختلفی به طنز بر کلمه‌ی چیز حمل می‌شود. از رویارویی چیز با دروغ، یا مدرک چیزی، یا چیز فرض کردن دیگران یا به چیز حواله دادن.
من چیز را حتی با شعار «هر شهروند یک ستاد» هم مرتبط می‌دانم که با این تکیه کلام چنین می‌شود. چیز: هر شهروند، یک معنا.

۳ دیدگاه » خرداد ۲۲م, ۱۳۸۸

به‌ وقت سکوت

از لحظه‌ی ورود «میرحسین موسوی» به عرصه‌ی انتخابات پرسشی سمج ذهن و زبان ایرانیان را فراگرفت. پرسشی درباره غیبت بیست ساله‌ی او از عرصه‌ی سیاسی کشور. او در اینباره خود سخن گفته‌است و به حضور خود در نهادهایی که متناسب با تخصص او بوده‌اند، اشاره کرده‌است. اما عده‌ای همچنان این غیبت بیست ساله را نقطه‌ی ضعف «میرحسین» می‌دانند. عجیب آنکه، اگر این دو دهه را به سکوت او تعبیر کنیم، این سکوت نزد بخشی از ما ایرانیان تا اینحد مذموم است. سعدی علیه‌الرحمه در بوستان گرانسنگش به زیبایی می‌گوید: دو چیز طیره عقل است. گفتن به وقت سکوت، و سکوت به وقت گفتن.
بنا ندارم در این نوشتار به دفاع از آقای موسوی بپردازم. بلکه می‌خواهم به خصوصیتی اشاره کنم که گویا به تدریج در بین ویژگیهای فرهنگی ما جا خوش کرده‌است و این پرسش بخشی از ویژگیهای زبانی و ذهنی ما را آشکار می‌کند.

این پرسش به گمان من پاسخی بدیهی دارد. اما در ذهن ما ایرانیان کم نیستند پرسش‌هایی که پاسخ‌های بدیهی دارند و ما همچنان مشتاق به طرح آن هستیم؛ نه برای اصالت بخشیدن به پرسش که برای اصالت پاسخ. پاسخ‌های روشن و بدیهی که البته به دلیل بدیهی بودن، مورد غفلت و بی‌توجهی قرار می‌گیرند. (چند بار پیش آمده است که معنی واژه‌ای آسان و روزمره را ندانید؟!) یا اگر چنین نباشد پرسشگر برای برجسته‌سازی پاسخ به طرح پرسش پافشاری می‌کند. گاهی این ابرام و پافشاری نه از روی خود‌آگاه بلکه از روی ناخود‌آگاهی است که بنیان تاریخی و جمعی دارد. حتما تابحال پیش آمده که وارد خانه شده‌اید و یکی از افراد خانواده در حالیکه به چشم شما را می‌بیند، می‌پرسد: «آمدی؟» یا گاهی از کسی که می‌گرید، می پرسیم: «گریه می‌کنی؟»
پرسش ما از «میرحسین موسوی» از همین جنس است. یعنی ناخودآگاه تاریخی مردم دلیل غیبت او را می‌داند، اما گویا می‌خواهد از زبان او بشنود، تا این پاسخ طنین بیشتری بیابد.

اما این پرسش روی دیگری هم دارد. و آن اینکه به واقع عدم حضور مکرر در تابلوی سیاست ایران را عیب می‌دانیم و یا در گیر و دار رقابت‌های انتخاباتی آن‌را عیب می‌نماییم. و پرسش باز هم اینست که «چرا موسوی بیست سال در صحنه حضور نداشته است؟»
دقت کنید که پاسخ در بطن این پرسش وجود دارد و دلیل عدم حضور او نه در «عرصه» که در «صحنه» مورد سوال قرار می‌گیرد. گویا به همیشه در صحنه بودن خود کرده‌ایم.
پاسخ روشن است. آری. ما نیز معترفیم که او در «صحنه» حضور نداشته است. اما در «عرصه» بوده است. آنگونه که بازیگران تاتر نمی‌توانند یکسره در صحنه حضور پیدا کنند.
آیا پس از موسوی می‌توانیم خود را نیز مورد پرسش قرار دهیم که «چرا حضور ممتد و همیشگی یک تصویر، خواه تصویر فرد یا جمع، تعجب‌مان را برنمی‌انگیزد و چرا تعجب از سکوت است؟»
این تعجب بخشی دیگر از ذهن ایرانی را بازمی‌نمایاند. ذهن ما به حضور همیشگی تصویرها خو کرده‌است. خواه یک سیاستمدار باشد، خواه یک فیلمساز، موزیسین، بازیگر، فوتبالیست یا هر کس دیگر؛ و حضور مداوم به ماندگاری تعبیر شده‌ و بر حضور گزیده و موثر ترجیح داده شده‌است. عادت کرده‌ایم که پس از هر موفقیتی آنقدر آنرا تکرار کنیم که خاطره‌ی خوش موفقیت را نیز مخدوش کنیم. «زیر آسمان شهر» طنز موفق تلویزیونی را که یادتان هست؟ که به سری دوم و سوم هم رسید و علیرغم افول کارگردانش اعلام کرد «سری چهار، پنج و حتی دهمش را هم می‌سازد. » یا نمونه دیگر آن در تلویزیون «صندلی داغ»
آیا باید در برابر این کارگردان علامت سوال گذارد یا در برابر کارگردانی گزیده‌کار که گاهی میان خلق دو اثرش سال‌ها فاصله است. کسی مثل بیضایی در سینما و شجریان در موسیقی. در موسیقی نت سکوت ارزشی برابر و حتی بیش از سایر نت‌ها دارد. حسابش را بکنید اگر سکوت در موسیقی از میان برود، ما با چگونه اثری روبرو خواهیم بود؟
در فوتبال هم چنین است. بازیکنی را باید التماس کرد که تعویض شود، یا خداحافظی کند. البته اگر تصمیم نداشته باشد که پس از بازی به مربیگری روی آورد. بی‌آنکه دوره‌ای برای بازگشت با افتخار همراه با تازگی و طراوت برای خود قائل باشد. راستی چقدر به دوره‌ی بازیابی معتقدیم؟

اگر آقای موسوی طی این بیست سال همیشه در صحنه بود، باید به او معترض می‌شدیم و اکنون از او می‌پرسیدیم که با توجه به تعیین دوره‌های چهار ساله، چرا دو دهه در صحنه بوده است؟
حتما شنیده‌اید داستان روستایی را که مردمان آن بیماری خاراندن داشتند، فردی به آن روستا وارد شد که خود را نمی‌خاراند. او را نزد طبیب بردند. طبیب پرسید: بیماری او چیست؟ گفتند: بیماری نخاراندن!
متاسفانه در جامعه‌ی ما نیز بسیاری از ارزش‌ها استحاله یا حتی وارونه شده‌اند.
بهتر است بجای طرح این پرسش به افتخار سیاستمداری که اصرار به حضور مداوم در صحنه‌ی سیاسی نداشته‌است کف بزنیم. او به وقت سکوت، هیچ نگفت و به وقت سخن گفتن چنین کرد. آنگونه که شیخ بزرگ سعدی علیه‌الرحمه گفت.

۱ دیدگاه » خرداد ۲۰م, ۱۳۸۸

افشای جزئیات روابط برخی زنان و مردان اصلاح‌طلب

مدیر افشانیوز درکنفرانس خبری با شعار «نگاه ناموسی به سیاست» از روابط دوگانه‌ی بسیاری از زنان و مردان سیاسی ایران پرده برداشت. افشانیوز اعلام کرد: زمانی به ایتالیا می‌رفتند و با زنان نامحرم دست می‌دادند، اما حالا کار به جایی رسیده‌است که بسیاری از چهره‌های سیاسی دو به دو روابط بسیار نزدیک و حتی تنگاتنگی با هم دارند. شرم‌آور است. آزادی یعنی همین؟
شنیده‌ها و دیده‌ها حتی حکایت از روابط گسترده و تنگاتنگ آنان دارد و بسیاری از این زنان و مردان با هم ارتباط نزدیک هم دارند و حتی با به خانه‌های هم رفت و آمد می‌کنند.

افشانیوز اعلام کرد: می‌خواهیم پرده از این فساد اخلاقی برداریم. آیا شما می‌دانستید که عطاءالله مهاجرانی با یکی از زنان مشهور مثلا اصلاح‌طلب ارتباط دارد؟ با چه کسی؟ حتما برایتان جالب است. با جمیله کدیور. این جمیله‌ی کدیور نه تنها با مهاجرانی متسامح ارتباط دارد، که با آقایی دیگر به نام محسن کدیور هم ارتباط دارد. آیا می‌دانستید تاج‌زاده با کدام خانم ارتباط دارد؟ یا حتی همین میرحسین موسوی. یا همان کروبی، یا محمدرضا خاتمی. ماشاءالله یکی دو تا هم نیستند. همین چند نفر بارها در حال ارتباط با خانمی مشاهده شده‌اند که این ارتباط ها گاه خیلی هم طولانی بوده و ۳۰ تا ۴۰ سال ادامه داشته است. آخر چه خبر است. این دختر پسرها از شما باحیاتر هستند. چند ماه با هم دوست می‌شوند و بعد هم بی‌خیال هم می‌شوند. البته بی‌شرمی تا آنجا پیش رفته‌است که در حضور عموم و علنی با هم ارتباط دارند. افشانیوز یک به یک این ارتباط‌ ها را افشا می‌کند که بدانید کدام مرد سیاسی با کدام زن سیاسی در ارتباط است.

همانطور که گفتم عطاءالله مهاجرانی با خانمی به نام جمیله کدیور، مصطفی تاج‌زاده با خانمی به نام فخر‌السادات محتشمی‌پور، محمدرضا خاتمی با زهرا اشراقی، محمد خاتمی با زهره صادقی، هاشمی‌رفسنجانی با عفت مرعشی و نمونه‌‌های دیگر.
می‌گویند: اینها زن این آقایان هستند. دیگر بدتر. آدم با زن خودش عاشقانه صحبت می‌کند؟ ما می‌گوییم به ناموس دیگران نظر نداشته باشید، چه برسد به اینکه آدم به ناموس خودش نظرداشته باشد؛ دستش را بگیرد، یا خدای ناکرده به چهره‌ی او زل بزند. وقتی آدم به ناموس دیگران نمی‌تواند نگاه کند، ناموس خودش که باید مهم‌تر باشد. آقایان چرا درک نمی‌کنید؟ حتی دیده شده که این آقایان اصلاح‌طلب با زن‌هایشان رفت‌و آمد هم می‌کنند و با هم در مکان مشترکی زندگی می‌کنند. بسیار خوب، اشکالی ندارد، زندگی کنند. اما حتما زن‌هایشان در خانه جلو چشمشان بی‌حجاب هم هستند دیگر!

خبرنگاری پرسید: اشکالش چیست؟
مدیر افشانیوز پاسخ داد: پس این تلویزیون و فیلمهایش بوق هستند؟ مگر در فیلمها نمی‌بینید که زن در خانه هم حجاب دارد؛ حتی وقت خواب هم باید حجابش را حفظ کند. کسی که زنش را بی‌حجاب ببیند، حتما فردا می‌خواهد خواهر، مادر، عمه و خاله‌اش را هم بی‌حجاب ببیند.

بنده در شب عروسی یکی از آقایان اصلاح‌طلب پیغام دادم که ما که می‌دانیم عروسی بهانه‌ است. شما در پی روابط با هم هستید.
همین آقای موسوی دست یکی از زنهای اصلاح‌طلب را گرفته است، تازه عکسش را هم پوستر کرده‌اند. آخر قباحت دارد. مگر نمی‌گوییم به ناموس نباید دست زد؟ حالا زنت هست،‌ که هست. مگر ما زن نداریم؟ والا ما هنوز صدای ایشان را هم نشنیده‌ایم.
ما به آنها هشدار می‌دهیم که از این ارتباط‌های مشکوک دست بردارند.

از قرار معلوم برای کشف روابط موسوم به زن و شوهری از سازمان ثبت احوال استعلام شده‌است و آمار وحشتناک میلیونی اعلام شده‌است. به گفته‌ی او بسیاری از زنان و مردان ایرانی تحت عنوان زن و شوهر سالها با یکدیگر در رابطه هستند.

منتشر شده در سایت «آی طنز»

۲ دیدگاه » خرداد ۱۸م, ۱۳۸۸

سبزیجات۲: ای سبز تو ما را…

فروش رنگ سبز، زرد و آبی تا ۲۳ خرداد ممنوع است. آقای کروبی و رضایی اعتراض کردند که: حالا سبز یک چیزی! زرد و آبی چرا؟ گفتند: ترکیب زرد و آبی، سبز می‌شود! پس:
۱- کروبی و رضایی به میرحسین پیغام بدهند که: انصراف بده که ترکیب زرد و آبی همان سبز است.
۲- موسوی انصراف نمی‌دهد، کروبی و رضایی به هم نزدیک هم نمی‌شوند که به نفع موسوی شود.
۳- موسوی انصراف نمی‌دهد، همه جا سبز می‌شود. کروبی و رضایی با هم ترکیب می‌شوند. (ائتلاف سابق)
۴- کروبی و رضایی ترکیب می‌شوند، سر پر رنگ بودن و کم‌رنگ بودن، دعوایشان می‌شود.
۵- کروبی و رضایی ترکیب می‌شوند، رنگ صورتی درست می‌شود.

روزهای گذشته صحبت از گشت ارشاد بود و جمع کردن آن. پیشنهاد شد در راستای ممنوعیت رنگ سبز، گشت ارشاد مدتی برود استراحت و برای خودش حال کند. گشت ارشاد اعلام کرد: عمرآ! عند تبلیغ هم که باشد ما از جایمان جم نمی‌خوریم.

به رستوران‌ها اعلام شد از ارائه‌ی غذای «سبزی پلو با ماهی» خودداری کنند. کسی پرسید: «سبزی پلو با کوکو» چه، آن هم ایراد دارد؟ گفتند: ایراد دارد. پرسید: «سبزی پلو با گوشت» چه؟ گفتند: تو انگار خیلی سبزی دوست داری، نه؟
فردایش پارچه‌ای مقابل رستوران نصب کردند که: به علت تخلف‌های مکرر ـ فعالیت انتخاباتی ـ این واحد صنفی پلمپ است.

خط ۵ مترو تهران تا پس از انتخابات تعطیل است. گفتند به این خاطر که خط پنج در نقشه‌های نصب شده در قطارها سبز است. پیشنهاد شد تابلوها تغییر کند، مخالفت شد. گفتند: کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند، خط پنج تعطیل، تابلوها تعویض.

موسوی به هدر دادن منابع کشور متهم شد. از وقتی موسوی سبز شده، مصرف اقلام سبز در کشور بصورت کاذب بالا رفته و سبب شده‌است واردات اقلام سبز رنگ به کشور افزایش یابد. از این پس برای کنترل واردات، بر اجناس سبز مالیات بیشتری تعلق می‌گیرد.

تا انتخابات اگر دختری را بدون حجاب در خیابان دیدید، تعجب نکنید. احتمالا روسری، شال، مقنعه سبز به سر داشته‌است. رنگ سبز از نمونه‌های تبرج حساب می‌شود. از او خواسته‌اند به سرعت مظاهر تبرج از خود بزداید. طبیعی است که تبرج سیاه به از تبرج سبز!

اصلاح‌طلبان همیشه مایه دردسر هستند. اگر تعداد آنها در انتخابات بیشتر بود و هر کدام رنگی انتخاب می‌کردند، تا ۲۳ خرداد تلویزیون پخش رنگی برنامه‌ها را متوقف می‌کرد، و به پخش سیاه و سفید روی می‌آورد.

روز انتخابات اگر کسی لباس سبز به تن داشته باشد، باید پیش از ورود به حوزه‌ی رای‌گیری لباسش را در بیاورد. دوستان دقت کنید که شاید بشود کت یا دیگر لباس‌های سبز را در آورد و به دیگران سپرد، اما کنار آمدن با هر لباسی راحت نیست. لااقل در پوشیدن لباس زیر دقت کنید.

سبزیجات۱: قطع درختان سبز در نظر هوشیار

۱ دیدگاه » خرداد ۸م, ۱۳۸۸

آخ طنز!

سایت «آی طنز» دیروز مرحله‌ی جدیدی از فعالیت‌هایش را آغاز کرد. محمود فرجامی مدیر این سایت می‌گوید: از سال ۸۵ تا دیروز ۴ خرداد ۸۸ «آی طنز» نیمه فعال بوده‌است. اما من هیچگاه درباره‌ی آن چنین احساسی نداشتم. به دو دلیل:

۱- «لینک آی طنز» یکی از بخش‌های مورد توجه این پایگاه اینترنتی ‌است. طنزپردازان و کاریکاتوریست‌های بسیاری عضو این بخش هستند و لینک تازه‌ترین طنز‌های منتشر شده در فضای مجازی را در این بخش قرار می‌دهند. از سویی دیگر این لینک‌ها، بوسیله‌ی کدی، در وبلاگ‌ها و سایت‌های مختلف نمایش داده می‌شوند. شاید یکی از دلایلی که من «آی طنز» را نیمه‌فعال نمی‌دانستم، همین فضای مشارکتی بخش «لینک آی طنز» بوده‌است. (البته این مشارکتی با آن مشارکتی تفاوت دارد. از همان تفاوت‌های برره‌ای. یادتان هست؟!)
۲- طنز در «آی طنز» مشمول تعاریف عجیب و غریب و یکسویه نیست و برداشت‌ها و پرداخت‌های مختلف در این پایگاه زیر تیغ سلاخی نمی‌رود.

دیروز حماسه‌ی بامزه‌ی «رونمایی» سایت با حضور «حسین توفیق» ـ سردبیر فکاهی‌نامه‌ی موفق و معروف توفیق ـ ، رویا صدر، رضا رفیع و جمعی از طنزپردازان کشور خلق شد. به آقای فرجامی، طنزپردازان و البته به اهالی فرهنگ و هنر تبریک می‌گویم.

پنجره
طنزپردازان در رونمایی از آی طنز | آی طنز
رونمایی از پرتال طنز و فکاهی فارسی با حضور طنزپردازان | عصر ایران | آی طنز

۲ دیدگاه » خرداد ۵م, ۱۳۸۸

سبزیجات۱: قطع درختان سبز در نظر هوشیار

سبز، رنگ انتخاباتی «میرحسین موسوی»

شخصی وارد مغازه شد و به عموسبزی فروش گفت: فروش سبزی ممنوع است. زمان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری هنوز شروع نشده است. ربطش را به سبزی‌خوردن پرسیدم، گفت: این رنگ یکی از نامزدهای انتخاباتی است. گفتم: ولی تبلیغات شروع شده‌است! گفت: نخیر، تا روز رای‌گیری، فروش انواع سبزی، ممنوع است.
با پافشاری من که سبز یعنی طراوت و از این حرفها، احساس کردم طرف حالش خیلی بد شده‌است. پس همه‌ی سبزی‌ها را با قیمت دو برابر خرید. دلیلش را که پرسیدم گفت: می‌برم همه را آتش بزنم. گفتم سبزی که آتش نمی‌گیرد. گفت: آنش به خودم مربوط است! ما روزنامه‌ها را هم که می‌خریم، آتش می‌زنیم.

اگر اینطور باشد باید فکری به حال فضاهای سبز شهری و غیر شهری بشود که به صورت شرم‌آوری به نفع یک کاندیدا وارد عرصه شده‌اند و همینجوری علنی سبز هستند. برای ایجاد فرصت‌های برابر بد نیست دستی به سر و گوش دار و درخت‌های سراسر کشور کشیده‌شود و چه جایی بهتر و دم دست‌تر از درخت‌های همین خیابان ولیعصر خودمان. اما از آنجا که حامیان محیط زیست کار و زندگی ندارند و اولویت انتخابات بر محیط زیست را صد سال دیگر هم درک نمی‌کنند و از فردا همه را به صلابه می‌کشند، پیشنهاد می‌کنم بی‌خیال آنها یکی از گزینه های اجرا ‌شود:
۱- قطع درختان سبز در نظر هوشیار
۲- برای درخت‌ها و چمن‌ها روکش تهیه‌شود. یک کش هم بیندازند پایینش.
۳- نگاه کردن به درخت‌ها تعبیر شود به نگاه کردن به ناموس مردم
۴- رنگ‌آمیزی برگها به سبک داستان «اُ.هنری»

اما سبزی و خرمی تنها به محیط زیست اختصاص ندارد، رادیو و تلویزیون هم خیلی سبز و خرم هستند. مجری‌ها و گویندگان محترم از صبح تا شب آدم را به سبزیجات می‌بندند. بهتر است:
۱- استفاده‌ی مجری‌ها از کلمات خلاف عفت عمومی مثل «سبز باشید» یا «حضور سبز شما عزیزان» ممنوع شود.
۲- با اینکه صورت تهیه‌کننده‌ها بدون استفاده از کلمه‌ی سبز جوش می‌زند، نام برنامه‌ها سبزی مبزی نداشته باشد. مثل حضور سبز، انتخاب سبز، راه سبز.
۳- اجرا در فضای باز ممنوع شود؛ مگر در فضاهایی که از روکش برای درختها و چمن‌ها استفاده کرده‌اند.
۴- رنگ سبز شطرنجی شود!

پیشنهاد به شهرداری؛ ون‌ها، تاکسی‌ها، اتوبوس‌های سبز بروند:
۱- رنگشان مسخره‌شان را عوض کنند. رنگ پیف‌پافی چاره‌ی کار است.
۲- اگر پول ندارند، رنگ فعلی را بتراشند. اگر حوصله ندارند، خودرویشان را در یکی از محله‌های تخس‌پرور، پارک کنند.
۳- خودرو مذکور را باندپیچی یا کاغذکادو کنند.
۴- اگر متوجه اهمیت موضوع نیستند و هیچیک از گزینه‌ها را انتخاب نمی‌کنند، از ترددشان در انظار جلوگیری شود. چون اصلا نیازی هم به حضورشان نیست و محیط زیست را هم آلوده می‌کنند.

راهنمایی و رانندگی اعلام کرد: برای رعایت بی‌طرفی تا پس از انتخابات رنگ سبز از چراغ راهنما حذف می‌شود. اصلا دلیل شلوغی شهر و تصادف‌ها همین چراغ سبز است. از این پس مردم با توقف پشت چراغ قرمز از هیاهوی آمد و رفت‌ها آسوده می‌شوند.
تابلوهای راهنمای شهری هم تا پایان انتخابات جمع‌آوری می‌شوند. اگر فکر می‌کنید ممکن‌است مردم بروند گم بشوند، همین‌طور است. هر که امیدش به این تابلوهای سبز باشد همان بهتر که برود گم بشود!

شخصی را به جرم دست کردن توی دماغ دعوا کردند. گویا پیش از آغاز تبلیغات دست توی دماغش ‌کرده است. طبیعی است که این عمل شنیع علاوه بر ایجاد آلودگی‌ محیط‌زیست، حس زیبایی‌شناسانه‌ی مردم را مخدوش می‌کند. باز هم اگر نفهمیدید چرا دعوایش کردند، امتحان کنید!

ادامه دارد…

۵ دیدگاه » خرداد ۱م, ۱۳۸۸

یک سال ماتینه

دیروز که تولد «ماتینه» بود فرصت نشد بنویسم. حالا سر و کارم به روز ۲۳ افتاده‌است. ۲۳ اردیبهشت، تا در کنار۲۳ خرداد و ۲۳ تیر سه‌گانه‌ی بیم و امید من در سال ۸۸ باشد. ۲۳ خرداد دیگر همه می‌دانند رییس‌جمهور کیست و باید تا سال ۹۲ چگونه روزگار بگذرانند. ۲۳ تیر هم آغاز واپسین سال دهه‌ی جوانی من است. درباره‌ی این واپسین سال حرف بسیار است که بماند برای روزهای منتهی به ۲۳ خرداد که نقطه‌ی بینابین تولد من و ماتینه‌ی من است.
فروردین ۸۷ بود که با تردید درهای ماتینه را گشودم و اردیبهشت، که نقطه‌ی اوج فصل مورد علاقه‌ی من است، اولین نوشته‌ام را ارسال کردم. بعد از آن بود که خیلی از دوستانم را به راه‌اندازی وبلاگ تشویق کردم. «ماتینه» برای من حکم یک راه خروج را داشت. یا یک درگاه، یک پنجره یا حتی یک منفذ. مطبوعات با یا بی‌دلیل خیلی از نوشته‌هایم را رد می‌کردند. نوشته‌ای در یک نشریه بدون چهارچوب تلقی و رد ‌می‌شد! در مجله‌ای دیگر و در جشنواره‌ای مورد ستایش قرار می‌گرفت. نمی‌توانستم بیش از آن منتظر بمانم که چهارچوب‌های سیال کی نوشته‌هایم را به حساب آورد؟
«ماتینه» قرار بود دفتری باشد برای طنز،‌نقد،‌شعر،‌داستان،‌آثار مطبوعاتی ویادداشت. قرار بود در میدان فرهنگ، هنر و ادبیات بمانم. چون به «آهسته و پیوسته» رفتن اعتقاد دارم. چنین کردم. حتی در این روزها که انتخابات بر همه‌ی امور سایه انداخته، کوشیدم از دریچه‌ی فرهنگ،‌ هنر و ادبیات به این موضوع نگاه کنم.
وقتی حتی یک نظر پای نوشته‌ای در «ماتینه» می‌آمد، کمی از یخی که حاصل سالهای پس از خدمت سربازی‌ام بود،‌ ذوب می‌شد. گاهی ستایشی، گاهی ناسزایی. همه‌ی اینها به آدم می‌چسبد. آدم خوش‌خوشانش می‌آید! از همه‌ی کسانی که در ۳۶۵ روز گذشته نگاهم کردند تا کمی جان بگیرم،‌ سپاسگزارم.

از آغاز بهار دنبال بهانه‌ای بودم که شما را در لذت شنیدن ترانه‌ای شریک کنم. منتظر روز بارانی اردیبهشت بودم . باران آمد، اما من نیامدم! تا امروز که به بهانه‌ی تولد «ماتینه» آنرا تقدیم می‌کنم.
« بهار بهار» همان هدیه‌ای است که بسیار دوستش دارم و گاهی در برنامه‌ای اگر بگویند بخوان،‌ می‌خوانمش! ترانه‌ی زیبای «محمدعلی بهمنی» نمونه‌ی بسیار خوبی است برای کسانی که درباره‌ی سرودن یا حتی خواندن ترانه دچار سوء‌تفاهم هستند. آهنگسازی موفق «تورج شعبانخانی» و البته صدای لطیف خودش.
این ترانه یکبار هم توسط «ناصر عبداللهی» خوانده شد. هر دو کار شنیدنی است.

 
icon for podpress  تورج شعبانخانی: Play Now | Play in Popup | Download

۴ دیدگاه » اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۸

آن مرد در باران آمد!

سفر بارانی «میرحسین موسوی» به شهرستان ورامین و پیشوا آنگونه بود که دلم می‌خواست. نه سفر، نه باران؛ هیچکدام به تنهایی آن نبود که من می‌خواستم. بلکه می‌خواستم آقای موسوی با باران بیاید تا من بنویسم: آن مرد در باران آمد!
در پیشوا من مجری مراسم سخنرانی میرحسین بودم. طراحی تصویر «پس‌زمینه»‌ی سخنران هم به عهده‌ی من بود. اینها را نگفتم که خودم را به آقای موسوی بچسبانم. بلکه می‌خواهم در کنار همه‌ی بازتاب‌های راست و دروغی که خبرگزاری‌ها و سایت‌ها منتشر کردند، از بازتاب‌های «عجیب و غریب» و جالب تصاویر پس‌زمینه و اجرا  بگویم. به گمانم همین بازتاب‌های کوچک برایم کلی پیام دارد. درباره‌ی مجری جداگانه خواهم نوشت.
در طراحی «پس‌زمینه» هدفم انتقال دو پیام بود.
۱- شهر پیشوا جمعه مرکز نگاه رسانه‌ها در موضوع انتخابات ریاست جمهوری بود. پس گرداگرد تصویری بزرگ از بارگاه امامزاده جعفربن موسی‌الکاظم(ع) تصاویری از نقاط مختلف ایران قرار گرفت.
۲- سیر تاریخی تحولات ایران هم به تصاویری نیاز داشت از چهره‌های شاخص ایران همچون امیرکبیر، مصدق، آیت‌الله کاشانی، امام، مقام معظم رهبری، بازرگان، شهید بهشتی، رجایی و باهنر، موسوی و خاتمی و نیز تصاویری از روزهای انقلاب و جنگ. تصاویر دیگری هم می‌توانست افزوده شود که طراحی شبانه، خواب‌آلودگی و زمان اندک سبب شد  چنین نشود.

درج تصویر مقبره‌ی کوروش هخامنشی، مصدق و بازرگان مورد انتقادهایی قرار گرفت. نه از سوی رقیب که از سوی برخی اصلاح‌طلبها و روشنفکرها. این دوستان دو نکته‌ی مهم را نادیده می‌گیرند. نخست اینکه هر تصویر و نماد پیامی را منتقل می‌کند. بخشی از بی‌تفاوتی‌ها در جامعه ناشی از حذف بی‌دلیل تصاویر و نمادهایی است که به آنها پیام می‌دهد به سلیقه و تفکرات آنها بی‌توجهی شده‌است. ایجاد هیجان در جوانان و بخش‌های بی‌تفاوت جامعه با توجه به علایق آنها میسر است. آنها از خود خواهند پرسید که با رویکرد به موسوی قرار است چه چیزی تغییر کند؟ آیا فقط تغییر مدیران مورد نظر است یا هدف اصلی توجه به گفتمان‌هایی که نادیده گرفته شده‌اند؟
دوم اینکه انتشار عکس‌های این برنامه در «گزارش‌ها تصویری» سایت‌ها و خبرگزاری‌ها نشان می‌دهد جمع این تصاویر در «پس‌زمینه»ی آقای موسوی بعنوان کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری سوژ‌هایی جذاب برای عکاسان خبری بوده‌است. عکاس، رسانه‌ و مخاطب علافمند به جاذبه‌های تصویری است.
آقای موسوی پیش از سخنرانی جایی نشست که تصویری از مرحوم بازرگان در کنار او قرار گرفت. پس بارها دروبین‌ها فلاش زدند و این دو را در یک فریم جمع کردند. من هم پس از هر نوبت اجرا کنار آقای موسوی می‌نشستم. اگر عکسی از من و آقای موسوی و بازرگان سراغ دارید، اطلاع دهید و مژدگانی دریافت کنید!

(دنباله…)

۸ دیدگاه » اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸


سایت‌های خبری

  • | پنجره


  • به تازگی …


    همسایه

    آی طنز


    متن‌های پیشین

    انباشته

    متن‌های شما

    تبلیغات